یازده سپتامبر، مسئله‌ دیگران و ما

حق نشر عکس AP

برخورد دو هواپیما با برج‌های مرکز تجارت جهانی، از رویداد به مسئله‌ بدل شد؛ جهانی‌ شدن تروریسم و خطر بنیادگرایی اسلامی در آن سوی مرزهای کشورهای مسلمان.

ادبیات عظیمی درباره‌ این مسئله در کشورهای غربی و اسلامی تولید شد و هر کس از دریچه تخصص خود، و بنا به نیازها و منافع کشور و دولتش، در این ادبیات سهمی داشت. اما ظاهراً رویداد یازده سپتامبر آن اندازه که برای مسلمانان کشورهای دیگر مسئله شد و نگرانی و تأمل آنان را برانگیخت، ذهن ایرانی را چندان نگزید.

آنچه در فارسی در این باره تولید، و نه ترجمه، شده است، در قیاس با ادبیات پدیدآمده در کشورهای همسایه ناچیز است. پیش از آن که بنیادگرایی اسلامی جهانیان را شگفت‌زده کند، سال‌ها بود که ایرانیان با نسخه‌ ایرانی بنیادگرایی برآمده از انقلاب درگیر بودند.

مسئله یازده سپتامبر

مسئله یازده سپتامبر فراتر از رویدادی است که در سال ۲۰۰۱ میلادی در این روز اتفاق افتاد. این رویداد پرده از مسئله‌ای ژرف برداشت که نه تنها سیاست خارجی نظام‌های غربی را به پرسش می‌گرفت، بلکه نظام حقوق بین‌الملل، ایده‌های بنیادگذار عصر روشنگری، تجدد و نیز بحران تمدنی و فرهنگی جهان اسلام را نیز مسئله‌ساز می‌کرد. فاجعه‌ یازده سپتامبر، اسلام را به پرسشی جدی بدل کرد؛ اسلامی که دیگر در مرز کشورهای اسلامی محصور نیست و مسئله‌ امنیت داخلی و فرهنگی کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی است.

برج‌های دوقلو به مثابه‌ دو ساختمان، هدف نابودسازی تروریست‌ها نبودند؛ آن‌ها نمادهایی از امنیت اقتصادی و رفاه مالی در تخیلِ آمریکایی و همچنین تخیل جهانی قلمداد می‌شدند. به همین سبب، خود این رویداد هم اهمیت نمادین دارد و بازنمایی خشم انباشته و ویرانگر مسلمانان از آمریکاست. آمریکا، که خود برجسته‌ترین نماد از تجدد است. و از این چشم‌انداز است که مسئله یازده سپتامبر را می‌توان افزایش بی‌سابقه‌ نومیدی خشم‌آلود مسلمانان در برابر تجدد، برتری اقتصادی و نظامی غرب، ناکامی در حل بحران تضاد دولت-ملت در کشورهای اسلامی، بحران مهاجرت به غرب و جذب نشدن در جامعه‌های غربی و خرد شدن در حاشیه‌ها و سرانجام یأس در حفظ و تداوم هویتی اسلامی توصیف کرد.

حمله به آن دو ساختمان، خشونتی تمام‌ عیار و الگووار بود؛ فاش‌کننده‌ آن‌ که گفتگوی بخشی عظیم از ملت‌های مسلمان با غرب به مرز ناممکن رسیده است. خشونت، پایان گفتگو را اعلام می‌کرد.

مسئله یازده سپتامبر، تنها خود آن رویداد را در برنمی‌گیرد؛ بلکه واکنش به آن را نیز شامل می‌شود؛ واکنش دولت جرج بوش و نیز دولت‌های غربی؛ جنگ با افغانستان و جنگ با عراق و رشته‌ تدابیر و عملیاتی که «جنگ با تروریسم» خوانده شد.

