داستان مروه: ۱۰ سال پس از جنگ عراق

داستان مروه

ده سال پیش در زمان جنگ در بغداد، زندگی یک دختر بچه عراقی پس از آن که در حمله آمریکا به جراحت وخیمی دچار شد، برای همیشه تغییرکرد. ماجرای مروه و کمک‌ خیر خواهانه دیگران برای اینکه زندگی اش را دوباره بسازد، بازتاب دهنده مبارزه گسترده میلیون ها عراقی در دهه گذشته است.

مروه شمری در روز ۹ آوریل ۲۰۰۳، در حالی که مجسمه صدام در بغداد به پایین کشیده می‌‌شد، از خواب بیدار شد. اولین چیزی که توجه‌اش را به خود جلب کرد چهره مادرش روی تخت بیمارستان بود که به پایین خیره شده بود. سعی می‌‌کرد چهره‌اش اطمینان بخش باشد، ولی مشخص بود که وحشت کرده است.

خواهر و برادرهایش هم آنجا بودند. با وجود این که برای درک آنچه می‌گذشت بیش از اندازه خردسال بودند، مروه می دانست که آن ها هم وحشت زده

هستند. می ترسیدند که خواهربزرگ چابک و بازیگوش‌شان، که بیش از یک روز می‌شد که در خواب بود، دیگر بیدار نشود.

همه این‌ها مثل لحظه‌ای میان خواب و بیداری به نظرش می آمد.

کم کم درد هم به سراغش آمد.

او تا به امروز تنها تلخی کودکی را چشیده بود و زجری که اکنون می‌کشید، بسیار دردناک بود. گویی در دنیایی زندگی می‌ کرد که در آن چیزی به جز درد یافت نمی‌شد.

مروه به یاد ندارد چه زمانی برای اولین بار متوجه شد که پای راستش از خیلی بالا تر از زانو قطع شده است. برای یک دختربچه ۱۲ ساله درک این که زندگیش برای همیشه تغییر کرده بیش از اندازه سخت است.

خاطره های دردناک ساعت‌های پیش از حادثه زمان را از حرکت بازداشته بود.او و خانواده اش، هنگامی که حمله هوایی آمریکایی‌ها شهرشان را لرزاند، در خانه ساده خود پناه گرفته بودند.

اما "پناه گرقتن" کلمه مناسبی نیست چرا که خانه کلنگی آن ها با دیوارها و سقف سستش تنها خیالی واهی از پناهگاه بود.

آن‌ها تنها قصد داشتند از بمباران پناه بگیرند. ماندن در خانه، با وجود این که لرزش زمین را عمیقا در وجود خود حس می‌کردند و رگبار گلوله ها به سمت دیوار را می شنیدند، دست کم کمک می کرد که همه چیز را نبینند.

درحمله هوایی صدا چنان بلند است که تمام فضای اطراف را پر کرده و چنان در ذهن رسوخ می کند که حواس فرد را کاملا از بین می‌ برد به طوری که فکر کردن غیر ممکن می شود.

هم‌ زمان با سقوط بمب مروه تصمیم گرفت که با خواهرش عدرا از خانه فرار کند. هنگامی که از او می پرسی به کجا فرار می‌ کرد سرش را تکان می‌دهد، گویی می‌ خواهد خاطره سروصدا، سردرگمی و وحشت را از ذهنش پاک کند.

او و عدرا به قصد فرار از صدا ی انفجاری که تعقیب شان می کرد می دویدند. یادش می‌آید که آخرین انفجار در حالی رخ داد که به سرعت در حال فرار بودند.

عدرا که فقط هشت سال داشت کشته شد.

و مروه دیگر ندوید.

ادامه داستان مروه را در قسمت جنگنده های صاعقه بخوانید.

جنگنده‌های صاعقه

روزی که زندگی مروه برای همیشه تغییر کرد، آسمان بغداد ابری بود. جایی بالای همین ابر ها کیم کمپبل، سروان نیروی هوایی ایالات متحده، در حال جدل برای نجات زندگی خود بود.

مشکلات کمپبل با پیشرفت سریع نیروی زمینی آمریکایی در آن پایین همخوان نبود.

در بزرگراهی در غرب شهر فرماندهان ایالات متحده یک کاروان عظیم از تانک و خودروهای زرهی، به منظور نمایش قدرت وجرأت، فرستاده بودند که به سمت مرکز شهر حرکت می‌کرد. ارتش ایالات متحده به ادبیات خشن و مردانه علاقه خاصی دارد و به همین دلیل این‌گونه عملیات نمایشی را «هجوم رعدآسا» می نامد.

Image caption در نیروی هوایی به جنگنده کمپبل صاعقه A۱۰ گفته می‌ شود

هم‌ زمان، تفنگداران نیروی دریایی ایالات متحده مسیر مرکز شهر بغداد را از سمت شرق مسدود کرده بودند و در شهرک صدام، نه چندان دورتر از خانه مروه که بمباران می‌شد، در رفت و آمد بودند.

هم چنین تانک های آبی-خاکی را در رود سیروان روانه کرده بودند.

مقدار تجهیزات و نبوغ شان مدافعان عراقی بغداد را دلسرد کرده بود. یکی از آن‌ها بعدها گفت : "زمانی که تانک های شناور در سراسر رودخانه را دیدیم، فهمیدیم که نمی‌ توانیم ببریم."

همکارهای کمپبل هم از آنجا که به این نوع از نمایش قدرت و ادبیات خشن مردانه علاقه‌ داشتند، اسم کمپل را کی سی (KC ) که مختصر حروف اول نام او و هم چنین اصطلاح «دختر قاتل» (Killer Chick ) است، گذاشته بودند . این گونه عناوین، عملیات خطرناک و ترسناک نظامی را به چیزی ماجراجویانه و هیجان انگیز تبدیل می‌کند.

در نیروی هوایی به جنگنده کمپبل صاعقه A۱۰ گفته می‌ شود، ولی خلبان هایش آن را به اسم گراز می شناسند. کمپبل در حمله های اطراف خانه مروه دستی نداشت. هدف هایش عناصر جمهوری خواه گارد صدام حسین بودند که با یک ستون زرهی آمریکایی در قلب بغداد درگیر بودند.

