'شوهرم کنترلم می‌کرد'

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

می‌گوید که همه چیز تقصیر شوهرش بوده. مگی می‌گوید. خانمی در چهل سالگی، ساکن نوانخانه‌ای در پایتخت آمریکا.

ده سال در زندگی مشترک بود. زندگی با مردی که می‌گوید او را تحت سیطره خود داشته است. حالا اگر "تحت سیطره" را دوست ندارید، بخوانید او را کنترل می‌کرده.

می‌گوید که او را مجبور کرده بود در خانه بماند و سر کار نرود. تا آن طور که او می‌گوید از او نگهداری کند.

در دانشگاه کامپیوتر خوانده بود. کارش هم در رشته آی تی بود. تکنولوژی اطلاعات.

می‌گوید چنان روزگار را بر او سیاه کرده بود که روزی از خانه بیرون می‌زند. دوباره برمی گردد. حلقه را از دستش خارج می‌کند.

به شوهرش می‌گوید: "مال خودت". مگی می‌گوید و حلقه را پرت می‌کند و می‌رود.

از ته دل و از سر بی‌چارگی

از خانه بیرون می‌آید. خودش هست و شهری که به خاطر کار شوهرش به آنجا آمده. دوستان زیادی ندارد. خانواده اش هم این اطراف نیستند.

چاره ای نداشت جز آنکه راهی نوانخانه‌ها شود. نوانخانه‌های اضطراری.

در نوانخانه‌های اضطراری شام می‌دهند و جایی برای خواب. روزها هم آواره خیابان‌ها بود.

می‌گوید در واشنگتن دی سی، همیشه غذایی هست که بخوری. خیریه‌های مختلفی که در این شهر هستند به کسانی که درآمد ندارند غذای مجانی می‌دهند.

می‌گوید گرسنه نمانده. اما روزهایی بوده که هیچ چیز نداشته. هیچ پولی نداشته. روزهای سختی که یادآوری آنها چشم‌هایش را پر از اشک می‌کند.

می‌گوید در آن روزها، گریه نکرده اما فریاد زده است. فریادهایی از ته دل و از سر بی‌چارگی.

از سر اینکه نمی‌دانسته از کجا باید سررشته زندگی اش را دوباره به دست بگیرد.

حیران و کوبان

کم کم به راه و چاه زندگی بی‌خانمانی آشنا می‌شود.

به نوانخانه‌هایی می‌رود که در آنها هر کس می‌تواند برای خودش اتاقی داشته باشد.

شروع می‌کند به کمک گرفتن از مشاورها. درس خواندن را هم آغاز می‌کند. حالا هنوز هم در حال درس خواندن است. در رشته کامپیوتر و به صورت اینترنتی. با کامپیوتری که دو دکمه آن از جا در رفته است.

برنامه روزانه مگی به این صورت است که بعضی از روزها حدود دو کیلومتر راه می‌رود تا به کتابخانه کنگره آمریکا برسد.

با کامپیوترهای کتابخانه، وارد وب‌سایت‌هایی می‌شود که در آنها آگهی شغل‌های مختلف منتشر شده است.

می‌گوید که در روز برای چندین و چند شغل فرم پر می‌کند.

همه شغل‌هایی که او تلاش می‌کند به دست آورد، مشاغلی هستند که با کامپیوتر در ارتباطند.

بعضی از روزها هم در خانه این کار را انجام می‌دهد.

می‌گوید که تا به حال چند شرکت از او خواسته اند تا با او مصاحبه کنند.

یکی از آنها هم گفته به محض آنکه پول پروژه را بگیرند، او را استخدام می‌کنند.

او همچنان به دنبال شغل می‌گردد.

روزهایی می‌رسد که از این گشتن و گشتن خسته می‌شود. دوباره همان حس به سراغش می‌آید که نمی‌داند چه کند؛ حیرانی.

این روزها کمتر فریاد می‌زند، غضبش را طور دیگری آرام می‌کند.

کیک می‌پزد. با دستهایش نشانم می‌دهد که چطور با غیظ مایه کیک را می‌زند و چطور بیسکوییت‌ها را می‌کوبد تا فشرده شوند و با آن لایه زیرین کیک پنیر را آماده می‌کند.

یک "چیز دائمی"

امیدوار است. مگی امیدوار است که روزی شغلی پیدا کند.

می‌گوید می‌خواهد که یک "چیز دائمی" برای خودش بسازد.

دختر یک ارتشی بوده و بارها از این شهر به آن شهر رفته است. تا آمده در فیلادلفیا جا بیافتد، شوهر سابقش شغلی در واشنگتن پیدا کرده و دوباره جا به جایی.

می خواهد یک جا آرام بگیرد.

از او می‌پرسم آیا مردی را در آن "چیز دائمی" می‌بیند.

می‌گوید دیگر خوشبختی اش را با هیچ آدمی پیوند نمی‌زند.

می گویم که آن "چیز دائمی" را برایم توصیف کند.

می گوید: "در آن اتاقی هست که سبز است"

دور و برم را نگاه می‌کنم. یک جفت کفش ورزشی سبز رنگ کنار تختش هست. روتختی، ترکیبی است از طیف‌های مختلف سبز.

آماده آن "چیز دائمی" است.

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

مطالب مرتبط