خشونت مقدس در عصر تقدس زدائی

شمایل خون آلود مسیح
Image caption شمایل مسیح در کلیسای مسیحیان قبطی در شهر اسکندریه مصر که در اثر انفجار روز اول ژانویه امسال آسیب دیده و خون‌آلود شده است

در روزهائی که کشته شدن نزدیک به ۲۱ تن از مسیحیان قبطی مصر در انفجار انتحاری در کلیسایی در اسکندریه بحث در باره «خشونت مقدس» را بار دیگر به یکی از عناوین اصلی رسانه های غربی بدل کرده بود، مرتضی تمدن، استاندار تهران از موج تازه بازداشت «مسیحیان تبشیری» و افزایش سرکوب آنان در ایران خبر داد و جایگاه جمهوری اسلامی را در میان اخبار خشونت های دینی حفظ کرد.

خشونت دینی چون خشونت های سیاسی، ملی، قومی، نژادی و جنسیتی پدیده ای تازه، منفرد و محدود به اسلام نیست، اما محتوا، شکل و کارکردهای خشونت مقدس در عصر جهانی شدن و به دوران پسامدرن دگرگون شده و با جمهوری اسلامی به صدر خبرهای جهان رفته و با «تروریسم بنیادگرایانه اسلامی» به پدیده ای جهانی بدل شده است.

خشونت، عنصر ذاتی همه ادیان و همه برداشت های گوناگون از یک دین واحد نیست و حتی در دین هائی که خشونت را در قوانین شرعی و با مفاهیمی چون «جهاد» و «تکفیر» تقدیس می کنند، قرائت هائی را می توان دید که با خشونت مستقیم شخصی و خشونت با واسطه نهادهای سرکوب مادی و معنوی مخالف اند و هم از این رو، پاره ای از کارشناسان اصطلاح «خشونت های فرقه ای» را بر اصطلاح «خشونت دینی» ترجیح می دهند.

با این همه تاریخ واقعی و تاریخ مقدس آرمانی برخی ادیان تک خدائی با خشونت رنگ خورده و روایت اکثریت، قرائتی که اکثر پیروان و مراجع روحانی رسمی بدان باور دارند، انواعی از خشونت علیه کافران یا پیروان ادیان دیگر و علیه برداشت های غیررسمی از دین واحد را تقدیس و نمونه های واقعی آن را در تاریخ مقدس توجیه یا تاویل می کنند.

اشکال سه گانه خشونت مقدس

اغلب خشونت های دینی در سه قالب کشتار و سرکوب مادی و معنوی و فردی و جمعی پیروان یک مذهب به دست باورمندان به دینی دیگر، خشونت دینی حکومتی و خشونت در قالب تروریسم جهانی شده عصر کنونی تجلی می یابند.

محتوا و کارکردهای اشکال سه گانه خشونت دینی در بستر تاریخ ثابت نمانده و در ترکیب با عوامل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و ملی دگرگونی یافته است.

شکل اول خشونت دینی، که در دوران پیشامدرن رایج بود، به دوران مدرن و دوران پسامدرن نیز ادامه یافته است؛ با این تفاوت که خشونت گران، به رغم مخالفت با مدرنیته، ابزارها و تکنولوژی نو را جذب و به جای کشتار با سلاح های قدیمی به بمب های ساعتی یا انتحاری متوسل می شوند.

شکل دوم، خشونت دینی حکومتی، بر بستر پیوند دین و قدرت سیاسی شکل می گیرد.

این نوع خشونت نیز به دوران پیشامدرن رایج بود و نمونه های کلاسیک آن را می توان در حکومت کلیسا در قرون وسطای اروپای غربی، حکومت خلفای راشدین، اموی، عباسی، فاطمی و عثمانی در تمدن اسلامی و به دوران سلطنت های نیمه مذهبی چون صفویه دید.

خشونت دینی حکومتی به دوران ما نیز تداوم یافت و با ظهور جمهوری اسلامی از حاشیه به متن جهان پرتاب شد و باز با این تفاوت که حکومت های دینی دوران ما از نهادها، سازمان ها، امکانات و اهرم های مادی، اداری، سیاسی، اقتصادی و رسانه ای دولت مدرن و از دانش و تکنولوژی پیشرفته بهره می گیرند تا در روندی برنامه ریزی شده و سازمان یافته پیروان ادیان دیگر و معتقدان به برداشت های متفاوت از برداشت حکومت را سرکوب کنند.

