فارسی یا تاجیکی؟

Image caption آقای شکورزاده می‌گوید که نام زبان رسمی در تاجیکستان باید از "تاجیکی" به "فارسی" تبدیل شود

دست‌اندرکاران پیش نویس قانون زبان تاجیکستان ضرورت بازبینی قانون مربوطه را "به خاطر بلند برداشتن مقام و مرتبه زبان مادری یک کشور مستقل" تشریح کردند.

اما یک بحث مهم که واقعا به حیثیت و مرتبه زبان مادری ما بستگی دارد، هم از جانب تهیه کنندگان پیشنویس قانون زبان و هم از جانب نمایندگان پارلمان کشور نادیده گرفته شد.

اهل بحث می‌بایست به موضوع نام زبان مادری ما در قانون دخل می‌ پرداختند و با بررسی دقیق علمی حق را به حقدار می‌رساندند که آیا واقعا اسم زبان رسمی ما "تاجیکی" باشد یا "فارسی". چرا که تا امروز به بحث و بررسی های مطبوعات و صدا و سیما پیرامون این موضوع، دست‌اندرکاران حکومت و پارلمان تاجیکستان پاسخ دقیق علمی نداده‌اند.

از این لحاظ بررسی این مسئله باز به آینده‌ای موقوف گذاشته شد که نزدیکی یا دوریش روشن نیست.

از نگاه زبان‌شناسان، گذشته زبان ما مستقیماً به سه دور بخش شده است: فارسی باستان، فارسی میانه‌و فارسی نوین. و در این دوره بندی اسمی از "تاجیکی" نیست و این زبان تنها با نام "فارسی" شناخته، آموخته و دانسته شده است.

"ناجیان زبان"

جهت دیگر مسئله: اگر باز هم به دریچه تاریخ چشم ‌اندازیم، می‌بینیم که زمان حمله اعراب به سرزمین ما دولت بزرگ ایران ساسانی سرنگون شد، عمده ترین شهرهای ما به باد تاراج رفتند، دارایی های مادیمان غارت و آثار معنویمان، از جمله هزاران کتاب و کتابخانه، نابود شدند.

تقریباً تا دوصد سال زبان سیاست و علم و حتی ادبیات ما عربی شد. خطری بروز کرد که هویت قوم ایرانی‌نژاد ما را تهدید می‌کرد.

تاریخ در سرزمین هایی چون مصر و سوریه و عراق شاهد چنین تحولی شده بود، یعنی زبان اقوام این کشورها در سایه سیاست متجاوزان عرب از بین رفت.

اما طالع بلندی کرد و حکومت صفاریان بهار نجات زبان مادری ما گشت و دوباره آن را به سرسبزی رساند. جایی ذکر است که صفاریان از دیاری بودند که به اصطلاح نه قلمرو امروزی فارسیان، بلکه از وادیهای تاجیک‌نشین، یعنی سیستان و هرات و بلخ و تخار است.

با آمدن سامانیان به میدان سیاست بخارا، مرکز این حکومت، کانون علم و عرفان شد. شهریاران سامانی به گونه بی‌سابقه‌ای برای پیشرفت دانش و فرهنگ میدان باز کردند.

بزرگ ترین آثار ادبی و تاریخی و علمی از عربی و یونانی به فارسی برگردان شد، جهان از نبوغ فرزانگان دوره آل سامان، به مثل سینا و بیرونی و خوارزمی به خروش آمد و محض از همین دوران زبان فارسی همچون دومین زبان رسمی دنیای اسلام مقام پیدا کرد، هزاران کتاب گوناگون علمی و تاریخی و فقهی و ادبی به این زبان نوشته شد.

سامانیان از جمله ناجیان (نجات‌دهندگان) سراسر ایران از خطر محو فرهنگ بومی می‌باشند و آنها نیز در جایی "زبان تاجیکی" نگفته‌اند، بلکه گفته‌اند "فارسی".

و این فارسی که امروز در ماوراءالنهر، در ایران و افغانستان و پاکستان رایج است، به تأیید دانشمندان عالم ایران‌شناسی محض در بخارا و بلخ رو به رشد نهاد و بعداً توسعه یافت.

"ملیت تاجیک، اما زبان فارسی"

بزرگ ترین آثار فارسی را بخاریان و بلخیان مثل ابو عبدالله رودکی سمرقندی، دقیقی، کسایی مروزی، عنصری، فرخی، رابعه و شهید بلخی، شوکت و شاکر بخارایی و ده های دیگر که در عهد سامانیان به وایه رسیده بودند (بالیده بودند)، نوشته‌اند.

