اگر خبرنگار بی‌بی‌سی نبودم...

حق نشر عکس Getty

اولین سفرم به آمریکا در سپتامبر ۲۰۰۱ میلادی بود. از ششم تا هشتم سپتامبر آن سال، برای شرکت در گردهمایی برای ایجاد اتحادیه خبرنگاران افغان مقیم آمریکا-اروپا دعوت شده بودم.

نهم سپتامبر یکی از هم‌صنفی/هم‌کلاسی‌های مقیم نیویورک که بعد از سال‌ها می‌دیدمش مرا به کناره‌های وال استریت و سپس به دیدن برج‌های مرکز تجارت جهانی برد. دیدنی که اولین بار بود و آخرین بار نیز.

در این سفر، یک لحظه هم نه در طول سفر و نه در دیدار از شهر و روبه‌رو شدن با مردم، حس نکردم که به دلیل اینکه رنگ موهایم سیاه است یا دینم اسلام و تبارم افغان، از دیگران متفاوتم.

فردایش به لس آنجلس سفر کردم. پروازم با آمریکن ایرلاینز بود. پرواز پنج ساعته، آرام و بی‌دردسر انجام شد، بدون اینکه کسی اسباب و وسایلم را جستجو کند یا بپرسد از کجا می‌آیم.

"به آمریکا خوش آمدید" به زبان انگلیسی و با لهجه آمریکایی در همه پایانه‌ها تکرار می‌شد.

فردای آن روز، در لس آنجلس در خانه خواهرم بودم که با خبر حمله به برج‌های مرکز تجارت جهانی در نیویورک بیدار شدم.

ابتدا تصور کردم که فیلم می‌بینم، تا اینکه هواپیمای دوم را دیدم که به برج دوم اصابت کرد ... به دوستی که می‌شناختم زنگ زدم، سر کارش بود. از طرح سوال حمله به نیویورک ترسید ... گفت: "نه، نه، شما چه می‌گویید؟ اصلا لازم نیست من و شما درباره این مسائل، تلفنی صحبت کنیم ... اینها دروغ است ... تلویزیون‌ها همیشه از این کارها می‌کنند ... حتما فیلم می‌بینید."

آمریکا برایم سرزمین رمان‌ها و فیلم‌های علمی و تخیلی بود. مثل کشور من، به تاریخ و گذشته نچسبیده بود، بلکه به آینده نگاه می‌کرد.

هر زمان من فیلمی از هالیوود می‌دیدم، نسبت به میزان خشونتی که در سینمای هالیوود تبلیغ می‌شد، تعجب می‌کردم و از میزان تخیلی که برای توطئه، خشونت و طرح حمله به کار رفته است، متحیر می‌شدم. از خود می‌پرسیدم که اگر بازجویان زندان‌های افغانستان این فیلم‌ها را ببینند، آیا روش تازه‌ای برای شکنجه و اعتراف‌گیری نمی‌آموزند؟

حمله به نمادهای آمریکا بار اول در تخیل تصویری سینمای هالیوود مطرح شد، تصور اول من این بود که فیلم می‌بینم نه واقعیت و آن شهروند آمریکایی نیز همین باور را داشت.

اما در واقعیت، این حمله خیلی جدی‌تر از آن بود که من و دوستم تصور می‌کردیم. حمله‌ای که به همزیستی گروه‌های دینی و قومی مهاجر در آمریکا به شدت آسیب زد و باعث شد رنگ پوست، دین و نژاد، خطوط قرمزی شوند که عبور از آنها دیگر خیلی راحت نباشد.

مسلمانان زیر انتقاد و سوال قرار گرفتند و نه فقط انگشت‌ها که در تگزاس، میله‌های تفنگ هم به سوی آنها نشانه رفت.

سه هفته بعد، در پرواز بازگشت به لندن، اگر کارت شناسایی بی‌بی‌سی همراهم نبود، با دردسر بزرگی روبه‌رو می‌شدم و احتمالا باید به سوالات زیادی پاسخ می‌دادم؛ این که چرا در ماه سپتامبر ۲۰۰۱ به آمریکا سفر کرده‌ام؟ چرا از شرکت آمریکن ایرلاینز بلیط گرفته‌ام؟ و چرا و چرا و چرا؟

در فرودگاه لس آنجلس هم وضعیت عجیبی حاکم بود. موسیاهان، مسلمانان و عرب‌ها به جای مخصوصی برده می‌شدند و از آنها سوال می‌شد.

مسافرانی بودند که از سوار شدن در هواپیمایی که مسافران موسیاه داشت، خودداری می‌کردند.

کارمندان محجبه و مردان مسلمان ریش‌بلند در مواردی شغلشان را از دست دادند. در یک مورد، "مرد سیک" با ریش بلندش مورد خشونت قرار گرفت، چون تصور اول این بود که هرکس ریش بلند دارد، مسلمان است و مسلمان تروریست.

پنج سال بعد و هفت سال بعد، وقتی بار دیگر به آمریکا رفتم، متوجه شدم که درک جدیدی به وجود آمده و وضعیت در حال تغییر است. مسلمانان توانسته بودند ثابت کنند که آنها نیز به نحو دیگری قربانی هستند و تلاش برای آشتی با اسلام و مسلمانان مشهود بود.

ولی هنوز اگر شما مسلمان هستید، از افغانستان هستید یا از پاکستان، مصر یا هر جای دیگری، صرف نظر از اینکه کجا کار می‌کنید، برای رفتن به آمریکا باید از هفت خوان رستم بگذرید. بخصوص در پایانه فرودگاه‌هایش، مورد پرسش قرار می‌گیرید که چه کسی را می‌خواهید ببینید؟ و کجا خواهید بود؟ به جای "به آمریکا خوش آمدید" هم اغلب می‌شنوید "وای یو آر هیر" ( چرا شما اینجا هستید؟) چرا به آمریکا آمده‌ای؟

دوسال پیش، از سفارت آمریکا در لندن برای پوشش خبری انتخابات ریاست جمهوری آن کشور، درخواست ویزا کردم، هنوز پاسخی نداده‌اند. شاید هنوز می‌خواهند بدانند که چرا من در سپتامبر ۲۰۰۱ به آمریکا رفته بودم؟

مطالب مرتبط