هفتاد و سه دقیقه ای که زندگی مرا دگرگون کرد

همچون هزاران نفر دیگر از نیویورکی‌ها، آرتی ون وای با چشم‌های خود شاهد حمله‌هایی بود که در روز یازدهم سپتامبر سال ۲۰۰۱ میلادی، به ساختمان‌های مرکز تجارت جهانی انجام شد. آنچه که وی در آن دقایق در خیابان‌های نیویورک مشاهده کرد، زندگیش را عمیقا دگرگون کرد. او معتقد است که خاطرات این حادثه تا آخر عمر با وی خواهند بود.

در صبح آن روز آفتابی در ماه سپتامبر و در لحظاتی که آرتی ون وای از درهای چرخان ساختمان محل کار خود پا به بیرون گذاشت، دنیایش چند درجه به دور محور خود چرخید.

زندگی او از آن لحظه وارد مسیر دیگری شد و به شدت تحت تأثیر فاجعه‌ای قرار گرفت که بعدها جهان آن را با دو عدد به حافظه تاریخ سپرد: نه و یازده (یازدهمین روز از نهمین ماه سال میلادی).

میلیون‌ها نفر درسراسر جهان از طریق تصاویر تلویزیونی، صحنه برخورد چهار هواپیمای ربوده‌شده به اهدافی را در شهرهای آمریکا، از جمله دو ساختمان مشهور مرکز تجارت جهانی در شهر نیویورک دیدند. اما آرتی ون وای در آن لحظات در وسط معرکه بود. او می‌گوید: "مثل افسانه جادوگر شهر اوز بود. مثل این بود که به یک جهان دیگر وارد شده‌ایم."

این حادثه وی را مجبور کرد تا پس از ۲۶ سال زندگی در نیویورک، این شهر را ترک کند و به شهر لنکستر در ایالت پنسیلوانیا که در ۱۶۰ کیلومتری غرب نیویورک است، نقل مکان کند.

Image caption "مثل افسانه جادوگر شهر اوز بود، مثل این بود که به جهان دیگری وارد شده‌ایم."

ده سال پس از این جنایت بی‌رحمانه ، آرتی در گوشه آپارتمان کوچک و محقر خود که در طبقه بالای یک موسسه کفن و دفن قرار دارد، با چهره‌ای که تمرکز در آن موج می‌زند، حوادث آن روز را بازگو می‌کند: "یادم هست که روز بسیار زیبایی بود. هر بار که من یک آسمان صاف و آفتابی می‌بینم، خود به خود آن روز را به یاد می‌آورم."

آرتی به عنوان مشاور برای موسسه حقوقی هلنداندنایت کار می‌کرد. او در طبقه بیست و سوم ساختمانی مشغول به کار بود که با برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی فقط یک خیابان فاصله داشت. ساعت هشت و ۴۶ دقیقه صبح یک صدای مهیب ساختمان را به لرزه درآورد.

یکی از همکاران وی پرسید که آیا صدای رعد و برق بود؟ بلافاصله یک نفر با فریاد زدن از همه خواست که از ساختمان خارج شوند، چون یک هواپیما به یکی از برج‌های دوقلو اصابت کرده است. آرتی در ذهن خود، یک هواپیمای کوچک را تصور کرد که از گوشه این ساختمان عظیم معروف آویزان است. او با آسانسور به طبقه همکف ساختمان محل کارش رفت و با عبور از درهای چرخان پا به خیابان گذاشت.

حق نشر عکس BBC World Service

"مثل افسانه جادوگر شهر اوز بود، مثل این بود که به جهان دیگری وارد شده‌ایم. به نظر می‌رسید که همه چیز خیلی کند پیش می‌رود و مثل نمایش فیلم با سرعت کم، تصاویر کادر به کادر حرکت می‌کردند."

او اضافه می کند: "مقدار زیادی ذرات ریز مثل کاغذ سفید مثل دانه‌های برف از آسمان پایین می‌آمد و سطح خیابان‌ها را می‌پوشاند. یادم هست که با خودم فکر می‌کردم هیچوقت اینقدر کاغذ ندیده‌ام."

"من مسافت کوتاهی رفتم تا به خیابان چرچ (کلیسا) رسیدم، جایی که ساختمان برج‌های دوقلو قرار داشتند و از آنجا برای اولین بار برج شمالی را دیدم. زبانم بند آمده بود. واقعا هضم آنچه که می‌دیدم غیرممکن بود."

"یک سوراخ عظیم و سیاه در ساختمان ایجاد شده بود و شعله‌های نارنجی‌رنگ و دودی شدید از برج (شمالی) خارج می‌شد."

