چین می‌خواهد چه نوع ابرقدرتی باشد؟

به روز شده:  17:56 گرينويچ - جمعه 09 نوامبر 2012 - 19 آبان 1391

چین در راه تبدیل شدن به یک ابرقدرت است، اما این فرآیند به‌شکلی متفاوت از تصور بسیاری از ناظران در حال روی دادن است.

این روزها در پکن بحث‌های سازنده‌ای در جریان است. البته ممکن است شکل آنها با آنچه در دموکراسی‌های غربی اتفاق می‌افتد متفاوت باشد، اما مهم‌ترین و جالب‌ترین مباحثات حال حاضر جهان هستند.

سال گذشته، زمانی که در وزارت خارجه چین برای گروهی از دیپلمات‌های جوان چینی سخنرانی می‌کردم، کاملا روشن بود که به‌زودی بحث بسیار جذابی درباره سیاست خارجی چین درخواهد گرفت، و موضوع آن هم تعیین سیاست خارجی مناسب برای چین در حال تبدیل شدن به قدرتی جهانی بود.

چین به‌ عنوان ابرقدرت چه شکلی خواهد داشت؟ شاید فکر کنید این کشور همین حالا هم یک ابرقدرت باشد، اما این طور نیست.

قدرت نظامی این کشور در مقایسه با ایالات متحده ناچیز است. آمریکا ۱۱ ناو هواپیمابر دارد، اما چین تازه ماه گذشته اولین ناو هواپیمابرش را سفارش داده، و آن هم قرار است بر اساس مدلی اوکراینی ساخته شود. نفوذ سیاسی چین هم در عرصه جهانی بسیار محدود است.

تنها از نظر اقتصادی است که می‌توان چین را ابرقدرت دانست. حجم اقتصاد چین به بیش از نصف اقتصاد آمریکا رسیده و با وجود کاهش رشد اقتصادی آن به حدود ۷ درصد، پیش بینی می‌شود تا سال ۲۰۱۸ از آمریکا جلو هم بزند. اما این حجم زیاد اقتصاد تا حد زیادی ناشی از جمعیت زیاد چین است.

از نظر فناوری و سطح زندگی، این کشور هنوز فاصله زیادی با آمریکا دارد. در نتیجه وقتی از چین به‌عنوان یک ابرقدرت صحبت می‌کنیم، در واقع نگاهمان به آینده این کشور است.

یک واکنش رایج به ایده ابرقدرت شدن چین این است که این کشور در بهترین حالت چیزی شبیه آمریکا خواهد شد، و شاید هم بدتر. علتش هم این است که یک دموکراسی نیست، دولتش کمونیستی است و مردمانش شبیه غربی‌ها نیستند. شاید این فکر بعضی‌ها را بترساند.

"چین می‌توانست در اوایل قرن پانزدهم میلادی جنوب شرقی آسیا را مستعمره خود کند. چین منابع لازم برای این کار را داشت، و به کشتی‌های عظیمی مجهز بود که چندین برابر از ناوگان اروپایی‌ها بزرگتر بودند. اما با این وجود این کار را نکرد"

واقعیت این است که نباید توقع داشته باشیم چین مثل آمریکا رفتار کند. این دو کشور تفاوت‌های زیادی خواهند داشت، اما این بدان معنا نیست که رفتار چین لزوما بدتر خواهد بود. دلیل تفاوت آن با آمریکا هم تفاوت‌های تاریخی این دو کشور است.

در مقالاتی که درباره افزایش حضور تجاری و سرمایه‌گذاری چین در آفریقا منتشر می‌شوند، معمولا از مفاهیمی نظیر "استعمار نوین" استفاده می‌شود. علت این امر بی‌اطلاعی تاریخی است. چین هرگز سرزمین دوردستی را مستعمره خود نکرده است.

ایجاد امپراتوری‌های ماورای بحار تخصص اروپایی‌ها بود، و البته ژاپن هم برای مدت کوتاهی به این کار روی آورد. برای مثال، چین می‌توانست در اوایل قرن پانزدهم میلادی جنوب شرقی آسیا را مستعمره خود کند. چین منابع لازم برای این کار را داشت، و به کشتی‌های عظیمی مجهز بود که چندین برابر از ناوگان اروپایی‌ها بزرگتر بودند. اما با این وجود این کار را نکرد.

اولین ناو هواپیمابر چین یک ناو سابق شوروی بنام واریاگ است

این بدان معنا نیست که چین از همسایگانش غافل بوده است. برعکس، در طول قرن‌ها چین با تکیه بر بزرگی و سطح بالای توسعه‌اش بر این کشورها مسلط بوده، اما رابطه‌ای استعماری با آنها نداشته است.