گرازها جنگنده های بی شکل و قواره ای هستند که وظیفه خطرناکشان پرواز پایین و آهسته بر فراز منطقه جنگی و رساندن سلاح و تسلیحات به اهداف دشمن است.

آن‌ ها به صورت جفت پرواز می کنند. خلبانی که با تجربه تراست نقش فرمانده را بازی می‌کند و خلبان جناحی از او پشتیبانی می‌کند.

کمپبل، در حال کارآموزی، ارزیابی وضعیت منطقه ی جنگی آن پایین را هنوز هم به خاطر دارد.

او می‌گوید: «در ابتدا هنگامی که متوجه شدیم واقعا به ما شلیک می کنند تکان دهنده بود. با این وجود درذهنم، مهم وضعیت بقیه روی زمین بود و این که برای کمک به آن ها، هر چه در توانم بود به سریع‌ ترین شکل ممکن انجام دهم.»

درهمان هنگام به سوی او شلیک شد.

از نظر کمپبل "انگار که با ماشین ازعقب تصادف کرده بود." یادش می‌آید که "بغداد را که آن زیر می‌ دیدم فکر می‌کردم که این جا همان جایی است که به گارد جمهوری خواه صدام شلیک می‌کردیم. اگر آن وسط فرود بیایم...احتمالا عاقبت خوبی نخواهم داشت."

پرواز کردن با گراز درصورت اصابت گلوله، به دلیل سیستم خودکار و فن آوری پیشرفته اش با شبکه ای از میل لنگ وکابل، امکان‌ پذیراست. این کار بازگشت دستی نامیده می‌ شود و معادل رانندگی یک ماشین بدون فرمان، ولی هزار بار خطرناک تر، است.

کمپبل A۱۰ خود را تا پایگاه نظامی در ۴۳۸ کیلومتری جنوب، در سوی دیگر صحرای کویت هدایت کرد. خلبان همقطارش با گزارش های بسیار محتاطانه از وضعیت جنگنده اش او را در این مسیر همراهی می‌کرد. به عنوان مثال به جای آن که به او خبر دهد که قطعات کوچک موتورش شکسته و در هوا می چرخند، به او گزارش داد که به هواپیمایش تنها کمی ضربه وارد شده است.

کمپبل زن جوانی بود و در آن لحظه به آرزوهایی که در زندگی داشت فکرمی کرد. سپس هواپیما را به سلامت به زمین نشاند.

او شجاع و زیرک بود، ولی جنگ کسب و کار بی ثبات و مستبدانه ای است. اگر گلوله مقداری آن طرف تر به جنگنده اش اصابت کرده بود، آن همه پشتکار و زیرکی به هیچ کار نمی آمد.

در‌ حقیقت کیم کمپبل خوش شانس و مروه شمری بد شانس بود.

اگرحمله ائتلاف به عراق در سال ۲۰۰۳ را در شبکه‌ های تلویزیونی دنبال کرده باشید، ماجرای دختر بچه‌ های وحشت زده در ترس کور، هرج و مرج یک حمله هوایی و خلبان‌ های تنها در تقلا برای زنده ماندن، به نظرتان نمی رسد که اتفاق افتاده باشد.

فلش های منحنی شکل درسرتاسر نقشه که با رنگ روشن علامت گذاری شده، پیشرفت بی رحمانه ارتش ائتلاف را دنبال می کرد. بریتانیایی ها از جنوب به سمت بصره در حرکت بودند و آمریکایی ها در قلب بغداد به آن‌ ها می پیوستند.

بسیار طول کشید تا برای این سؤال‌ ها که در آن زمان اخبار را پر کرده بود پاسخی پیدا شود:

آیا سلاح های کشتار جمعی پیدا خواهد شد؟

آیا نیروهای صدام حسین واقعاً خواهند جنگید؟

آیا دیکتاتور پیر دوباره به قدرت بازخواهد گشت؟

ولی در زمان جنگ، گاهی وقایع کوچکی رخ می‌دهد که زندگی ها را برای همیشه تغییر می دهد. به عنوان مثال قطعه‌ گلوله انفجاری که به جای برخورد با کابل های کنترل یک جنگنده از یک سانتیمتری آن عبور می‌کند.

یا نیم ثانیه شک قبل از فرار که باعث می‌ شود که در لحظه‌ اصابت بمب، به جای جان سالم به در بردن در مکان حادثه حضور داشته باشید.

کیم کمپبل با موفقیت هواپیمایش را به زمین نشاند و پنج ماه دوره خدمت در عراق را پیش از رسیدگی به وظایف دیگرش، با موفقیت به پایان رساند.

برای مروه شمری این تنها ابتدای مبارزه بود.

شکی نیست که شهری که خانواده شمری در آن زندگی می‌ کردند اهمیت استراتژیک زیادی داشت.

ادامه داستان مروه را در قسمت سبع القصور بخوانید.

سبع القصور

در سبع القصور فقر، جنایت و گروه‌های اوباش حضور گسترده ای دارد. خیابان هایش ناهموار و گل آلود است و انبوهی از خانه‌ های کلنگی و فرسوده، بدون کنترل دولت و مجوز ساختمان ساخته می شوند. نام این شهر در عربی به معنای هفت کاخ است اما چیز مجللی در آن وجود ندارد. از آنجا که نام شهر مانند لطیفه به نظر می‌رسد احتمالاً مسئولان دولتی عراق در زمان صدام حسین حس شوخ طبعی داشتند.

نه چندان دور از سبع القصور در حومه شهر بغداد، شهرک صدر(پیش تر شهرک صدام) قراردارد. در خیابان‌ های پیچ در پیچ قدیمی، ترسناک و شلوغ آن، نزدیک به سه میلیون نفر زندگی می‌کنند. در این شهر کثیف و پر هرج و مرج سیم‌ کشی برق، شبکه ای از سیم‌ های لخت است که مانند تار عنکبوت در همه محله ها در ارتفاع کمی از تیر آویزان هستند.

عراقی های زیادی از شهرک صدر به عنوان یک شهر ترسناک یاد می‌کنند که باید از آن اجتناب کرد. گفته می‌ شود که ساکنین این شهرک، همین نظر را در مورد سبع القصور دارند.

مروه به خاطر دارد که گروهی از تانک های ارتش عراق برای پناه جستن از حمله ی هوایی در میان خانه‌ های آن‌ ها پارک کرده بودند.

