در مدار انتخابات روسیه؛ مسافران مسکو و معنای زندگی

در این نوشته استیو روزنبرگ خبرنگار بی‌بی‌سی در مسکو به دیدگاهش درباره روسیه در آستانه انتخابات پرداخته است:

وندیکت یروفی‌یف، نویسنده روس در دوران شوروی، بیش از ۴۰ سال پیش داستانی درباره سفر با قطار نوشت. در این داستان، وانیا که یک تلفنچی الکلی است، در ایستگاه مسکو تلو تلو خوران سوار قطار می شود و از شهر کوچک پتوشکی در ۱۱۳ کیلومتری مسکو سر درمی‌آورد. در طول مسیر، افکار رک و صریح او که ناشی از مستی است، یاس و ناامیدی دوران اتحاد جماهیر شوروی را باز‌تاب می دهد.

مقامات شوروی کتاب را توقیف کردند. اما مردم این کشور همچنان مخفیانه نسخه‌هایی از آن را به دست آوردند و "مسکو-پتوشکی" خیلی زود به یکی از مشهورترین مسیرهای راه‌آهن کشور تبدیل شد.

من در پایانه راه‌آهن کورسکی مسکو به قطار "الکتریشکا" پریدم. درب‌ها بسته شدند و قطار مسافری شماره ۶۹۲۰ راه شرق را در پیش گرفت.

دقیقه به دقیقه در ایستگاه‌هایی توقف می‌کردیم که نام‌هایی غریب داشتند: "داس و چکش"، "زغال‌برقی" و "خرخرو". کوپه ما پر شده بود. هوای بیرون ۲۰ درجه زیر صفر بود و مسافران خود را در پالتوهای پوست پیچیده بودند.

در کتاب یروفی‌یف که "مسکو-پتوشکی" نام داشت، فرشتگان، شیطان و مسئول مست بلیط که شلوارش را درمی‌آورد، از همسفران وانیا بودند. حالا من به چه کسانی برخوردم؟

در انتهای کوپه مردی با سبیلی پهن می‌خواند: "ما در سیبری به دنیا اومدیم. دارام دیریم دارام دیریم." نیکولای یک برقکار اهل سیبری بود؛ با ترانه‌ای بر لب و بطری ودکایی که از کیسه بیرون زده بود. وقتی پرسیدم که در انتخابات ریاست‌جمهوری به چه کسی رای خواهد داد، سرودهای مربوط به پوتین را برایم خواند.

نیکولای گفت: "من طرفدار پوتینم. چون او روسیه را قوی و سرافراز کرده است. راجع به کسانی هم که علیه‌اش در خیابان اعتراض کرده‌اند، بگویم که اگر به من بود، همه سردسته‌هایشان را به زندان می‌انداختم. آخر نمی‌شود که شما از دولت خودتان ایراد بگیرید."

زناییدا هم که شاهد گفت‌وگوی ما بود، گفت که پشتیبان پوتین است: "بیست سال پیش، فروشگاه‌ها خالی بود و قند و شکر جیره‌بندی شده بود. در دوران پوتین زندگی خیلی بهتر شده است."

اما همه مسافران موافق نبودند و ناگهان خود را در میان بحثی داغ یافتم.

اسوتلانا، زنی که کنار من نشسته بود، گفت این که زندگی خوب است، تنها یک افسانه است. او گفت اغلب کسانی که سوار این قطارند، نمی‌توانند در شهر خودشان کار پیدا کنند، چون وضع اقتصاد خیلی بد است. برای همین مجبورند هر روز به مسکو بروند تا روزگار بگذرانند.

این بدان معناست که اسوتلانا مجبور است ساعت دو بامداد بیدار شود تا به "قطار ماه" که راهی مسکو است، برسد. او نظافتچی یک اداره پلیس در مسکو است و پس از کار با قطار به شهرش برمی‌گردد. به نظر او، روسیه باید راه جدیدی انتخاب کند. او هوادار "مشت آهنین" است.

او می‌گوید: "اگر ولادیمیر ژیرینوسکی ملی‌گرا به عنوان رئیس جمهور انتخاب شود، نظم نوینی بنا می‌کند؛ آن طور که استالین بنا کرده بود."