چین این کشورها را اشغال نمی‌کرد و بر آنها حکم نمی‌راند، اما آنها خراج‌گزارش بودند. رهبران این کشورها در ازای دسترسی به بازار چین و ضمانت‌های مختلف، به امپراتور چین خراج می‌پرداختند و به این ترتیب به‌شکلی نمادین سیادت چین را به‌رسمیت می‌شناختند.

این نظام مبتنی بر خراج‌گزاری، تمام منطقه‌ای که امروزه بنام آسیای شرقی شناخته می‌شود را در بر می‌گرفت. این منطقه، که حالا یک‌سوم جمعیت جهان را در خود جای داده است، از ژاپن و شبه جزیره کره تا شبه جزیره مالایا و بخش‌هایی از اندونزی را شامل می‌شد.

این نظام بسیار باثبات بود و حدود ۲۰۰۰ سال پابرجا بود، تا اینکه در حدود سال ۱۹۰۰ به پایان خود رسید. غرب و چین یک وجه اشتراک مهم دارند: هر دو فکر می‌کنند نمونه‌ای جهان‌شمول برای بقیه هستند. اما نحوه پیاده کردن این برداشت از سوی آنها کاملا متفاوت بوده است.

اروپا، و اخیرا آمریکا، قدرت خود را به سرتاسر جهان گسترش دادند. اوج این قضیه در دوران استعمار در قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم اتفاق افتاد. در این زمان، بخش بزرگی از جهان تحت حکمرانی اروپایی‌ها بود. اروپایی‌ها از راه دور حکومت می‌کردند، راه و روش خودشان را به جاهای دیگر صادر می‌کردند، و زبان، سیستم آموزشی‌، مذهب و بسیاری چیزهای دیگر خود را به دیگران تحمیل می‌کردند.

برعکس، چینی‌ها ترجیح می‌دادند در کشور خودشان بمانند. آنها معتقد بودند "پادشاهی میانه"، که اسم قدیمی چین است و معنایش "مرکز جهان" است، عالی‌ترین شکل تمدن است. بنابراین دلیلی نداشت که از آن بیرون بزنند و به سرزمین‌های تاریک بربرها بروند.

هفت سفر بزرگ ژنگ هه بین سال‌های ۱۴۰۵ و ۱۴۳۳ به‌دور جنوب و شرق آسیا و در اقیانوس هند تا شرق آفریقا، هیچ اثر ماندگاری به جای نگذاشت. هدف از آنها بیشتر نشان دادن عظمت و شکوه پادشاهی میانه بود، و نه فتح سرزمین‌های جدید.

مجسمه ژنگ هه در نانکن (نانجینگ) بر فراز شهر می‌نگرد

آنهایی که برای سکونت در جنوب شرقی آسیا چین را ترک کردند، کسانی به‌حساب می‌آمدند که از دایره تمدن خارج می‌شوند و لیاقت هیچ نوع حمایت امپراتور را نداشتند.

این طرز رفتار را با نحوه برخورد بریتانیا و فرانسه مقایسه کنید که قهرمانان توسعه استعماریشان را گرامی می‌داشتند. شهرهای کشورهای غربی پر از مجسمه‌ها و خیابان‌هایی است که به‌افتخار این افراد ساخته و نامگذاری شده اند.

تمایل چینی‌ها به ماندن در کشور خودشان یک دلیل دیگر هم دارد. این کشور بسیار بزرگ و متنوع است، و اداره آن بسیار دشوار است. در نتیجه، دغدغه اصلی حاکمان چین در طول دوران‌های مختلف، برقراری نظم و ثبات، و حفظ قدرت است. این مسأله امروزه هم صادق است.

رهبران چین به جای نگاه به بیرون، رو به داخل و سرزمین‌های مجاور خودشان دارند. چین بجای گسترش به چهار گوشه جهان، به قاره خودش محدود شده است. قابل توجه‌ترین نمونه آن پیشروی سلسله کینگ در میانه قرن هفدهم به‌سمت غرب وبد. در این پیشروی که با یک سلسله جنگ خونین انجام شد، مساحت چین دو برابر شد.

ممکن است این سوال مطرح شود که تاریخ درباره رفتار آینده ابرقدرتی به نام چین به‌ ما چه می‌گوید؟ پاسخ این است که درس‌های زیادی در آن نهفته است.

