'حواله قاتلان مادر، فرزندان، برادر و خواهرم به خداست'

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption آقای منوراف گفت که پاره‌ها موشک به سینه مادرش زده و او را کشته است

جمعه‌بیک منوراف، ساکن ۵۳ ساله روستای نیمیج شهرستان غرم، بعد از اصابت سه موشک به منزل و کشته شدن شش عضو خانواده‌اش، نتوانسته است در آن مکان خانه جدیدی بنیاد کند.

وی می‌گوید که توان دیدن این مکان را ندارد، زیرا زمانی که به جای حادثه نزدیک می‌شود، به یادش مادر خون‌آلود و فرزندان روانشادش می‌آیند که از پاره‌های موشک کشته شده‌اند.

آقای منوراف در جای دیگری منزل ساخته و زندگی تازه‌ای را آغاز کرده است، ولی زخم‌های اعضای دیگر خانواده‌اش، از جمله همسر و دخترش که در این حادثه معلول شده‌اند، همچنان باقیست. اما آن‌ها تا حال نمی‌توانند از دولت حقوق معلولیت بگیرند.

همکارمان زرینه خوشوقت در سفری به منطقه رشت با جمعه‌بیک منوراف در روستای نیمیج شهرستان غرم صحبت کرده و از خاطراتش در باره جنگ داخلی پرسیده است:

لطفاً در باره حادثه اصابت موشک به منزلتان بگویید

آن روز شش نفر از خانواده ما کشته شدند. من به سبب آن که زخمی شده و زیر آوار مانده بودم، دقیقاً از کجا پرتاب شدن موشک را یاد ندارم.

این جا هر خیل (گونه) گپ‌ها هست. بعضی‌ها می‌گویند، از بس که در کنار منزلم چایخانه‌ای هست، موشک به آن جا پرتاب شده، اما به خانه‌ها زده است.

آن زمان موشک‌پرتایی خواهرچه من گفت که کودکش در گهواره در داخل منزل تنها مانده است. من تیز تیز (تند) خواستم به منزل درآیم (ذاخل شوم) و گهواره را گیرم.

و این وقت هواپیما بامسلسل زد و خانه پیش ستون (سیم‌چوب یا تیر برق) بود و تهش صفه بود. خواهرچه‌ام گهواره را به دست گرفت و در خانه، ما "پول (سقف) پیش خانه" می‌گوییم، او را زیر کرد و وی به شهادت رسید.

من زیر خاک ماندم. سراول فکر کردم که مرده‌ام. مردم می‌گویند، وقتی آدم مرد، سخن را می‌شنود و پای و دستانش را جنبانده نمی‌تواند.

من زیر خاک پنج شش ساعت ماندم و توبه و ندامت می‌کردم. پایم را کشیدم که پایم می‌جنبد. بعد از آن که چند وقت می‌گذرد، من روشنی را دیدم و به سوی آن خزیدم و به بیرون برآمدم.

از دهان و گوش و بینی‌ام خون می‌شارید. نزد حولی (حیاط) برآمدم و نخست مادرم را دیدم که پاره‌های موشک به سینه‌اش زده و سینه‌اش خونشار و او مرده بود.

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption در این جا که حالا خرابه‌زار است، منزل جمعه‌بیک قرار گرفته بود

ما دو برادر بودیم و برادرم در نزدیکی مادرم بود و از سرش زخمی شده و او هم مرده بود. یک خواهرزاده‌ام نیز در این حادثه فوت کرد. یک دختر و پسر بزرگ من نیز کشته شدند.

من آن جا بی‌حال بودم که صدای گریه کودک را شنیدم، به سوی آواز رفتم و از آن سوراخی دوباره به منزل خرابه‌زار درآمده دیدم که قادرجان، خواهرزاده‌ام، در داخل گهواره زنده مانده است.

حالا وی در دانشگاه تحصیل می‌کند. در جریان این داروگیر ساکنان روستا به هر طرف گریزه (پناهنده) شدند. من با جسدهای خویشاوندانم تنها ماندم.

دو هم‌دهه‌ام مرا به خانه‌اشان بردند و فردای آن روز با برخی از مردمی که در قشلاق (روستا) مانده بودند، مرده‌ها را به خاک سپاریدیم.

من بی‌خانه و جای ماندم. آن زمان سرد بود و برف می‌بارید. این حادثه زمستان سال ۱۹۹۳ رخ داد.

با اعضای دیگر خانواده چه شد؟ و تأثیر این حادثه برای آن‌ها چگونه بود؟

بسانه، دختر من، از دستش زخمی شد. من دیدم که از دستش خون می‌شارد، یک لته را یافتم و خون‌روی دستش را بستم.

همسرم نیز زخمی شده بود. حالا می‌خواهم بسانه و همسرم را به عنوان معلول ثبت کنم، اما تا حال نمی‌توانم این کار را کنم و آن‌ها معاش معلولی نمی‌گیرند.

