قوبلای‌خان نوه چنگیز، چین را تسخیر کرد

به روز شده:  12:34 گرينويچ - 11 نوامبر 2012 - 21 آبان 1391

رابطه چین با جهان خارج ترکیبی از عشق و نفرت است. به طور سنتی همه مردمانی که آن سوی دیوار بزرگ چین زندگی می‌کردند، وحشی به حساب می‌آمدند. اما بعضی وقت‌ها هم از برخی مهاجمان در خانواده چین استقبال شده است. یکی از آنها قوبلای خان است. در قرن سیزدهم میلادی هیچکس نمی‌دانست جهان چقدر بزرگ است. برای همین هم تعجبی نداشت که مغول‌ها با هدف فتح کل جهان، از مراتعشان بیرون بیایند. وقتی چنگیز خان قدرتمند در سال ۱۲۲۷ از دنیا رفت، امپراتوری‌اش از اقیانوس آرام تا اروپا امتداد داشت. نوه او، قوبلای، تصمیم گرفت پروژه او را به پایان برساند و کار را با حمله به جنوب، یعنی سلسله سونگ در چین، شروع کرد.

اما چین برای حدود هزار سال کمابیش یک امپراتوری واحد بود. با درنظر داشتن این موضوع، حاکمان سلسله سونگ چه دیدگاهی در مورد جاه‌طلبی‌های قوبلای داشتند؟

جان من، که زندگینامه قوبلای خان را نوشته است، می‌گوید: "برای حاکمان سونگ، حتی تصور اینکه مغول‌ها بتوانند بر سراسر چین حکمرانی کنند، ممکن نبود. مثل این بود که پیکت‌ها (مردمانی که پیش از و همزمان با تأسیس و قدرت گرفتن امپراتوری روم در اسکاتلند زندگی می‌کردند) بر امپراتوری روم حکومت کنند، یا سیوها (تیره‌ای از سرخپوستان آمریکای شمالی) بر سراسر کانادا و ایالات متحده مسلط شوند. برایشان غیرقابل تصور بود. بهمین خاطر هم وقتی این اتفاق افتاد، تأثیر فاجعه‌باری بر آنها گذاشت."

امپراتور خردسال و بسیاری دیگر از مقامات وفادار به او همراه خانواده‌هایشان خودکشی کردند.

"داشتن حس و برداشتی خاص از مفهوم چینی بودن، خود بخشی از سنت چین است"

چینی‌ها در طول قرن‌ها عادت کرده بودند خودشان را تمدن برتر جهان به حساب آورند، اما حالا سرنوشت این تمدن بدست مردمانی افتاده بود که وحشی و بی‌فرهنگ قلمداد می‌شدند. شون ژو، تاریخدان در دانشگاه هنگ‌کنگ می‌گوید: "لقب بربر و بی‌تمدن به مردمانی اطلاق می‌شد که چینی نبودند؛ وحشیانی که بین انسانیت و حیوانیت پرسه می‌زدند."

تاریخ گواه من است

او می گوید که احساس منفی نسبت به "وحشی‌ها" یا شیاطین خارجی در نوشته‌های چینی نهادینه شده است و در این نوشته‌ها برای اشاره به آنان بعضا از شخصیت‌هایی شبیه حیوانات استفاده می‌شود. شون ژو می‌گوید: "این مردمان ظاهر متفاوتی داشتند، و خود این تفاوت مشکل‌ساز بود. چینی‌ها واقعا نمی‌دانستند چه واکنشی در قبال این مردمان داشته باشند". تفریحات مغول‌ها چیزهایی از قبیل کشتی گرفتن، نوشیدن شیر مادیان و آواز خواندن بود، آنهم نوعی از آواز که در آن خواننده بجای اجرای یکایک نت‌ها، چندتای آنها را با هم می‌خواند. همه اینها با ذائقه نخبگان چینی متفاوت بود. آنها جامه‌هایی از ابریشم اعلا می‌پوشیدند، اشعار یکدیگر را می‌ستودند و به نمایشگاه‌های هنری می‌رفتند، و نظامیان را به جنگ می‌فرستادند.

