سلطنت با طعم دموکراسی

الیزابت دوم، ملکه بریتانیا
Image caption از نظر برخی، سلطنت در سیاست معاصر بریتانیا نقش اساسی و مهمی ایفا می کند

هنگامی که در مورد سلطنت فکر می کنیم، معمولا چیزی تاریخ مصرف گذشته که دوران آن به سرآمده است برایمان تداعی می شود. چیزی که متعلق به تاریخ است؛ در بهترین حالت آن را جذاب فرض می کنیم اما در عین حال آنرا مسخره می دانیم و در نهایت سلطنت را موضوعی نمایشی می پنداریم که فقط به درد نمایش برای گردشگرها می خورد.

ترقی خواهان مدرن با بی تفاوتی به حساسیتهای سلطنت طلبان لبخند می زنند.

آنها از اینکه چگونه بالاخره مشروطیت دموکراتیک از دست تفکرات غیر دموکراتیک که نماینده نظر جمعی نیست راحت شده و پادشاهی اکنون به موضوعی تشریفاتی بدل شده است حرف می زنند.

اما یک نگاه اجمالی نشان می دهد که دوران سلطنت نگذشته است و رو به پایان هم نیست. گذشته از همه اینها، آیا شاهان هنوز حکومت نمی کنند؟ البته ممکن است که امروز آنها را با نامهای دیگری بشناسیم.

شاه کسی است که دارای اختیار فرمانروایی و حکومت بر سرزمین و مردم باشد. او تنها فردی است که حق حکمرانی بر ملت را دارد.

با این اوصاف رئیس جمهور یا نخست وزیر نیز یک شهریار محسوب می شود که تنها تفاوتش با پادشاه در نحوه انتخاب و اعطای حق فرمانروایی به اوست. با وجود تمام اعتراض ها و مبارزات، هنوز جایی واقعا توسط توده مردم اداره نمی شود.

مردم خود طالب حکومت کردن نیستند بلکه کسی را انتخاب می کنند تا بر آنها حکومت کند. در واقع سلطنت با دموکراسی جایگزین نشده است بلکه تنها از نوع موروثی به فرمانروایی انتخابی تبدیل شده است.

درسی که از این موضوع می گیریم این است که با وجود جمعی بودن انتخاب، در نهایت لازم است تا یک نفر حکومت کند.

با این وجود، بین قدرت یک شهریار و یک نخست وزیر تفاوت وجود دارد. در ابتدا ممکن است به نظر برسد که نخست وزیر نماینده یک فرایند دموکراتیک است که قدرت مطلقه پادشاه را محدود می کند. اما در واقع عکس این موضوع صادق است.

پارادوکس

آیا منافع وجود یک شهریار ایده آل بیش از یک سیاستمدار نیست؟ مسلما پادشاه با شخصیت دادن به ملت و یکپارچه کردن آن باعث می شود تا سیاستمداران و سیاست دموکراتیک بهتر عمل کنند.

پادشاه یا ملکه با تلاش برای نمایندگی تمام نظرات دخیل در منافع ملی، ما را از افراط و بنیاد گرایی آنهایی که فقط عقاید خودشان را قبول دارند محفوظ می دارد.

بحثی که در اینجا می خواهم مطرح کنم این است که صرف وجود دموکراسی برای بقای آن کافی نیست.

اگر قدرتی برای بیان نظرات دیگران به جز اکثریتی که به صورت موقت حاکم شده اند- و عقایدشان هم غالبا توسط عوامل بیرونی هدایت می شود- وجود نداشته باشد؛ رقابت و برتری‌جویی های انتخاباتی بر ما چیره خواهد شد و تسلیم قدرت نا محدود برنده ها خواهیم بود.

سلطنت با ترکیب دموکراسی و قدرت دیگری که ریشه در چیزی غیر از دموکراسی دارد، به حفظ و بقای دموکراسی کمک می کند.

از این منظر، حکومت مشروطه، که ترکیبی از حکومت توده ها، خواص و فرد است، در پیشگیری از استبدادی که با انتخابات ایجاد شود، کاراتر از تقسیم قوا عمل می کند.

سلطنت یا همان حکومت فرد، به عنوان وزنه تعادلی جهت اطمینان از حفظ فرایندهای دموکراتیک و منصفانه بودن آنها عمل می کند. در یک کلام، شهریار نگهبان حکومت قانون است.

به همین علت است که از حدود ۴۰ کشوری که سلطنت مشروطه دارند، و ۱۶ کشور ملکه را به عنوان فرمانروا قبول دارند، همگی کاملا روال سلطنت مشروطه را پذیرفته اند.

این کشورها دارای توسعه یافته ترین، ثروتمندترین، دموکرات ترین و مترقی ترین دولت ها هستند.

بنا بر آمار سازمان ملل، ۷ کشور از ۱۰ کشوری که دارای بهترین شرایط زندگی در دنیا هستند با حکومت سلطنت مشروطه اداره می شوند.

Image caption چه نوع حکومتی می توانست مانع از به قدرت رسیدن فاشیسم در آلمان و ایتالیا شود؟

حکومتهای استبدادی قرن بیستم، میراث سلطنت مشروطه را کنار گذاشتند. کمونیسم و فاشیسم هر دو مثالهایی هستند از اینکه باور به خودکفایی دموکراسی چگونه به استبداد منجر می شود.

در هر دو مورد، لزوم کنترل اراده و خواست مردم به عنوان یک طبقه، نژاد یا ملت توسط حکومت انکار می شد.

محور وحدت

علت اینکه بریتانیا هیچگاه دچار استبداد شدید نشد وجود باور به قدرتی ورای اراده مردم است که با اراده انسانی ایجاد نشده بلکه خواست انسانی چه به صورت فردی یا جمعی همواره باید برای درک آن بکوشد.

شاه، مجلس اعیان و کلیسا که به ترتیب نماینده قدرت فرد، خواص و اراده ماوراءالطبیعه هستند، به عنوان سه نهادی که به ما به ارث رسیده اند همواره پشتیبان و نگهبان منافع عمومی بوده اند.

بدین ترتیب آنها نه تنها دموکراسی را تضعیف نکرده اند بلکه به آن قدرت هم بخشیده اند. آنها از نقش توده های مردم در تلاش برای رسیدن به زندگی بهتر حمایت کرده اند.

بنابراین برای دفاع از دموکراسی به چیزی بیشتر از دموکراسی صرف نیاز است.

چنانچه بخواهیم قدرت سلطنت در بریتانیا را بیش از پیش محدود کنیم، باعث از بین رفتن محور وحدتی که برای صدها سال ضامن بقای آزادی، مساوات و تحرک اجتماعی بوده است خواهیم شد.

فیلیپ بلوند، متفکر با نفوذ سیاسی و مبدع نظریه "محافظه کاران سرخ" است. از نظر او سلطنت در سیاست معاصر بریتانیا نقش اساسی و مهمی ایفا می کند.

مطالب مرتبط