این نوع از حکومت دینی قوانین شریعت را به قوانین مدنی و کیفری ترزیق و به خشونت هائی چون اعدام مرتدان، سنگسار، قطع اعضای بدن و شلاق زدن، مشروعیت قانونی اعطاء می کند اما بررسی دامنه، منحنی و تاریخ خشونت در این حکومت ها از سلطه عوامل سیاسی و استلزامات حفظ قدرت بر انگیزه های مذهبی خبر می دهند.

خشونت و بنیادگرایی پسامدرن

در هر دینی می توان گرایش های بنیادگرایانه، میانه رو و رفرمیستی را دید. لبه تیز تیغ حمله بنیادگرائی اسلامی به دوران پیشامدرن به اختلافات درون مذهبی و به مکتب ها و تاویل های غیررسمی از متون مقدس معطوف بود.

خشونت دینی در تاریخ کلاسیک ایران در قالب اعمال برخی قوانین خشن شریعت، سرکوب پیروان ادیان دیگر و سرکوب قرائت های غیر رسمی و به ویژه تاویل عرفانی متن مقدس ظاهر می شد.

عرفان اسلامی و به ویژه عرفان شرقی در ایران را شاید بتوان خلاق ترین تلاش متفکران آن روزگار برای انسانی تر کردن جزمیات مذهبی، نفی خشونت و توصیه به تساهل، مدارا و همزیستی ارزیابی کرد.

عرفان شرقی خالق قهار و جبار قرائت رسمی را به معشوقه دلنشین، انسان برده جزمیات را به محور عشق خالق، رابطه عبادی و مبتنی بر تسلیم و اطاعت را به رابطه عاشق و معشوق و ایمان جزمی را به تجربه دینی فردی بدل و با تاکید بر «وحدت وجود»، «وحدت موجود» و «عشق و اتحاد خالق و مخلوق» همه افکار و عقاید و ادیان را جلوه هائی از «حقیقت نسبی» معرفی می کند.

بنیادگرائی اسلامی به دومین دوران خود با مبارزه با مدرنیته و فرهنگ اروپای غربی پس از رنسانس و با مبارزه ضد استعماری گره خورد و در سومین دوران خود به عصر جهانی شدن در قالب «تروریسم بنیادگرایانه اسلامی» ادامه یافت.

برخی کارشناسان بنیادگرائی پسامدرن را واکنش سنت گرایان به جهانی شدن اقتصاد و فرهنگ ارزیابی می کنند.

بنیادگرائی پسامدرن، که تنها یکی از گرایش های دنیای اسلام را معرفی می کند، دستاوردهای علمی و تکنیکی دوران کنونی و انقلاب ارتباطات را جذب کرده، از محدوده مباحث آکادمیک در باره تاویل های گوناگون متن مقدس برگذشته و با صدور کشتار جمعی به تمامی جهان به زندگی روزمره مردم دنیا راه یافته است.

گرایش های میانه رو و رفرمیستی در همه ادیان و از جمله در اسلام می کوشند تا با تاکید بر گفتگوی ادیان با بنیادگرائی مسلح مقابله کنند، اما بنیادگرائی مسلح نه فقط بر برداشتی از متن مقدس، که بعلاوه بر بحران های حاد سیاسی و اقتصادی و از جمله بر بحران خاورمیانه، سلطه طلبی قدرت های بزرگ و شکاف روزافزون جوامع و کشورهای فقیر و غنی جهان نیز استوار است و بر زمینه های مادی خود رشد می کند.

خشونت آسمانی و قدرت زمینی

پیوند مذهب و قدرت سیاسی در همه ادیان خشونت مقدس را تشدید می کند و این نسبت حتی در آئین مسیحیت نیز صادق است که آموزه های اصلی آن در انجیل های چهارگانه، بر مدارا، تساهل، صلح درونی و بیرونی، همزیستی و عشق به همنوع بنا شده است.

تاریخ پرخشونت کلیسای قرون وسطا، خشونت کاتولیک ها و پروتستان ها علیه یکدیگر، که به بیش از صد سال جنگ و کشتار در اروپای غربی انجامید، نمونه هائی گویا از تشدید خشونت مقدس را به هنگام پیوند دین با قدرت سیاسی به دست می دهند.

