نوه امیر عالم خان: "قبر پدربزرگم در مشهد است"

حق نشر عکس BBC World Service

نسرین غفاریان، نوه امیر عالم خان، ادعا دارد که پدربزرگش از وطن هرگز فرار نکرده، ولی ناچار شده است خاک بخارا را ترک کند.

خانم غفاریان که در ایران زندگی می‌کند و به تجارت مشغول است، چندی پیش از تاجیکستان دیدن کرده و در مصاحبه‌ای با همکارمان اسکندر فیروز گفته است که امیر عالم خان همیشه عشق بازگشت به وطن را داشته است.

نسرین غفاریان اسم کامل شما است یا نام شما اضافه‌های دیگری هم دارد؟

اسم شناسنامه‌ای من بی بی اشرف است، به خاطر این که در قدیم به ملکه‌ها با اسم “بی بی” مراجعه می‌کردند. و چون مادربزرگ من “بی بی” بود، اسمش به من هم رسیده است. ولی همه مرا با اسم نسرین صدا می‌کنند. من اولین فرزند پسرشان هستم.

می‌توانید در باره ارتباط خود با خانواده امیر عالم خان اطلاع بیشتری دهید؟

این طور که پدرم برایم تعریف کرد، زمانی که طبق عهدنامه میان روسیه و امارت بخارا زمین بخارا در اختیار روسیه قرار گرفت، امیر عالم خان کوچ می‌کند به سمت ایران، ولی از راه افغانستان. در آن زمان امیر عالم خان یک پسر پنج‌ساله داشت که پدر من است.

اسم پدر شما؟

محمود. محمود غفاریان. ولی همسر امیر عالم خان، یعنی مادربزرگ من، در سن هجده ‌سالگی بدون بیماری فوت می‌کند. آن زمان پدر من سه ساله بود.

یک صبح مادربزرگم از خواب بلند می‌شود و دستور می‌دهد که برایش حمام آماده کنند. بعداً لباس عروسی پوشیده و با پدربزرگم خداحافظی می‌کند و دوباره می‌خوابد. و دیگر بیدار نمی‌شود.

اسم مادربزرگ شما چه بود؟

اسم مادربزرگم را دقیقاً نمی‌دانم، ولی شنیده‌ام که همه از او با اسم “بی بی” نام می‌برند. فوت مادربزرگم امیر عالم خان را خیلی و خیلی ناراحت می‌سازد، چون سخت عاشقش بوده است.

باید بگویم که امیر عالم خان فارغ‌التحصیل دانشگاه استراسبورگ بود و به این دلیل او را امیر عالم خان می‌گفتند، چون تحصیلکرده بود. و به این دلیل نیز اطرافیانش تلاش می‌کردند که دختران زیبا چه از داخل و چه از خارج را بیارند نزد پدربزرگم.

Image caption به گفته خانم غفاریان امیر عالمخان از بخارا فرار نکرده است، وی این شهر را ترک کرده است

و آن طور که می‌گویند، امیر عالم خان بزرگترین حرمسرای آن زمان را داشته است. ولی به هیچ کدامی از این بانوان توجه خاصی نداشته است. امیر عالم خان گاهی که آنها را می‌دیده است، می‌گفته است که هر کدامی که می‌خواهید بروید، مطمئن باشید من هیچ کدامی از شما را به همسری انتخاب نمی‌کنم.

بعد از فوت مادربزرگم، امیر عالم خان با دختری به اسم مریم که از فامیل خود پدربزرگم بود، ازدواج می‌کند. ضمناً، پدرم این زن را خیلی دوست می‌داشت. و این خانم همراه امیر عالم خان عازم ایران می‌شود. پدربزرگم را در این سفر حدود 50 نفر از نزدیکان و پیوندانش همراهی می‌کنند.