او اضافه می‌کند که به مرور، تعداد بیشتری از مردم به خیابان‌ها می‌آمدند و صدای آژیر در پس‌زمینه شنیده می‌شد.

آرتی ۵۸ ساله، همزمان با تمرکزی که برای یادآوری حوادث آن روز می‌کند، چشم‌هایش را می‌بندد، در مبل نارنجی‌رنگش جلو و عقب می‌رود و پای راست خود را مرتب به زمین می‌زند.

آپارتمان اجاره‌ای او پر از نمادها و شواهدی است از آنچه که در آن روز و بعدها بر وی گذشت. یک عکس از برج‌های مرکز تجارت جهانی روی یخچال چسبانده شده است و عکس‌های دیگری از افق محله منهتن در شهر نیویورک همانند عکس عضو فوت شده‌ای از خانواده، به دیوارهای اتاق نشیمن آویزان است.

Image caption آپارتمان اجاره‌ای آرتی ون وای پر از نمادها و شواهدی است از آنچه که در آن روز و بعدها بر وی گذشت

دیوار دیگری مملو است از بریده‌های روزنامه‌ها، مقالات و نقدها در مورد نمایشنامه‌ای که آرتی ون وای درباره حوادث یازده سپتامبر نوشت و در آن ایفای نقش کرد. وی قبل از کار در موسسات حقوقی به کار بازیگری مشغول بود.

او در برابر این زیارتگاهی که برای خود ساخته است، می نشیند و از دقایقی صحبت می‌کند که زندگیش را برای همیشه دگرگون کرده است: "دقیقا نمی‌دانم چه مدتی من به برج شمالی نگاه می‌کردم و سعی داشتم تا عمق این حادثه را درک کنم. به کلی به یک عالم دیگر رفته بودم. آنچه که باعث شد دوباره به خودم بیایم، لحظه‌ای بود که متوجه شدم چیزهای دیگری دارند از بالا به زمین می‌افتند. اینها افرادی بودند که از آن ساختمان به زمین می‌افتادند و یا خود را به پایین پرت می‌کردند."

"مردم در خیابان شروع به فریاد کشیدن کردند. واکنش من هم همین بود و با صدای بلند فریاد می‌زدم نه، نه، نه. در این لحظه بود شروع کردم به دویدن، هنوز هم دقیقا نمی‌دانم چرا این تصمیم را گرفتم، ولی غریزه به من حکم می‌کرد که به سمت آنها بدوم."

"به سمت میدان دویدم. جایی که این افراد به زمین می‌افتادند. هیچ فرصتی برای فکر کردن نداشتم. فقط به سمت برج می‌دویدم و با خودم فکر می‌کردم که آیا می‌توانم به این افراد کمک کنم؟ تصور می‌کردم که آنها یک جایی روی زمین افتاده‌اند و فکر می‌کردم که خودم را به آنها برسانم، دستشان را بگیرم. کنارشان بنشینم و به آنها آرامش بدهم."

یک مرد دیگر نیز همراه با آرتی می‌دوید. هر دو برای یک لحظه توقف کردند و در کنار هم ایستادند. آنها سعی کردند بزرگی فاجعه‌ای را که به چشم می‌دیدند، هضم کنند: این که آدم‌ها با پرت کردن خود به زمین، به آغوش مرگ می‌شتافتند. آرتی ون وای به یاد می‌آورد که اجساد این افراد روی هم انباشته می‌شد.

"یکی از خاطراتی که به وضوح در ذهنم مانده، آن لحظه‌ای است که به سمت چپم نگاه کردم و مردی کت و شلوارپوش را دیدم که داشت به زمین می‌افتاد. یک لحظه به ذهنم خطور کرد که قاعدتا اگر کسی از چنین ارتفاعی بیافتد، قبل از اصابت به زمین می‌میرد."

"ولی دقیقا به یاد دارم که این فرد کاملا زنده بود. هنوز به خاطر دارم که چطور دست‌ها و پاهایش حرکت می‌کردند، انگار که می‌خواست خودش را در آغوش بگیرد. خوشبختانه من لحظه اصابت او را به زمین ندیدم."

چند مامور محافظ با فریاد از آرتی و فردی که در کنار او ایستاده بود، خواستند که از مسیر یک ساختمان دیگر مرکز تجارت جهانی (ساختمان شماره ۵) به محلی امن بروند. آن دو با آسانسور از طبقات همکف پایین‌تر رفتند و وارد خیابان چرچ (کلیسا) شدند. از آنجا بود که آرتی لحظه اصابت هواپیمای دوم را به برج جنوبی ساختمان تجارت جهانی، به چشم خود دید . این واقعه هفده دقیقه پس از اصابت هواپیمای اول بود.