هیچ کدام از اینها نگفته‌اند که "ما تاجیکی نوشتیم"، بلکه فرموده‌اند "ما فارسی یا دری گفته‌ایم." حکیم فردوسی بزرگ که "شاهنامه"-اش را آرزو داشت هدیه سامانیان کند، این گونه افتخار می‌کند:

بسی رنج بردم در این سال سی،

عجم زنده کردم بدین پارسی!

نظامی یا به گفته هاتفی آن "گنج‌فشان ملک معنی" که از بزرگان ادب جهان خوانده شده است و محققان گذشتگان وی را از ورارود می‌دانند، می‌گوید:

نظامی که نظم دری کار اوست،

دری نظم کردن سزاوار اوست!

مولانا جلال‌الدین بلخی-آن شمس آسمان حکمت و عرفان، پرورده معرفت بخارا بود و اگر چه از سن چهارسالگی از وطن خویش (بلخ، دهستان های وخش) به ترکیه امروز هجرت کرد، اما زبان مادری به جانش پیوند ماند و آثار بی‌نظیر عالم شمولی با زبان مادری، یعنی فارسی نوشت که امروز "مثنوی" او در آمریکا و اروپا از محبوب ترین و پرخواننده ترین کتاب ها است و "دیوان شمس" و "مثنوی" همه فارسی خوانده شده‌اند.

استادان مولانا فرید‌الدین عطار و حکیم سنایی غزنوی و شمس‌الدین تبریزی که از شیخ های صاحب نام عالم عرفان هستند، یکسره آثار خویش را به فارسی سروده و نوشته‌اند.

از بزرگان دیگر تاریخ ما سعدی شیرازی است که زیبایی در سخن فارسی او زیباتر و شیواتر گشته است و سعدی با افتخار خود را تاجیک می‌شمارد:

شاید که به پادشه بگویند،

ترک تو بریخت خون تاجیک!

این نیز از افتخارات نادر است که سعدی سخنور با حسن کلام و حکمت تمام اشعار در ایام زندگیش شهره سرزمین های عرب و هند و چین گشته بود. او در "گلستان" فرموده است که هنگام سفر به کاشغر چین پسری از او زادگاهش را پرسیده است.

چون فهمیده که از خاک شیراز است، با اخلاص از او خواهش می‌کند که از سخنان سعدی گوید. شیخ سعدی به بداهه دو بیت عربی به زبان می‌آرد. جوان پس از شنیدن می‌گوید: "غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسی است، اگر بگویی، به فهم نزدیک تر باشد."

این حکایت حاوی آن است که شیخ شیراز از کران تا کرانه‌ها محبوب دل ها بوده و میوه این محبت را نهال شکربار فارسی به او رسانده است. از اینجا چنین برمی‌آید که سعدی هرچند به ملیت یا قومیت

تاجیکی‌اش اشاره‌می‌کند، ولی نام زبان را "فارسی" خوانده است.

ما به دیگر بزرگوار شیراز ،شمس‌الدین محمد حافظ، نیز اخلاص و ارادت داریم، به حدی که از گهواره با دیوان او بزرگ می‌شویم. شعر حافظ از عمق دل ها چون نهایت آرزو و آرمان انسانی صدا داده و حافظ لسان‌الغیب نیز تاجیکی نه، بلکه فارسی سروده است:

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود!

عبدالرحمان جامی، بزرگواری که او را از هفت اختران ادب و حکمت فارسی می‌شمارند و شمار آثار گرانمایه اش را تا 420 نامگوی(عنوان) برشمرده‌اند، از سوی جام (محلی در حاشیه‌هرات امروز افغانستان) راهی سمرقند و بخارا شد، تا در این دو آستان بزرگ علم و ادب فارسی حاصلی از دانش بردارد.

جامی را در مدارس سمرقند با نبوغ استعداد و دانشش در شمار "خمسه متحیر" نام برده‌اند که بعداً شیخ‌الاسلام خراسان گردید. جامی نیز تاجیک است، اما آثار بی‌نظیرش فارسی.