او می‌گوید: "سربازهای عراقی با ما حرفی نمی زدند. خیلی ترسیده بودند."حتی معلوم نبود که آیا قصد دارند با آمریکایی ها بجنگند یا از آن‌ ها فرار خواهند کرد.

در ماه آوریل، نیرو های آمریکایی حضور خود را در شهرک صدر گسترش دادند. آن‌ ها یک کارخانه سابق سیگار را اشغال کرده و آن را اردوگاه مارلبرو نامیدند. از آن پس گشت هایی به اتفاق مترجمان عراقی به اطراف می فرستادند تا به محلی ها ثابت کنند که شرایط واقعاً تغییر کرده است.

واحد های نظامی که آمریکایی ها به نبرد روانه می‌کردند شاهدی بر این باور در واشنگتن و لندن بود که ارتش های مدرن و غربی، هم‌ زمان با نابودی یک رژیم توان باز سازی جامعه را نیز دارند.

سربازهایی از گردان امورغیر نظامیان و تعدادی تیم عملیات روانی، واحد های پیاده نظام، خودرو های جنگی برادلی و تانک های دومین هنگ زرهی سواره نظام را همراهی می کردند.

مدت ها، اخبار مربوط به عراق درباره تلاش‌ های ارتش آمریکا برای تحکیم حضور خود در مناطقی مانند شهرک صدر بود.

بسیار تکان دهنده است که امروز هر اثری از حضور نظامیان آمریکا کاملا پاک شده است. همچنین خطر القاعده که از طرف معترضان سنی حمایت می‌شوند بسیار جدی است، با این تفاوت که مقابله با این مسئله وظیفه نیروهای امنیتی عراقی است.

درسبع القصور پس از تهاجم ویرانگر سال ۲۰۰۳، ساکنین شهر آمریکایی ها را به نسبت خیلی کم دیدند.

زمانی که گشتی ها آمدند مردم وحشت زده و خشمگین شدند.

مروه می‌گوید : «آن ها ترسناک و عصبانی بودند. به یونیفرمشان نارنجک وصل بود و فریادزنان سلاحشان را به سمت ما نشانه می‌گرفتند و به دنبال اسلحه و قطعه‌ های کابل - لوازمی که برای ساختن بمب لازم است - به خانه‌ ها می‌ آمدند».

سرباز ها در خانه شمری چیزی پیدا نکردند، اما آنچه در ذهن مروه باقی‌ مانده، خاطره مادرش است هنگامی که وحشت زده از حضور آمریکایی ها از خانه بیرون دویده بود. یکی از ترسناک ترین لحظات زندگی اولین باری است که متوجه می‌ شوی مادرت ترسیده است.

برای مروه این آغاز سالی بود که در آن، ناخوشی های تلخ و طولانی به بیمارستان منتهی می شد.

مروه افسرده شده بود و خاطرات غمناکش شرح آن است که چگونه زندگی یک دختر بچه سر زنده که زمانی سر دسته بازیگوش ها در مدرسه بود، ناگهان تغییر چهره می دهد.

مروه به یاد می‌آورد: "در آن دوران واقعاً به غیر از آن که زجر می کشیدم، چیزی نمی فهمیدم. تمام روز را به گریه سپری می‌ کردم و نمی‌ توانستم در باره ی هیچ موضوعی به وضوح فکر کنم."

هیچ گونه آمار رسمی در ارتباط با تلفات غیرنظامی ها در جنگ وجود ندارد زیرا آمریکا و بریتانیا آن‌ را تأیید نمی‌کنند. مقامات عراقی هم قادر به انجام این کار نیستند. اما یک تخمین نشان می دهد که بیش از ۲۲۰۰ عراقی در هفته‌ای که مروه مجروح شد، کشته شده اند.

درآمد نفت عراق به سادگی می‌ توانست برای بیمارستان هایی با کیفیتی درسطح سوئیس، آلمان یا ایالات متحده خرج شود. اما فاجعه آن است که به یقین هیچ گاه چنین نشد. نظام سلامت متزلزلی که در دوران دیکتاتوری صدام وجود داشت قادر نبود با انبوه تلفات مقابله کند.

برای درک وضعیت بیمارستان های بغداد در آن دوره از زندگی مروه، من به یک اتاق اورژانس در شهرک صدر مراجعه کردم که در نگاه اول اگر به آن عادت نداشته باشید، دلهره آور است.

نگهبان جوانی مقابل در ورودی از بیکاری با یک تپانچه ۹ میلیمتری نقره ای بازی می‌کرد. ساختمان‌ ها کهنه به نظر می‌ رسد و مدیریت ساختمان از چراغ های خاصی استفاده می‌ کند که نور آن ها بسیار کسل آور است.

ولی این تنها کالبد بیمارستان است. اعضای تیم پزشکی قلب تپنده بیمارستان هستند و در بیمارستان عمومی صدر، این قلب محکم و پایدار می‌تپد.

دکتر دستی به سر پسر جوانی می‌کشد که از درد آپاندیس روی صندلی چرخ دار ناله می کند و دوستانش او را همراهی می کنند.

به او امید می‌دهد : "خوب می شوی."

دو پرستار جوان مشغول پیرمرد نگرانی هستند که لباس بلندی به تن دارد و در مقابل میز پذیرش درخواست رسیدگی دارد. مشخص نیست که چه مشکلی دارد ولی نهایتاً پرستارها فشار خونش را اندازه می‌گیرند و او پی کارش می‌رود. ظاهراً از نتیجه راضی است.

دکتر ویعم راشد الجواهری، رئیس بخش جراحی، روزهای تاریک سال ۲۰۰۳ را به یاد می‌آورد.

دکتر می‌گوید: "آن زمان ها را به یادم نیاورید. همه چیز بسیار سخت بود."

هنگامی که راجع به تعداد مجروحین و قربانیانی که تحت درمانش بوده اند گفتگو می‌کنیم، می گوید : "نمی گویم هزاران اما صد ها نفر." در همین حال جوانی را می‌آورند که گلوله به سینه‌اش اصابت کرده است.

دکتر آرام و روشمند عمل می‌کند و سعی دارد تیمش را هدایت کند و به بیمار اطمینان دهد. هم‌زمان به مکالمه ادامه می‌دهیم.

