چه کسانی خشونت می‌آفرینند

حق نشر عکس 1
Image caption میاده اشرف پس از گرفتن این عکس کشته شد

میاده اشرف: بکار، یه عکس ازم بگیر

محمود بکار: روی چشمم خانم

میاده: همین امروز برام بفرستش، مواظب خودت هم باش

این واپسین گفتگو میان میاده اشرف خبرنگار روزنامه مصری دستور و محمود بکار عکاس روزنامه، در گرماگرم درگیری‌های دیروز (جمعه بیست و هشتم مارس) قاهره بود. میاده هیچگاه این عکس را نه از محمود دریافت کرد و نه آن را بر صفحه فیس بوک محمود دید که در کنارش متن آخرین مکالمه شان را هم نوشته بود. ساعاتی بعد عکس جسد خون آلود او بود که در شبکه های اجتماعی دست به دست می گشت.

میاده و محمود رفته بودند از تظاهرات مخالفان عبدالفتاح سیسی در منطقه عین شمس قاهره گزارشی تهیه کنند. فیلدمارشال سیسی نامزدی خود را برای ریاست جمهوری اعلام کرده و کسی در پیروزی او در انتخابات آینده تردیدی ندارد. تظاهرات با مداخله پلیس به خشونت کشیده شد و میاده یکی از پنج نفری بود که در این خشونتها هدف گلوله قرار گرفتند و جان باختند.

وقتی در خبرها می گویند کسی در تظاهرات هدف گلوله قرار گرفت، انگشت اتهام اول بسوی تفنگ به دست علنی واقعه، یعنی پلیس نشانه می رود، در حالی که معمولاً پلیس جز در شرایط استثنائی گلوله جنگی و کشنده بسوی تظاهرکنندگان شلیک نمی کند. تظاهرات دیروز قاهره هم شرایط استثنائی نبود و پلیس بدون توسل به اسلحه از پس متفرق کردن تظاهرکنندگان برآمد.

در خبرها از تظاهرکنندگان دیروز با عنوان هواداران اخوان المسلمین یاد شد. هوادار اخوان المسلمین یعنی هوادار جنبشی که ریشه در اندیشه های سید جمال الدین اسدآبادی و محمد عبده و حسن بنا و سید قطب دارد.

رسانه های مصری براحتی خشونتهایی را که در چنین تظاهراتی بروز می کند به هواداران اخوان المسلمین نسبت می دهند و همین نگاه دانسته یا ندانسته در رسانه های جهانی هم بازتاب می یابد. حال آنکه به دور از دقت و معیارهای حرفه‌ای است که براحتی حکم صادر کرد و کسی را که دست به اسلحه می برد و جان انسان بی دفاع و به دور از هر دو طرف درگیری را می گیرد، هوادار جنبشی با چنان سابقه فکری و پیرو رهنمودهای رهبرانی دانست که دهها سال است توسل به زور را نفی و از خشونت اعلام بیزاری کرده اند.

آنچه هم در تظاهرات دیروز جان گرفت، سلاح به معنای متعارف آن نبود. ابزاری کشنده به نام خرطوش بود که عربی شده واژه فرنگی کارتوش به معنی دبه باروت است. سربازان ناپلئون دویست سال پیش که مصر را اشغال کردند، وقتی نقوشی در آثار باستانی به یادگار مانده از فرعونیان دیدند که به دبه باروتشان شباهت داشت، این نقوش را کارتوش نام نهادند، این نام بر این نقوش ماند و اصطلاح کارتوش به علم باستانشناسی راه یافت. (همان طور که روسها هم وقتی با سیب زمینی آشنا شدند که شکلش به دبه باروتشان شباهت داشت، نامش را کارتوشکا گذاشتند).

اکنون چند سالی است این نام به مصر بازگشته اما بر سلاحی دست ساز و ابتدایی نهاده شده که در واقع، لوله ای است که بر زمین می کارند و در آن باروت می ریزند و ساچمه فلزی درشتی در آن می اندازند و از زیر باروت را آتش می زنند و مانند نمونه ای مینیاتوری از توپهای قدیمی، ساچمه بسوی هدفی کور شلیک می شود و در زخم زدن و جان گرفتن، میان نظامی و غیرنظامی و تظاهرکننده و رهگذر و خبرنگار فرقی قائل نمی شود.