"سرود اهل بخارا"

پس از ظهور غزنویان آفتاب پارسی تقریباً یک هزار و صد سال در سماع معرفت هند پرتو فشاند و از نور فایض آن نکته‌پردازان فرزانه‌ای به مثل امیر خسرو و امیر حسن دهلوی، مسعود سعد سلمان، فانی کشمیری و صائب تبریزی و بیدل دهلوی و زیب‌النسا به کمال رسیده، مشهور عالم گشتند.

عجیب اینکه پژوهشگران با اتفاق نظر گذشتگان اکثر این بزرگان را نه از قلمرو امروز ایران، بلکه از ماوراءالنهر، همان سرزمین اجدادان ما، تاجیکان، می‌دانند و سخنانشان را نزدیک و هم‌صدا به گویش ورارودیان می‌شمارند و آنان را نیز در همه جا از بزرگان ادب فارسی نام می‌برند.

پژوهشگران بر آنند که ادبیات کلاسیک فارسی به اسم محمد اقبال لاهوری به پایان رسیده است. واقعاً، اقبال از متفکّران بزرگی در جهان است که نظم را با حکمت و سیاست پیرایه زد و طرزی سخن سرایی کرد که برای ادبیات بیش از هزارساله فارسی نو و تازه بود.

اقبال خود زاده قلمرو هند (پاکستان امروزی) و اردوزبان است، اما از سه دو بخش آثارش را به فارسی نوشته است و اعتراف می‌کند که

گرچه هندی در عذوبت شکر است،

طرز گفتار دری شیرین تر است!

اما باز یک مسئله اصولی و این هم آنکه این پارسی شیرین تر از قند و لبریز از پند از کجا بر روی کتاب آمد و نخستین گفته‌های هنری و نوشته‌های کتبی به پارسی از کجا منتشر و یا در کجا پیدا شده‌اند؟

طبق سرچشمه‌های ادبی و تاریخی حدود یک هزار و دوصد سال پیش، پس از تشکیل دربارهای ملی اسلامی در شرق ایران این زبان به صورت رسمی درآمد و آن را با نام های دری، پارسی دری و فارسی یاد کرده‌اند. و سرزمین هایی در دو کرانه آمو-بلخ و بخارا از اماکن اصلی پرورش و گسترش زبان فارسی بوده است.

ایران امروز در آن روزگار از سمت مغرب در قبضه استیلای شدید و تحت نفوذ سیاسی و اجتماعی عمیق عرب بود. این از یک سوی و از سویی دیگر، دانشمندان پیدایش نخستین نمونه‌های کتبی فارسی نو را نیز در خطّه بلخ و بخارا شمرده‌اند.

از جمله، این دو نمونه دوبیتی که هر یکی از جهت ساخت و محتوا عجیبند، مثالبندی شده است. یکی نوشته ابولینبغی، شاعر قرن 8 میلادی است و تا حدی سوگنامه برای سمرقند است که از دست تازیان تاراج و ویران گشته بود، بدین گونه:

سمرقند قندمند،

بزینت که افگند؟

از چاچ ته بهی،

همیشه ته خیهی!

و دیگری هجونامه است که پس از ناکامی شرمنده‌وار سرلشکر تازی اسد ابن عبدالله، آن را در ختلان یا خُتَلان سروده‌اند:

از ختلان آمذیه،

به رو تباه آمذیه.

آوار باز آمذیه

خشک و نزار آمذیه.

اما اخیرا بازیافت نمونه دیگری پژوهشگران را واداشته است که به این خلاصه آیند که نخستین پدیده متن فارسی این حکایت "سرود اهل بخارا" بوده است. این حکایت در "تاریخ بخارا" با آب و تاب تمام یادآوری می‌شود که حاکم بخارا خاتون بود و خاتون به شیرینی و نکویی بسیار یاد می‌شود.

سرکرده عرب سید ابن عثمان شیدای خاتون می‌شود، اما ناکامانه. و از این لحاظ بخاریان برای وی سرود خوانده‌اند. اما در "تاریخ بخارا" از سرود نشانی نیست.

خوشبختانه، با کوشش دانشمندان عرب چندی پیش نمونه‌ای از "سرود اهل بخارا" پیدا شده است. در کتابی با نام "سماع و المختالین مین الاشراف"، تألیف ابو جعفر محمد ابن حبیب بغدادی (سده 8 میلادی) که با تحقیق دانشمندان مصری در قاهره به طبع رسیده است، از جمله به فرجام کار سرکرده عرب با قصه خاتون بخارا نیز اشاره‌شده است.