قوبلای از نظر تعداد سرباز کاملا دست پایین را داشت. به گفته جان من، سلسله سونگ "تمدنی عظیم" با ۷۰ میلیون جمعیت بود، و از نظر نظامی ۱۰ تا ۱۰۰ برابر قویتر بود، مغول‌ها باید در مواجهه با آن هوشمندانه عمل می‌کردند. اولین نبرد عمده در شیانگ‌یانگ اتفاق افتاد. این شهر دیوارهایی غیرقابل نفوذ داشت و بر رودخانه هان، که به رود یانگ‌تسه می‌ریزد، مسلط بود.

جان من می‌گوید: "این نبرد تا حدی شبیه نبرد تروا از آب درآمد. محاصره پنج سال ادامه داشت. چینی‌ها توان بیرون زدن از حصار شهر را نداشتند، و مغول‌ها هم قادر به ورود به شهر نبودند. هر دو طرف تلاش‌های زیادی کردند، اما همه این تلاش‌ها با شکست روبرو شد. در نتیجه ابتکار جدیدی لازم بود، و خود امپراتور طرح جدیدی را پیشنهاد کرد.

اقوام قوبلای بر سرزمین‌هایی که تا شرق اروپا امتداد داشت، حکومت می‌کردند، و او شنیده بود مسیحیان در جنگ‌های صلیبی از منجنیق‌های بسیار بزرگی استفاده می‌کرده اند. او دو مهندس ایرانی را فراخواند، و آنها چیزی شبیه توپخانه سنگین برای او ساختند: منجنیقی که می‌توانست سنگ‌هایی به وزن ۱۰۰ کیلوگرم را حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ متر پرتاب کند.

مارکو پولو، بازرگان ونیزی، توصیفی از قصر قوبلای خان بجای گذاشته که خلاصه آن چنین است:

"کاخ با حصاری بزرگ احاطه شده و در ضلع جنوبی حصار پنج دروازه وجود دارد. دروازه وسطی بغیر از مواقعی که خود خان از آن برای ورود و خروج استفاده می‌کند، هرگز باز نمی‌شود. این بزرگترین کاخیست که تابحال وجود داشته است. سقفی سر به فلک کشیده دارد، و دیوارهایش همگی با طلا و نقره پوشانده شده اند. سرسرای آن بقدری وسیع است که ۶ هزار نفر به راحتی می‌توانند در آن غذا بخورند. سقف تالار به‌رنگ‌های قرمز روشن، زرد، سبز و آبی است، و روغن جلایی که به کاشی‌ها زده شده آنقدر اعلاست که کاشی‌ها مثل بلور می‌درخشند و از فاصله دور دیده می‌شوند.

بعد از چند شلیک آزمایشی، گلوله‌های منجنیق یکی از برج‌های حصار را به تلی از خاک تبدیل کرد. فتح شهر به نیروهای مغول امکان داد برای اولین بار به جنوب چین دسترسی پیدا کنند. به این ترتیب جنوب چین برای اولین بار بدست بربرها افتاد. قوبلای حالا دیگر بر سراسر قلمرو امروزی چین حکومت می‌کرد؛ یونان در جنوب غربی هم‌مرز ویتنام و برمه بود، سین‌کیانگ تا آسیای مرکزی امتداد داشت، و تبت هم تحت کنترل او بود. جالب است که چین امروزی وسعت سرزمینش را مدیون مهاجمانی است که با هدف جهانگشایی به آن لشگر کشیدند.

