از دره سوات تا سازمان ملل؛ داستان دختری که جهانی شد

ملاله یوسفزی
Image caption (این مقاله ای است برگرفته از نوشته میشل حسین، خبرنگار بی‌بی‌سی)

چشمانش را که باز کرد خودش را در سرزمینی بیگانه یافت. در میان غریبه ها. پزشکان و پرستاران را دید. فهمید که در بیمارستان است.

نمی توانست حرف بزند. با اشاره دست و به سختی به دکتر فهماند که قلم و کاغذ می خواهد. به او قلم و کاغذ دادند. دستان لرزانش نوشت: کشور؟ دکتر فهمید می خواهد بداند کجاست. می دانست که می شنود. به او گفت تو در انگلستان هستی. کلمه بعدی که روی کاغذ نوشته شد "پدر" بود. دکتر به او گفت پدر و مادرت به زودی عازم می شوند و آنها را خیلی زود خواهی دید.

این داستان زندگی ملاله است. دختری از پاکستان که شانزده سالگی اش را در ماه ژوئیه سال ۲۰۱۳ میلادی با بیش از چهارصد کودک محصل و رهبران جهان در مقر سازمان ملل جشن گرفت.

ملاله آن روز در آن جمع و درحالیکه مردم دنیا صدایش را از مهمترین رسانه های بین المللی به صورت زنده می شنیدند گفت: "یک کودک، یک معلم، یک کتاب، یک قلم می تواند جهان را عوض کند."

جهانی که ۹ ما قبل از آن روز در نهم اکتبر سال ۲۰۱۲ دو جوان طالب در دره سوات پاکستان سعی کردند از ملالی بگیرند تا عوضش نکند.

یک بعد از ظهر معمولی پاییز و بعد از مدرسه بود. اتوبوس مدرسه وانتی بود که سقف و دوطرف اش را پوشانده بودند. از خانه ملاله را تا آنجا راه چندانی نبود. ملاله قبلا پیاده این مسیر را می رفت و می آمد. ولی مادرش از مدتی قبل به خاطر تهدیدهای طالبان از او خواسته بود با اتوبوس به مدرسه رفت و آمد کند.

اعضای گروه طالبان در آن روزها سخت ترین ایام را بعد از عملیات وسیع ارتش پشت سر گذاشته بودند و سعی می کردند تا جایی که می شود آرام ولی مداوم به فعالیت هایشان در دره سوات ادامه دهند.

ملاله سوار اتوبوس شد. کنار دوست صمیمی اش مونیبا نشست. اتوبوس که حرکت کرد ملاله همینطور که مشغول گفتن داستان های مدرسه با مونیبا بود متوجه شد جاده خالی است و غیر عادی به نظر می رسد. به مونیبا گفت به نظرت چرا اینقدر خلوت است. معمولا این وقت روز اینجا شلوغ است.

اتوبوس هنوز صد متر از مدرسه دور نشده بود که دو جوان آن را متوقف کردند. به پشت وانت آمدند و پرسیدند ملاله کیست. ملاله بعد از آن سوال دیگر چیزی به خاطر نمی آورد.

دوستش مونیبا اما به یاد می آورد که در فاصله چند ثانیه ای که بین سوال آن دو جوان وشلیک گلوله طول کشید او فکر کرده بود آن دو خبرنگارند و به جستجوی دوست مشهورش به دره سوات آمده اند. دختران معصومانه با حرکت چشم ملاله را نشان دادندن و دقایقی بعد آنچه در اتوبوس باقی مانده بود، خون بود، صدای زجه بود و وحشتی غیر قابل توصیف.

مونیبا چشمانش را که باز کرد سر و صورت پر خون ملاله را دید و از هوش رفت. دو نفر دیگر از همشاگردی های ملاله هم آن روز زخمی شدند.

ملاله کیست؟

اما به راستی ملاله کیست. سوالی که آن دو جوان طالب پیش از شلیک گلوله به سر ملاله پرسیدند در بیش از یکسال گذشته سوال خیلی از خبرنگاران جهان بوده و آنها را برای یافتن پاسخ به دره سوات کشانده است.

دره سوات دره ای زیبا و خوش آب و هوا واقع در شمال غرب پاکستان است. منطقه ای کوهستانی با تابستان های خنک و زمستان های برفی. جایی که زمانی آن را سویس پاکستان لقب داده بودند.

سوات در این منطقه از پاکستان به صورت تاریخی جایی بود که برای مدتها پیشرفت و توسعه ای در آن اتفاق نیافتاده بود. با وجود این، دره سوات برای مدتهای طولانی یکی از مناطق مهم پاکستان از لحاظ علمی به شمار می رفته است.