یک جهنم واقعی به پا شد. خاکستر و ذرات ساختمان ویران‌شده مثل باران از آسمان می‌بارید. او می‌گوید که در مسیر دویدن به سمت خیابان فالتون به زمین خورد: "مردم از روی من رد می‌شدند. فکر کردم که همان جا زیر دست و پای مردم له می‌شوم، ولی توانستم خودم را از زمین بلند کنم. یادم هست که فریاد می‌زدم: خدایا! همه ما را حفظ کن."

آرتی ون وای به یاد می‌آورد که یک زن آفریقایی‌تبار به زمین افتاد و یک مرد که ظاهرش مثل کارمندان موسسات مالی بود، به این زن کمک کرد تا بلند شود. او بعد از آن، از کنار پیکر مرد درشت‌اندامی رد شد که کف خیابان افتاده بود و صورتش به زمین چسبیده بود.

آرتی خم شد و دید که این مرد از ناحیه سر و صورت به شدت آسیب دیده است. به نظر می‌رسید که چیزی بسیار تیز و برنده که از ساختمان به پایین پرتاب شده، به وی اصابت کرده است. آن شیئ خونین را می‌شد در کنار پیکر این مرد دید.

"یک مرد دیگر ایستاد و کتی را به من داد تا آن را با هم روی زخم مرد مجروح بیاندازیم. ساعتش را دیدم که کنارش افتاده است، آن را هم برداشتم و در جیب شلوارش گذاشتم. پیکرش را که برگرداندیم، دیدیم که کارت شناسایی محل کارش را بر سینه دارد."

حق نشر عکس AFP

آرتی ون وای با گریه و صدایی لرزان ادامه می‌دهد: "یکی از افسوس‌های بزرگ من این است که به کارت شناساییش نگاه نکردم تا نام او را بدانم. من می‌توانستم بعدها به خانواده‌اش بگویم که در آن لحظات، مردم او را تنها نگذاشتند."

یک آمبولانس به محل رسید و چند نفر لازم بود تا این مرد مجروح را روی برانکارد بگذارند. آرتی ون وای دست او را نوازش کرد و به وی گفت که نگران نباشد، حالش خوب خواهد شد.

در این لحظات آرتی ون وای به خاطر می‌آورد که تلفن موبایلش را در محل کار جا گذاشته است و شروع می‌کند به پرسیدن از سایر عابران. ولی هیچ کدام از تلفن‌های موبایل در آن لحظات کار نمی‌کردند. او به داخل یک کافه می‌رود و از آنجا به پدر و مادرش زنگ می‌زند.

وقتی هنگام خروجش از کافه یک صدای بسیار مهیب بلند شد، به سمت چپ خود نگاه کرد و دید که دیوار عظیمی از دود خاکستری به سمتش می‌آید . برج جنوبی در حال فروریختن بود.

برای دومین بار در آن روز او شروع به دویدن کرد. ساعت ۹ و ۵۹ دقیقه بود. دقیقا ۶۳ دقیقه پس از اصابت اولین هواپیما به برج شمالی. زمانی که وی به آپارتمانش در خیابان سی و چهارم رسید، حوالی ظهر بود. برج شمالی هم فروریخته بود، اما آرتی دیگر بسیار دورتر از آن بود که صدای مهیب آن را بشنود.

روزها پس از این حادثه او به زحمت می‌توانست بخوابد و همیشه چراغ اتاق خواب را روشن می‌گذاشت: "من از تاریکی می‌ترسیدم. این حالت هیچ گاه قبل از یازدهم سپتامبر اتفاق نیافتاده بود. روشن گذاشتن چراغ به من احساس امنیت می‌داد."

"در روزهای هفته اول، هر روز صبح خیلی زود بیدار می‌شدم و به پدر و مادرم زنگ می‌زدم. در میانه مکالمه تلفنی هم همراه با آنها اشک می‌ریختم."

"من به شدت احساس اندوه و سوگواری می‌کردم، احساسی که قبلا هیچ گاه به من دست نداده بود. مثل اینکه عزیزی را از دست داده باشم. همچنان در یک حالت گیجی بودم و سعی می‌کردم بفهمم که واقعا چه اتفاقی افتاده است."