پدر مجروح داخل می شود. لباسهایش گلی و نفسش بند آمده است. دکتر صبورانه سعی دارد از چگونگی حادثه خبردار شود.

اقتدارش پدر مرد جوان را آرام می‌کند. با وجود این هر دفعه که پسرفریاد می‌کشد، به عقب می پرد.

جراحت با آنکه عمیق است، مهلک نیست. دکتر الجواهری زمانی را به یاد دارد که سخت ترین بخش کارش، ایستادن پشت میز پذیرش بود در حالی که توسط بدن های مرده و یا در حال مرگ احاطه شده بود و بی رحمانه فکر می‌کرد که چه کسی را می‌توان نجات داد و چه کسی را نه.

به اندازه ی کافی دارو و اتاق عمل وجود نداشت. همچنین تعداد زیادی از پزشکان در آن زمان عراق را ترک کرده بودند. با وجود این، هم چنان تعدادی که باقی مانده بودند در حدی بود که سیستم بتواند به کارش ادامه دهد.

به دکتر جواهری گفتم که باید به خاطر اینکه در چنین دوران سختی، درهمچین جای مشکلی به عنوان پزشک حضور داشته است، به خودش افتخار کند.

با فروتنی شانه اش را بالا انداخت، اما من تنها به صرف اینکه او را ملاقات کرده بودم احساس غرور می کردم.

نظام سلامتی که مروه به آن وابسته بود، نه تنها جمعیت بسیاری را تحت پوشش قرار می‌داد بلکه منابع مالی آن هم بسیار محدود بود.

افرادی که دچار قطع عضو هستند نه تنها به فیزیوتراپی و مشاوره، بلکه به اتصال اندام مصنوعی به بهترین شکل ممکن هم نیاز دارند. این‌ها دقیقاً از آن نوع خدماتی هستند که در عراق به سختی ارائه می‌شوند.

مروه احساس می‌کرد زندگی‌اش در تاریکی فرو می‌رود

پدرش دو سال پیش از حمله آمریکا درگذشته بود و مادرش از دیابت رنج می‌برد که به تازگی وخیم تر شده و نهایتاً به مرگ او منجر می‌شد.

دختر بچه‌ای که رویایش پزشک شدن بود، دیگر به مدرسه نرفت.

مانند بسیاری از کودکان عراقی، روح و روان مروه زخمی بود.

با وخیم تر شدن حال مادر مروه و سن پایین خواهر و برادر هایش برای درک آنچه اتفاق می‌افتاد، او به شدت احساس تنهایی می‌کرد. هیچ‌کس نبود که با او درد و دل کند و حتی اگر فردی پیدا می‌شد، ناامیدی به اندازه‌ای در حال افزایش بود که هیچ کلمه‌ای وجود نداشت که ناامیدی رو به افزایش او را توصیف کند.

مرو می‌گوید : "من جزو آن دسته نیستم که دردم را ابراز کنم. غم و اندوهم را درون خود نگه می‌دارم و از آن سخن نمی گویم."

به سختی می‌توان کودکی تلخ تر وتنهاتری از این را تجسم کرد.

ادامه داستان مروه را در قسمت کمک از راه می رسد بخوانید.

کمک از راه می‌رسد

جنگ عراق در اروپا همواره بحث بر انگیز بود. حتی در بریتانیا با وجود آنکه بخشی از ائتلافی بود که سرباز به جنگ فرستاد، تردید بسیار زیاد بود. این بدبینی و حس تکان دهنده عمیق ناشی از ویرانی که جنگ‌های مدرن به ارمغان می‌آورند، به سرعت تبدیل به انگیزه‌ای برای کمک به مردم عراق شد.

برای برخی از عراقی ها بسیار گیج‌کننده بود که همان ملت هایی که هواپیمای جنگی به منظور بمباران می‌فرستند، به این سرعت هواپیماهایی مملو از کمک‌های انسان دوستانه روانه عراق می کنند.

با این حال نیاز به کمک به شدت زیاد بود.

در عراق همه چیز رو به اتمام بود. انبار بیمارستان ها نه تنها از داروهای پیشرفته درمان سرطان خالی بود بلکه داروهای معمولی هم نایاب بود. هم چنین صندلی چرخ دار برای کودکان نیز وجود نداشت.

بی شک درمان بسیاری از زخمی ها و بیماران، حتی در صورتی که کمک‌های بیشتری از خارج فرستاده می شد، در عراق ممکن نبود.

در نتیجه مراکز خیریه در جست و جوی روشی هایی بودند که هزینه سفر و درمان کودکانی را که جراحت های وخیم داشتند، را در اروپا و آمریکا پرداخت کنند، هرچند که هزینه این درمان ها بالا به نظر می رسید.

همه چیز اساساً به این بستگی داشت که حامیانی توانگر داوطلب شوند و سخاوتمندانه به کودکان و خانواده‌هایشان یاری برسانند.

و برای اولین بار اقبال به مروه شمری لبخند زد.

یورگن تودن هوفر (Jurgen Todenhofer)، مانند بسیاری دیگر از اروپایی ها، شدیداً با حمله به عراق مخالف بود. ولی برخلاف عده زیادی از آن‌ها، او تصمیم گرفت که در این زمینه فعال باشد.

در سال‌های پس از تهاجم نیروهای ائتلاف، او شش یا هفت بار به عراق سفر کرد و نهایتاً کتابی در مورد این فاجعه نوشت.

اولین بار در یونیسف، نام مروه را شنید و در سال‌های آینده آن‌ دو در زندگی یک دیگر نقش مهمی بازی کردند.

برای تودن هوفر، ماجرای مروه راهی برای درک این درگیری بود.

او توضیح می‌دهد: "برای من مروه نماد این جنگ و تمام جنگ‌ها است، چرا که برای مسببین، جنگ اکنون تمام شده، در حالی که برای مروه هرگز تمام نخواهد شد. او با این ناتوانی برای ۳۰ تا ۵۰ سال دیگر زندگی می کند. هیچ‌کس نمی‌داند برای چه مدت."

تودن هوفر درباره عراق کتاب نوشته است، اما تنها به روایت داستان مروه راضی نبود. اومی خواست پایان این داستان را تغییردهد.

