امیده: 'نپرسیدم که می‌توانست مرا بکشد یا نه'

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption امیده دولت‌زاده در نخستین سال جنگ داخلی در تاجیکستان مجبور بود در سن ۱۶ سالگی ازدواج کند

جنگ داخلی در تاجیکستان نه تنها برادران پدران و یا شوهران زنان و دختران تاجیک را از میان برد، بلکه گروه قابل ملاحظه‌ای از دختران در این زمان دستخوش جنایاتی مانند تجاوز و آزار جنسی شدند.

گرسنگی و ترس و بیم از گروه‌های سلاح‌به‌دست والدین را مجبور می‌ساخت که دخترانشان را در سن خیلی پایین شوهر بدهند.

مواردی بود که برخی خانواده‌ها که نان برای خوراندن کودکان را نداشتند، در عوض مقداری خوراک، مثلاً یک خلته آرد، دوختران ۱۵-۱۶ ساله خود را شوهر دادند.

برخی دیگر، از بیم این که نظامیان به دخترانشان تجاوز کنند و از این راه "بی‌آبرو" شوند، آن‌ها را در سن خیلی پایین شوهر می‌دادند.

امیده دولت‌زاده، ساکن ۳۶ ساله شهر دوشنبه، در آغاز جنگ داخلی، یعنی در سن ۱۶ سالگی، همسر دوم سلاح‌به‌دستی شد که ۱۲ سال بزرگ‌تر از او بود. وی حالا از او چهار فرزند دارد.

شمسیه قاسم صحبتی با او انجام داد، تا این که دید و احساسات دختری جوان به مثل او، در زمان جنگ را جویا شود.

در سال‌های قبل از آغاز درگیری‌ها در تاجیکستان، وضع خانواده شما چه بود و شما چه برنامه و هدف‌ها داشتید؟

آن زمان من در ناحیه خاولینگ ولایت ختلان زندگی می‌کردم، با پدر و مادر و برادر و خواهرانم. من ۱۵ سال داشتم و فرزند بزرگ عایله (خانوداه) بودم.

وضع خانواده ما خوب بود. شاید یکی از داراترین خانواده‌ها در خاولینگ بودیم. پدرم روشنفکر بود، وی حتی در زمان شوروی به سفرهای خارج زیاد می‌رفت و به ما در باره زندگی بیرون از شوروی نقل‌ها می‌کرد.

مرا به عنوان دختر فعال و آگاه در مکتب (مدرسه) می‌شناختند. زمان به اصطلاح "پرسترویکا"، بیداری ملت و جنبش‌های آزادی‌خواهی بود و من از طریق نشریه‌ها و تلویزیون وارد جریان‌های سیاسی بودم. برایم سیاست جالب بود، مهم بود. از پدرم، از استادان مکتبم سؤال‌های زیاد می‌پرسیدم.

شما، تا جایی که من آگاه هستم، از معدود دختران فعال سیاسی بودید. با کدام گروه هم‌فکر و هم‌عقیده بودید و مردم فعالیت شما را چگونه قبول می‌کردند؟

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption در آن زمان اکثر مردم از این که به دخترانشان تجاوز شود بیم داشتند

روشنفکری یا باز بودن به ایده‌های نو قابلیتی است که نخست در خانواده تربیت می‌شود. پدر من انسانی با دیدگاه‌های باز بود و ما را، فرزندانشان را، نیز در این روحیه بزرگ کرده بود. یعنی برای من ابراز عقیده کردن چیزی طبیعی بود، هرچند برای اکثریت این شاید عجیب به نظر می‌رسید.

یادم هست که زمان تبلیغات انتخاباتی در سال ۱۹۹۰ یا ۱۹۹۱ اصل‌الدین صاحب‌نظراف، نامزد دموکرات، برای دیدار با مردم به خاولینگ آمده بود. من با پدرم در آنجا بودم.

باید تأکید کنم که ساکنان ناحیه خاولینگ به مثل بیشتر ساکنان ولایت ختلان طرفدار کمونیستان بودند.

