داستان نبرد دو "ملت" در آمریکا

کارت پستال آبراهام لینکلن
Image caption جنوبی ها عقیده داشتند مقابله آبراهام لینکلن با برده داری تنها بخشی از تهاجم سرمایه داری صنعتی به سبک زندگی آنهاست

زمانی بنجامین وِید، سناتور ایالت اوهایوی آمریکا گفته بود "هیچ دو ملتی در جهان به اندازه دو ملتی که در جمهوری ما زندگی می کنند، این چنین نسبت بهم حس کینه و عداوت ندارند."

دو ملت مورد اشاره او، مردمان ایالات جنوبی و شمالی آمریکا در آستانه وقوع جنگ های داخلی آمریکا، موسوم به جنگ های انفصال بودند.

تاریخدانی بنام آلن نوینز معتقد بود مسأله اصلی، صرفا برده داری نبود، بلکه "خودآگاهی محلی هر یک از طرفین همراه با همه عوارض عاطفی و روانی آن" بود که در سال ۱۸۶۱ وقوع جنگ را اجتناب ناپذیر کرد.

آمریکایی ها مدتها پیش از اینکه با پوشیدن یونیفرم های نظامی آبی و خاکستری دودستگی شان را نشان بدهند، – از نظر اجتماعی و فرهنگی - به دو ملت متمایز از یکدیگر تقسیم شده بودند، و فاصله جغرافیایی، اقتصاد و تمرکز محلی رسانه ها آنها را از یکدیگر جدا کرده بود.

امروز هم با وجود همه انکارها، سایه این افتراق بر انتخابات میاندوره ای کنگره آمریکا سنگینی می کند، انتخاباتی که به جنگ فرهنگی مملو از کینه و عداوتی بدل شده که جرقه های جنگ واقعی در لبه های آن به چشم می خورد.

اختلافات فرهنگی

با اینکه تشبیه زیاده از حد اوضاع با سالهای ۱۸۵۰ چندان مطلوب نیست، ولی طرح آن در مورد این مسأله بخصوص – یعنی شکل گیری خودآگاهی منحصر بفرد و "متمایز" – موضوعیت دارد.

Image caption گلن بک برخلاف دفعات قبل، باراک اوباما را نژادپرست نخواند و از طرفدارانش خواست دشمنانشان را دوست داشته باشند

در شهر آنگولای ایالت ایندیانا، دو هزار نفر را دیدم که در سالن ورزش یک دانشگاه جمع شده بودند تا به صحبت های گلن بک، مفسر شبکه خبری فاکس نیوز گوش بدهند. بک در صحبت هایش معتدل بود: مشکلات آمریکا از سال ۱۹۱۵ شروع شد، یعنی زمانی که "ترقیخواهان" تلاش کردند کسب و کار را قانونمند کنند؛ بهترین راه حل هر مسأله ای سپردن آن بدست بخش خصوصی است، نه بخش دولتی. او برخلاف دفعات قبل، باراک اوباما را نژادپرست نخواند و از طرفداران خود خواست دشمنانشان را دوست داشته باشند.

اما سخنرانان دیگری که قبل و بعد از بک صحبت کردند گرایش های دیگری داشتند. در غرفه های حاشیه سخنرانی ها، پرچم گَدسدِن – تصویر یک مار زنگی چنبره زده با شعار "پا روی دُم من نگذار" – فروخته می شد که در زمان انقلاب آمریکا و جنگ های استقلال آن نماد آمادگی برای مبارزه مسلحانه بود.

در نطق های پیش از دستور، یک سخنران جنجالی محلی سعی کرد این ادعا را مطرح کند که نه تنها نبردهای بانکر هیل (۱۷۷۵)، فردِریکسبرگ (یکی از پیروزی های جنوبی ها در سال ۱۸۶۲)، ایوو جیما، خه سان، فلوجه و هلمند همه به یک اندازه در "ارائه تعریفی از آمریکا" موثر بوده اند، بلکه آخرین نبرد این جنگ در حال حاضر در خود خاک آمریکا در حال وقوع است.