او ارتباطات و پول لازم برای ایجاد تغییر داشت. پیش از آنکه راجع به عواقب ناشی از سیاست خارجی آمریکا در کشور هایی مانند عراق بنویسد، به مدت ۱۸ سال نماینده مجلس آلمان بود.

تجربه‌های او در بغداد مانند مینیاتوری از تلاش‌ خارجی ها برای تعمیر خسارت ناشی از جنگ و رسیدگی به تلفات آن به نظر می‌رسد.

در وهله اول و مهم‌تر از همه، این داستانی در مورد سخاوت شخصی فوق‌العاده‌ است.

در سال ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ ، تودن هوف هزینه سفر مروه و مادرش به آلمان را تقبل کرد.

در اولین جراحی ترکشی را که همچنان عمیقاً در زخم های مروه فرو رفته بود، بیرون کشیده شد و مقدمات اتصال یک پای مصنوعی فراهم شد. او هزینه هتل و اقامت آن‌ها تا زمان اتصال پای مصنوعی و سپس خرج پرواز آن‌ها به خانه را نیز پرداخت کرد.

اما این صرفاً یک ابراز همدردی تصادفی از سوی یک مرد ثروتمند نبود.

تودن هوفر به دیدار خانواده مروه در سبع القصور می‌رفت تا راجع به زندگی آن‌ها بیشتر بداند. هر چه در این باره بیشتر می آموخت، مصمم تر می‌شد که آن را تغییر دهد.

این کار ساده‌ای نبود. ساکنین سبع القصور همواره در مورد خارجی ها بدبین بودند، به‌خصوص که از حملات هوایی ایالات متحده بسیار مصیبت کشیده بودند.

تودن هوفر خشم آن‌ها را درک می کرد، اما حقیقت این است که سبع القصور، برای کارهای خیرخواهانه جای خطرناکی است. ساکنین آن هم تمایلی نداشتند که بین یک آلمانی ضد جنگ و یک جنگ طلب آمریکایی تفاوت ویژه ای قائل شوند.

او توضیح می‌دهد: "هرگز دلیلی برای بمباران کردن آن بخش شهر وجود نداشت. به این دلیل غربی‌ها را دوست ندارند. آخرین باری که آنجا بودم به من گفته شد که در صورتی که باز گردم زنده نخواهم ماند. با خشونت زیادی تهدید شدم. باید بگویم که من می‌فهمم چرا. آن‌ها دیگر از ما خوششان نمی آید."

نظافت وکارایی بیمارستان و هتل های آلمانی مروه را بسیار تعجب زده کرده بود. از این رو زمانی که نهایتاً به خانه بازگشت تحمل هرج و مرج و سختی زندگی سخت تر بود.

تودن هوفر غم و تنهایی مروه را احساس کرده بود و نگران بود که از مدرسه رفتن صرف نظر کند. زیرا دیگران او را به خاطر طرز راه رفتنش با پای مصنوعی، مسخره می کردند.

در نتیجه تصمیم گرفت که بیشتر به او کمک کند.

خانه جدیدی به قیمت ۱۰۰۰۰ دلار برای خانواده شمری خرید و سپس کمکشان کرد که کسب و کار کوچکی مانند اداره یک کیوسک راه بیاندازند.

مادر مروه کمی پیش از مرگش خانه جدید را فروخت. با پول آن خانه قدیمی را باز سازی کرد و سپس به همراه خانواده اش به آنجا نقل مکان کرد. سبع القصور شهری است که عمیقاً و تا مغز استخوان محافظه کار است و در مقابل نرم ترین تغییرات هم مقاومت می کند.

این ایده که یک دختر جوان در آنجا کسب و کار خودش را داشته باشد، در ذهن یک اروپایی عمل درستی به نظر می رسد. ولی در جامعه سبع القصور، هرگز این‌گونه به نظر نمی آید. ایده کیوسک در حقیقت هرگز به وقوع نپیوست.

از قضا، با توجه به خصومت پرشور یورگن نسبت به هجوم نظامی نیروهای ائتلاف، جالب است که به موازات این، تلاش گسترده غرب در بازسازی عراق را نیز بررسی کرد. گفته می‌شود که ایالات متحده در پروژه های بازسازی بیش از ۵۰ میلیارد دلارهزینه کرده است. شفاف نیست که این همه پول مالیات دهندگان آمریکایی چگونه خرج می‌شود.

به هر حال سخاوت اهدا کننده به تنهایی کافی نیست.

هزینه کردن برای افراد اشتباه، یا در راه غلط و یا در زمان نامناسب، مانند ریختن بنزین در موتور دیزلی، یا تزریق خون با گروه خونی اشتباه است.

به عبارت دیگر، همان‌گونه که دولت های اروپایی متوجه شدند، این کار دشواری است. اما سختی‌ها، تودن هوفر را منصرف نکرد.

مروه دختری در حال رشد بود و پس از مدتی به یک پروتز جدید نیاز داشت. سرانجام تودن هوفر او را به منظور مراقبت های پیشرفته به ایالات متحده برد. هزینه اش کم نبود: تنها قیمت پروتز ۲۰۰۰۰ دلار بود. شخصاً باور داشت که آمریکایی ها باید هزینه درمان را به عهده بگیرند. زیرا مسئولیت جراحت های مروه بر عهده آن‌ها است. اما آمریکایی ها از قبول آن سر باز زدند و در نهایت خرج همه چیز را بار دیگر خودش تقبل کرد.

Image caption یورگن تودن هوفر مانند بسیاری دیگر از اروپایی ها، شدیداً با حمله به عراق مخالف بود،در سال‌های پس از تهاجم نیروهای ائتلاف، او شش یا هفت بار به عراق سفر کرد و نهایتاً کتابی در این مورد نوشت

هم‌زمان تودن هوفر به این فکر کرد که شاید جدا کردن ناگهانی یک دختر بچه وحشت زده و مضطرب از حلبی آبادی مجاور بغداد و قرار دادن او درمعرض زندگی در غرب در بازه های زمانی کوتاه جنبه منفی داشته و درک این تفاوت‌ها برایش دشوار باشد.