برخی کارشناسان، تقدیس خشونت را به ادیان تک خدائی نسبت می دهند چرا که از منظر این مذاهب، خدای واحد، حقیقت مطلق را به پیروان این ادیان ابلاغ کرده و همه گرایش های فکری غیرمذهبی و همه ادیان دیگر بهره ای از حقیقت نبرده اند.

باورمندان به تملک انحصاری حقیقت مطلق، آدمیان را به دو گروه مومنان و گمراهان تقسیم و تیغ حربه برنده «تکفیر» را برای اعمال خشونت علیه گمراهان تیزتر می کنند.

اما باور به در انحصار داشتن حقیقت مطلق نه فقط در ادیان که در مکاتب غیردینی نیز از عوامل موثر تشدید خشونت است.

خشونت نازی های آلمانی به دوران سلطه حزب ناسیونال سوسیالیست بر این کشور و سیاست های خشن احزاب کمونیست به دوران پیش از فروپاشی بلوک شرق نمونه هائی از خشونت نامقدس را معرفی می کنند

اصلاح طلبان مذهبی و خشونت مقدس

برخی تحلیلگران خشونت را عنصر ضروری ادیان نمی دانند چرا که پیروان هر دین به هر عصر و دورانی متون مقدس خود را از منظر ذهنیت خود و با تفسیر و تاویل برآمده از عصر خود درک می کنند.

این گروه از تحلیلگران به رشد گرایش اصلاح طلبان دینی در جوامع اسلامی اشاره کرده و بر آن‌اند که تلاش های نظری و سیاسی این گرایش، به تحول اسلام یاری می کند.

از این منظر اسلام نیز به تدریج تجربه عقب نشینی کلیسا را از عرصه عمومی به حوزه خصوصی تکرار کرده و به تساهل، مدارا، تحمل مخالف و همزیستی با منتقدان، مخالفان و ادیان دیگر تن می دهد.

کلیسا در اروپای غربی نه بر بستر بحث های نظری که بر تحولات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و علمی رنسانس به بعد متحول شد. روند گذار جوامع اسلامی از حاشیه به متن مدرنیته و پسامدرن لزوما از بستر اروپای غربی نخواهد گذشت و در این میان تفاوت مواعظ کلی انجیل های چهارگانه با قوانین و مفاهیم متن مقدس اسلامی نیز بی تاثیر نیست.

حوزه تاثیر و نفوذ آراء رفرمیست های دینی در ایران و دیگر جوامع اسلامی نیز تا کنون به شماری از تحصیل کردگان جامعه محدود مانده و توده های مسلمان دریافت های دینی خود را نه از بحث های انتزاعی این گرایش که از روحانیت رسمی کسب می کنند.

تحول روحانیت رسمی راه را بر سازگاری اسلام و جهان پسامدرن هموار می کند، اما روایت اکثریت در این لایه هنوز به نفی خشونت مقدس نرسیده است.

خشونت مقدس در حکومت دینی

خشونت دینی حکومتی در جمهوری اسلامی از نخستین روزهای شکل گیری آن ظهور کرد و ماشین بهائی کشی حتی در آزادی های نخستین سال های انقلاب از کار نیفتاد.

قانون اساسی جمهوری اسلامی ادیان زرتشتی، مسیحی و یهودی را به رسمیت می شناسد اما در سی سال گذشته گزارش های گوناگونی در باره سرکوب سازمان یافته پیروان این سه مذهب و پیروان مذاهب به رسمیت شناخته نشده منتشر شده است، هر چند شدت و ضعف و دامنه سرکوب با بحران های سیاسی نسبت مستقیم داشته اند.

در دو دهه اخیر سرخوردگی لایه هائی از مردم ایران از مکتب رسمی گرایش به دیگر ادیان از جمله مسیحیت و تمایل به برداشت های غیررسمی از اسلام، از جمله شاخه هائی از دراویش را تقویت کرد.

نهادهای امنیتی ایران برخی شاخه های مسیحیت را که برای جذب مسلمانان تلاش می کنند، از جمله کلیسای تبشیری، و حلقه هائی از دراویش را که به مفری برای گریز از مکتب رسمی بدل شده اند، «خطر امنیتی» تلقی و سرکوب آنان را پیگیری می کنند.

دامنه خشونت دینی یا خشونت سیاسی در پوشش خشونت مقدس در چند سال اخیر از غیرشیعیان برگذشته و با حادتر شدن بحران سیاسی، اصلاح طلبان مذهبی شیعه را نیز هدف گرفته است.