از بخارا ایشان نخست به کولاب می‌آیند. گویا، گنج خیلی بزرگی را در یکی از غارهای این منطقه می‌گذارند و پاسبانها را نیز موظف می‌کنند. من خود تا حال از این منطقه دیدن نکرده‌ام. ولی برخی از تاجیکان می‌گویند که اگر تو بیایی این جا، شاید هیچ اتفاقی نه افتد. زیرا تا حال هر کسی که آن جا رفته، طلسم شده و یا سالم برنگشته بیرون.

پس، محل آن گنج مشخص است؟

بله. ولی گویا تا حال هیچ کس به آن دستش نرسیده است. بعد، امیر عالم خان سفر خود را ادامه‌ می‌دهد و از طریق کابل وارد مشهد می‌شود. زمانی که من سه سال داشتم، پدربزرگم، یعنی امیر عالم خان فوت می‌کند.

سفر امیر عالم خان از بخارا به ایران دو سال طول می‌کشد. در نهایت، در مشهد صاحب شناسنامه می‌شود. به این دلیل، فامیل ما غفاریان است.

غفار به عربی بخشنده است، یعنی بخشیده آمده است. به دنبالش "تربتی مجاور" داریم. یعنی نه تنها سرزمین تربت که در خراسان است، بلکه به معنی خاک است. خاک کنار امام رضا. یعنی ما در مجاورت خاک مشهد هستیم.

ولی در گذشته می‌گفتند که امیر عالم خان در افغانستان فوت کرده است؟

نه. قبل از فوت امیر عالم خان ساکن مشهد بود. و جنازه‌اش نیز در مشهد است. باید بگویم، از مریم که همسر امیر عالم خان بود، هرگز احساس ناتنی نکرده‌ام. و فکر داشتم که مادربزرگ واقعی من است. مریم پدر مرا از پسران خود بیشتر دوست می‌داشت.

Image caption بعد از شکست امیر عالمخان، بخارا تحت کنترول بلشویکها قرار گرفت

پدرم را می‌بوسید و می‌گفت که از تو بوی همسرم می‌آید. از مریم من حالا چهار عمو دارم - محمد، مهدی، حسین و صادق. یک عموی دیگرم با اسم حسن فوت کرده است. یک عمه نیز دارم که اسمش بی بی فاطمه است.

ولی تعداد خانواده امیر عالم خان بزرگ خوانده می‌شود. برخی از آنها در کشورهای مختلف به سر می‌برند. آیا با آنها ارتباطی دارید؟

تنها با یک نفر در آمریکا ارتباط داریم که دخترعمو پدر من است. دورادور بسیاریها را می‌دانیم، ولی ارتباط نداریم. چون پراکنده بودیم، نتوانستیم مثل سلاله‌های دیگر شاهی سازمانی تأسیس بدهیم. از هم دور افتادیم.

آیا از صحبتهای پدر خود در باره امیر عالم خان قصه هایی شنیده‌اید؟

پدرم که خیلی کوچک بود و به این دلیل خاطرات زیادی از آن زمان ندارد. تا جایی شنیده‌ام، هرچند امیر عالم خان مهربان هم بود، ولی همزمان خشن هم بود و خیلی جدی. باید بگویم که پدربزرگ مادریم، یعنی پدرزن امیر عالم خان، پزشک دربار امپراتوری روسیه بود.

باری هم شنیده‌اید که بعد از فرار از قلمرو امارت بخارا امیر عالم خان احساس پشیمانی کرده؟

این طور برایم تعریف کردند که امیر عالم خان همیشه افسرده بود. پیوسته مصرعهای “بوی جوی مولیان آید همی‌” را با آواز می‌خواند. خیلی سخت به بخارا علاقه داشت. پدرم که حالا 86 سال دارد، هر باری که اسم بخارا یا این مصرعها را می‌شنود، می‌گرید. یاد پدرش می‌کند، یاد اجداد و سرزمین می‌کند.

