«اوزوم، عنب، انگور!»

چهار بیت اوّل از حکایت «اوزوم»، «عنب»، «انگور» و «استافیل» مولوی بلخی رومی.
Image caption چهار بیت اوّل از حکایت «اوزوم»، «عنب»، «انگور» و «استافیل» مولوی بلخی رومی.

در داستان «اوزوم، عَنَب، انگورِ» مولوی، همان طور که می دانید، یک نفر معلوم نیست یکدفعه از کجا پیدایش می شود و معلوم هم نیست که این یک نفر چه طور یکدفعه به چهار نفر بر می خورد که یکیشان ترُک است، یکیشان عرب، یکیشان فارس، و یکیشان رومی، و آنوقت همین آدم معلوم نیست چرا یکی یک درم به این چهار نفر می دهد و خودش یکدفعه غیبش می زند. آنوقت عربه با خوشحالی می گوید: «من این یک درم را می دهم عنب می خرم!»

Image caption «میوه» ای که بعضیها ازش «آب غوره» و «سرکه» می گیرند و بعضیها باش «شیره» و «شراب» درست می کنند.

آنوقت تُرکه که عربی سرش نمی شود، قدرتی خدا می گوید: «نه خیر! من عنب نمی خواهم، اوزوم می خواهم!» و حالا فارسه که نه عربی سرش می شود، نه ترکی، قدرتی خدا می گوید: «نه خیر! من نه عنب می خواهم، نه اوزوم! انگور می خواهم!» خلاصه هر سه تاشان، چون زبان همدیگر را نمی فهمند و معلوم نیست اصلاً چه رابطه ای با هم دارند، خیلی راحت سر میوۀ دلخواهشان با هم دعواشان می شود، و به قول حضرت مولانا: «مشت بر هم می‌زنند از ابلهی/چون پُرند از جهل و از دانش تهی!» و آنوقت چهارمی که رومی یا «غربی» (1) باشد، و لابد در «مدرسۀ السنۀ شرقیه» عربی و ترکی و فارسی را فوت آب شده است، به پُر بودنِ تُرک و عرب و فارس از جهل و تهی بودنشان از دانش پی می برد، و لابد به هر کدام از آنها به زبان خودِ او می گوید: «یک درمت را بده، من، می روم همان میوه ای را که می خواهی برایت می خرم!» و با این حکمت جنگ و تفرقه می خوابد و دوستی و اتّحاد حکمفرما می شود!

از داستان حضرت مولانا با صد آفرین و از نتیجه گیری او با هزار آفرین می گذرم، و از این داستان این طور نتیجه می گیرم که آن «میوه» ای که بعضیها ازش «آب غوره» و «سرکه» می گیرند و بعضیها باش «شیره» و «شراب» درست می کنند، «حقیقت» است که هر فرقه ای، یا در واقع هر آدمیزادی، آن را یک جور می شناسد.

قضیه از این قرار است که توی یک برنامۀ تلویزیونی، برای سه تا صاحبنظر و یک مشت «حضّار محترم» این سؤال را مطرح می کنند که: «آیا مهاجرها ارزشهای بریتانیایی را نابود می کنند؟» و همینکه بحث گرم می شود و اظهار نظر دور می گیرد، موضوع «ارزشهای مسیحی» به میان می آید و کم کم می فهمی که اعتبار «ارزشهای بریتانیایی» با «ارزشهای مسیحی» در هم جوشیده است و معجونی ساخته است که در هیچ جای دنیا پیدا نمی شود و ارزشهای هر ملیت و هر مذهبی را باید با «ارزشهای بریتانیاییِ مسیحی» سنجید و ضعفها و عیبها و نقصها و بدیهای آن را پیدا کرد و بر بام فلک اعلام کرد تا دیگران به خود بیایند و از راه «ضَلالت» برگردند و راه «فلاح» در پیش گیرند.

Image caption صحنه ای از تلاش بشر دوستانۀ تاریخی عدّه ای از ترسایان دلاور در راه حفظ «ارزشهای مسیحی». .

سه تا صاحبنظر این معرکۀ تلویزیونی عبارت بودند از یک خانم عضو شورای کلیسای اسقفی بریتانیا، یک خانم کشیش مأمور در دانشکدۀ مد و زیبایی، و یک آقای مدافع حقوق بشر در عالم! یادم می آید که خلاصۀ حرفهای خانم اوّلی این بود که: «مهاجرهای غیرمسیحی ارزشهای بریتانیایی را نابود می کنند، مخصوصاً مهاجرهای مسلمان!» و خلاصۀ حرفهای خانم دوّمی این بود که: «ما بریتانیاییها خودمان داریم با بی اعتنائی به کلیسا ارزشهای مسیحیمان را نابود می کنیم!» و خلاصۀ حرفهای «حضّار محترم» این بود که: «چی بگوییم که هم خدا را خوش بیاید، هم بندۀ خدا را؟»

و امّا خلاصۀ حرفهای آن آقای حقوق بشری این بود که: «ارزشهای انسانی نه ملّی است، نه مذهبی، جهانی است و بشری!» با اینکه «حضّار محترم» خیلی هم برایش کف زدند، بیچاره مثل همۀ «حقوق بشری» های همه جای دنیا، ده به یک، در اقلیت ماند.

___________________________________________________________________

1- در حکایت مثنوی مولوی «چهارمی» هم که «رومی» باشد، دست کمی از آن سه تای دیگر ندارد و میوه ای که می خواهد «استافیل» است، و استافیل (σταφύλι =(stafíli به زبان «یونانی» یعنی «انگور». نویسنده به حکم شیطنت در طنز با اندک تغییری در حکایت مولوی، چهارمی را از قلم انداخت و وظیفۀ صلح دادن را به «رومی» واگذار کرد که مولوی دربارۀ او می گوید: «صاحب سّری، عزیزی صد زبان/ گر بُدی آنجا، بدادی صلحشان؛ / پس بگفتی او که من زاین یک درم/ آرزوی جمله‌تان را می‌دهم!»