اما برای من ایده‌ها مهم بودند. مفهوم‌های نو را می‌آموختم - دموکراسی چیست و اقتصاد بازاری چیست. آقای صاحب‌نظراف پس از سخنرانی‌اش از حاضرین خواست سؤال‌های خود را بدهند. من بلند شدم و از او در باره سیاست اقتصادی حزبش در صورت پیروز‌ی در انتخابات پرسیدم.

آقای صاحب‌نظراف گفت، از کودکی مثل من سؤالی ساده‌تر انتظار داشت و همه خندیدند. اما آقای صاحب‌نظراف از من خواست که پس از جلسه با او صحبت جداگانه داشته باشم. آنجا من با رهبر دموکرات‌ها آشنا شدم و از آن روز به من الهام بخشید که بیش از پیش به سیاست فکر کنم.

اما این رفتار من در میان مردم خاولینگ، مثل سیگنالی بود که "این‌ها دموکرات هستند، این‌ها اپوزیسیون هستند" و این لقب در آن منطقه معنای مثبتی نداشت.

ولی آن گاه ما هنوز نمی‌دانستیم که جنگ آغاز می‌شود و این لقب چه بلاهایی به سر ما می‌آرد.

تا جایی که می‌دانم، شما و پدر شما عضو حزب دموکرات نبوده‌اید، اما واقعاً این لقب - "دموکرات"، یا "اپوزیسیون" چه دردسرهایی به سر شما آورد؟

همان طور که گفتم، دیدار من و پدرم با آقای صاحب‌نظراف یک دست‌آویز شد که ما را دموکرات پنداشتند. گفتند که پس "این‌ها با ما نیستند". جالب است که آن زمان دموکرات کمتر می‌گفتند، "روشنفکر" می‌گفتند، و داغ روشنفکری در پیشانی ما نیز زده شد.

در حالی که نه پدرم، نه خود من، نه سخنرانی‌های تبلیغاتی داشتیم، نه هیچی. تنها من گاهی در نشریه‌های محلی مقاله می‌نوشتم و جریان‌های نو را دستگیری می‌کردم.

پدرم اصلاً کاری به سیاست نداشت، اما "گناهش" این بود که می‌گذاشت من آزادانه حرفم را بیان کنم.

حق نشر عکس BBC World Service

شاید هم عضو این یا آن حزب می‌شدم، اما فرصت نداشتم، من ۱۶ ساله بودم و جنگ برادرکش نیز بزودی آغاز شد.

زمانی که جنگ شروع شد، من و برادرم در شهر دوشنبه بودیم. من به فاکلته (دانشکده) شرق‌شناسی داخل شده بودم و برادرم تحصیل در دانشگاه تکنولوژیک را آغاز کرد.

در شهر تظاهرات‌ها آغاز شدند. مردم در دو میدان تقسیم شدند، اصطلاح‌های "وُوچیک" (لقب روسی‌شده وهابی که به همه مخالفان دولت، اعم از اسلامگرا و دموکرات داده شد) و "یورچیک" (لقب کمونیستان، یعنی جانبدار یورا - نام روسی، یعنی کمونیستان) پیدا شد. در همین زمان بود که خانواده ما در خاولینگ زیر فشار قرار گرفت. آن‌ها انگشت‌نشان شدند. می‌گفتند، "دولت‌زاده وُوچیک است."

وقتی جنگ سر زد، وضعیت برای آن‌ها بدتر شد. روزی سلاح‌به‌دستان خانه آمدند، پدرم را چنان لت و کوب کردند که یک چشم پدرم تقریباً نابینا شد. بعد از آن سلامت پدرم خیلی ضعیف شد و گفتند ممکن است که سلامتش را در همان حادثه باخت و به خاطر آن دیگر عمر زیاد ندید.

در موردی دیگر از خانه همه لباس و پول و تجهیزات را دزدیدند. یعنی مردمان جنایتکار می‌دانستند که ما ثروتمندیم، می‌دانستند که مقامات محلی از ما پشتیبانی نمی‌کنند، برای همین به سادگی اموال خانه ما را به سرقت بردند.

ما نام این آدمان را می‌دانیم. بعضی از آن‌ها در جنگ کشته شدند، بعضی‌هایشان تا حالا زنده‌اند.