پایتخت قوبلای خان شهر پکن بود. این شهر امروز پر از داربست و آسمانخراش است، اما قوبلای خان بود که اولین بار به آن سر و شکل اساسی داد. او نامی چینی برای سلسله‌اش برگزید: یونان. اداره کنندگان دیوان و دربار او هم چینیان بودند. تاریخ چین هم در پاسخ به این رفتار، سلسله مغولی را بخشی از گذشته امپراتوری خود می‌داند، و البته بخشی از مغولستان هم جزیی از چین شده است. امروزه مغول‌ها، در کنار تبتی‌ها، اویغورها و البته هان‌ها – که اکثریت جمعیت را تشکیل می‌دهند - یکی از ۵۶ قوم ساکن چین هستند.

داشتن حس و برداشتی خلل پذیر از مفهوم چینی بودن، خود بخشی از سنت چین است. همین قاعده در مورد نوآوری‌هایی که بربرها همراه خود آوردند هم صادق است. شون ژو می‌گوید طب چینی عناصری از پزشکی اسلامی را جذب کرده، "اما هیچگاه از آن حرفی زده نمی‌شود". مغول‌ها در حالی که از یک سر اوراسیا به سر دیگر آن می‌تاختند، چیزهای بدیع زیادی همراه خود بردند.

او در سال ۱۲۹۴ درگذشت و این بخش امپراتوری مغول را برای جانشینانش به ارث گذاشت، اما هیچیک از آنها قابلیت‌های او را نداشتند

جان من، نویسنده زندگینامه قوبلای خان

وریتی ویلسون، کارشناس البسه و نساجی چینی می‌گوید: "آنها دکمه را اختراع کردند. پیش از آن، زنان و مردان همیشه لباس‌هایشان را با نوعی کمربند می‌بستند. اما سلسله یوان دکمه‌هایی که دارای پیچ و حلقه بودند را به چین آوردند. امروزه ما به این دکمه‌ها چینی می‌گوییم و یکی از علائم مشخصه لباس چینی این است که با این نوع دکمه بسته می‌شوند. اما تا پیش از دوره حکمرانی سلسله یوان از این نوع دکمه استفاده نمی‌شد."

این فرآیند جذب ایده‌های خارجی از آن موقع تا به حال ادامه داشته است، و فلفل قرمز نمونه متأخرتر آن است. فلفل قرمز در زمان حکمرانی سلسله مینگ در قرن‌های پانزدهم و شانزدهم از قاره آمریکا به چین آورده شد.

اما وریتی ویلسون می‌گوید: "فلفل قرمز حالا دیگر کاملا بخشی از سبک زندگی چینی شده است، و دیگر نمی‌توان آشپزی و غذاهای چینی را بدون فلفل قرمز تصور کرد. چیز دیگری که حتما به یادش می‌افتیم، قوری چای است. قوری چای تا حد زیادی به چین مرتبط دانسته می‌شود. اما پیش از دوره سلسله مینگ، در چین قوری وجود نداشت. همه این چیزها، که برای ما اصالتا چینی هستند، از فرهنگ‌های دیگر به فرهنگ چینی اضافه شده اند."

۵۰۰ سال پیش هم، وقتی دوچرخه برای اولین بار به چین وارد شد، با تمسخر به آن نگاه می‌شد.

مک‌دونالد در چین بیش از ۱۴۰۰ شعبه دارد

در ابتدا فقط همان "شیاطین خارجی" سوار آن می‌شدند. مردان چینی که برای خودشان احترام قائل بودند، و حتی زنان، در حال رکاب زدن دیده نمی‌شدند. اما خیلی زود دوچرخه به وسیله نقلیه منتخب کارگران چین تبدیل شد. فقط ۵۰ سال پیش، اگر یک چینی می‌گفت غذای آمریکایی را بیشتر دوست دارد، ممکن بود آزادی، و یا حتی جانش، بخطر بیفتد. چین در پایان جنگ جهانی دوم از شر ژاپنی‌ها خلاص شد، و کمونیست‌ها بعد از سال ۱۹۴۹ غربی‌ها را هم بیرون کردند. کمی بعد حتی روس‌های شوروی هم پی کارشان رفتند.

