ینگه دنیا: سه‌ تجربه از برخوردهای نژادپرستانه در آمریکا

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

در این آخرین روزهای سال میلادی، آمریکا شاهد اعتراض های مردان و زنانی است که پلیس را متهم می کنند نگاه نژادپرستانه دارند.

کشته شدن مایکل براون، نوجوان سیاهپوست در شهر فرگوسن ایالت میزوری، هفته ها اعتراض را به دنبال داشت و بعد از آن کشته شدن اریک گارنر در شهر نیویورک. این دومی را دوربین گوشی تلفن همراه کسی در همان حوالی ثبت کرد و شد بلای جان نیروی پلیس.

نقطه اوج این تحولات کشتن دو مامور پلیس به دست مردی سیاهپوست در شهر نیویورک بود.

حالا وضع به قدری پیچیده شده که بسیاری از فعالان مدنی سیاهپوستان از معترضان می‌خواهند برای مدتی اعتراض‌ها را متوقف کنند و خانواده‌های قربانیان خواهان آرامش طرفین هستند.

سیاهپوستان که بیشترشان به عنوان برده به آمریکا آورده شدند، بعد از لغو برده‌داری در این کشور از حقوق مساوی برخوردار نبودند. حقوقی اولیه و در دنیای امروز باور نکردنی، مثلا حق ورود به برخی رستوران‌ها و مدارس.

هنوز در آمریکا بسیاری اتفاق‌ها برای سیاهپوستان با صفت اولین همراه است. مثلا اولین رئیس جمهوری سیاه‌پوست یا اولین سیاهپوستی که از حزب جمهوری‌خواه است و به کنگره می‌رود.

برای اینکه بدانم نژادپرستی از نگاه و دید یک سیاه‌پوست چیست و چطور زندگیش را تحت تاثیر می‌گذارد، به دیدار سه جوان سیاه‌پوست رفتم.

آبنبات

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

بابی رنر، را در یک کافه در محله سیاهپوست نشین واشنگتن دیدم. مدیر فروش یک شرکت خدمات انرژی است و بیشتر کارش پای کامپیوتر است. آمده بود در کافه که نهاری بخورد و در همان حال به مشتریانش جواب بدهد.

قبول کرد که مصاحبه کند و نتیجه این شد که غذایش سرد شد و نیم ساعتی از مشتریانش غافل.

بابی قد بلندی دارد و چهارشانه است و موهایش را بافته و دو پیرسینگ دارد. یکی در گوش راستش و دیگری در ابروی چپش. پیرسینگ چیزی شبیه به گوشواره است که به قسمت‌های دیگر صورت می‌آویزند.

بابی می‌گوید که هیبتش گاهی چنان برای غیرسیاهپوستان ترسناک است که اگر بدانند او پشت سرشان است پا تند می‌کنند تا یک وقت خدای ناکرده از پشت خفتشان نکند.

یا می‌‌گوید بعضی از زنان سفیدپوست وقتی که او را می‌بینند کیفشان را در چنگ می‌فشارند که نکند یک وقت او دزد باشد و کیف را بقاپد و بدود و برود.

می‌گوید به بقالی که می‌رود، اگر جنسی بخواهد که آن پشت و پسل‌ها باشد، سعی می‌کند سریع برود و بردارد و بیاید. نکند که به او شک کنند و نکند که با تفنگ به سراغش بیایند.

می‌گوید گاهی که به فروشگاه می‌رود، ماموران امنیتی فروشگاه دور و اطرافش می‌چرخند.

بابی می‌گوید که دوست ندارد برود و با آنها چهره‌ به چهره حرف بزند و از این کارشان شکایت کند: «می‌ترسم که بپرسم و کار بالا بگیرد.»

از این می‌ترسد که کاری کند و بحث بالا بگیرد. برای همین سرش را می‌اندازد پایین و می‌رود پی کارش.

این برخوردها را به عنوان «واقعیت‌های زندگی» پذیرفته است. مثل سرماخوردگی که همه ما به عنوان واقعیت زندگی قبول داریم و اگر دچارش شویم، تعجب نمی‌کنیم.

