عراق بعد از یازده سپتامبر

Image caption "ادعای ارتباط رژیم صدام حسین با شبکه القاعده، مسئله‌ای کاملا جدید بود"

حادثه یازده سپتامبر و پیامدهای ناشی از آن چهره خاورمیانه را به کلی دگرگون ساخت و در این میان، دو کشور افغانستان و عراق بی‌شک بیشترین تغییر را به خود دیدند.

حمله آمریکا به افغانستان و سرنگونی حکومت طالبان شاید برای بسیاری، قابل پیش‌بینی بود. به این دلیل که طالبان از القاعده که به گفته دولت آمریکا، مسئول حوادث یازدهم سپتامبر بود حمایت می‎کرد، و فعالیت‌های این گروه در خاک افغانستان مسئله‌ای پنهان نبود، به گونه‌ای که خود طالبان هم منکر آن نبودند.

اما ادعای ارتباط رژیم صدام حسین با القاعده مسئله‌ای کاملا جدید بود. اگرچه پی بردن به ارتباطات مخفیانه رژیمی کاملا بسته، همچون رژیم آن زمان عراق، کار سختی بود، اما شاید با توجه به همین بسته بودن رژیم صدام حسین بود که می‌بایست قاعدتا دولت آقای جرج بوش را وادار به تاملی عمیق و تفکری چندین‌باره درباره اقدام به سرنگونی رژیم صدام می‌کرد.

اما مروری بر سیر حوادث آن دوره، به هیچ وجه نمایانگر چنین تاملی نیست، بلکه دقیقا برعکس؛ نشانگر عجله دولت بوش در زمینه ایجاد اجماع جهانی برای حمله به عراق است. قضیه فقط به عجولانه عمل کردن ختم نشد، بلکه پس از ناتوانی جرج بوش از حصول اجماع مورد نظرش، او با تکیه بر تعبیر خاص خود از مصوبه‌ای در شورای امنیت سازمان ملل متحد، اقدام به حمله به عراق کرد.

عملکرد دولت وقت آمریکا به گونه‌ای بود که بسیاری را به این باور رساند که آمریکا تصمیم خود را در زمینه حمله به عراق پیشاپیش گرفته است، و مانورهای سیاسی برای جلب اجماع جهانی، تنها وسیله‌ای برای مشروعیت بخشیدن به این تصمیم از پیش اتخاذشده است، نه تلاشی در جهت مشورت و مشارکت جامعه جهانی در این اتفاق بزرگ.

اولین نکته‌ای که پس از بررسی حوادث منجر به سقوط صدام حسین، به ذهن برخی از آگاهان به مسائل بین الملل متبادر می شود، این است که آمریکا نه برای دفاع از شهروندان خود در خاک آمریکا، که به گفته مسئولان آن زمان ایالات متحده، در معرض خطر ناشی از سلاح‌های کشتار جمعی صدام حسین و ارتباطات مشکوکش با القاعده بودند، بلکه برای گسترش هژمونی و سلطه خود بر یکی از مهمترین مناطق جهان و یکی از شاهرگ‌های مهم کشور های صنعتی، اقدام به این حمله نظامی کرد.

می‌توان گفت که در زمان حمله آمریکا به عراق، رژیم به شدت تضعیف شده صدام که حتی بر همه خاک خود تسلط نداشت، هیچ خطری برای مردم آمریکا یا حتی منافع آمریکا در منطقه به حساب نمی‌آمد. سلاح‌های رژیم صدام در جریان عملیات "طوفان صحرا" و اخراج ارتش عراق از کویت، و پس از آن توسط گروه بازرسان سازمان ملل متحد، تا حد بسیار زیادی تخریب و یا تفکیک شده بود. توانایی اقتصادی رژیم صدام هم در جریان سنگین‌ترین تحریم‌های تاریخ جهان تقریبا فروپاشیده بود، به گونه‌ای که اجازه هیچ گونه مانور و حرکت نظامی به صدام که حتی در پرداخت حقوق نظامیانش دچار مشکل بود را نمی‌داد.

با در نظر گرفتن این حقایق می‌توان به این نتیجه رسید که حاکمان آن زمان کاخ سفید از اتفاقات یازده سپتامبر در جهت رسیدن به اهداف دیگری سود جستند.

نفت از اساسی‌ترین دلایل توجه قدرت‌های جهانی به منطقه خاورمیانه است. گسترش نفوذ هر قدرتی در این منطقه به معنای تضمین استمرار جریان این ماده حیاتی به شریان‌های اقتصادی آن کشور است.

اما داستان گسترش نفوذ قدرت‌های بزرگ در این منطقه در آغاز قرن بیست و یکم، تفاوت‌های اساسی با این داستان در ابتدای قرن بیستم یا قبل از آن دارد.