او از تماشای تلویزیون یا خواندن روزنامه پرهیز می‌کرد، چون طاقت دیدن عکس‌ها و تکرار فیلم لحظه اصابت هواپیماها را به ساختمان‌های مرکز تجارت جهانی نداشت. او تصاویر و مشاهداتش را از حادثه آن روز در ذهنش به خاطر سپرده بود و این تصاویر گاه با چنان شفافیتی به ذهنش خطور می‌کردند که وی را با خود به حوادث ناگوار آن روز می‌بردند.

آرتی چند روز بعد متوجه شد که دو مرد ساکن مجموعه مسکونی وی مفقودالاثر شده‌اند و یک وکیل هم که در اداره او کار می‌کرد و آخرین بار او را به هنگام دویدن به سمت برج‌ها دیده بودند، کشته شده است.

آرتی ون وای هم دقیقا همین کار را کرده بود، ولی زنده مانده بود. به عنوان فردی که سابقه اعتیاد به الکل داشت و دو سال تمام به مشروب لب نزده بود، او یک مشاور روانی داشت و پس از حوادث یازدهم سپتامبر هر روز هفته به دیدنش می‌رفت.

یکی دیگر از امکاناتی که برای بیان احساسات و شریک کردن دیگران در خاطراتش داشت، شرکت در جلسات جامعه الکلی‌های سابق بود. اما در عین حال، او مجرد بود. تنها زندگی می‌کرد و کسی را برای کمک مستمر نداشت. پس از مدت کوتاهی پزشکان به وی گفتند که از حالت روحی موسوم به نارسایی ناشی از تجارب هولناک رنج می‌برد.

شرکت هلنداندنایت که آرتی در آنجا مشغول کار بود، پس از حوادث یازدهم سپتامبر دفاتر موقتش را در یک هتل راه‌اندازی کرد. ولی آرتی تا دو یا سه هفته پس از این حوادث نمی‌توانست بر سر کار بازگردد. اولین روزی که او سر کار رفت، در حقیقت اولین باری بود که وی از محل زندگیش خارج می‌شد.

چند روز بعد او یک اتومبیل کرایه کرد و برای شرکت در جشنی با حضور همکلاسی‌های دوران دبیرستانش به ایالت مریلند رفت. در آن زمان، دیدن صحنه فرود و نزدیک شدن یک هواپیما به سطح زمین او را به شدت به گریه انداخت. در مراسمی هم که همکلاسی‌های قدیمی دور هم جمع شده بودند، وقتی که او خود را چنین معرفی کرد: "من ساکن بزرگترین شهر جهان یعنی نیویورک هستم"، همه مدعوین از جایشان بلند شدند و برایش کف زدند.

محل کار آرتی در نزدیکی خرابه‌های مرکز تجارت جهانی پس از مدت کوتاهی بازسازی شد، ولی آرتی ون وای بازگشت به آنجا را ترسناک‌تر از آن می‌دانست که بتواند تحمل کند. با وجود گذشت زمان، هنگام خروج از راه‌پله‌های ایستگاه مترو، هنوز بوی شدید سوختگی دماغش را پر می‌کرد.

Image caption نمایشنامه آرتی با محور حوادث یازده سپتامبر در برخی از تئاترهای شهرهای نیویورک و لس آنجلس به روی صحنه رفت

میدان کوچکی در آن حوالی که آرتی معمولا در ساعت ناهار به آنجا پناه می‌برد، اکنون مثل یک قبرستان بزرگ به نظر می‌آمد. یک روز صبح ماموران پلیس به او اجازه دادند تا وارد آن محوطه شود. آرتی توانست ۶ گل رز را روی خاکی بگذارد که وی آن را "زمین تهی‌شده" می‌نامد.

در ماه نوامبر سال ۲۰۰۱ میلادی، او با داشتن سیزده سال سابقه کار از شغلش استعفا داد، چون ادامه آن کار در آن محیط، برایش بسیار دردناک بود. به جای آن، او روی طرح جدیدی متمرکز شد که شامل نوشتن خاطرات و داستان شخصی خود از حوادث روز یازدهم سپتامبر بود.

به دنبال حملات یازدهم سپتامبر، آرتی بخشی از مشاهداتش را به صورت ایمیل برای اعضای خانواده و دوستانش ارسال می کرد و آنها نیز این داستان‌ها را برای دیگران می‌فرستادند. به فاصله کوتاهی تعداد زیادی از افرادی که وی را نمی‌شناختند، ایمیل‌های تشکرآمیز و حاوی قدردانی از نوشته‌های او برایش ارسال کردند.