در حال حاضراو می گوید: "من واقعا مطمئن نیستم که این ایده بسیار خوبی بود که او را به آلمان ببرم. چون در اینجا او در هتل بسیار خوبی

زندگی می‌کرد، ایالات متحده را دیده بود و در آنجا اشخاص بسیار مهربانی را ملاقات کرد که او را « شاهزاده کوچولو »صدا می کردند، اما بعد از آن مجبور به بازگشت به بغداد بود، با این تفاوت که آنجا دیگر یک شاهزاده خانم نبود."

هنگامی که از خود مروه درباره سفر به آلمان و ایالات متحده آمریکا می پرسی، کمی حسرت زده به نظر می رسد: به یاد می‌آورد که همه بسیار مهربان بودند و برخورد دوستانه ای داشتند و همه جا بسیار تمیز به نظر می رسید. ناگاه سکوت می‌کند و شما به یاد می آورید که او دختری است که خاطرات دردناکش را عمیقاً در خود پنهان می‌کند و دوست ندارد که در مورد آنها صحبت کند.

اگر داستان مروه یک داستان تخیلی بود، احتمالاً همین جاها به پایان می رسید.

فرد نیکوکار و مهربانی پیدا شده که ثروتمند، صبور و بخشنده است و در حالی که داستان کلی مربوط به غم و اندوه و از دست دادن است، پیام شادی آور و رهایی بخشی در ارتباط با یک غریبه وجود دارد که برای کمک به یک کودک ناتوان از قاره ها عبور می کند.

اما زندگی عادی پر از سؤال‌های بدون پاسخ واتفاق های غیر منتظره است. به ندرت درس و پیام‌های روشنی ارائه می کند.

تودن هوفر تا به امروز همچنان از خانواده مروه حمایت مالی می کند. انتقادات تلخ او از حمله ایالات متحده به عراق و وقایع پس از آن، احتمالاً آمریکایی های بسیاری راعصبانی می کند. با وجود این شکی نیست که در داستان مروه، مانند تاری روشن در پرده نگارینی تاریک حضور دارد.

هرچند خود پرده، با بی رحمی، هم چنان تاریک است.

فشلا، مادر مروه، سال پیش در گذشت.

دختر بچه‌ای که زندگی‌اش پر بود از اندوهی که هرگز بر زبانش نیامد و کودکی که از رفتن به مدرسه سر باز زد که بچه‌ها دیگر به راه رفتنش نخندند، ناگهان سرپرست خانواده شد.

Image caption در سال ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ ، تودن هوف هزینه ی سفر مروا و مادرش به آلمان را تقبل کرد

هنگامی که مروه ۱۲ ساله بود، می خواست دکتر شود.

او به یقین می خواست که به مردم کمک کند. البته جایی در پشت ذهنش، فکر می‌کرد که دکتر شدن امنیت مالی و منزلت اجتماعی هم به همراه دارد.

مسائلی که اگر در سبع القصور بزرگ شوید، برایتان اهمیت بسیاری پیدا می کند.

در عراق دوران صدام حسین چنین جاه طلبی غیر واقعی نبود. درست است که ملت در سایه شکنجه گر زندگی می کردند، اما نسبت به برخی دیگر از جوامع عربی به زنان فرصت های بیشتری داده می‌شد. زنانی که هم پزشک و هم خدمتگزار بودند. در حقیقت در مقایسه با زن بودن، فقر مانع بزرگتری در مقابل جاه طلبی یک زن بود.

این تصور که روزی ازدواج کرده وبچه دار خواهد شد، جزو ناگفته هایی است که در پس ذهنش مانده بود. شاید این روز به زودی فرا رسد. شیعیان عراقی، اغلب زود ازدواج می کنند.

جراحتی که به آن دچار شد – آن نیم ثانیه تعلل در زمان یک حمله ی هوایی آمریکا – همه چیز را تغییر داد. رؤیای دکتر شدن همان روز تمام شد که تصمیم گرفت که دیگر به مدرسه برنگردد.

چشم انداز او برای ازدواج به دلیل نوع صدمه ای که به او وارد شده بود خدشه دار شده بود. مروه سبع القصور را به عنوان محل همبستگی و شهری که "مردمش هوای یکدیگر را دارند" می‌شناسد. اما نگرش آن‌ها نسبت به معلولیت، شاید به‌ خصوص در مورد زنان، روشن نیست.

راجع به این موضوع بحثی صورت نگرفته است. مروه زن جوانی است که احترام به حریم خصوصی و کرامتش برایش ارزشمند است، اما همه می‌دانند که این یکی از حقایق اصلی زندگی اش است.

هنگامی که مادرش در ۴۵ سالگی از عوارض دیابت از دنیا رفت، سرپرستی دو برادر و یک خواهر کوچکترش، که هنوز با او در خانه زندگی می کنند، بر عهده او قرار گرفت.

ادامه داستان مروه را در قسمت همه چیز آسان نیست بخوانید.

همه چیز آسان نیست

در کشوری که باید غرق در ثروت حاصل از درآمد نفت باشد، قطع برق به طور منظم پیش می آید. در حال حاضر هر یک ساعت جریان برق، دو ساعت خاموشی به دنبال دارد. هم چنین جریان آب هم بیشتر از آنکه وصل باشد قطع است: در ازای هر دو روز جریان، سه روز آب قطع است.

واقعیت از زبان مروه از این قرار است: "ما بشکه و دبه می خریم و هروقت می‌دانیم که آب قرار است قطع شود، آن‌ها را پر می کنیم. به این وضع عادت کرده ایم."

این‌ها دغدغه های روزمره سرپرست هر کدام از خانوارهای سبع القصراست. و پس از آن البته مشکل آموزش خوشرفتاری به نوجوان‌ها است.

مروه که تنها چند سال از برادرش بزرگ‌تر است، با محبتی که بسیار مادرانه است با اوصحبت می کند.

او توضیح می دهد: "وقتی به آنها می‌گویید که خراب کاری نکنند، آنها فقط شما را نادیده می‌گیرند و آن کار را دوباره انجام می دهند. کودکی خودم را نیز به یاد دارم که مادرم از دست من جانش به لبش آمده بود."

کوچکترین برادرش صادق، به‌خصوص کمی قلدر است. هنگامی که مروه راجع به او صحبت می‌کند چشمانش بالا می رود. وقتی از او می‌پرسم که آیا به یاد خودش وقتی هم سن او بود می افتد، به نشانه تأیید یواش می خندد.