در آرشیو ناحیه هم یگان خیل (هیچ) مدارکی باقی نمانده است. تمام مدارکی که دکترها دادند، سوخت و حالا برای این‌ها نمی‌توانم کاری بکنم.

جای زخم‌های بسانه در فصل‌های بهار و پاییز درد می‌کنند. من برای طبابت وی از روسیه دارو می‌آرم.

همان روزها هواپیماها بالای مردم این طرف و آن طرف می‌پریدند. این همواپیماهای اکتشافی بودند.

آقای منوراف، شما نمی‌دانید که آن هواپیماها به چه گروه یا کشوری تعلق داشتند؟

نه، چرا؟ از روی پاره‌های موشک‌ها ما فهمیدیم که این هواپیماهای ازبکستان بود. بالای آن‌ها "Uzbekskaya SSR" (جمهوری شوروی سوسیالیستی ازبکستان) نوشته شده بود.

من بعد جنگ در شهر نووسیبیرسک روسیه بودم و با یک نفری که خلبان بود، واخوردم (ملاقات کردم).

این شخص که مادرش روس و پدرش ازبک بود، می‌گفت که "راست گپ، ما را مجبور می‌کردند که ما بمب‌ها را آن جا پرتاییم، ولی دلمان نمی‌شد و ما بمب‌ها را به کوهستان می‌پرتافتیم."

وی گفت، که "سپس مردم آن جا خبر بردند که ما بمب‌ها را مخصوص به نشانه نمی‌رسانیم و بعد مجبور شدیم که بمب‌ها را به جای تعیین‌شده پرتاییم." همین خیل (گونه) گپ‌ها می‌شنیدیم.

آقای منوراف، به نظر شما، قوه‌هایی که سبب به جنگ کشیده شدن تاجیکستان شدند، در داخل کشور بودند و یا عنصرهای بیگانه نیز در سر زدن این جنگ دست داشتند؟

این‌ها کار قوه بیرونه بود. من گفتم که در موشک‌ها و بمب‌هایی که آن زمان به قشلاق (روستا) می‌افتادند، "Uzbekskaya SSR" نوشته شده بود.

مثلاً، حالا نیز اگر با دوستان کولابی که از آن سو جنگ می‌کردند، می‌‌نشینیم و صحبت می‌کنیم، آن‌ها می‌گویند که ما را فرمودند که جنگ کنیم. اسلحه در دو طرف تقسیم می‌کردند که به مقابل همدیگر جنگ کنید.

بعد از گذشت ۱۵ سال از امضای سازشنامه صلح، شما که از جنگ خیلی رنج بردید، آیا حالا می‌توانید آن‌هایی را که از سلاح استفاده کردند و موجب کشته شدن اعضای خانواده شما شدند، ببخشید؟

آخر آن‌ها را نیز گمراه کرده‌اند. این جا دست دسیسه دیگر کس‌ها هست. چه کار می‌کنید، می‌گویم که ها (آری)، بخشیدم! برای آن که اگر از جهت شریعت روی آن‌ها (افراد کشته‌شده) مرتبه شهیدی را گرفته‌اند... (سکوت طولانی)

لیکن چه خیل (گوه) می‌بخشی؟ راست گپ، کینه ندارم. من آن زمان هم سلاح نگرفتم و علیه کسی جنگ نکردم. از کسی قصد نگرفتیم.

حواله همه آن‌ها را به خدا کردیم. و دیدید، کسی که سلاح گرفت و مردم بی‌گناه را کشت، خداوند همه را زد! آخرش را فکر کنی، هیچ چیز نبوده است، یک ‌بازی بود، یک دسیسه بود، ‌بازی سیاسی بود، اساس جنگ برای منصب و وظیفه بود، برای کدامی درکار (لازم) بود.

ولی آن زمان می‌گفتند که هواپیماها خطا کرده، به خانه‌های مردم موشک می‌پرتافتند.

و تا حال کسی از شما رسماً عذرخواهی کرد که موشک ناگهانی به منزلتان زده است؟

نمی‌دانم. آخر این جا یک دسیسه بود، قوه‌های بیگانه بودند... (سکوت طولانی)

در آن زمان در روستای شما شمار زیادی از غیرنظامیان کشته شدند؟

یکجا با گریزهایی (پناهنده‌هایی) که از شهر دوشنبه و ولایت ختلان آمده بودند ۲۷ نفر در زمان درگیری‌ها در این دهه کشته شدند. دو نفر از خانواده حاجی ابدالعزیز کشته شدند. باز یک بچه عمکم (عمویم) کشته شد.

شما حالا با چه کار مشغول هستید و از چه درآمدی روز می‌گذرانید؟

من آموزگار مکتب (مدرسه) روستای نیمیج هستم و با حقوق آموزگاری روز می‌گذرانم. در نزد منزلم کمی زمین دارم و از حاصل آن هم روزگارم را پیش می‌برم.

سپاس برای صحبت.