به نظرش واقعیت زندگی یکی هم همین است که بسیاری از مردم از مردان سیاهپوست با این شکل و شمایل می‌ترسند. او هم به خودش قول داده که هیچگاه برای خاطر مردم، ریختش را عوض نکند. می‌گوید که او با همین شکلش واقعیت زندگی است و بقیه هم باید او را بپذیرند.

بابی برایم از دوره کودکی‌اش می‌گوید از زمانی که به مهدکودک می‌رفت.

تعریف می‌کند وقت خواب بعد از ظهر که می‌رسید، یکی از معلم‌های سفیدپوست مهدکودکشان که بخشی از کلیسای کاتولیک بود، به همه شاگردان آبنبات می‌داد به جز بابی و یک پسربچه سیاهپوست دیگر.

هربار هم بهانه‌ای می‌تراشید، یک بار می‌گفت که آبنبات‌ها تمام شده و بار دیگر می‌گفته که به زمین افتاده و کثیف است. ۱۰ ساله بوده که این ماجرا به یادش می‌آید: «تازه آن وقت فهمیدم که ماجرا چه بوده.»

بابی دو فرزند دارد، یکی سه ساله و دیگری یک ساله است. از او می‌پرسم اگر فرزندت چنین داستانی برایت تعریف کند، به او چه می‌گویی.

نفس عمیقی می‌کشد. می‌گوید «خب...» بعد یک لقمه غذا می‌خورد و می‌گوید که سوال سختی از او پرسیدم.

بعد تصمیمش را می‌گیرد و این طور جواب می‌دهد: «من نمی دانم خودم اگر (در آن زمان ماجرا را) می فهمیدم چه می کردم.

اما یک توصیه کلی دارم برای بچه‌هایم و آن اینکه: شما می دانید چه کسی هستید و تنها ده درصد از هویت شما ظاهرتان است. اگر کسی به خاطر آن ده درصد نخواهد چیزی به شما بدهد، اصلا شما خودتان به آن چیز احتیاج ندارید. ختم کلام.» بعد اضافه می‌کند که خودش به مدرسه فرزندش می‌رود و تا پای اخراج آن معلم می‌ایستد.

هیپ هاپ

Image caption لورن در وقت شخصیش برای ثبت فرهنگ سیاهپوستان در وبلاگش تلاش می‌کند

لورن ویلیامز، ۲۶ ساله است و در بخش بازاریابی یک شرکت کار می‌کند و در کنارش به امور وبلاگش می‌رسد. وبلاگش درباره موسیقی، مد و سینماست. در آن می‌نویسد و ویدیو می‌گذارد.

لورن اهل واشنگتن است. در همین شهر به دنیا آمده و بزرگ شده و به مدرسه رفته است.

تصمیم می‌گیرد برای تحصیل در رشته روزنامه‌نگاری به دانشگاهی برود که دانشجویان بین‌المللی دارد. می‌خواسته با آدم‌هایی دیگر هم آشنا شود.

برای همین به دانشگاهی در شهر فیلادلفیا می‌رود. در این شهر برای اولین بار، وقتی که داشته در خیابانی با هم اتاقی خوابگاهش و خواهر او قدم می‌زده، آن کلمه بی‌ادبانه را می‌شنود.

کلمه‌ای که در کشورهای انگلیسی زبان حالا از کلمات قبیح است. کلمه‌ای که در فارسی به «کاکا سیاه» ترجمه شده است. گاهی سیاهپوستان این کلمه را با تلفظی متفاوت بین خودشان و برای تحبیب به کار می‌برند اما به کار بردن آن توسط

غیرسیاهپوستان به خاطر یادآوری روزهای برده‌داری در این کشور معمول نیست.

در آن خیابان پیرمردی خطاب به آنها می‌گوید: «کاکاسیاه‌ها... راهتون رو بکشید و بگیرد.»

حس و حالشان چیزی بین ترس و تعجب بوده است و این سوال که آیا مردم هنوز در قرن بیست و یکم از این کلمه استفاده می‌کنند؟

لورن هم مثل بابی، تجربه پاییده شدن در فروشگاه‌ها را دارد. می‌گوید هربار احساس می‌کند که فروشندگان پا به پایش می آیند و به اصرار می‌خواهند کمکش کنند. در نظر لورن آنها مشغول پاییدن او هستند.

لورن از این اتفاق‌ها ناراضی است اما بیش از همه نگرانیش سر این است که فرهنگ سیاهپوستان به شکلی نمایش داده می‌شود که نباید.