به عقیده من، از نظر تاریخی اروپا قاره بسیار متجاوز و توسعه‌طلبی بوده است. تاریخ خود اروپا پر از جنگ‌های بی‌پایان است، و همین جنگ‌ها در دوران توسعه‌طلبی استعماری و جنگ‌های جهانی به سطح جهانی کشیده شد. توان نظامی، اعمال قدرت در سراسر جهان، و میل به تحمیل سبک زندگی خود به دیگران – حتی با زور، نقشی اساسی در رویکرد اروپا داشته‌اند.

به‌راحتی می‌توان دید که آمریکا، که خود حاصل توسعه‌طلبی اروپایی‌هاست، چطور این ویژگی‌ها را به ارث برده است. رفتار چین این گونه نخواهد بود. این در خون آنها نیست. حاکمان چین علاقه بسیار کمتری به سلطه بر بقیه جهان خواهند داشت و بیشتر دل‌مشغول حفظ خود در قدرت خواهند بود. این اقتضای حکومت بر کشوری است که یک پنجم جمعیت جهان را در خود جای داده است. وقتی شی جین‌پینگ ماه آینده رهبر چین شود، برنامه‌اش درست مثل هو جین‌تائو (رهبر فعلی) عمدتا با مسائل داخلی پر خواهد بود.

چین قطعا زمانی به قدرت جهانی عظیمی تبدیل خواهد شد. اما این قدرت به‌شکلی متفاوت اعمال خواهد شد. قدرت غرب عمدتا به‌ شکل نظامی بروز پیدا کرده است. آمریکا به تنهایی نیمی از هزینه‌های نظامی جهان را انجام می‌دهد. در گذشته هم توسعه‌طلبی استعماری اروپا تنها به‌لطف توانایی نظامی کشورهای آن امکان‌پذیر بود. اروپا از نظر نظامی برتری فوق‌العاده‌ای نسبت به بقیه جهان داشت.

داشتن چنین نیروی نظامی مبالغه‌آمیزی هیچگاه از ویژگی‌های چین نبوده است. در عوض پایه‌های اساسی قدرت چین اقتصادی و فرهنگی خواهد بود. قدرت اقتصادی چین با توجه به جمعیت زیادش، با گذشت زمان عظیم‌تر خواهد شد، و از قدرت آمریکا در اوجش نیز فراتر خواهد رفت.

همین حالا هم، با وجود سطح پایین توسعه در چین، این کشور بزرگترین شریک تجاری بسیاری از کشورهای جهان است. به موازات و متناسب با قدرت اقتصادی، نفوذ و قدرت سیاسی هم می‌آید. چین اگر بخواهد، خواهد توانست خواسته‌هایش را به بسیاری از کشورهای جهان بقبولاند.

قدرت فرهنگی هم برای چین اهمیت خواهد داشت. تمدن چینی واقعا شایان توجه است و در طول تاریخ، دوره‌های شکوه و رونق زیادی داشته است، که دوره حکومت سلسله تانگ از قرن هفتم تا قرن دهم، و همچنین دوره حکمرانی سلسله سونگ از قرن دهم تا قرن سیزدهم، نمونه‌هایی از آن هستند.

در دوره این سلسله‌ها پیشرفت‌های زیادی در زمینه‌های مختلف، از زیست‌شناسی و مهندسی هیدرولیک گرفته تا معماری، پزشکی، ریاضیات و نقشه‌برداری صورت گرفت. چینی‌ها به دستاوردهای تاریخی‌شان افتخار زیادی می‌کنند، و معتقدند تمدنشان بزرگترین تمدن جهان بوده است. حس برتری قوی آنها ریشه در تاریخ دارد. نگاه آنها به جهان برای مدت‌های طولانی سلسله مراتبی بوده، و برایشان چین در رأس این سلسله مراتب قرار دارد. اوج گرفتن دوباره چین احتمالا این باورها را تشدید خواهد کرد.

اما از چینی‌ها توقع نداشته باشید برای اوج گرفتن بی‌صبری به خرج دهند. نقل است که وقتی در سال ۱۹۷۲ هنری کیسینجر (مشاور امنیت ملی وقت رئیس جمهوری آمریکا) از چوئن لای، نخست وزیر وقت چین، نظر او را درباره انقلاب فرانسه جویا شد، چوئن لای در جواب او گفت: "هنوز برای قضاوت خیلی زود است".

ادراک و برداشت چینی‌ها از مفهوم زمان کاملا با غربی‌ها متفاوت است. آمریکایی‌ها نگاهی کوتاه مدت دارند، اما چینی‌ها به آینده دور فکر می‌کنند. برای آنها یک قرن زمان زیادی نیست.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.