حاکمان دره سوات را که تا قبل از سال ۱۹۶۹ یک منطقه نیمه خود مختار بود والی خطاب می کردند. یکی از اولین والی های سوات میانگل شهزاده عبدلودود که خودش سواد خواندن و نوشتن نداشت، اولین مدارس را در دره سوات بنیان گذاشت. اولین مدرسه پسرانه دره سوات در سال ۱۹۲۲ باز شد و به فاصله چند سال اولین مدرسه دخترانه در این دره افتتاح شد.

در سال ۱۹۴۹ دختران کوچک مدرسه را به استقبال لیاقت علی خان، نخست وزیر وقت پاکستان و همسرش رعنا بردند. چنین اتفاقی در هر جای دیگر در شمال غرب به نظر عجیب و غیرممکن می آمد.

در سال ۱۹۵۲ دانشگاه و کالج های مختلفی در این دره باز شد و دره سوات مشهور شد به جایی برای تربیت افراد حرفه ای. مخصوصا پزشکان و معلمان خوب.

سواتی ها مفتخر بودند که آنها را در دیگر جاهای پاکستان می توان از خودکاری که در جیب پیراهنش دارد تشخیص داد. یعنی او آدم با سوادی است.

پدر ملاله بعدها در اولین دانشگاهی که در دره سوات افتتاح شد تحصیل کرد.

وقتی ملاله به دنیا آمد پدرش رویای خودش را که داشتن مدرسه بود عملی کرده بود. مدرسه ای که از چند شاگرد شروع کرده بود و حالا بیش از هزار شاگرد دختر و پسر داشت.

ملاله که بزرگتر شد به مدرسه پدر خودش رفت. جایی که به آدمی فوق العاده، با اعتماد به نفس و مطلع تبدیل شد. او تنها دختر کلاس درسش نبود که چنین مشخصاتی داشت.

جای خالی ملاله را می شود امروز در کلاس درسش به خوبی حس کرد. بهترین دوستش مونیبا، نام او را بر روی یکی از صندلی های جلوی کلاس حک کرده است. دختران کلاسش می خواهند آینده را با دستان خودشان بسازند. ملاله هم می خواست آینده اش را همینجا در همین مدرسه و در همین دره بسازد.

این آینده زمانی به خطر افتاد که اولین نشانه های قدرت و نفوذ طالبان در پاکستان بعد از حادثه یازده سپتامبر در سال ۲۰۰۱ میلادی پدیدار شد. نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا به افغانستان حمله کردند و در سراسر پاکستان یک حس ضد غربی متولد شد.

شورشیان طالبان و تندروها در سالهای بعد سعی کردند در مناطق قبایلی پاکستان و همچنین دره سوات نفوذ و قدرت پیدا کنند. این وضع آنقدر پیش رفت که در سال ۲۰۰۷ طالبان در پیام رادیویی مردم را تهدید می کرد که اگر به سنت های اسلامی عمل نکنند مجازات شرعی خواهند شد.

در سال ۲۰۰۸ رهبر محلی طالبان ملا فضل الله تهدید کرد که اگر مدارس دخترانه ظرف یکماه بسته نشود عواقبش را خواهند دید.

ضیاء الدین یوسف زی پدر ملاله که صاحب مدرسه ملاله هم بود از این تهدیدها ترسید. از ارتش پاکستان تقاضای کمک کرد. آنها به او اطمینان دادند که امنیت را برقرار می کنند و از او خواستند مدرسه را نبندد.

اما این اطمینان ارتش پاسخی به ترس های ملاله نبود. او در خواب هایش سایه سیاه طالبان را می دید که روی زندگی اش گسترده می شد. خاطرات روزمره مدرسه رفتنش و اینکه دوستانش چطور یکی یکی مجبور می شدند دره سوات را ترک کنند را در یک وبلاگ می نوشت.

وبلاگی که سرویس اردوی بی بی سی آن را بدون ذکر نام ملاله منتشر می کرد. وبلاگ یادداشت های دختر مدرسه ای پاکستانی.

با آنکه نام ملاله در وبلاگش نبود او از اینکه در مورد حق دختران از تحصیل بگوید و بنویسد ترسی نداشت. در سال ۲۰۰۹ در یک برنامه مشهور تلویزیونی که دوربین هایش را به دره سوات آورده بود صحبت کرد و از حق دختران و برای تحصیل گفت. همان وقت مجری برنامه تحت تاثیر شجاعت ملاله قرار گرفت ولی نگران امنیت او شد.

ملاله به مدرسه می رفت و می نوشت و با نگرانی روزگار می گذراند تا آنکه اتفاق بعد از ظهر پاییز سال ۲۰۱۲ افتاد و وقتی ملاله چشمانش را باز کرد خودش را در جهان دیگری یافت.

سفر

Image caption مسیر عبور گلوله از جمجمه ملاله

اما از زمانی که به سر ملاله شلیک شد و او هوشیاری اش را برای روزها از دست داد جهان از شنیدن داستان او برای روزها بیدار ماند.