من با آنا سرگیونا هم گپ زدم. او گفت که نمی‌تواند با مستمری ۵۹۰۰ روبلی (۱۹۴ دلار) ماهانه‌اش سر کند. به همین دلیل در ۷۳ سالگی ناچار است برای درآمد بیشتر، هر روز راهی مسکو شود. دو ساعت رفت، دو ساعت هم برگشت. آنا در موسسه‌ای علمی نظافت می‌کند. او اخیرا سکته‌ای خفیف کرده است، اما نمی‌تواند کارش را ول کند.

او می‌گوید: "تا وقتی پاهایم می‌جنبد، کار می‌کنم. ناچارم. به همین خاطر است که دارم عمرم را در قطار می‌گذرانم."

هیاهویی در کوپه در گرفته است. مسئول بلیط سر رسیده است و بسیاری از مسافران بلیط نخریده‌اند. به آنها گفته می‌شود که یا پول بلیط را بدهند و یا پیاده شوند.

Image caption کتاب یروفی‌یف بازتابی از شرایط سخت زندگی در دوران اتحاد جماهیر شوروی است

آنا بلیط ندارد. می‌گوید خیلی گران است. اما قبل از آن که مسئول بلیط سر برسد، زناییدا بلیطش را به آنا رد می‌کند. و بعد هم سر بزنگاه و با فرزی یک تردست، بلیط را از آنا می‌قاپد تا به مسئول نشان دهد.

برایم سوال می‌شود که نیکولای، مرد سیبریایی آواز‌خوان کجاست؟ اسوتلانا می‌گوید که سفر نیکولای نیمه‌تمام خواهد ‌ماند، چون او بعد از این که مشروب زیادی خورده، می‌خواسته ته کوپه پسر اسوتلانا را کتک بزند. دو مامور امنیتی او را نقش زمین کرده‌اند و قرار است در ایستگاه بعدی از قطار بیرونش بیاندازند.

قطار "الکتریشکا" به مقصد پتوشکی، گاهی وقت‌ها بیشتر به مرکز خرید می‌ماند تا قطار. فروشنده‌ای می‌گذرد و داد می‌زند: "بستنی و مرکب‌ماهی یخی"، بعد مردی با حلقه‌های بزرگ نوار عایق از راه می‌رسد. به سمت زنی می‌روم که آینه، ذره‌بین و جاموبایلی می‌فروشد. او می‌گوید: "اگر این کار نبود، من مرده بودم."

پس از آن، آلبرت را دیدم که ۲۰ سال در آسیاب کار می‌کرده است. او به وضوح حسرت روزگار گذشته را می‌خورد: "قبلا اگر مست بودی و در برف‌ گیر می‌افتادی، بالاخره کسی بود که بیاید و تو را از آن وضع دربیاورد. اما این روزها، به حال خودت می‌افتی تا یخ بزنی. الان هر کسی فقط به خودش اهمیت می‌دهد."

آلبرت حوصله سیاستمداران و رئیس‌جمهورها را ندارد. او می‌گوید: "این آدم‌های حکومتی با آن کت و شلوار و کراوات‌هایشان می‌نشینند و یک بند ور می‌زنند، هیچ وقت به فکر کارگران نیستند. مجبورشان کنید یک روز چهار ساعت در این قطارها بنشینند تا بفهمند ما واقعا چه طور زندگی می‌کنیم."

در نزدیکی‌های مقصد، یکی از مسافران می‌زند زیر آواز، انگار که می‌خواهد قطار خسته را در چند مایل پایانی برانگیزاند. او می‌خواند: "روسیه تو عشقمانی، تا همیشه جاودان بمانی، چه بسیار که کمر به قتل تو بسته‌اند، نباختی ولی، و هرگز طرفی نبسته‌اند!"

در پایان سفر، احساسم این بود که روس‌ها راهشان را گم کرده‌اند. بعضی هم، اعتقادشان به هدایتگر "قطار روسیه" را از دست داده‌اند.

احتمالا پوتین باز هم پیروز انتخابات است. نه به این دلیل که روس‌ها حقیقتا بر این باورند که پوتین آنها را به آینده‌ای روشنتر هدایت خواهد کرد، بلکه برای این که آنها آماده نیستند برای تغییر لوکوموتیوران خطر کنند.

مطالب مرتبط