آرتی که با این ایمیل‌ها تشویق شده بود، کار روی خطوط کلی یک داستان یا نمایشنامه را آغاز کرد. او به این نتیجه رسیده بود که رسالتش زنده نگه داشتن خاطرات آن حوادث است. نتیجه این طرح، نگارش و تولید یک نمایشنامه بود که خودش به تنهایی آن را اجرا کرد و در برخی از تئاترهای شهرهای نیویورک و لس آنجلس به روی صحنه رفت.

"نوشتن و اجرای این نمایشنامه به من یک نوع هدف و احساس مفید بودن می‌داد. در دو سال بعد از یازدهم سپتامبر که من روی نمایشنامه تمرکز داشتم، تنها دورانی در زندگیم بود که واقعا احساس رضایت کامل می‌کردم چون من یک هدف داشتم و احساس می‌کردم که دارم کار مهمی انجام می‌دهم. کار مهمی که متعلق به من نیست؛ من این کار را برای زنده نگه داشتن خاطره افرادی انجام می‌دادم که شاهد کشته شدنشان بودم."

پس از هر بار اجرای نمایش، عده‌ای می‌آمدند و از خاطرات خود از آن روز و مکانی که در لحظه وقوع حادثه در آنجا بودند، برای آرتی تعریف می‌کردند. به گفته خودش، او دریافت که برای داشتن خاطره یا داستانی از حوادث یازده سپتامبر، لازم نیست که آدم ساکن شهر نیویورک باشد.

او امیدوار بود که بتواند اجرای این نمایش را به مدت پنج سال ادامه دهد: "من می‌خواستم زندگیم را وقف این کار بکنم، ولی ادامه اجرا زودتر از آنچه که برنامه‌ریزی شده بود، متوقف شد. روزنامه‌های معتبر توجهی به آنها نشان ندادند و نقدها خیلی تند و انتقادی بود. حتی برخی گفتند که من سعی دارم از این طریق سود ببرم."

کم کم به نظر آرتی می‌رسید که شهر نیویورک دارد خاطرات آن حادثه را پشت سر می‌گذارد، در حالی که برای وی اینطور نبود. آن روحیه‌ای که در هفته‌ها و ماه‌های پس از وقوع حملات یازده سپتامبر در شهر نیویورک ایجاد شده بود، به مرور کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شد و آرتی به گفته خودش، احساس می‌کرد که حالت "جنگجوی تنها" را پیدا کرده است.

"هنوز این حوادث و خاطرات آن، از نظر عاطفی برای من بسیار سنگین بود و با دیدن بقیه مردم که چنین حالتی ندارند و زندگی عادی خود را از سر گرفته‌اند، این حس به من دست می‌داد که چطور اینها می‌توانند به زندگی عادی خود بازگردند؟! به همین خاطر خشمگین می‌شدم و احساس انزوا می‌کردم."

"تا ماه‌ها پس از این حادثه موضوع اصلی گفتگو میان مردم همین بود، اما پس از دو سال به نظر می‌رسید که دیگر کسی تمایل چندانی به شنیدن این مطالب ندارد."

آرتی ون وای اذعان دارد که احتمالا وقف چند سال از عمرش به تهیه و اجرای این نمایشنامه و غرق شدن در آن حوادث باعث شده بود که از روند عادی شدن فضای شهر و ذهنیت مردم عقب بماند. او هنوز هم درگیر داستان‌های آن حادثه و حتی بازسازی و بازبینی آنها بود و در یک چنین عالمی فرصت نداشت و یا توجه نداشت که باید همانند دیگران، با عواقب عاطفی آن به نحوی کنار بیاید.

روند کنار آمدن با عواقب عاطفی این رویداد برای آرتی ون وای در سپتامبر سال ۲۰۰۳ میلادی آغاز شد، یعنی زمانی که به شهر لنکستر در ایالت پنسیلوانیا نقل مکان کرد تا به والدینش نزدیک‌تر باشد.

"من هیچ وقت تصور نمی‌کردم که یک روز شهر نیویورک را ترک کنم. همیشه فکر می‌کردم که تا آخرین روز عمرم در این شهر خواهم ماند. ولی در آن سال، به نظرم رسید که رفتن از نیویورک بهترین تصمیم است."

او از بابت ترک کردن نیویورک احساس گناه می‌کرد، اما کشش و گرایشش به سمت خانواده بسیار نیرومند بود و احساس می‌کرد که هیچ جای دیگری برای رفتن ندارد: "به یکباره این احساس در من به وجود آمده بود که دوست دارم نزدیک خانواده‌ام باشم. من این را می‌خواستم و به این نیاز داشتم. برای من و والدینم واقعیت یازدهم سپتامبر این بود که من ممکن بود در آن حملات کشته شوم و این اهمیت بودن در کنار خانواده را به من نشان داد."