پدرش در کلوپ خبرنگاران بود که خبر را به او دادند. به او گفتند به یکی از اتوبوس های مدرسه اش حمله شده. او حس کرد ملاله را زده اند.

وقتی ضیاء الدین به بیمارستان رسید و ملاله را غرق خون دید خم شد صورتش را بوسید، بینی اش را بوسید، گونه هایش را بوسید و گفت تو دختر با افتخار منی. من به تو افتخار می کنم.

یک هلی کوپتر ملاله را از دره سوات به یک بیمارستان نظامی در پیشاور منتقل کرد. آغاز سفری که نه تنها ملاله را از دره سوات که از پاکستان دور کرد.

بیمارستان ارتش در پیشاور، دارای پیشرفته ترین تجهیزات در آن منطقه است و پرسنل ارتش و خانواده شان را درمان می کند.

گلوله از قسمتی از بالای ابروی چپ ملاله وارد سرش شده بود و با گذشتن از گردنش درمهره های پشت اش متوقف شده بود. او را عمل کردند و بعد تحت مراقبت ویژه گرفتند. بعد از چهار ساعت وضعیت اش بدتر شد و کم کم به طور کامل بیهوش شد. مغزش به شکل خطرناکی متورم شده بود.

قسمتی از مغز ملاله آسیب دیده بود که تکلم و حرکت دست و پای راست را کنترل می کند. به گفته دکتر جنید خان که مسئول درمان ملاله بود، وضعیت او ریسک خیلی بالایی داشت.

در نهایت ملاله را عمل کردند و بخشی از جمجمه را برداشتند تا فشاری که روی مغز بود کم شود.

عمل با تراشیدن بخشی از موهای ملاله آغاز شد، و بعد بریدن قسمتی از جمجمه، و قرار دادن آن بخش از استخوان جمجمه در درون شکم ملاله برای اینکه بعدا ممکن بود بتوانند آن را به سرجایش برگردانند. لخته های خون و بافت آسیب دیده از داخل مغز بیرون آورده شد.

آقای خان می گوید قبل از آن روز هیچ وقت نام ملاله را نشنیده بود ولی خیلی زود فهمید شخصیت خیلی مهمی آنجاست. دوربین های خبرنگاران بیمارستان را محاصره کرد و خیلی زود شوک و نفرت همه پاکستان را فرا گرفت.

درمان او حالا نه فقط در پاکستان از نزدیک دنبال می شد که در جهان هم آن را به دقت دنبال می کردند. در پاکستان فرمانده ارتش ژنرال اشفق کیانی، از نزدیک و با علاقه درمان ملاله را دنبال می کرد.

همزمان با این اتفاقات، افسران این بیمارستان میزبان یک گروه از پزشکان بریتانیایی بودند که از بیرمنگهام به پاکستان آمده بودند تا به پزشکان ارتش مشاوره بدهند. سرپرست این تیم جاوید کیانی، یک پزشک بریتانیایی ، پاکستانی تبار بود.

Image caption ملاله در چهارده سالگی

وقتی درخواست کمک آمد، کیانی از فیونا رینولدز، پزشک متخصص مراقبت های ویژه کودکان خواست تا با او سوار هلی کوپتر شود و از اسلام آباد به پیشاور برود. دکتر رینولدز می گوید نگرانی خودش را داشت چون تا آنوقت می دانست ملاله چقدر مشهور است و ممکن است چه خطرات امنیتی در اطرافش باشد. اما او تصمیم گرفت برای کمک به ملاله برود. ملاله می خواست یک دختر تحصیل کرده باشد و او زنی تحصیل کرده از بریتانیا بود که به خاطر دانش و تخصص اش به پاکستان آمده بود.

اما آنچه تیم پزشکان بریتانیایی در پیشاور یافتند خیلی خوشحال کننده نبود. به نظر دکتر فیونا رینولدز با وجود آنکه عملی درست و در زمان مناسب روی ملاله انجام شده بود، در مراقبت های ویژه بعدی از او آنطور که باید مواظبت نشده بود. فشار خون بیماری مثل او باید هر لحظه چک می شد و در مورد ملاله این کار حتی دو ساعت یک بار هم انجام نشده بود.

کیفیت مراقبت های ویژه ای که از او شده بود، می توانست نتیجه کلی درمان را به مخاطره بیاندازد. هم به لحاظ اینکه او زنده می ماند یا نه و هم برای ترمیم و بهبود نقاط آسیب دیده مغز.

ملاله را دوباره با هلی کوپتر به یک بیمارستانی بزرگتر در اسلام آباد منتقل کردند.

