نامه ای از لندن: پنجمین سالگرد هدهد صبا

حق نشر عکس l
Image caption کیک اسفنجی لیمویی ای که استاد زشکی آورده بود، این نبود، ولی، خوب، چه فرقی می کند؟!

با دلخوری رفتم ببینم روز شنبه، روز تعطیل، آن هم اوّل صبح که خیلی از انگلیسیها تا دو سه ساعت بعدش هنوز از رختخواب در نیامده اند، کی در خانۀ ما «بلادی فارینر» (Bloody Foreigner) یا «خارجی لعنتی» را می زند. می خواستم در را که باز کردم، اگر یکی از آن مبلّغهای فرقۀ «شاهدان یَهوه» باشد، ترجمۀ تحت الّلفظی سه چهار تا کُلُفت فارسی را بارش کنم. امّا دیدم نه، بعد از مدّتها چه موهبت بزرگی نصیبم شده است. مهمان عزیز، سلام نکرده، با نگرانی گفت: «از خواب پراندمت؟»

گفتم: «چی می گویی ،بابا! دو ساعت پیش هم که آمده بودی، من بیدار بودم! این که دیدی اوّلش قیافه ام تو هم بود، فکر کردم از شاهدان یهوه هستی، آمده ای ارشادم کنی!»

بله، این موهبت بزرگ، رفیق شفیق درست پیمان این بندۀ حقّ، استاد زشکی، بود که تلفنی از حال هم خبر داشتیم، ولی دو ماهی می شد که همدیگر را ندیده بودیم. به یک دستش یک دسته گل نسترن سفید بود که می داند گل دلخواه من است، و به دست دیگرش یک کیک اسفنجی لیمویی و یک بطری شربت ناب سکنجبین فرنگی.

گفتم: «اینها دیگر برای چی؟ و به چه مناسبت؟»

حق نشر عکس l
Image caption شربت ناب سکنجبین فرنگی ای هم که استاد زشکی آورده بود، این نبود، ولی انگلیسیها به این هم می گویند «شِربت» (Sherbet). فکر نمی کنم بخواهید قسم بخورم!

هدیه ها را از دستهایش گرفتم و نشست و گفت: «ای بابا! مگر نمی دانی که این جمعه که بیاید، می شود پنجمین سالگرد نامه ای از لندن تو؟ یعنی دویست و شصتمین نامه! چه مناسبتی بهتر از این. می خواهی بگویی که خودت اصلاً یادت نبود؟»

نمی دانم چرا این استاد زشکی این قدر برای این نامه هایی که من از لندن به نوک هدهد صبا می سپرم و نمی دانم به کجاها می برد و به گوش کیها می رساند، این قدر اهمیت قائل است! البتّه خود من هم آنها را بی اهمیت نمی دانم، امّا این استاد زشکی غلوّ می کند.

چند وقت پیش که نامۀ «حسرت فهم درست» را شنیده بود، به من تلفن کرد و گفت:«ببین طوسی جان، تو توی این نامه ها، شاید بدون اینکه خودت بدانی، مشکلات و مسائل آدمیزاد امروزی، مخصوصاً از نوع ایرانی یا شرقیش، را با چشم آدمی نگاه می کنی که برای امروز و این روزگار، آن قدری که لازم باشد، از تاریخ و، مذهب و، اخلاق و، فلسفه و، علوم طبیعی و، مردم شناسی و، جامعه شناسی و، روان شناسی و، چی و چی، سرش می شود، بدون اینکه در هیچکدام از این رشته ها تحصیل رسمی کرده باشد، درجه و عنوان گرفته باشد، و باز هم آن دید لازم را نداشته باشد!»

گفتم: «حالا به فرض مُحال خیال کنیم همین طور باشد که تو می گویی، خوب، چه خاصیتی دارد؟ توی این روزگار وانفساه کی وقت یا حوصله دارد که به این حرفها گوش بدهد؟»

گفت: «مگر می خواستی همۀ آنهایی که وقت و حوصلۀ شنیدن یا خواندن نامه های تو را دارند، بردارند نامۀ فدایت شوم برای تو بنویسند تا ببینی که کم هم نیستند؟»

خلاصه چایی را دم کردیم و نشستیم و کیک اسفنجی لیمویی را بریدیم و خوردیم و گپ زدیم و جای شما خالی، پنجمین سالگرد «نامه ای از لندن» را دو نفری جشن گرفتیم.