"با این که پنجاه و چند ساله بودم، ولی احساس می‌کردم که به پدر و مادرم نیاز دارم، به آن حس امنیت و بودن در خانه نیاز داشتم."

"من خیلی خوش‌شانس بودم که زندگی فیزیکی خود را از دست ندادم، هرچند زندگیم را آن طور که بود و می‌شناختم، از دست دادم."

Image caption والدین آرتی در روز یازدهم سپتامبر با شنیدن خبر حملات و تا زمانی که از وضعیت پسرشان باخبر شوند، لحظات ترسناکی را پشت سر گذاشتند

والدین آرتی در روز یازدهم سپتامبر با شنیدن خبر حملات و تا زمانی که از آرتی باخبر شدند، لحظات ترسناکی را پشت سر گذاشتند. با آن که آنها از شنیدن خبر سالم بودن پسرشان خوشحال شدند، ولی روند افسردگی شدیدی که آرتی دچارش شده بود، آنها را به شدت نگران کرد. سرانجام آرتی در سال ۲۰۰۳ میلادی، به شهری در نزدیکی محل اقامت والدینش نقل مکان کرد.

تلما، مادر آرتی، می‌گوید: "ما خیلی خوشحالیم که او به اینجا آمده، چون رابطه ما نزدیک‌تر شده و این تغییر بسیار بزرگی است."

به گفته والدینش، آرتی در دوران کودکی در شهر گیترزبورگ کودک بسیار آرامی بود.

آرتی می‌گوید که از همان دوران کودکی احساس می کرد که با سایر بچه‌ها متفاوت است. بعدها او متوجه شد که همجنسگراست و به همین خاطر مورد آزار و تمسخر دیگران قرار می‌گرفت.

پس از پایان دوران دبیرستان، او در یک کالج کوچک مسیحی و محافظه‌کار ادامه تحصیل داد و در رشته مطالعات انجیل و سپس داستان‌نویسی فارغ‌التحصیل شد.

او در سال ۱۹۷۷ میلادی به شهر نیویورک رفت و آرزویش این بود که یک بازیگر تئاتر شود، اما پس از ۱۰ سال تلاش مداوم برای پیدا کردن کار دائمی در این رشته، آرزوی خود را رها کرد و شغل دستیار مشاور حقوقی به کار اصلیش بدل شد.

آرتی در دوران جوانی با والدینش رابطه دشواری داشت و در تمام دوران بزرگسالی فقط سه یا چهار بار والدینش را دید. اما از سال ۲۰۰۳ میلادی که به ایالت پنسیلوانیا نقل مکان کرد، به گفته خودش، مناسباتی که با والدینش داشت، به طور کامل احیا شده است: "من دقیقا نمی‌دانستم که نقل مکان به اینجا چه نتایجی خواهد داشت، ولی پس از گذشت هشت سال، مناسبات من با والدینم بسیار عالی است. این مناسبات هیچ گاه به این اندازه عمق و اهمیت نداشته است."

در سال ۲۰۰۳ میلادی، وقتی آرتی به محل جدید زندگیش رفت، نه شغلی داشت، نه خانه‌ای و نه اتومبیلی. او بسیاری از دوستان قدیمیش را در نیویورک به جا گذاشت و در محل جدید زندگیش کسی نبود که بتواند تجارب دردناک و خارق‌العاده وی را درک کند.

پس از سال‌ها زندگی در شهری پر جنب و جوش مثل نیویورک، زندگی در شهر آرام و نیمه‌روستایی لنکستر با حدود ۶۰ هزار نفر جمعیت، یک تغییر بزرگ بود. آرتی به شدت گوشه‌گیر شد و آن طور که خودش می‌گوید به "غار" خود پناه برد. این غار، آپارتمان یا اطاق کوچکی است که او تمام مدت روزهای تعطیلش را صرف تماشای تلویزیون می‌کند. حتی زمانی که همکارانش او را به زور برای نوشیدن قهوه با خود بیرون می‌برند، او حواسش جای دیگری است.

در ماه‌های آخر سال گذشته، حالت افسردگی و انزوای وی به اوج خود رسید و از نظر روحی به هم ریخت. خود او معتقد است که در این دوره بود که بالاخره غصه شدیدی که در وی انباشته شده بود، بیرون ریخت: "من خیلی خوش‌شانس بودم که زندگی فیزیکی خود را از دست ندادم، ولی دیگر آن فردی نیستم که قبل از یازدهم سپتامبر بود. من سال‌ها دچار یک حالت احساسی بسیار شدید و دشواری بودم که حتی مانع از آن می‌شد که بروم و محل ساختمان‌های تجارت جهانی را دوباره ببینم."