آیا کسی را که با علم به کور بودن هدفش و احتمال بالای زیان رساندن به بیگناهان، چنین سلاح قاتلی را میان جمعیتی فشرده می برد، می توان میراثدار و "هوادار" اندیشمندانی دانست که اسلام را از قعر حوزه های علمیه و حلقه های بسته طلاب و روحانیون بیرون کشیدند تا به مثابه اندیشه ای همپای انواع ایسمهای ساخته فیلسوفان فرنگ، به دنیای مدرن عرضه کنند؟

به عنوان خبرنگار در قلب درگیریهای خیابانی در مصر بارها شاهد بوده ام آنانی که خرطوش به معرکه می آوردند یا کوکتل مولوتوف پرتاب می کردند یا به هر شکل تظاهرات را به خشونت می کشاندند، در کردار و منش هیچ سنخیتی با انگیزه و اندیشه ای نداشتند که تظاهرات برایش برپا شده بود. بارها از نزدیک شاهد اعمال این افراد بوده ام و انگیزه آنان را در خوشبینانه ترین حالت، خشمی جاهلانه یافته و در بدبینانه ترین نگاه، احتمال داده ام که مزدوران افراد و جریانهایی باشند که از خشونت آفرینی نفع می برند اما در بسیاری حالات، اینان جز ماجراجویانی خشونت پیشه نبودند که گویا از خرابکاری و زخم زدن لذت می بردند و جولانگهی برای ارضای شهوت خشونت یافته بودند. تحلیل رفتار و پندار اینان را بهتر است به روانشناسان و جامعه شناسان سپرد.

برای نمونه، یک سال و نیم پیش که تظاهرات در کنار سفارت آمریکا در قاهره به خشونت کشیده شد و سفارتخانه هدف حمله قرار گرفت، حمله کنندگان عمدتاً نوجوانان و جوانانی بودند که بسیاری از آنان در آن گرمای تابستان حتی پیراهن به تن نداشتند و نیمه لخت بودند، چه رسد به آنکه کوچکترین شباهتی به سلفی هایی داشته باشند که بشدت بر شباهت ظاهری شان به مسلمانان چهارده قرن پیش اصرار دارند و برای اعتراض به سوزاندن قرآن در آمریکا فراخوان تظاهرات داده بودند.

در جوانهایی که این تظاهرات را به خشونت کشاندند، جز شوق و ذوق کودکانه از آتش افروزی، هیچ انگیزه ای که ربطی به احساسات مذهبی یا سیاسی داشته باشد ندیدم.

این روحیات و کردارها مرز نمی شناسند. در تیر ۱۳۷۸ هم که به عنوان خبرنگار از نزدیک شاهد اعتراضات دانشجویان در تهران بودم، لابلای درگیریها شاهد کسانی بودم که قمه به دست به دنبال فرصتی برای خشونت آفرینی بودند. اینان در صف "لباس شخصیهایی" نبودند که برای سرکوب معترضان آمدند و از فاصله ای که با بدنه اصلی دانشجویان معترض می گرفتند و رفتارشان پیدا بود که دانشجو هم نمی توانستند باشند.

کسی که هزاران کیلومتر دورتر نشسته و بر صفحه تلویزیون جوانی کوکتل مولوتوف به دست یا پیکری خون آلود در قاهره می بیند و می شنود که تظاهرات هواداران اخوان المسلمین بوده و پلیس دخالت کرده، بی آنکه تفسیر یا قضاوتی در کار باشد، خود به خود از بین نامهایی که به گوشش می رسد مقصر را تعیین می کند، غافل از آنکه واقعیت در لایه های ژرفتری از خبر مانده که تا از محل رویداد به دست مخاطب برسد، در خط تولید صنعت رسانه گم شده است.

مطالب مرتبط