کنش یازده سپتامبر و واکنش‌ها بدان، اعتبار دوگانه‌هایی مانند خیر و شر، مشروع و نامشروع، عدل و ظلم، مقدس و نامقدس و متمدن و وحشی را پرسیدنی کرد. فروریختن آن دو برج، بسیار دوگانه‌های دیگر را نیز فروریخت. دست برد در خاطره‌ تاریخی مسلمانان و غرب. تصویرهای کهنه و رنگ‌باخته از جنگ‌های صلیبی را از بایگانی حافظه‌ها بیرون کشید. مقوله‌های الاهیاتی مانند «جنگ عادلانه»، «جنگ مقدس» از جانب مسیحی و «جهاد» از سمت اسلامی، به سطح ادبیات سیاسی کشیده شدند. یازده سپتامبر، مسئله‌ای تمدنی-تاریخی است و پاسخ به آن نیازمند اندیشیدن در بیشتر ارزش‌هایی است که تاریخِ مسلمانان و تاریخ غربیان فرا آورده است.

خاستگاه بنیادگرایان مسلمان

بنیادگرایان مسلمان در اقلیت قرار دارند، به ویژه آن دسته‌ افراطی که به کاربرد خشونت باور دارد. اما بسیاری از باورها یا برداشت‌هایی که این بنیادگرایان درباره‌ اسلام، غرب یا حکومت‌های موجود در کشورهای اسلامی دارند چندان تفاوتی با عقاید بخش عمده‌ای از مسلمانان عادی ندارد. برای مثال، نفرت از اسرائیل یا آمریکا امری نیست که محدود به بنیادگرایان تندرو باشد یا باور به بسیاری از نظریه‌های توطئه برای بسیاری از مسلمانان همچنان می‌تواند تحولات سیاسی را توجیه و تبیین کند.

حق نشر عکس Reuters

خاستگاه نخست بنیادگرایی اسلامی، در مقام گرایشی ایدئولوژیک و غیر دولتی، جوامع اسلامی است. در ایران، بنیادگرایان اسلامی، سه دهه پیش به حکومت رسیدند، اما در کشورهای اسلامی دیگر، بنیادگرایان در اپوزیسیون قرار دارند. بنیادگرایان دولت را نماینده خود نمی‌دانند. دشمنی با دولت، دشمنی با متحدان آن نیز هست.

دولت‌های کشورهای اسلامی اغلب متحدان غرب هستند. پس شر دولت در کشورهای اسلامی، شری غربی است یا با شر غرب نیز آمیخته است. نابود کردن آن شر به نابودی این شر نیز می‌انجامد. بنیادگرایانی که برج‌های دوقلو را فروریختند، به رهبران کشورهای خود نیز می‌خواستند پیامی بفرستند و سایه‌ نابودی، از آن برج‌ها تا کاخ‌های روسای جمهوری‌های ابدی و شاهان عربی کشیده شد.

خاستگاه دوم بنیادگرایی اسلامی، جامعه‌ مهاجران مسلمان در کشورهای غربی است. برخی از کسانی که عامل مستقیم فاجعه‌ یازده سپتامبر بودند در کشورهای اروپایی زندگی می‌کردند یا سابقه زندگی در آمریکا را داشتند. بسیاری از مهاجران مسلمان خود را طرد شده احساس می‌کنند؛ در کشورهای خود امید به بهبود شرایط اقتصادی را از دست داده‌اند و در کشورهای میزبان نیز گمان دارند به سان عضوی عادی از جامعه به رسمیت شناخته نمی‌شوند. نه در غربت دلی شاد دارند نه رویی در وطن.

این از جای خود برکندگان، ساده‌ترین بیانی که می‌توانند برای هویت خود بیابند، بیانی دینی است. معمولاً آگاهی و دانش آنها از سنت اسلامی اندک است. رویکرد آنان بیش از آنکه سیاسی کردن دین باشد، دینی کردن سیاست است. تصویر بسیار ساده‌ای از مسائل خود، اسلام و غرب دارند و در نتیجه آمیزه‌ای همه‌پسند از اساطیر دینی و تاریخی را دست‌مایه روایتی ایدئولوژیک از نیازهای خود و راه‌حل‌های ممکن می‌کنند.