جنبش تی پارتی هیچگاه به جنگ های انفصال اشاره نمی کند، ولی از به تصویر کشیدن جنگ های استقلال لذت می برد. این جنبش در سطح جامعه در مورد چهره ای مانند جفرسون دیویس سکوت می کند، اما جورج واشینگتن را الگوی خود می داند.

در این برنامه ایدئولوژیک، این قانون اساسی سال ۱۷۸۷ آمریکاست که بوسیله اصلاحات خدمات درمانی، و نیز بسته مشوق های مالیاتی ۷۸۷ میلیارد دلاری رئیس جمهور اوباما "نابود" شده است.

وقتی کاندیداهای جمهوریخواه "نبرد ایدئولوژیک" فعلی را نبردی برای "دفاع از پرچم در خاک خود" می خوانند سوالی که مطرح می شود این است که حریف در این نبرد کیست و شکل آن چگونه است؟

مقایسه های ناخوشایند

از لحاظ جامعه شناختی، جنبش تی پارتی غالبا از افراد سفیدپوست و مسیحی معتقد تشکیل شده که بیشترشان هم غیرشهری هستند.

استفاده تی پارتی از تصاویر و پلاکاردهایی که شائبه نژادپرستی آن را القا می کنند، و گرایش اولیه شدید آن به استفاده از لباس های تاریخی، رسانه های لیبرال آمریکا را به شک انداخت که شاید خودجوشی این جنبش ساختگی باشد.

موفقیت تی پارتی در کسب نامزدی های کلیدی در انتخابات اولیه برای تعیین کاندیداهای حزب جمهوریخواه نشان داد که حامیان آن بسیار فراتر از گروه مرکزی فعالان آن هستند.

تی پارتی حالا سیاست های خود را به بخشی از حزب جمهوریخواه دیکته می کند و در تعیین کاندیداهای آن تأثیرگذار است و سیاستمداران میانه روی حزب جمهوریخواه را وادار به اتخاذ مواضع روشن می کند: با سارا پیلین ها و گلن بک ها کنار بیایید و یا با آنها برای دفاع از محافظه کاری معتقد به سختگیری مالیاتی و تساهل اجتماعی رو در رو شوید. تابحال عده کمی از این سیاستمداران گزینه دوم را انتخاب کرده اند.

در نتیجه، جنبش تی پارتی در حال ارائه تعریفی نو از محافظه کاری آمریکایی است و تعاریف آن هم سختگیرانه است: هر چه که باعث دخالت دولت شود مذموم و خلاف قانون اساسی است؛ هر چه که از لحاظ اجتماعی مترقی باشد به مثابه آب دهانی بر مزار قهرمانان نبرد ایوو جیما است؛ هر پولی که از جیب مالیات دهندگان به فقرایی که شایستگی دریافت کمک ندارند پرداخت شود اهانت به پرچم است.

اگر کلید درک صحنه سیاست آمریکا پیش از سال ۱۸۶۱ تقسیم کشور به دو "ملت" با ترکیب جمعیتی متفاوت بوده باشد، مقایسه وضعیت امروز با آن چندان خوشایند نیست.

در آن موقع جنوب با گروهی از نخبگان سفیدپوست و برده دار شناخته می شد که توده ای از کشاورزان سفیدپوست را رهبری می کردند و عقیده داشتند مقابله آبراهام لینکلن با برده داری تنها بخشی از تهاجم سرمایه داری صنعتی به سبک زندگی آنهاست.

آنها هم اعتقاد داشتند از قانون اساسی دفاع می کنند و خود را صرفا مدافع حقوق ایالات نمی دانستند.

جِی میلز تورنتون، که پیوندهای سیاسی میان اهالی عادی آلاباما و مزرعه داران بزرگ را مورد مطالعه قرار داده به این نتیجه رسیده است که تمام مفهوم آزادی فردی و برابری در برابر قانون به دفاع از برده داری گره خورده است.