این اقدامات در راستای شعارهای حزب کمونیست درباره لزوم متحد شدن چینی‌ها در مقابل متجاوزان خارجی بود. اما در دهه ۱۹۸۰ دوباره از حضور خارجی‌ها استقبال شد. در همین فضا بود که من ۲۰ سال پیش در مراسم افتتاح اولین رستوران مک‌دونالد در پکن شرکت کردم. حالا دیگر انگار که در هر گوشه‌ای فست فود و قهوه‌خانه‌های آمریکایی وجود دارد.

کریستف کلمب به سوی چین می‌رود

تاریخ پر از وقایع کنایه‌آمیز است. اگر قوبلای خان نبود، شاید پای اروپایی‌ها تا قرن نوزدهم به چین نمی‌رسید. افسانه او بود که در عصر اکتشافات اروپاییان، الهام‌بخش آنان شد و پایشان را به این سرزمین باز کرد.

جان من می‌گوید: "داستان‌های مارکو پولو درباره قوبلای خان باعث شد کریستف کلمب راهی چین شود. او به‌سمت غرب پیش راند، ولی دریافت که چین در جایی که او فکر می‌کرد، واقع نشده، و قاره آمریکا در میان راه قرار دارد. پس می‌توان گفت که قوبلای خان به‌واسطه مارکو پولو موجب شد که کلمب آمریکا را کشف کند."

ورود محصولات خارجی (مثل فست فود آمریکایی، اتومبیل‌های آلمانی و وسایل الکترونیکی ژاپنی) به چین به نوعی یادآور وضعیت یک قرن پیش است. در آن زمان قدرت‌های استعماری چینی‌ها را وادار به گشودن بندرها و تجارت کردند، اما با این تفاوت که این بار خود چینی‌ها از آنها دعوت کرده اند.

رویای قوبلای خان برای تسلط بر کل جهان هیچگاه محقق نشد. او دو بار از راه دریا به ژاپن لشگر کشید. این لشگرکشی‌ها بزرگترین لشگرکشی‌های جهان تا آن موقع بود و نظیر آن تا ۷۰۰ سال بعد، یعنی زمانی که متفقین در جنگ جهانی به اروپا حمله کردند، تکرار نشد. اما نیروی دریایی او هر دو بار به‌وسیله آنچه ژاپنی‌ها کامیکازه (باد الهی) می‌خوانند، تار و مار شد.

رویایی مغول‌ها برای فتح جهان با کشتی‌های قوبلای غرق شد. جان من می‌گوید: "او پیر، چاق و بیمار شده بود. تنها پسر و وارث تاج و تختش، و همچنین همسرش مرده بودند. خود او هم در سال ۱۲۹۴ مرد و این بخش امپراتوری مغول را برای جانشینانش به ارث گذاشت، اما هیچیک از آنها قابلیت‌های او را نداشتند. در نتیجه، آنها ۸۰ سال بعد در پی یک انقلاب بیرون رانده شدند و به مراتعی که از آنها آمده بودند، بازگشتند."

این انقلاب امپراتوری چینی را بر تخت نشاند، اما این هم تنها تا زمانی ادامه داشت که یک سلسله خارجی دیگر بر سر کار آمد و همراه با آن سرزمین‌ها و ایده‌های تازه‌ای را به چین اضافه کرد. ضمنا آخرین امپراتور به دوچرخه علاقه زیادی داشت. گفته می‌شود او دستور داده بود درهای شهر ممنوعه را از جا درآورند تا بتواند با دوچرخه به هرکجا می‌خواهد برود. اما این خود داستان دیگری است. نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که اینکه چه چیزی چینی است و چه چه چیزی نیست، سرگذشت پیچیده‌ای دارد.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.