بخش قابل توجهی از جامعه‌ مسلمانان در غرب، تازه‌مسلمانان غربی هستند. این تازه‌‌مسلمانان به جای آنکه پلی برای ارتباط فرهنگی مسلمانان با غرب باشند، بیشتر به شاخه‌ بنیادگرای اسلامی حس همدلی و نزدیکی دارند. اسلام در کشورهای اروپایی و آمریکا در مکان‌هایی چون زندان رشد می‌یابد؛ دعوت اسلامی، طرد‌شدگان، حاشیه‌نشینان و روح‌های زخمی را جذب می‌کند. این کسان، پیش از آنکه به اسلام بگروند خشمگین‌اند؛ از جامعه، حکومت، ناروایی‌ها و تبعیض‌ها. گرویدن به اسلام از نظر آنها مرهمی برای جراحت‌های واقعی‌شان است.

در نتیجه، اسلام این نومسلمانان، اسلام خروشان و خشم‌آگینی است، و زمینه‌ باروری برای رشد بنیادگرایی اسلامی خانگی در غرب.

بنیادگرایی در ایران؛ تافته‌ای جدابافته

بر خلاف اغلب کشورهای اسلامی، در ایران، مخالفان دولت، مخالفان بنیادگرایی اسلامی نیز هستند. آنها کم یا بیش، برقراری ارتباط عادی با غرب را می‌خواهند و اغلب، خشونت را راهی برای حل منازعه‌های سیاسی در داخل یا خارج نمی‌پندارند.

از سوی دیگر، مهاجران ایرانی به دلایل گوناگون از حکومت اسلامی در کشور خود ناخرسندند و اغلب آنها دست‌کم حکومت اسلامی به شکل موجود را راه حلی قطعی و نهایی برای حل مسائل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نمی‌انگارند. از این رو است که مهاجران ایرانی کمترین استعداد را برای پیوستن به گروه‌های بنیادگرای اسلامی در خارج از ایران دارند.

مهاجران ایرانی برای یافتن التیام رها شدن در سرزمین‌های دیگر، بیشتر به هویت ایرانی پناه می‌برند تا هویت اسلامی. هویت ایرانی نیز تا اندازه‌ زیادی جدایی ایرانیان از مسلمانان را عمیق‌تر می‌کند.

بنیادگرایی در نمونه‌ ایران به دولت پیوند خورد. در سی سال گذشته، به تدریج، بنیادگرایی اسلامی در مقام یک ایده، مشروعیت و جذابیت فربینده خود را برای ایرانیان از دست داد. جمهوری اسلامی طرح عملی این ایده بود و نقشی بنیادی در زدودن حقانیت و گیرایی این ایده بازی کرد.

بنیادگرایی نه تنها با دولت، بلکه با نهاد روحانیت نیز پیوند خورده است. در جوامع اسلامی دیگر، نهاد روحانیت چندان با بنیادگرایان بر سر مهر نیست و با آنان تضاد منافع دارد. در ایران روحانیت اگر خود بنیادگرا نباشد با بنیادگرایان مذهبی اشتراک منافع بسیار دارد. این امر در توهم‌زدایی درباره‌ امکان روایت‌های دیگر از اسلام در مقام ایدئولوژی سیاسی نقش بزرگی دارد.

اسلام در ایران، بخت خود را برای بدل شدن به ایدئولوژی سیاسی حتی در روایتی متفاوت از نسخه‌ جمهوری اسلامی، به میزان بالایی، از دست داده است.

از آتش تروریسم تا آتش انقلاب

ده سال پس از تکرار هر روزه‌ کلمه‌ تروریسم در رسانه‌های جهان، اکنون انقلاب عربی موجی از بیم و امید را در همه جا پراکنده است. اسامه بن لادن سرانجام در نهانگاه خود کشته شد. القاعده به حیات خود ادامه می‌دهد، اما پایگاه اجتماعی آن در میان مسلمانان بسیار کاهش یافته است.

بسیاری از مسلمانان همچنان باور دارند غرب تبعیض‌های فراوانی را علیه آنان اعمال می‌کند، اما روند مهاجرت مسلمانان به غرب کندی نگرفته است. در سال ۲۰۰۰ میلادی، ۶۶ هزار مسلمان در آمریکا کارت سبز یا کارت اقامت دایم گرفتند، اما در سال ۲۰۰۹ میلادی، این شمار به ۱۱۵ هزار رسید. واقعیت‌های زندگی، یا زندگی واقعی گویا بر شعارهای ایدئولوژیک غلبه کرده است.