امروزه عراق پس از صدام نفت خود را به بهای ناچیز یا حتی با تخفیف ویژه به آمریکا نمی‌فروشد. حتی در جریان واگذاری قراردادهای عظیم نفتی برای توسعه حوزه‎های نفتی عراق، شرکت‌های آمریکایی نتوانستند دست بالا را بگیرند.

با نگاهی اجمالی به لیست شرکت‌های شرکت‌کننده در عملیات بازسازی زیر ساخت‌های نفتی عراق نام شرکت‌هایی با ملیت‌های مختلف به چشم می‌خورد. شرکت‌های چینی در این کارزار فعالیت قابل توجهی دارند. حتی شرکت‌های ترکیه در حوزه‌های گاز عراق حضور دارند.

داستان دزدیدن بشکه‌های نفت از کشورهای تحت استعمار، به داستان تامین امنیت جریان نفت تغییر یافته. نقشی که امروزه عربستان سعودی نزدیک‌ترین هم‌پیمان آمریکا پس از اسرائیل در منطقه، ایفا می‌کند.

حق نشر عکس AFP

می‌توان گفت که آمریکا برای گسترش نفوذ خود در منطقه فقط از زبان سلاح استفاده نمی‌کند. بسیاری از اندیشمندان و نظریه پردازان همفکر و همسو با سیاستمداران نو محافظه‌کار در آمریکا، بر این باورند که غرب و در راس آنها، آمریکا باید به گسترش مفاهیم لیبرال دموکراسی در منطقه اهتمام ورزد. آنان بر این باورند که برای داشتن جهانی پر از صلح و آرامش و به دور از جنگ و تنش باید همه کشورهای جهان به سوی لیبرال دموکراسی گام بردارند و نقش آمریکا در این زمینه را پر اهمیت می‌دانند.

این دسته از متفکران برای دفاع از این نظر خود از مستندات تاریخی یاری می‌جویند. آنان می‌گویند از آغاز حرکت‌های مردم سالارانه تا کنون هیچ‌گاه دو دموکراسی به جنگ هم نرفته‌اند. همیشه یک، یا هر دو طرف جنگ ،حکومتی استبدادی بوده است.

با استناد به این شواهد تاریخی این دسته از نظریه‌پردازان، حمله نظامی آمریکا به عراق را در راستای دموکراتیزه کردن منطقه و حرکتی مشروع می‌خوانند، البته ایشان بر این نکته پافشاری می‌کنند که فعالیت‌های فکری و فرهنگی نیز باید در دستور کار باشد.

طرح خاورمیانه بزرگ در همین راستا و در جهت ایجاد تحول فکری و فرهنگی در منطقه ریخته شد. حمله به افغانستان و عراق در زمانی صورت گرفت که آمریکا با اعمال فشار بر رژیم عربستان سعودی، خواهان اجرای برنامه‌های فرهنگی در جهت نزدیک‌تر کردن مردم این کشور و منطقه به فرهنگ وباورهای غربی، و در راس آن، افکار لیبرال بود.

دراین زمینه و در جهت گسترش این ارزش‌ها در جهان عرب، ثروت هنگفت عربستان به کار گرفته شد.

گسترش به یک باره و سریع شبکه‌های تلویزیونی MBC که در جهان عرب و حتی ایران مخاطبان بسیاری دارد، و به ارائه رایگان کالاهای فرهنگی غرب می پردازد را باید در این راستا بررسی کرد. این شبکه که در سال ۱۹۹۱ میلادی در لندن توسط برادر زن ملک فهد پادشاه سابق عربستان سعودی تاسیس شد، تا سال ۲۰۰۱ تنها یک شبکه بود، ولی پس از سال ۲۰۰۱ به چندین شبکه مختلف گسترش یافت و حتی شبکه‌ای هم برای مخاطبان فارسی زبان تاسیس کرد. موسسه MBC همچنین شبکه خبری العربیه را راه‌اندازی کرد. اگر چه این موسسه به ادعای صاحبانش شبکه‌ای خصوصی و تجاری است، ولی به باور بسیاری از ناظران این موسسه از سوی دولت عربستان سعودی حمایت می‌شود، به گونه‌ای که بسیاری تلویزیون خبری العربیه را تلویزیون رسمی عربستان می‌دانند.

از سوی دیگر گسترش سه برابری ظرفیت دانشگاه‌های عربستان در عرض چند سال و پس از ساخت و سازهای عظیم در بخش دانشگاهی و ارسال هزاران دانشجوی عربستانی به دانشگاه‌های غربی، به خصوص دانشگاه‌های ایالات متحده و بریتانیا، که تا به امروز ادامه دارد را نیز می‌توان در همین چارچوب تفسیر کرد.