برای درک اینکه دوازده ساله بودن در یکی از خطرناک ترین حومه های شهر بغداد چه حسی دارد، ما به دبستان جهینة که در خیابان های تنگ در قلب شهرک صدر مدفون شده مراجعه کردیم.

پلیس محلی گروهی از محافظان مسلح را فرستاد که ما را تحت نظر داشته باشند، ولی برای دختر مدرسه ای ها دوربین های ما از تفنگ‌های آن‌ها جالب‌تر بود. دبستان در چنین محله ای قرار داشت.

ساختمان‌ها مقداری فرسوده بودند و امکانات دبستان کم بود. اما در عراق تنها مشکل، کمبود کتاب درسی و وایت برد نیست. به طور کلی در عراق تعداد کمی مدرسه هست.

دخترها کلاس‌های درس خالی شان را با پسرها به نوبت تعویض می کنند. امروز صبح پسر ها اینجا هستند وعصر نوبت دختر ها است. فردا صبح دختر ها باز می‌گردند و عصر دوباره نوبت پسر ها می شود. یکی از معلم‌ها غیر مستقیم اشاره می‌کند که برای هر گونه آسیبی که به ساختمان وارد شده پسرها مقصرند.

با این حال دبستان جهینة مجهز به نوعی سلاح مخفی آموزشی است که ایمان عبدالحسین نام دارد و مدیر مدرسه است. او زن قد بلندی است که پیراهن سیاهی به تن دارد و حس اقتدار مهربانانه ای از خود ساطع می کند.

دختر های سال بالاتر در یک کلاس هنگامی که او وارد می‌شود همگی به احترام او سکوت می کنند. پس از آنکه تکلیفشان را اعلام کرد، متوجه شدم که روانه حیاط شد و دستش را به آرامی در دست دختر بچه‌ کوچکتری، که به دلیلی در کلاس خود نبود، گذاشت.

دختر بچه‌هایی که ملاقات کردیم، مانند مروه در زمانی که مجروح شدند، ۱۲ سال داشتند.

در عراق پس از جنگ ۱۲ سال سن خوبی به نظر می رسد. چرا که رؤیاهای کودکانه در مورد آینده جای خود را به جاه طلبی های محسوس تری، مانند فکر به ازدواج احتمالی، می‌دهد. اگرچه هنوز مشخص نیست که دختر ها در عراق پس از جنگ، مخصوصا اگرکشور کم‌تر سکولار باشد، فرصت های بیشتر یا محدود تری دارند.

می خواستم آرزوهای دختران برای آینده را بشنوم، به همین دلیل به آنها تکلیفی دادیم که به ما بگویند در آینده می‌خواهند چه کاره شوند و چرا.

دختران بی آلایش بودند و رفتار قشنگی داشتند. برخی روسری های سفید تمیزی به سر داشتند. صبورانه و در حالی که تیم ما از آن‌ها فیلم و عکس تهیه می کرد، صف کشیده بودند.

یک معلم، یک وکیل، دو نفر مهندس بعد از این و یک دختر هم هست که دوست دارد روزنامه‌نگار شود. وقتی که انشای این دختر به پایان رسید، از تشویق تیم ما کمی تعجب کرد و محتاطانه کمی به عقب رفت.

اما اکثریت قریب به اتفاق دختران با افتخار اعلام می‌کنند که می خواهند پزشک شوند. این موضوع باعث شد که من به مروه فکر کنم.

معلم‌ها از کیفیت کار دخترها راضی هستند و امیدوار هستند که حداقل برخی از آن‌ها واقعا به دانشکده پزشکی راه پیدا کنند.

با سقوط صدام حسین و ظهور یک دموکراسی نسبتا ناپایدار، ابتدا ورود و سپس خروج نیروهای ائتلاف، اتفاقات زیادی دراین دوره از زندگی کوتاه دختران این کشور رخ داده است.

هر یک از آن دسته عوامل را که مثبت ارزیابی کنید، حقیقت این است که این دختران نسبت به مروه تا به حال شانس بیشتری داشته‌اند که ببینند رویاهایشان به حقیقت می پیوندد. آن‌ها در زمان صلح ۱۲ سال دارند. مروه در هنگام جنگ ۱۲ ساله بود.

ده سال پس از حمله به عراق،بسیار وسوسه انگیز است که سعی کنید تصمیم بگیرید که آیا مداخله نظامی، یک پیروزی و یا یک شکست بوده است: وسوسه ای که ما قطعا از آن در امان نیستیم.

امکان مشاهداتی ساده، در مورد آنکه چگونه زندگی به خیابان های بغداد، که امروز در آن‌ها رستوران و نمایشگاه های ماشین جدید وجود دارند، بازگشته است، وجود دارد.

اما قضاوت در مورد نتیجه مداخلات نظامی مانند حمله نیروهای ائتلاف در سال ۲۰۰۳، سال ها طول خواهد کشید. به یقین به مراتب بیشتر از ۱۰ سال زمان نیاز دارد.

مرزهای خاور میانه مدرن هنگامی کشیده شده که پس از پایان جنگ جهانی اول بریتانیا و فرانسه به تقسیم دارایی‌های امپراطوری ترکیه که شکست خورده و درحال سقوط بود، مشغول بودند. می توانید استدلال کنید که ما هم چنان در انتظار نتیجه نهایی آن عملیات خودمحورانه هستیم.

برای مثال هیچ تضمینی وجود ندارد، که سوریه، که به عنوان یک ملت در آن محل قرار دارد، پس از اینکه جنگ داخلی فعلی آن تمام شود هم چنان به صورت یک دولت مرکزی واحد باقی بماند. ولی اگر تجزیه شود، برای لبنان، یکی دیگر از مستعمره های سابق فرانسه و روابط نزدیکش با آن همسایه بزرگ و خطرناکش چه پیش خواهد آمد؟

همین ماجرا را می‌توان در مورد عراق نیز تعریف کرد. زیرا بریتانیا یک اقلیت کرد را به منظور ایجاد دولتی مدرن، در شمال آن و در سرزمینی که به طور سنتی از آن اعراب بین النهرین بود، سکنی داد. این نوعی ازدواج به ضرب گلوله بود که استعمارگران به شکل خطرناکی به آن معتاد شده بودند و این امکان وجود دارد که در هرج و مرج خاور میانه مدرن، آن منطقه کرد نشین به سمت نوعی استقلال اعلام نشده و بی سر و صدا در حرکت باشد.