ولی امیر عالم خان همیشه افسرده بود. شاید از غصه هم زود فوت کرده است. بعد از اقامت در مشهد بیشتر وقتش را به خواندن کتاب می‌گذراند. ولی دیگر هیچ وقت به بخارا برنگشت. او نمی‌توانست قبول داشته باشد که خاک بخارا در دست یک کشور اجنبی است.

در روزهای اخیر عمر امیر عالم خان چه کسانی در پهلویش بودند؟

Image caption سلاله منغیتیها در امارت بخارا حکومت می‌کردند

عبدالله‌ مطلب نژاد، یک دوست بسیار نزدیکش که پدربزرگ مادری من بود. این شخص تاجر معروفی بود. با امیر عالم خان دوستان صمیمی بودند و بیشتر وقت خود را با هم می‌گذراندند.

ضمناً، به دلیل دوستی آنها، پسر و دخترشان ازدواج کردند. و پدرم با دختر ایشان در سن 11 سالگی عقد کرده‌اند. نمی‌دانم، شاید عشق در خانواده ما ارثی است. زیرا پدر و مادرم حالا در این سن و سال نمی‌توانند بدون همدیگر غذا خورند یا جایی سفر کنند.

ولی در آخرین لحظات زندگی امیر عالم خان از خانماها کی در کنارش بود؟ چون مسلم است که ایشان خانمها را زیاد دوست می‌داشتند.

به عنوان همسر همراه پدربزرگم به مشهد دو دختر را آورده بودند که گویا از فامیل آن کس بودند. الآن که آنها در قید حیات نیستند، ولی فرزندانشان هستند.

این دو خانم چهره تاجیکی نداشتند، فکر می‌کنم رگ و ریشه روسی داشتند، چون چشمهای آبی و موهای بور و سفید و قد بلند و درشت داشتند.

شما اشاره‌ ای در باره دارایهای امیر عالم خان کردید. از لحاظ اقتصادی زندگی امیر عالم خان در ایران چه گونه پیش می‌رفت؟

باز هم برایم تعریف کردند که پدربزرگم وقتی ایران آمدند، درست است که خیلی از گنج خود را همراه داشتند. خرجینهای زیاد طلا و جواهرات همراه خود آورده‌اند. به این دلیل در ایران زندگی خیلی خوبی داشتند.

برای شما نیز قسمتی از آن ثروت را به میراث گذاشتند؟

چرا گذاشتند. الآن در دست مادرم است، چون برای عروسش گذاشته بود. حالا نمی‌دانم که مادرم به که می‌خواهد آن را بگذارد. ولی ما هر گاهی آن را می‌بینیم. و از آن چیزی که دیده‌ام، یک انگشتر بزرگی هست که با 9 عدد سنگهای مختلف گرانبها آراسته شده است.

ولی سر و صداهایی هست که دارایهای امیر عالم خان توسط پیوندانش تا به کشورهای دیگر رفته است. شما در این باره اطلاعی دارید؟

آن گونه که گفتم، حدود 50 نفر پدربزرگم را در سفر از بخارا به ایران همراهی کرده‌اند. و به همه آنها رسیدگی شده است. به چشم خود چیزی ندیده‌ام، ولی فکر می‌کنم که به هر نفری از آنها رسیدگی شده است. مطمئنم که به همه از آن ثروتها داده‌اند، چون امیر عالم خان در ایران نیز به آنها چون به اتباع خود می‌نگریست.

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption خانم غفاریان می‌گوید که نمی‌داند خود را تاجیک حسابد یا ایرانی

خیلی می‌خواهم زمانی برسد که همه آنها را ببینم. چون، در نهایت، فامیل من هستند. شاید حتی در دوشنبه نیز از پیوندان ما به سر ببرند. ولی من آنها را نمی‌شناسم.