در این کتاب آمده است که او را با خاتون دیدار افتاد و اهل بخارا هر دو را تهمت نهادند و بر وی سرود خواندند به زبان خراسانی، یا خود فارسی بدین گونه:

کور خمیر آمد؛

خاتون دروغ کنده... (یا در وغ کنده)

و جز همین دو پارچه چیزی از آن بازنمانده است.

چنین نمونه‌هایی ناب را می‌توان بیشتر از این سلسله کرد که گواه از طلوع خورشید‌صفت فارسی نو از سرزمین های ورارود هستند.

مخالفت با نام "فارسی"

وقتی در پایان کار شوروی نهضت ملی ما، تاجیکان، به طور شگفت انگیز خروشید، محض مسئله ارج گذاشتن و دوباره منبر دادن به زبان ما محرک اصلی این نهضت بود. آن زمان مخالف سرسخت سربداران زبان مادریمان نه کرملین، بلکه اصلاً افرادی از داخل کشور و شریکان تاجیک آنها بودند که اکنون هویت ملی خویش را از دست داده بودند.

و آن زمان نیز بحث "فارسی" یا "تاجیکی" از مسائل داغ این اختلاف بود. اندر زیر پرده این مبارزه سیاسی شدید دام مهلکی را برای ما گذاشته بودند، یعنی مخالفت با زبان ما برای آن بود که با "فارسی" خواندن زبان رسمی تاجیکستان ملت تاجیک مالک ثروت و سرمایه بزرگ و بی‌نظیری به مثل میراث عالم‌شمول دانش و فرهنگ فارسی خواهد شد (که حق حلال و مسلم او هم هست).

و برعکس، با "تاجیکی" خواندن زبان دولتی، تاجیک باز همان "هیچ بودگان" خواهد ماند که به این وسیله دشمنان گفته‌های خصمانه و تحقیرآمیز خویش را که "تاجیکان تا انقلاب اکتبر هیچ(؟!) بودند، نه خطی داشتند و نه الفبایی و سراسر بی‌سواد و بی مکتب و بی‌فرهنگ بودند و تنها با آمدن بلشویک ها این "هیچ"-ها "همه چیز" شدند"-را تحقق می‌بخشیدند.

آن زمان نهضت ملی ما متفقانه تا جایی پیروز‌آمد، یعنی در قانون زبان کشور واژه "فارسی" در قوسین باشد هم، وارد شد، اما این کبک قفس دیر نپایید، فرصت‌طلبان در سال 1994 پیتی(امکان) یافتند و با حرص و حسادت و نفرت تمام "فارسی" را حتی در قوسین هم نگذاشتند.

این توطئه و سوء قصد به یکی از مقدسات ما، یعنی به زبان مادریمان در پارلمان تاجیکستان طرح ریزی و عملی شد که فراموش نشده است. با تأسف عمیق، پارلمان کشور فرصتی را برای جبران این اشتباه فاحش سال 1994 در نشست 1 اکتبر سال 2009 از دست داد و اصلاً این بحث مهم را نادیده گرفت.

پارلمان با این نشست نشان داد که هنوز به بررسی کامل قانون زبان دولتی آماده نیست و این قانون مهم نامکمل باقی ماند.

حال آنکه نخست با "فارسی" خواندن زبان رسمی خویش ما حقیقت و عدالت علمی و تاریخی را برقرار و قرض فرزندی خویش را در برابر روح گذشتگانمان ادا خواهیم کرد، زیرا طی هزاران سال زبان رسمی ما «فارسی» بود و خاورشناسی عالم نیز امروز تأیید دارد که در ایران و افغانستان و ورارود بیش از صد و پنجاه ميلیون نفر فارسی گو زندگی دارند.

این سیاست پیش‌بینی‌شده و تدبیر از قبل ‌اندیشیدشده استعمارگران است که به سرزمین ما از در تفرقه و نفاق وارد شده‌اند و با تفرقه‌اندازیها می‌خواهند وحدت زبانی و روانی و فرهنگی یک ملّت آریایی و ایرانی‌نژاد را در ایران و افغانستان و تاجیکستان از هم بگسلند و به گذشته درخشان ملی تاجیکان خط بطلان کشند.

اما پارلمان تاجیکستان این نازکی مسئله را درک نکرد و نتوانست که در پرتو یک سیاست و دانش جامع به موضوع حسن انجام عاقلانه و عادلانه بخشد. اگر مراد از "قانون" ارج گذاشتن به ارادت و مرام مردم باشد، قانون زبان ما هنوز چنین بار شریف و شرافتمندانه را در برابر مردم خویش نتوانسته است کشد.