در عوض شمال تنها یک مدل اقتصادی جدید نبود: مردمان متفاوتی در آنجا زندگی می کردند. در سال ۱۸۶۱ جمعیت آن شامل برده های آزاد شده، سفیدپوستان جنوبی فاصله گرفته از فرهنگ جنوبی – یا همان فرهنگ دیکسی - و میلیون ها مهاجر اروپایی می شد، از جمله ده هزار آلمانی که چنان تحت تأثیر سنت های برآمده از سال ۱۸۴۸ بودند که بدون اینکه بدرستی زبان ژنرال های انگلیسی زبانشان را بفهمند - و در حالی که سرودهای سوسیالیستی می خواندند - به میدان های نبرد شیلوه و چاتانوگا قدم می گذاشتند.

دو "ملت" امروز آمریکا در فضای مجازی وجود دارند، و در دو سوی مرزهای ایالات متحده از طریق شبکه های اطلاعاتی ابراز وجود می کنند و با حریم هایی نامرئی تقسیم شده اند، حریم هایی که بسیاری از شهرهای آمریکایی را بر اساس ویژگی های برگرفته از نژاد، سبک زندگی و طبقه اجتماعی از هم جدا می کند. ولی شناسایی آنها کار آسانی نیست.

بنظر من اولین علامت مشخصه آنها برخوردشان با حکومت و نقش آن در اقتصاد است.

ملت های متفاوت

۸۴ درصد جمعیت شهری مانند گری در ایالت ایندیانا، را که از افول صنایع لطمه دیده سیاهپوستان تشکیل می دهند.

صنایع فولاد مستقر در مجاورت آن، که در آمریکا بزرگترین است، مخلوطی از کارگران سفید و سیاهپوست را بکار می گیرد: اما خیابان ها و کارخانه های فولادسازی بخشی از فرهنگ سیاسی مشترکی هستند که طرفدار حزب دموکرات است، عقاید لیبرال دارد و در آن تنوع نژادی وجود دارد. فرهنگی که در اقتصاد برای دولت نقشی قائل است و در تلاش های انجام شده در کشور برای ایجاد یک شبکه خدمات درمانی ایرادی اخلاقی نمی بیند و آن را با قانون اساسی مغایر نمی داند. اینجا نارضایتی از این است که اقدامات اوباما و دولتش کافی نبوده اند.

اما اگر ۱۰۰ کیلومتر بسوی شرق برویم، در شهری مانند اِلکهارت، که یکی از مراکز تولید اتومبیل است، با ملتی متفاوت روبرو می شویم. کارگران بیکار صنایع خودروسازی که در سال ۲۰۰۹ با آنها برخورد داشتم صرفا از دولت می خواستند "از سر راهشان کنار برود".

Image caption اِد نویفِلت کارگر بیکار صنایع خودروسازی در سال ۲۰۰۹ در ساختمان شهرداری با رئیس جمهور اوباما ملاقات کرد

اِد نویفِلت، باراک اوباما را در یک تجمع در فوریه ۲۰۰۹ به مناسبت ارائه بسته مشوق های اقتصادی به جمعیت معرفی کرد. تصویر در آغوش گرفتن اِد توسط اوباما در سرتاسر آمریکا پیچید و به عنوان نمادی از قدرت رئیس جمهور جدید برای رفتن بسوی اهالی این بخش مرکزی آمریکا شناخته شد. وقتی در آوریل ۲۰۰۹ با آقای نویفِلت دیدار کردم او هنوز حاضر بود بطور تلویحی از اوباما حمایت کند.

هجده ماه بعد از آن دیدار، او یکی از چهره های معروف جنبش تی پارتی محلی شده و در سخنرانی گلن بِک مورد تشویق شدید حضار قرار گرفت.

او به من گفت: "فکر می کنم نظرم تغییر کرده."

او از نتیجه بسته مشوق های اقتصادی و بازخرید بدهی های بانک ها دلسرد شده، ولی تیر خلاص چیز دیگری بود. او می گوید: "فکر می کنم چیزی که نظرم را تغییر داد موضع رئیس جمهور در مورد مسأله سقط جنین بود."

