امید به ساختن در پی ویرانی

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

فر داده بود همه چیز را و با خودش برده بود.

گردبادی که بر سر مردم شهر مور در ایالت اوکلاهما شکل گرفته بود، کلی خانه و اتومبیل را مثل یک چرخ گوشت کنده بود، رندیده بود، له کرده بود و پرت کرده بود آنجا که قدرتش می رسید.

تکه چوبی مثل یک خنجر به سقف خانه ای رفته بود. اتومبیلی قل خورده بود و رفته بود توی دیوار خانه ای. یک تکه از شیروانی فلزی یک خانه هم رفته بود و مثل بختک افتاده بود روی درختی به چه بلندی.

مشاهداتم در شهر مور را باور نمی کردم. احتمالا مردم آن شهر هم باورشان نمی شد. بعد از دو روز از ماجرا که به آنجا رسیده بودم، بهت را می شد در چشمان ملت دید.

چیزی که انتظارش را نداشتم، دیدن کسانی بود که هنوز امید داشتند به زندگی و به این که اوضاع بهتر می شود.

ماجرای درین دیویس را بشنوید که گردباد با او چه کرد و او چه می گوید.

درین سه پسر دارد

درین سه پسر دارد. کوچکترینشان به مدرسه ابتدایی می رود. او محصل همان مدرسه ای بود که گردباد خرابش کرد. همان که هفت نفر از دانش آموزانش زیر آوار مردند.

روز واقعه، پسر کوچک می گوید که مریض است و به مدرسه نمی رود. حالا مریض بوده یا می خواسته تمارض کند را ما نمی دانیم.

پسر کوچک را به خانه مادربزرگ درین می برند.

پسر وسطی به مدرسه می رود و پسر بزرگتر، درین و همسرش هم به سر کار.

ساعت ۲:۴۵ دقیقه بعد از ظهر، به مردم هشدار داده می شود که گردبادی در راه است.

هم از طریق رادیو و تلویزیون های محلی به مردم هشدار می دهند و هم با آژیرهایی که از بلندگوهای هر کوی و برزن پخش می کنند.

این بلندگوها سیستم قدیمی اطلاع رسانی در منطقه هستند که هنوز پابرجایند.

درین تلفنی شروع می کند به تماس با اعضای خانواده.

به پسر وسطی می گوید که به خانه مادربزرگ برود. او از مدرسه با اتومبیلش به خانه مادربزرگ می رود.

به پسر بزرگ می گوید از جایت تکان نخور تا اوضاع درست شود.

به همسرش هم همین طور.

به مادربزرگش تلفن می کند و می گوید دست نتیجه‌هایش را بگیرد و با هم به پناهگاه بروند.

پناهگاه جلوی در ورودی است. اتاقکی است سیمانی. درش همسطح زمین است و خودش در دل آن.

به اندازه هفت یا هشت صندلی پلاستیکی جا دارد.

یک مقدار غذا و آب از چند روز پیش برده بودند و در پناهگاه جاساز کرده بودند. برای یک همچین وقتی. که اگر چیزی خراب شد و روی پناهگاه افتاد و نتوانستند بیایند بیرون، چیزی برای خوردن داشته باشند.

مادربزرگ درین تلفن به دست و با نوه ها، به سمت پناهگاه می رود.

یادش می رود که رادیو را با خودش ببرد.

تنها راه ارتباطی اش همان تلفن است که دستش هست.

درین به او گزارش می دهد که آن بالا چه می گذرد.

به او می گوید که سر چهارراه پایینی خانه اش باد چنبره زده.

تلویزیون گفت کسانی که آن پایین هستند، در پناهگاه صداهای عجیبی می شنوند.

صدایی مثل قطار. مثل یک جاروبرقی بزرگ. انگار که همه چیز دارد می چرخد، بلند می شود و می رمبد.

این ها را به مادربزرگ می گوید.

تلفن قطع می شود.

دوباره که تلفن وصل می شود، بادها از گردش افتاده اند و دور شده اند.

آن شش ساعت

مسیر خانه مادربزرگ تا محل کارش، بیست دقیقه است.

می نشیند داخل اتومبیل و راه می افتد.

درین به سوی خانه مادربزرگ می رود تا ببیند که بر سر خانواده اش چه آمده.

شش ساعت تمام در راه می ماند. انگار که تمام مردم اطراف آمده بودند تا ببینند چه شده. با نیروهای امدادی و انتظامی و حتی نظامی.

درین می گوید که آن شش ساعت برایش از سخت ترین ساعات عمرش بوده.

به نزدیکی خانه مادربزرگ که می رسد او را به محل راهش نمی دهند.

برای اینکه کارت شناسایی او آدرس خانه خودشان را دارد و پلیس از ترس کسانی که می خواهند بروند دزدی، راه را بر غیر بسته است.

به خانه خودشان می رود تا ببیند چه شده.

صحرای محشر

به خانه که می رود می بیند در پارکینگ غر شده و به بیرون شکم داده.

آب استخر خالی شده و به درون خانه رفته. شیشه ها شکسته اند و روی زمین پخش شده اند.

از نرده های حیاط پشتی خبری نیست. کمی از سقف فرو ریخته و اسباب و وسایلشان جایی پرتاب شده اند که روزی خانه همسایه بوده.

مثلا آن تیر بسکتبالی که داشتند و تخته و حلقه اش. همه باهم.

سگشان را همسایه آمده بود و نجات داده بود.

سگ کوچکی دارند که از ترس خودش را توی بالشهای مبل قایم کرده بود.

فرج بعد شدت

درین دیویس، خانه اش آسیب دیده. فرزندانش باید تابستان را در اطراف خانه ای باشند که برق ندارد و خرابی دارد.

هرچند شرکت بیمه کمک می کند اما او هم باید از جیب، چیزی بگذارد تا خانه دوباره درست شود.

محله کلی کار دارد تا دوباره همان محل سابق شود.

اما درین خوشحال است. می گوید که همه چیز دوباره درست می شود و از قبلش هم بهتر می شود.

خوشحال است که خانواده اش سالمند.

می گوید: بقیه اش اصلا مهم نیست. هرچه هم که سعی کردم از او کلامی بیرون بکشم، مبنی بر یک افسوس، موفق نشدم.

مطالب مرتبط