میراث مشترَک

اینکه حقیقت، قربان خصومت و نفرت شخصی شده، از ناآگاهی نسبت به زبان و گذشته خود، خویشتن را مصنوعی "تاجیکی زبان" (؟؟) می‌شمارند و بدون اراده عموم قانون را تغییر می‌دهند، جز مأیوسی و نارضایتی مردم بافهم و فضل حاصلی به بار نمی‌آرد.

آخر، چرا دولت هایی در جهان، به مثل بریتانیا، ایالات متحده، کانادا، استرالیا و زلاند نو بدون تعصوب و ترس و پرهیز زبان رسمی خویش را به طور واحد انگلیسی می‌خوانند؟ یا که بیست و یک دولت عرب که نه از یک قوم و از یک نژادند (نیمی سامی و نیمی مصری و نیمی سوریانی و نیمی آفریقایی)، قرن ها است که با یک زبان واحد عربی گفتگو و کارگزاری کنند و ما فارسی گویان در برابر آنکه آزادانه بین هم تکلّم می‌کنیم و تاریخ و ادبیات و فرهنگ و سنت های مشترَک داریم، اما اکنون خود را از همدیگر جدا سازیم؟

مگر زمانی نرسیده است که به خود آیم و این قمار خطرناک را از صحنه بحث خویش دور ‌اندازیم؟

همچنین با "تاجیکی" خواندن زبان رسمی خویش ما ناچاریم که مدام از این سؤال بسا حساس در عذاب روحی باشیم. سؤال این است که اگر زبان گفتار ما "تاجیکی" باشد، پس به میراث عالم‌شمول فارسی آیا حق وارثی داریم؟

آیا رودکی و سینا و نرشخی و بلعمی و خوارزمی و بیرونی و رازی و فارابی و غزّالی و مولوی و سهروردی و هزاران و هزاران دیگر به زبان نیست اندر جهان "تاجیکی" نوشته‌اند یا به گفتار آسمانی "فارسی"؟ این نکته بیشتر به پارلمان دخل دارد که به نمایندگی از مردم کشور باید برای وصل کردن آمده باشند، نه برای فصل کردن!

اگر به درستی و حقیقت با گذشته غنی فرهنگی خویش نازیم، اگر برحق این بزرگان علم و ادب و فرهنگ را که نامشان در صفحه تاریخ با آب زر ثبت شده است، از افتخارات تاریخ خویش شماریم، باید نام "فارسی"را نیز که آنان با این زبان به اهل جهان درس ادب و معرفت داده‌اند و شاهکارهای علمی و ادبی به یادگار گذاشته‌اند، از افتخارات تاریخی خویش بشماریم.

مگر نمی‌دانیم که از ورارود تا افغانستان و ایران و هند و عرب و قفقاز و ترکیه و بالکن ما بیش از 15 هزار (!) شاعر داریم صاحب دیوان که به فارسی نوشته‌اند؟

مگر نمی‌دانیم که آثار دانشمندان ما (به مثل ابن سینا) تا هفت صد سال در دانشگاه های اروپا سرمشق کار دانشجویان و پژوهندگان بود؟ و این مسلّماً به آن معناست که زبان فارسی ما با غنای بی‌مثل، با امکانات بی‌نظیر هنری، با تابش های جذاب معنایی و معنوی، با فروغ جاویدانه خرد و حکمت خویش مثل آب روان جانبخش و روحبخش است.

پس چه جای ترس است و تعصب که اگر به اصالت خویش برگردیم و "فارسی"،را به معنی حقیقت، نه مجاز، به مسند فاخره خودش بنشانیم و آن همه امکانات و توانایی و جذابیت سحرانگیزش را، چنان که امروز در ایران و افغانستان هست، پایدار و استوار سازیم؟

دکتر ایرژی بیچکا، خاورشناس نامدار چک، می گوید: "تاریخ ادبیات فارسی مستقیماً به میراث فرهنگی مشترَک ایران، افغانستان، تاجیکستان و همچنین به مناطق فرهنگی دورتری، ازجمله فرهنگ ترکان عثمانی، پاکستان و هندوستان، ادبیات ملل ترک زبان آسیای میانه‌و حتی مالاوی در شرق و یوگسلاوی در غرب تعلق دارد."

مطالب مرتبط