برای دو "ملت" جدیدا پرخروش چپ و راست آمریکا – همانطور که نوینز در مورد دهه ۱۸۵۰ می گوید - هر جنجال سیاسی تأثیرات "عاطفی و روانی" دارد.

بن کلِمِنت، یک رهبر محلی سیاهپوست در شهر گری گفت: "حرف های تندی که در تلویزیون گفته می شوند ریشه فرهنگی و نژادی دارند و هراس آور هستند. ته دل آدم را خالی می کنند: فکر می کنید اگر در مورد رئیس جمهور اینطور فکر می کنند، پس در مورد من چه فکری خواهند کرد؟"

در سخنرانی گلن بِک در برخی لحظات خود او و برخی از حضار به گریه افتادند.

او به آنها می گوید: "ترقیخواهان می خواستند ایمان ما را نابود کنند و این کار را به نحوی انجام دادند که بیشتر مردم حتی از آن خبر هم ندارند. در کلیساهای ما – در همه آنها – موریانه هایی وجود دارند، بعضی هایشان گرگ هستند. آنها مدت هاست مشغول خوردن هستند و دیگر چیزی از کلیساهای ما باقی نمانده. ولی شما باید جلوی این کار را بگیرید: شما باید بدانید عدالت اجتماعی و رستگاری دستجمعی و همه این اراجیف یعنی چه و از کجا آمده است. اینها به کلیساهای ما وارد شده تا ما را نابود کند."

برخی از رسانه های میانه رو آمریکا، مثل برخی استراتژیست های سیاسی در واشنگتن، وجود جنبش تی پارتی را حاشا می کنند و در مقابل آن منفعل هستند.

با آنکه جمهوریخواهان از دهه ۷۰ علنا استراتژی انتخاباتی خود را بر جذب محافظه کاران مذهبی در ایالات جنوبی متمرکز کردند، همواره فرض بر این بود که این گرایش عوام زده عمیق شاخه کوچکی را در حزب جمهوریخواه شامل خواهد شد که توسط سران حزب قابل کنترل باشد.

در ابتدا بیشتر رسانه ها، تی پارتی را "تنها" همان گروه های قدیمی مخالف سقط جنین دانستند که ریگان و بوش پدر را هم به دردسر انداختند.

در همین حال طرفداران دموکرات ها، غرق در محاسبات انتخاباتی بودند و از این نکته خوشحال بودند که اگر رهبری حزب جمهوریخواه بدست جناح راست آن بیفتد، رئیس جمهور، که فعلا دچار مشکل شده، در سال ۲۰۱۲ براحتی بر کاندیدای آنها پیروز خواهد شد.

در هر صورت مفسران، قدرت پیشروی تی پارتی را دستکم گرفتند. آنچه نسبت به قبل تغییر یافته این است که ایده های این جنبش با عبور از شکاف نارضایتی و استیصال میان قربانیان رکود اقتصادی به ایده هایی تعیین کننده تبدیل شده اند.

ایالاتی نظیر آریزونا، با تحریک این جنبش سعی کرده اند با تصویب قوانین مهاجرتی سختگیرانه تر مقامات دولت فدرال را به چالش بکشند.

اگر کاندیداهای تی پارتی در ۲ نوامبر به پیروزی برسند، از طرح جدیدی برای دفاع از "حق حاکمیت ایالات" حمایت خواهند کرد که هدف از آن تضعیف نفوذ دولت فدرال بر ایالات است.

بدون یک درگیری شدید با مقامات فدرال و یا تغییر معجزه آسای وضع اقتصادی نمی توان پایانی بر این ماجرا متصور بود.

حتی در آن صورت هم رابطه مستقیمی بین دشواری های زندگی و شعارهای حامی مقاومت وجود ندارد.

با مشاهده نحوه پاسخگویی جوامع سفید و سیاهپوست به دور جدید تنگدستی طبقه متوسط، یعنی اتکا به خانواده، کلیسا و جامعه محلی، می توان ایده ای از علت اهمیت مسأله "هویت" در هر دو طرف جریان بدست آورد.