پدر و مادرم با برادر و خواهر کوچکم تصمیم گرفتند در تاریکی شب از ناحیه فرار کنند و همین طور هم کردند. خیلی اذیت کشیدند. آن زمان پدرم هنوز بیمار بود.

آن زمان از سر دختر ۱۵ ساله که شما بودید و همه این را می‌دیدید، چه می‌گذشت؟

احساس گناه مرا اذیت می‌کرد که شاید "جسارت" من خانه‌امان را به این وضعیت آورد. می‌گفتم نخواد (نکند) به خاطر من پدر قریب بود کشته شود؟ اما پدرم می‌گفتند، "نی!" می‌گفتند، این کار دزدها است که ایده‌ها و سیاست را بهانه کردند، تا که به خانه و پول ما دست دراز کنند.

از سوی دیگر، من آن زمان و حالا به باورهای خودم معتقد بودم و می‌دانم که فکر نادرست نداشتم. آن زمان در شهر، وقتی در میدان مردمان جمع می‌شدند، من با دموکرات‌ها بودم، شاید جوان‌ترینشان من بودم. ولی من می‌ترسیدم، احساس بد داشتم. تکرار به تکرار می‌گفتم که جنگ می‌شود! جنگ می‌شود! ولی آن‌ها می‌گفتند، نه! نباید جنگ شود.

فکر می‌کردم که دولت‌هایی هستند، (ازبکیستان و روسیه را در نظر دارم) نمی‌خواهند ما به کشوری پیشرفته تبدیل شویم. من از آن‌ها چشم ترس داشتم. چون می‌دیدم که مردم به گروه‌ها تقسیم شدند و سوءاستفاده از آن‌ها کاری آسان به نظر نمود.

اما این فکر که شاید اگر من زیاد کنجکاوی نمی‌کردم، خانواده من، پدرم و برادر و خواهرم می‌توانستند در شرایط آسوده‌تری به سر برند، مرا طول سال‌ها اذیت کرد.

زیرا پس از این که آن‌ها آمدند به شهر دوشنبه، پدرم آمادگی می‌دیدند که ما همگی به روسیه کوچ بندیم. اما باز هم به خاطر من این کار انجام نشد. به خاطر من از این فکر دست کشیدند.

چرا به خاطر شما، لطفاً توضیح دهید...

شما حتماً یاد دارید که در آن زمان هر کسی دختر داشت، ترس و بیم داشت که مبادا سلاح‌به‌دستی سر به سر دخترشان گذارد. تجاوز کند، دزدد. زیرا آن وقت جنگ آغاز شده بود و والایت قانون تأمین نبود.

من ۱۶ ساله بودم. همان زمان بود که دختران خیلی زود ازدواج می‌کردند. به خاطر وضع نامطلوب برای ما، پدرم خیلی می‌خواستند که به روسیه فرار کنیم. اما دیر ماندند.

در نزدیکی خانه ما، در خیابانی که حالا تئاتر اپرا و باله آنجاست، ستادی تأسیس شده بود که در میان دو میدان ایستاده بودند، تا این که میان دو میدان برخورد آغاز نشود. دیرتر این ستاد به طرفداری از جبهه خلق جنگید.

یکی از سلاح‌به‌دستان از این ستاد به من ابراز علاقه کرد. وی ۱۲ سال از من بزرگ‌تر بود و خود زن داشت. ولی به پدرم، به اصطلاح، "خواستگار" شد.

راستش را بگویم، زمانی بود که در وضع شُک قرار داشتم. تعقیب خانواده‌امان از یک طرف، وضع ناآرام از سوی دیگر. اما هم من و هم پدر و مادرم می‌دانستیم که انتخاب در دست ما نیست... باید راضی می‌شدیم... چون می‌دانستیم که عاقبت چه خواهد شد...

پدرم هم غمگین بودند ولی فکر می‌کنم ناچار به این "خواستگار" جواب مثبت داد. پس از این پدرم دیگر فکر به روسیه کوچ بستن را از سر دور کرد. نمی‌خواست من اینجا تنها بمانم. گفت یا همه یکجا (با هم) می‌رویم، یا یکجا اینجا می‌مانیم.