بیست سال بعد؛ اندوه جنگ بوسنی هنوز ادامه دارد

Image caption الن لیتل در سال ۱۹۹۲ در حال گزارش از سارایوو

بیست سال پس از محاصره سارایوو توسط نیروهای صرب، الن لیتل خبرنگار بی بی سی، هول و هراس جنگ بوسنی را به خاطر می آورد.

لحظه ای هست که بارها و بارها به یادم می آید. پیرمردی از جنگلی بیرون می آید و به سوی جایی که ایستاده ام پیش می آید. دره دوست داشتنی سبز به قهوه ای پاییزی گراییده و صبحی است سرد و نمناک.

پیرمرد یکی از ۴۰ هزار نفری است که از خانه های خود در شهر کوچک یایتسه در مرکز بوسنی رانده شدند، و دو روز راه رفته اند تا به جایی امن برسند.

جنگ بوسنی به واژه ستیز، حسن تعبیر بی معنی و مضحکی بخشید: پاکسازی قومی. اینان آخرین قربانیانش بودند.

از این مرد پرسیدم چند سال دارد. گفت ۸۰ سال. گفتم: "می توانم بپرسم مسلمانید یا کروات؟" و پاسخی که به من داد و چند دهه است که همچنان در سرم طنین دارد، هنوز شرمسارم می کند. گفت: "موسیقیدانم."

این سخن، سرزنش ما گزارشگرها بود که زندگی انسان های بی گناه، پخته و توانا را، به تندی، به دسته‌بندی های قومی تقلیل می دادیم.

برداشت دموکراسی های غربی از این جنگ اشتباه بود. سال ها. اینکه نفرت دیرینه قومی است. اینکه همه طرف ها به یک اندازه مقصرند. اینکه بالکانی ها هستند دیگر. اینکه هیچ کاری نمی شود کرد.

این گونه نبود. آوارگان از مبارزه نمی گریختند. عمدتا مبارزه ای وجود نداشت- عدم موازنه نظامی در بیشتر نقاط بیش از آن بود که بتوان مبارزه کرد.

فقط ماشین جنگی عظیمی، شهر به شهر، مردم را از خانه هاشان می راند. هزاران نفر به قتل رسیدند؛ و بسیار بیش از آن تعداد، در اردوگاه‌ها نگه داشته می شدند و مورد شکنجه و تجاوز قرار می گرفتند.

حق نشر عکس afp
Image caption قتل عام ۷۵۰۰ مرد و پسر در سربرنیتسا بود که به مداخله قدرتمندتر غرب انجامید

تاخیر پرهزینه

این جنگ ۴۴ ماه طول کشید. به طور میانگین، به مدت سه سال و نیم، هر روز ۱۰۰ نفر کشته می شدند. در کشوری به اندازه اسکاتلند.

دموکراسی های غربی با دودلی و بی تصمیمی دردآلودی تماشا کردند تا زمانی که یک مورد قساوت - در سربرنیتسا- جهان را به واکنش واداشت. ولی تفاوت سربرنیتسا با آنچه بیش از سه سال رخ داده بود، تنها از نظر مقیاس بود.

چند روز بعد از دیدارم با موسیقیدان، خودم هم به شیوه ای شخصی و دردناک به این جنگ کشیده شدم. کسی که با او کار می کردم- کسی که بابتش احساس مسئولیت می کردم، فیلمبردارم- در حادثه ای که من از آن زنده بیرون آمدم، جان باخت.

او ۲۵ سالش بود، فیلمبرداری شجاع و خلاق بود اهل زاگرب. دوست و همراهی بامزه و جذاب، که از جنگ نفرت داشت ولی بر این باور بود که لازم است که آن را از نزدیک ثبت و مستند کرد. او را به شوخی "آقای حقیقت‌جو" صدا می زدیم. جسدش را برداشتیم و با ماشین، از کوهستانی باریک که به زادگاهش کرواسی می رسید گذشتیم.

در مراسم تدفینش قلب های ما شکست. من از اندوه و خشم فلج شده بودم، برای یک لحظه، با تمام وجودم، من هم به تمام احساسات و مصیبت هایی که به این جنگ دامن می زد، متصل شده بودم - چرخه انتقام و انتقام متقابل.

گزارشگران جنگ، کاری را که می کنند بسیار دوست می دارند و بابتش عذاب وجدان دارند. ولی گاهی آدم را می فرساید. از جنگ به خانه می آمدی و از بی‌تفاوتی دیگران دلسرد و نومید می شدی. مردم درباره جنگ سوال می‌کردند ولی وقتی که جواب می دادی، چشم هایشان بی‌حالت می ماند. به دنبال کسانی می‌گشتی که خود، آنجا بوده باشند.

وقتی که در هایدپارک لندن راه می رفتی، به طور غریزی، از قسمت های چمنی فاصله می گرفتی، مبادا زمین‌های مین‌گذاری باشند. پشت بام‌های خیابان آکسفورد را به دنبال تک تیرانداز از نظر می گذراندی. و نمی توانستی بیش از این، برای بازگشتن، انتظار بکشی.

مطالب مرتبط