در چند ماه اخیر، آرتی ون وای به تدریج بیشتر از "غار" تمثیلی خود خارج می‌شود. اولین گام وی به سمت بهبود روحی، رفتن به نیویورک بود. او حدود هشت سال پس از ترک شهر نیویورک، برای اولین‌بار در آوریل امسال به آن شهر بازگشت. او همراه با والدین و خواهرش به جایی رفت که نزدیک به یک دهه در تعقیب روح وی بوده است.

"این برای من یک گام مهم بود. تجربه بسیار دشواری بود، ولی به من کمک کرد تا به یک فصل از زندگیم پایان دهم. با آن که تقریبا هشت سال است که خارج از نیویورک زندگی می‌کنم، همیشه این احساس گناه را داشتم که شهر خودم را در حالتی ترک کردم که داشت بر زخم خود مرهم می‌گذاشت."

او می‌گوید که فقط بعد از بستن آن "در" توانست لنکستر را به عنوان شهر جدید خود قبول کند. به فاصله کوتاهی پس از آن سفر به نیویورک بود که او با یک نفر آشنا شد و پس از سال‌ها وارد رابطه‌ای جدید شد: "شروع این رابطه به من یادآوری کرد که اصلا خوشحال بودن را فراوش کرده‌ام. مثل این است که من دوباره به زندگی وارد شده‌ام. من بالاخره در مسیر فراموش کردن دوران سوگواری افتاده‌ام."

آرتی اکنون دو شغل دارد؛ یکی کار در باجه بلیط فروشی تئاتر فالتون و دیگری کار به عنوان صندوقدار در سوپرمارکت بزرگ شهر لنکستر. درآمد هر دوی این شغل‌ها روی هم رفته حدود ۲۰ هزار دلار در سال است که تقریبا ۵۰ هزار دلار کمتر از حقوقش در زمان کار در نیویورک است.

او می‌گوید: "موضوع درآمد، یک مشکل همیشگی است و هیچ وقت نمی‌توانم آن را نادیده بگیرم. در دو هفته اخیر، برای معرفی کتابم که براساس همان نمایشنامه نوشته‌ام، دوباره مجبور شدم به کارت‌های اعتباری متوسل و مقروض شوم. من قرض دارم و سعی می‌کنم در کنار تأمین نیازهای اولیه زندگی، این قرض را پرداخت کنم. تا این مرحله من خوش‌شانس بوده‌ام و توانسته‌ام مایحتاج و هزینه‌های زندگی روزانه‌ام را تامین کنم."

او می‌گوید که اگر در سال ۲۰۰۱ میلادی به من می‌گفتند که ۱۰ سال دیگر ساکن ایالت پنسیلوانیا خواهی بود و در یک باجه بلیط فروشی تئاتر و سوپرمارکت کار خواهی کرد، حتما از تعجب شاخ درمی‌آوردم: "من شغلم را در نیویورک دوست داشتم. به کار در آن اداره و محیط علاقه داشتم و البته حقوق بسیار خوبی هم دریافت می‌کردم. حتی گاهی فکر می‌کنم که شاید در همان نیویورک با کسی آشنا می‌شدم و رابطه جدیدی برقرار می‌کردم."

"من باور ندارم که در آن روز شاهد غضب خداوند بودیم. آنچه که من یکی از شاهدان آن بودم -وقتی به آسمان نگاه می‌کردیم و آن دو برج را در آتش می‌دیدیم- در حقیقت اوج اعمالی شیطان است که آدمی قادر است انجام دهد. این حادثه، شاهدی بود بر اینکه خشم و نفرت تا چه حد می‌تواند انباشته شود و با چه شدتی می‌تواند بروز یابد."

"ولی در عین حال، من در آن روز شاهد چیز دیگری نیز بودم؛ من دیدم که شهامت چه نیرویی دارد و تا چه حد می‌تواند تأثیرگذار باشد. من معتقدم که در آن روز، خداوند در بازوان کسانی نمود پیدا کرد که به کمک یکدیگر شتافتند و به یکدیگر دلگرمی دادند. خداوند در اشک‌های غریبه‌هایی که با هم می‌گریستند، نمود پیدا کرد. خداوند جان تمام مأموران امدادی بود که در حین انجام وظیفه و برای کمک به دیگران کشته شدند. خداوند در قلب تمام مردم کشور بود که به هنگام تماشای حادثه، با قربانیان و مردم نیویورک احساس همدردی می‌کردند."