حال او در اسلام آباد دوباره رو به وخامت گذاشت. تپش قلب و گردش خون او با مشکل مواجه شد و پزشکان به شدت نگران آسیب دیدگی سیستم عصبی اش بودند.

دکتر فیونا رینولدز در نهایت به این نتیجه رسید که هر چه ملاله نیاز دارد در بیمارستان بیرمنگهام بریتانیا برایش مهیاست.

در پانزده اکتبر سال ۲۰۱۲ ملاله به بیمارستان کویین الیزابت بیرمنگهام منتقل شد.

وقتی پزشکان ملاله را از کمای مصنوعی خارج کردند، او خود را در سرزمینی غریبه یافت.

چشمهایش را که باز کرد اولین چیزی که متوجه شد این بود که در بیمارستان است. با خودش گفت: "خدایا شکر، من تو را شکر می کنم که به من زندگی تازه دادی و من زنده ام."

ملاله مراحل بهبود را خیلی خوب گذراند. آنطور که پزشکان می گویند علاوه بر کیفیت و نوع مراقبت روح مقاوم و اراده خودش خیلی کمک کننده بود.

برای پزشکان اینکه می توانست قوه ادراک خود را با سوال هایش نشان بدهد خیلی خوشحال کننده بود. و اینکه او قوه تکلم اش را از دست نداده است. مخصوصا اینکه او به زبان سوم یعنی انگلیسی سخن می گفت. زبان مادری ملاله پشتو و اردو زبان دوم اوست. وقتی او از بخش مراقبت های ویژه بیرون آمد سمت چپ صورتش فلج شده بود.

این موضوع خیلی پدر و مادرش را غمگین کرد. آنها در سیمای این دختر تازه دیگر نمی توانستند لبخند ملاله خود را بیابند.

در هفته های اول خیلی از ظاهرش رنج می برد. دوست نداشت حرف بزند و وقتی می خواستند از او عکس بگیرند سعی می کرد آن سمت صورتش را که حرکتی نداشت مخفی کند.

در نهایت ملاله دو عمل جراحی دیگر برای ترمیم عصب صورتش و بازگشت قسمتی از جمجمه که در شکم اش گذاشته بود داشت و حالا پزشکان می گویند که او فعلا به عمل جراحی دیگر نیاز ندارد و با کمک فیزیوتراپی رو به بهبود خواهد بود.

روز دوازده ژوئیه نه ماه بعد از آن روز، ملاله در شانزدهمین سالگرد تولدش با دانش آموزان و رهبران جهان در مقر سازمان ملل حرف زد.

گوردون براون، نخست وزیر سابق بریتانیا او را به عنوان نمادی از شجاعت و جرات معرفی کرد. او گفت شصت میلیون کودک در جهان از مدرسه رفتن محروم اند و ملاله باعث شد مردم جهان یکبار دیگر به صورت جدی به این موضوع فکر کنند.

ملاله دخترک گمنامی از دره سوات بود که حالا جهانی شده است. او امروز مهمترین فعال دانش آموزی در جهان به شمار می آید. او تلاش می کند خودش را در میان همکلاسی های تازه در مدرسه انگلیسی بیرمنگهام پیدا کند و با زندگی در کشور تازه کنار بیاید.

ولی ملاله هر روز به بازگشت به خانه خود در دره سوات پاکستان فکر می کند. عده خیلی کمی موافق برگشت او هستند. می گویند هنوز برای امنیت او نگرانی های جدی وجود دارد و ممکن است بازگشت دوباره اش باعث جلب توجه زیاد شود.

ملاله نگران است که هرچه وقت بیشتری را در بیرون پاکستان بگذراند، مردم دیگر کمتر به او به چشم یک دختر پاکستانی نگاه می کنند و بیشتر او را یک آدم غربی خواهند دانست.

ملاله می گوید تحصیل، تحصیل است. اگر او یاد بگیرد که یک پزشک باشد، فرقی نمی کند ابزار کارش غربی است یا شرقی.

او بدترین وضعیت های انسانی را تجربه کرده و در عین حال بهترین ابعاد بشری را هم حس کرده، از سوی تیم پزشکانش که به او کمک کردند زندگی دوباره اش را بازیابد و هزاران نفری که در جهان برایش آرزوی سلامتی کردند.

هنوز شانزده ساله است. باید میان دنیای کودکانه خودش و فعالیت ها و مبارزات جهانی اش توازن برقرار کند.

فرحان الله، پسر نوجوانی از دره سوات که از تحصیل محروم مانده از دختر هموطن اش می خواهد که همچنان به مبارزه ادامه دهد. می گوید ما در دره سوات همه با او هستیم.

ملاله می گوید که طالبان می خواست صدای او را خاموش کند، اما حالا حتما از شلیک آن گلوله ها پشیمان است. صدای او حالا در گوش جهان نشسته است.

مطالب مرتبط