انقلاب‌های عربی چرخشی مهم است. اگر بسیاری از مسلمانان تصور می‌کردند آسیب‌زدن به غرب یا تهدید منافع آن می‌تواند بنیان حکومت‌های عربی را سست کند، اکنون خطای آن تصور را دریافته‌اند. آنها می‌خواهند مسائل خود را در چارچوبی ملی حل کنند نه در گستره بی‌در و پیکر «امت اسلامی» یا «مردم عرب».

در مصر جوانان پرچم مصر را در دست تکان دادند و در تونس، پرچم تونس را. خبری از شعارهای پان‌اسلامیست و پان‌عربیست در میان نبود. همچنین به رغم ناخرسندی از اسرائیل و آمریکا، آنان را آماج خشم خود نکردند. شعارهای ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی از انقلابی‌ها شنیده نشد. هدف شعارها، رهبران سیاسی همان کشورها بود. باز هم مسلمانان از غرب چشم یاری داشتند و دارند.

ممکن است بنیادگرایان اسلامی به ویژه با امکانات بی‌اندازه‌ای که دارند، بتوانند این انقلاب‌ها را مصادره کنند و با نظامی‌های عملگرای فاقد ایدئولوژی به توافقی برای اداره کشور دست یابند و جوانان فیس‌بوک و توئیتر در ساختار قدرت جایی نیابند، اما این از امید به آینده هیچ نمی‌کاهد.

تحولی عظیم در این کشورها پدید آمده که وام‌دار سیاست‌دینی‌شده یا آمریکاستیزی نیست. این تحول در نقطه‌ مقابل یازده سپتامبر قرار گرفته است. با این همه، خطر بنیادگرایی، به هیچ روی از میان نرفته است.

ایران و درس‌های یازده سپتامبر

خشونت حاصل ترس است. ترسیده می‌ترساند. مردمی که ترسیده‌اند ممکن است به ترسناک‌ترین کارها دست بزنند. هم‌چنین حکومتی که ترسیده است به میزان ترسش اعمال خشونت می‌کند. جهان مدرن برای کسانی که به حوزه‌ فرهنگی آن تعلق ندارند، ترسناک است. اصطلاح «تهاجم فرهنگی» تعبیری رسا از این هراس است.

یازده سپتامبر نماد اعلای ترساندن غربیان بود از سوی کسانی که خود سخت از غرب خائف بودند و هویتی خیالی برای خود ساخته بودند تا از شر غرب در امان بمانند. هویت دینی، راه‌ حلی برای یافتن امنیت در جهانی پرتردید و ترس‌آلوده است؛ جهانی که ارزش‌های فرهنگی یک «گذشته»، «سنت» و «دین» را تهدید می‌کند.

به یک معنا یازده سپتامبر نمی‌تواند مسئله‌ای برای ایرانیان نباشد، زیرا خشونتی که در این روز پدید آمد از همان‌ جا سرچشمه می‌گیرد که خشونت بنیادگرایان حاکم ایران علیه شهروندانش. اندیشیدن به مسئله یازده سپتامبر، ما را به تفسیرهای تازه‌ای از متن‌های اسلامی و نیز ایده‌آل‌های روشنگری فرامی‌خواند که امکان صلح را فراهم کنند؛ صلح درونی میان جامعه‌های مهاجر و جامعه‌ میزبان و نیز صلح جهانی میان ملل. تامل در این مسئله، درنگ بر ترس‌هایی است که زاینده‌ تعصب‌های گوناگون است.

ترس از اسلام به اندازه‌ اسلام ترسناک، خشونت‌بار است و ترس از غرب به اندازه‌ غرب هراس‌افکن، به خونریزی و فرهنگ‌کشی می‌انجامد . یافتن راهی برای مهار این ترس‌ها، چالش آینده‌ نه فقط پیش‌روی ایرانی‌ها و مسلمانان، بلکه غربیان هم است.

مطالب مرتبط