"من در عین حال، نیکی آدمیان را نیز به چشم دیدم."

"در زمان وقوع حمله‌های یازدهم سپتامبر، من شاید در بهترین روزهای زندگیم بودم. مدت‌ها بود که مشروب را کنار گذاشته بودم و خوشحال بودم. شاید حتی می‌توانستم یک مدتی مرخصی بگیرم و به مسافرت بروم، کارهایی که اکنون دیگر قادر به انجامشان نیستم."

تصاویر مربوط به حوادث آن روز، هنوز هم با آرتی ون وای هستند و گاه بدون هیچ هشداری دوباره در ذهن وی جان می‌گیرند. تأثیرگذاری این تصاویر به حدی است که وقتی آنها را مرور می‌کند، تقریبا حواس خود را از دست می‌دهد.

حق نشر عکس Reuters

"این تصاویر مثل تک‌تیراندازهای فیلم‌های سینمایی هستند. من تصاویری را که از سقوط یک مرد به یاد دارم، با خود مرور می‌کنم. بعد خیلی سریع می‌روم سراغ تصویر مرد مجروحی که کف خیابان خوابیده بود. مثل یک مجموعه از تصاویری است که ذهن من مدام به آنها باز می‌گردد."

شنیدن صدای آژیر کافی است تا دوباره او را به خاطرات آن روز بازگرداند و تمام بدنش را منجمد کند. او پس از این همه سال، هنوز نتوانسته است سوار هواپیما شود، ولی اخیرا هراس وی از ساختمان‌های بلند به مرور از بین رفته است.

مطالعاتی که توسط دانشگاه کورنل انجام شده است، نشان می‌دهد که آسیب روحی افرادی مثل آرتی ون وای، احتمالا از نظر فیزیکی هم وضعیت مغزشان را تحت تأثیر قرار داده و توانایی آنها را برای حل و فصل مسائل عاطفی، به شدت کاهش داده است.

او می‌گوید که جان به در بردگان از حادثه یازدهم سپتامبر و شاهدانی نظیر وی، در حقیقت "اکثریتی فراموش‌شده" هستند و هیچ گاه آنها را از جمله قربانیان این حملات به حساب نمی‌آورند: "برگزارکنندگان مراسم اجازه نمی‌دهند که هیچ یک از جان به در بردگان این حادثه در مراسم دهمین سالگرد حملات یازدهم سپتامبر شرکت کند و فقط اعضای خانواده قربانیان حق شرکت دارند."

"این احساس به آدم دست می‌دهد که گویا ما به حساب نمی‌آییم. برخی از شاهدان آن حوادث، هنوز هم وضعیتی بدتر از من دارند. هر کس که در آن روز آنجا بود، هنوز هم به نوعی تحت تأثیر آن حوادث قرار دارد، اما مردم ما را به یاد نمی‌آورند."

با وجود فشارهای مادی و روحی، آرتی اکنون با روحیه‌ای مثبت به آینده می‌نگرد: "زندگی من اینطور است و قبلا هیچ وقت، این واقعیت را نپذیرفته بودم. این، یکی دیگر از تغییرات من در ماه‌های اخیر است .البته من قبلا در برابر پذیرش شرایطی که برای من پیش آمد، مقاومت نمی‌کردم، ولی اکنون آن را پذیرفته‌ام و از حالت "سوگواری دائم" خارج شده‌ام. من به مرور به زندگی باز می‌گردم."

"این حالت که من به آن دچار شدم را می‌توان با شرایط از دست دادن شریک زندگی مقایسه کرد. مسلما خاطرات آن فرد برای همیشه با شما خواهد بود، ولی دیگر تاثیر آن به حدی که قبلا همه زندگی من را تحت تأثیر قرار داده بود، نخواهد بود."

"نمی‌توانم تصور کنم روزی خواهد رسید که اصلا به این حادثه فکر نکنم، حتی به عنوان یک فکر زودگذر. آنچه که تا همین اواخر در زندگی من ادامه داشت، در حقیقت این بود که اجازه داده بودم حملات یازدهم سپتامبر، زندگی، شخصیت و سرنوشت من را تعیین و معنا کند. فکر می‌کنم که به مرور دارم از آن حالت فاصله می‌گیرم. تجارب و خاطرات من از یازدهم سپتامبر بخشی از موجودیت و شخصیت من شده است و خواهد بود، اما تمامی من نیست."

مطالب مرتبط