این فرآیند، که می تواند اعلام پایان عراق به شکلی که ما می‌شناسیم باشد، نزدیک به ۱۰۰ سال طول کشیده است وتنها پس از یک دهه نشان می‌دهد که چگونه قضاوت استراتژیک و تاریخی، می تواند خطرآفرین باشد.

حتی اگر تاریخ در نهایت حمله نیروهای ائتلاف را به عنوان نوعی کاتالیزور معرفی کند که عراق را به جای بهتری (برای زندگی کردن) تبدیل کرده است، این زاویه ای نیست که مروه از آن به این جنگ نگاه می‌کند. برای او فقط خاطره ای از زمان ترس و نابودی است.

خاطره او از آن دوره به شما یادآوری می کند که جنگ تنها برای استراتژیست ها و مورخان پیچیده است. از دید قربانیان آن، بسیار ساده است.

از دید مروه این‌گونه است: "ما در دوران بسیار سخت و اندوهباری زندگی می‌کردیم و هراسیده بودیم. فکرمی‌کردیم که در هر لحظه یک بمب از آسمان سقوط می‌کند و ما کشته خواهیم شد. تنها به این فکر می کردیم که جنگ تمام شود و دیگرهیچ".

یورگن تودن هوفر، که وقت و پول خود را صرف تلاش برای ایجاد تغییر در اوضاع بعد از جنگ کرده است، کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «امکان پیروزی پس از چنین جنگی وجود ندارد. [دبیر کل سابق سازمان ملل متحد] کوفی عنان که گفت همه چیز بدترشده، کاملا به حق گفت.»

او تندترین کلمات خود را برای معماران سیاسی مداخله نظامی، جورج بوش و تونی بلر نگه داشته است.

او می‌گوید : «آنها باید در حال حاضر زندگی فوق‌العاده‌ای داشته باشند. بوش یک نقاش است و اکنون در حال نوشتن یک کتاب. بلر فرستاده صلح برای خاور میانه است. حالا مروه را ببینید. برای او جنگ هرگز تمام نخواهد شد. شما نمی‌توانید به یک دختر کوچک یک پا برگردانید. او هرگز شوهر نخواهد کرد و هرگز خانواده‌ای تشکیل نخواهد داد، این یک جنایت است.»

قبلا هم گفتم که اگر این یک داستان تخیلی بود، در یک لحظه نشاط بخش تمام می‌شد، اما زندگی واقعی در ارائه درس‌های تر و تمیز اخلاقی به آن اندازه خوب نیست.

البته درست است که تاریخ واقعی هم اتفاقات سرنوشت ساز و جنبه‌هایی از شخصیت‌ها را رو می‌کند که به وضوح با بدنه اصلی داستان تناسبی ندارند.

از وقتی که مروه را شناختم، متوجه شدم که برخی از پرسش های من او را به خنده می اندازد.

هنگامی که او به من گفت که تایتانیک فیلم مورد علاقه اش است و اینکه در محله او حداقل هر سه ساعت یک بار برق قطع می‌شود، حساب کردم که ممکن است افرادی این فیلم را بدون آنکه تمام شده باشد دیده باشند و در نتیجه متوجه نشده باشند که کشتی در پایان غرق می شود. از این حرف من بلند خندید.

فیلم نسبتاً هولناکی از او در حال دریافت مراقبت های پزشکی پیدا کردم، که مربوط به مدت کوتاهی پس ازمجروح شدنش بود. وقتی آن را تماشا می‌کرد هم با خودش یواش می‌خندید : "موهایم ترسناک و مضحک به نظر می رسند."

هنگامی که از او پرسیدم که پس از تحمل این همه سختی چگونه هنوز لبخند روی لبانش می آید، به سادگی گفت : "به خاطر خانواده‌ام، هر کدام از آن‌ها چیزی برای خندیدن به من می دهد."

سپس، پس از کمی مکث، لبخند زنان گفت: "شخصیت آدم تغییر نمی کند."

نبرد برای فتح بغداد

۷ آوریل ۲۰۰۳

Image caption در هفتم آوریل ۲۰۰۳، تنها چند روز پیش از آنکه بغداد به دست نیروهای ائتلاف بیفتد، نیروهای آمریکایی فرودگاه های اصلی شهر را تصرف کردند، ساختمان های دولتی را هدف گرفتند و از همه سو در حال پیشروی بودند.

۳ آوریل ۲۰۰۳

Image caption در واقع حمله به عراق سه هفته قبل از آن با حملات هوایی شروع شده بود و سپس حمله زمینی از طریق کویت صورت گرفت. مسیر حمله از طریق کربلا به سمت بغداد بود.

۵-۷ آوریل ۲۰۰۳

Image caption با تصرف فرودگاه، واحدهای زرهی ارتش آمریکا حملاتی را در خیابان بغداد علیه نیروهای عراقی انجام دادند و در همین حال، نیروهای هوایی آمریکا، حمله ای را در منطقه المنصور انجام داد که در آن گروهی از غیرنظامیان کشته شدند.

۷-۸ آوریل ۲۰۰۳

Image caption همچنان که ارتش آمریکا غرب بغداد را در هم می کوبید، تفنگداران دریایی از رودخانه دیاله به سمت شرق حمله کردند. آنها با تانک، موشک های زمین به زمین و توپخانه موفق شدند فرودگاه الرشید را به تصرف درآورند. نیروهای آمریکایی در کارخانه سیگار سازی بغداد، پایگاه خود را بنا کردند که به نام کمپ مالبورو مشهور شد. تفنگداران سپس به سمت شهرک صدام پیشروی کردند.

۹ آوریل ۲۰۰۳

Image caption در نهم آوریل، نیروهای آمریکایی، بیشتر قسمت های بغداد را در تصرف خود داشتند. تفنگداران دریایی به میدان فردوس رسیدند و در پایین آوردن مجسمه صدام به عراقی ها کمک کردند. آنها مقاومت هایی را در تکریت شاهد بودند. در اول ماه مه ۲۰۰۳، جورج بوش رئیس جمهور آمریکا، "پایان عملیات عمده نظامی" را در عراق اعلام کرد. صدام حسین در ماه دسامبر دستگیر شد.

مطالب مرتبط