به جز از دارایها، شاید امیر عالم خان کتب و دست‌نویسها و یا نامهای را نیز به میراث مانده باشد؟

در دست ما تنها یک دانه قاب عکس بزرگی که از عکسهای خود امیر عالم خان عبارت است، باقی مانده است. در پشت این عکس شجره‌نامه ما را نوشته‌اند. چیز دیگری نداریم.

شاید از پدر خود باری هم شنیده‌اید که امیر عالم خان قصد دوباره به سر قدرت برگشتن را داشت یا خیر؟ شاید امیر چنین انتظاری داشت؟

انتظاری که داشتند. این آرزوی هر کس است که از وطن دور می‌افتد. بویژه، پادشاهان، امرا، علما و امیران عشق فوق العاده به خاک و آب سرزمین خود دارند.

ببینید، پدرم که از بچگی‌اش بخارا را ندیده است، ولی با شنیدن اسم بخارا گریه می‌کند. این چیزیست که داخل ژن و رگ و وجودش هست.

آیا باری هم شنیده‌اید که امیر عالم خان در باره اشتباهاتش که باعث ترک وطن کردنش شد، اظهار نظر کرده باشد؟

در واقع، ایشان فرار نکرده است. امیر عالم خان بخارا را به خاطر آن که غصب کرده بودند، ترک کرد. ایشان را تهدید و تعقیبی هم نبود. خود ایشان ترک وطن کرد، چون دوست نداشت ببیند که بیگانه‌ها در خاکش هستند.

شاید در خود این قدرت را نمی‌دید که تواند با بیگانگان مبارزه کند. چون به جز از بخارا، طبق آن عهدنامه شهرهای دیگر امارت نیز از سویی اجنبیان تصرف شده بودند. باز هم می‌گویم که ایشان هرگز فرار نکرد و دلش همیشه می‌خواست به بخارا برگردد.

ولی شما خود را تاجیک می‌حسابید یا ایرانی؟

هرچند در این باره زیاد ‌اندیشه کرده‌ام، ولی نمی‌توانم بگویم که کدام هستم. یادم آمد که همسرم هر باری که من کاری می‌کنم و وی می‌خواهد شوخی کند، می‌گوید که برو، تو خارجی هستی و رسم و رسوم ما را نمی‌دانی. ولی واقعا این طور نیست.

به آن نیمه‌ای که مال پدرم است، صد درصد خود را تاجیک می‌حسابم. و به آن نیمه دیگری که از مادر دارم، خود را مال ایران می‌دانم. در افکارم این دو هرگز مرز نداشتند و یک هستند.

شما نمی‌خواهید به بخارا به عنوان ملکه برگردید؟

به راستی، هرگز آرزوی همچنین چیز را ندارم. به این موضوع حتی فکر هم نکرده‌ام. هرچند، اولین فرزند پسر امیر عالم خان هستم.

ولی در گذشته یک مصاحبه با خبرنگاری از تاجیکستان داشتم که نزدیک بود به جنگ بین‌المللی انجامد. به این دلیل نمی‌خواهم که همچنین اتفاقی دوباره صورت بگیرد.

آن وقت اظهار داشته بودم که از رئیس جمهور محترم ازبکستان خواهش می‌کنم که این دو خاک بخارا و سمرقند را به تاجیکستان برگرداند. از فرداش زنگ می‌زدند و می‌گفتند که کجاست آن نوه امیر عالم خان که ما حاضریم همراهش برویم و بجنگیم، تا خاک را پس بگیریم.

ولی، من نمی‌خواهم که سر این موضوع جنگ شود. خوب نگهداری بکنند، عیبی ندارد. حالا تلاش دارم که در رشد همکاریهای فرهنگی و اقتصادی میان تاجیکستان و ایران سهم گذارم.

حالا ایرانیها زیاد به دوبی سفر می‌کنند. اما دل من می‌خواهد که تاجیکستان حیاط خلوت ایران باشد. به هر حال، این دوستیها دوستی دو خانواده، دو عضو یک بدن است.

سپاسگزارم از صحبت.