به نظر می‌رسد که پس از مطرح شدن نظریه برخورد تمدن‌ها در دهه پایانی قرن پیش، توجه بخشی از اندیشمندان وسپس بخشی ازسیاستمداران آمریکا به مقوله تمدن و فرهنگ افزایش یافت.

حوادث یازده سپتامبر نیز مهر تاییدی بود بر اهمیت تغییر فرهنگی. پس از اینکه برای سال‌های متمادی رژیم حاکم بر عربستان سعودی نزدیکترین و کلیدی‌ترین هم‌پیمان آمریکا پس از اسرائیل، در منطقه بود، تنی چند از شهروندان عربستانی، و در راس آنها اسامه بن لادن، هژمونی آمریکا و غرب را بر جهان به چالش طلبیدند. این واقعیت که اکثر عاملان انفجار‌های یازده سپتامبر شهروند عربستان بودند، گواه این واقعیت است که اگر چه آمریکا توانسته حاکمان سعودی را با خود همراه کند، ولی هیچگاه نتوانسته دل مردم عربستان را به دست آورد. مسئله‌ای که شاید یک قرن پیش مهم نمی‌نمود ولی، در قرن بیست و یکم، کلید موفقیت قدرت‌های بزرگ جهت حفظ و گسترش منافع خود در نقاط مختلف جهان به حساب می آید.

Image caption بعد از اسرائیل، عربستان سعودی، مهم‌ترین متحد سیاسی آمریکا در خاور‌میانه است

با نگاهی اجمالی به حکومت و مردم اسرائیل، مهمترین هم‌پیمان آمریکا در منطقه، می‌توان دریافت که علت استواری دوستی دو کشور، نه تنها در دوستی سیاستمداران بلکه در نزدیکی فرهنگی دو ملت است. به جز اقلیت یهودی ارتدوکس در اسرائیل، یهودیان اسرائیل به لحاظ فرهنگی کاملا با ارزش‌های مدرن لیبرال همسویی دارند، و این حقیقت در کنار منافع استراتژیک دو کشور، هم‌پیمانی میان آنها را چنین استوار کرده است. نکته‌ای که در مورد هم‌پیمانان مسلمان آمریکا در منطقه صدق نمی‌کند.

اگر ملت‌های منطقه به ارزش‌های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی غرب همچون دمکراسی، حقوق بشر، به خصوص حقوق زنان، آزادی‌های مدنی، بازار آزاد و غیره، باور داشته باشند، دیگر کمتر احتمال مخالفت با سیاست‌های آمریکا وجود دارد و فرضیه برخورد تمدن‌ها به دلیل انحلال تمدن اسلامی در تمدن غربی، منتفی خواهد بود.

اشغال عراق را شاید بتوان در این راستا بهتر تفسیر کرد. هدف آمریکا در عراق ایجاد سیستمی لیبرال و دموکراتیک جهت ارائه نمونه‌ای موفق و درخشان به سایر کشورها و ملت‌های منطقه بود تا آنها را به پیمودن راه نزدیکی با غرب تشویق کند. هدفی که اگر چه به دست نیامد اما دولت آقای بوش در آخرین ماه‌های حکومتش با امضای "پیمان‌نامه همکاری‌های چارچوب استراتژیک عراق و آمریکا"، بر عزم راسخش در تحقق آن تاکید کرد. این پیمان‌نامه که راه را برای همکاری‌های آمریکا و عراق در زمینه‌های فرهنگی، هنری, علمی، سیاسی و تکنولوژیک باز می‌کند، از سوی سفارت آمریکا در بغداد، که بزرگترین سفارت آمریکا در جهان است، دنبال می‌شود.

آنگاه که دولتمردان آمریکایی و به خصوص آقای بوش از اهداف آمریکا در گسترش و بسط دموکراسی و آزادی‌های شخصی و همچنین برابری مردان و زنان و حقوق بشر در عراق سخن به میان می‌آوردند، شاید صادقانه سخن می‌گفتند. اما اکنون به نظر نمی‌رسد که دولت آمریکا این اهداف را به دلیل ارزش‌های انساندوستانه آمریکایی پیگیری می‌کند، بلکه این برنامه‌ها را در جهت بسط نفوذ و گسترش هژمونی کشورش در این منطقه مهم جهان دنبال می‌کند.

اما سوالی که همچنان بی جواب مانده این است که آیا پذیرش ارزش های مدرن غربی و در نتیجه همسویی با قدرت های غربی به نفع مردم منطقه است، و یا اینکه ملت های منطقه چاره ای جز تلاش برای حفظ ارزش های سنتی خود و مبارزه با قدرت های غربی ندارند؟

مطالب مرتبط