ماجرای یک شاخه گل برای آنگ سان سوچی

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

پارسال، درست چنین روزی بود که گفتگویم با آنگ سان سوچی از تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی پخش شد... آن موقع، شش ماه شده بود که از حبس خانگی بیرون بود، اما هنوز اجازه خروج از برمه را نداشت و انتخابات هم برگزار نشده بود...

پیش از انجام مصاحبه، سرنوشت مشابه او با آنچه بسیاری معتقدند بر سر رهبران مخالفان دولت ایران آمده، تشویقم کرد که به عنوان بخشی از گفتگویم از مخاطبان بی‌بی‌سی فارسی هم بخواهم از او سوال کنند... در میان سوال ها، زن جوانی که خود را شیما، ۲۰ ساله از تهران معرفی کرد، از من خواسته بود که به آنگ سان سوچی، گلی هدیه بدهم. او به گلی که در موهایش می بافد و همین را نماد مبارزه اش کرده، معروف است...

وقتی که این درخواست را دیدم، اول گفتم که این مخاطب ما نمی دانسته که گفتگوی من از راه دور و از طریق تلفن انجام می شود و مصاحبه حضوری نیست، ولی بعد که قرار شد هم من و هم خانم سوچی، مصاحبه را از طریق دوربین ضبط کنیم تا بعدا مونتاژ شود، با خودم گفتم، به صورت نمادین هم که شده، با خودم گلی به استودیو می برم و بعد از پرسیدن سوال ها، از راه دور به او تقدیم می کنم...

روز مصاحبه که شد، در راه به اداره، با تمام بی اطلاعیم از گل و انواع و اقسامش، شاخه گلی خریدم. راستش حتی نپرسیدم چه گلی هست، بنفش بود، رنگ مورد علاقه ام و خریدم.

وقت مصاحبه، علاوه بر من و سردبیرم، همکاران بخش برمه ای بی‌بی‌سی که ترتیب مصاحبه را داده بودند هم به استودیو آمدند... به من گفتند سوال ها را تا می توانم کوتاه نگه دارم، چون خطوط تلفن به برمه قابل اطمینان نیستند و ممکن است هر لحظه قطع بشود... آنقدر جدی بودند که حتی جرات نکردم جریان گل را با آنها مطرح کنم... گل را با خودم به استودیو بردم و گوشه ای گذاشتم، نا امید از عملی شدن نقشه ام!

در طول انجام مصاحبه، چشم های نگران آنها که از پشت شیشه های استودیو من را نگاه می کردند دیدنی بود... می خواستند مطمئن باشند من همه سوال ها را قبل از قطع شدن ارتباط تلفنی می پرسم، خصوصا اینکه به دلیل استثنایی بودن فرصت پیش آمده، همکاران از بخش ها و زبان های دیگر هم سوالهایشان را به من داده بودند و همه چشم به راه پاسخ آنگ سان سوچی بودند. من اما منتظر یک فرصت که جریان گل را پیش بکشم.

تلفن قطع نشد و مصاحبه به انتها رسید... گل را جلوی دوربینی که تصویر من را ضبط می کرد گرفتم. آنگ سان سو چی که نمی دید اما جریان گل را به او گفتم: خانم آنگ سان سوچی، بیننده ای از ایران از من خواسته به شما گلی بدهم...

حرفم را قطع کرد و سوالی پرسید که رسما در هچل افتادم: چه گلی هست؟ و من هیچ جوابی نداشتم... رنگ گل را وسط کشیدم: یک گل بنفش رنگ... حرفم را قطع کرد که: مثل اکثر مردها، از گل هیچ چیز نمی دانی... بعد تشکر کرد و گفت امیدوار است یک روز یا من به برمه بروم یا او به ایران بیاید و دیدار کنیم و گل را حضوری به او بدهم...

اتفاقی که در یک سال گذشته نیافتاد... نه من به برمه رفتم و نه در ایران دیدمش اما زد و او بعد از ۲۴ سال، به بریتانیا آمد... در جریان سفرهای اروپاییش. قرار شد در بدو ورود برای بازدید، به ساختمان جدید بخش جهانی بی بی سی بیاید. همانجایی که خانه ما هم هست.

وقتی این خبر را شنیدم، گفتم نمی شود که آنگ سان سوچی به بی بی سی بیاید و گلی که دورادور وعده کرده بودم را به او ندهم...

برای اینکه جبران کرده باشم، این بار رفتم و درست و حسابی تحقیق کردم که بانوی صلح برمه ای، چه گلی دوست دارد: گل ارکیده.

به گل فروشی رفتم و سفارش دادم. دختر گل فروش فرانسوی وقتی با درخواست های عجیب و غریب من برای گل ارکیده ای که شاخه هایش کوتاه باشد و بشود در بین موی سر بافته شود روبرو شد، پرسید که گل را برای که می خواهم... جواب من شوقش را بر انگیخت: آنگ سان سوچی... همین، گل سفارشی من را پر زرق و برق تر کرد. حالا حامل گل اهدایی بیننده ای از ایران بودم و دختر گل فروش فرانسوی ساکن لندن...

موعد آمدنش که شد، همکاران بخش برمه ای، دیدنی ترین ها بودند با لباس های رنگی برمه ای صف کشیده بودند برای خوش آمدگویی به بانویی که تک تکشان را می شناخت، چون شنونده پر و پاقرصشان بود.

رئیس بخش برمه ای بی بی سی که پارسال، خودش ترتیب مصاحبه ام را با خانم سوچی داده بود (و یک سال تمام قضیه اهدای گل ناشناس من به آنگ سان سوچی را به رخم می کشید)، من را هم در صف خوش آمد گویی خودشان جا داد.

همین شد که در همان دقایق اول ورود آنگ سان سوچی، در میان تشویق همکاران بخش جهانی بی بی سی، سر انجام گل ارکیده پر ماجرا را به او دادم... بماند که همه آنقدر هیجان زده و سرگرم تشویق کردن بودند که یک عکس درست و حسابی از آن لحظه، گرفته نشد!

مطالب مرتبط