رویای آمریکایی پیشرفت با اتکا بر خود افسانه ای اتحادبخش بود، ولی حالا بنظر می رسد حرکت رو به پایین، تفاوت ها را آشکارتر می کند.

طبعا آنچه در بالا گفته شد صرفا یک تشبیه است و ما در آستانه تکرار تاریخ نیستیم. من هم به هیچ وجه پیش بینی وقوع جنگ داخلی دیگری را نمی کنم.

بیشتر آمریکایی ها خود را جزء هیچ "ملتی" بجز ملت ایالات متحده آمریکا نمی دانند.

فعلا مبارزه در درون حزب جمهوریخواه جریان دارد، همانطور که در دهه ۱۸۵۰ در ایالت های جنوبی و میان آنچه "دو ایده جنوبی" خوانده شده، اتفاق افتاد.

اولی اختلافات موجود با شمال لیبرال را در قالب سیاست متعارف می دید و معتقد بود می توان آن را در چارچوب نهادهای موجود آن روزها رفع و رجوع کرد؛ اما گروه دوم به برآمدن یک ملت جنوبی اعتقاد داشت و این چیزی فراتر از سیاست ورزی حزبی و قوانین فدرال بود. و در نهایت این ایده دوم بر اولی چیره شد.

جمهوریخواهان میانه رو باید هر چه سریعتر در مورد پاسخشان به تی پارتی فکر کنند.

میچ دانیلز، فرماندار ایندیانا، که از او به عنوان یکی از کاندیداهای احتمالی ریاست جمهوری در سال ۲۰۱۲ یاد می شود به من گفت: "مردم از من می پرسند آیا این یک جنگ داخلی است؟ من می گویم نه – این نتیجه دردهای فزاینده است. کمی شلوغ بازی به اسم آزادی چیز بدی نیست . . . حالا جشن و شادی تمام شده و زنگ های خطر بدرستی بصدا درآمده اند و من فکر می کنم یک جایی باید در مقابل این افراد ایستاد و گفت – تشخیص شما درست بود. اینها کارهایی هستند که باید انجام شوند تا آمریکا یک بار دیگر روی پاهای خود بایستد – و این گذاریست که هنوز اتفاق نیفتاده است، ولی من امیدوارم و اعتقاد دارم این اتفاق خواهد افتاد."

Image caption اگر کاندیداهای تی پارتی در ۲ نوامبر به پیروزی برسند، از طرحی حمایت خواهند کرد که هدف از آن تضعیف نفوذ دولت فدرال بر ایالات است

این برنامه اصلی سران حزب جمهوریخواه است: محصور کردن تی پارتی در پشت یک سیاست جدید انضباط مالیاتی در سال ۲۰۱۲، که توسط نخبگان مستقر در واشنگتن طراحی و پیش برده شود. پس از فتح کاخ ریاست جمهوری هم با ایالت های تحت فرمانداری دموکرات ها بر سر مسائلی نظیر سقط جنین و مهاجرت معامله خواهد شد.

شاید این طرح جواب بدهد. اما وقتی غول "خودآگاهی گروهی" از بطری بیرون بیاید، برقراری همزیستی کار آسانی نخواهد بود.

گروهی از تاریخدانان متخصص جنگ های انفصال در نزدیکی موزه جنگ چیگامائوگا در شمال جورجیا سرگرم بازسازی بحث های انتخاباتی سال ۱۸۶۰ بودند، آنهم با لباس های آن زمان و سوار بر ارابه و در محاصره توریست های آمریکایی که کلاه ها و شورت های بیس بال را بر سر داشتند. در صحبت هایم با آنها متوجه شدم که همگی آنها متوجه شباهت های وضعیت امروز با آن روزها هستند.

مسوول پارک، کریستوفر یانگ، در حالی که حسابی عرق کرده بود رو به جمعیت کرد و گفت: "مناظره ای که الان شنیدید پیش زمینه ای برای جنگی بزرگ بود. پس هشیار باشید کلماتی که بکار می بریم می توانند از سلاح های میدان جنگ به مراتب مرگبارتر باشند."