مثلا به آن دسته از موسیقی‌های هیپ هاپ اشاره می‌کند که مد روز است و خوانندگان عمدتا سیاهپوستش از خشونت، مسائل جنسی و مواد مخدر حرف می‌زنند.

لورن می‌گوید شاید بخشی از سیاهپوستان چنین شیوه‌ای برای زندگی کردن داشته باشند اما این روش همه نیست. اما آنها که پیام‌های دیگری در موسیقی خود دارند به گفته لورن چندان مطرح نمی‌شوند. انگار که شرکت‌های تولید و پخش موسیقی ترجیح می‌دهند این نوع از موسیقی با همان پیام‌ها پخش شوند که شرحش رفت.

لورن در وبلاگش سعی می‌کند با هنرمندانی مصاحبه کند و از کسانی بنویسد که راه دیگری می‌روند.

او نگرانی دیگری هم دارد و آن این است که هیپ‌هاپ را از سیاهپوستان بگیرند: «وقتی آفریقایی تبارهای آمریکا را به این کشور آوردند، همه فرهنگمان را از ما گرفتند و همه زبانهایمان را. ما دوباره همه چیز را از اول ساختیم و این ترسناک است که هر چه ما ساختیم را از ما می گیرند و با آن پول می‌سازند.»

اشاره‌اش به موسیقی راک‌اند رول و جز است. دو نوع از موسیقی که مبدعش سیاهپوستان بودند و حالا به قول لورن تنها هنرمندان سفیدپوست هستند که چهره‌های مردمی و پولساز این دو سبک از موسیقی هستند.

لورن نگران است که هیپ‌هاپ هم برود.

از او می‌پرسم که آیا تا به حال دوست پسر سفیدپوست داشته است. می‌گوید نه. تنها تجربه‌اش یکی دو قرار بوده. می‌گوید که تفاوت‌های فرهنگی آنقدر زیاد است که نزدیک شدن به سفید‌پوست‌ها را برایش سخت می‌کند.

بعد به شک می‌افتد که شاید ایراد از اوست و بعدتر می‌گوید که باید به این موضوع فکر کند.

پوست شیر

Image caption ویک، می‌گوید که یک انسان است و خیلی به اینکه از کجا آمده فکر نمی‌کند

پرنس ویکتور اسکات، ۳۴ سال سن دارد و مدیر یک شرکت ضبط و تولید موسیقی است. دوستانش او را ویک صدا می‌کنند. ویک از پدری اهل سیرالئون و مادری اهل لیبریا زاده شده است.

او مخالف این است که سیاه‌پوستان به دانشگاه‌هایی بروند که عمدتا سیاهپوست‌ها در آن تحصیل می‌کنند.

می‌گوید که مردم باید با هم بجوشند و اصلا از این سوال خوشش نمی‌آید که کسی از کسی می‌پرسد: اهل کجایی.

در سال‌های مدرسه حرف‌های نژادپرستانه کم نشنیده است. اما شاید تعجب کنید که این حرف‌ها را از سیاهپوستان آمریکایی شنیده است.

بخش عمده‌ای از دوره تحصیلش را در شهر نیویورک گذرانده است.

تعریف می‌کند که وقتی یکی از همکلاسی‌هایشان به خانه آنها می‌آمده، از این که مثلا به جای غذاهای مرسوم آمریکایی در خانه آنها برنج پخته می‌شده تعجب می‌کرده و وقتی لباس پوشیدن پدر و مادرش را می‌دیدند و سوال می‌پرسیدند متوجه می‌شدند که آنها اصالتا از یک کشور آفریقایی آمده‌اند.

همین می‌شده اسباب دردسر برای ویک، که در مدرسه مورد تمسخر قرار می‌گرفته است.

مثلا به او می‌گفتند «آفریقایی مگس‌پرون». اشاره‌ای به این که آفریقایی‌ها در رسانه‌ها کسانی هستند که از شدت فقر جایی افتاده‌اند و مگس‌ها روی صورتشان نشسته‌اند.

یا همکلاسی‌ها به آنها می‌گفتند که حتما خانواده او از مهاجرت به آمریکا آنقدر خوشحال بودند که لباس‌های شیر و پلنگی خود را در هواپیما پوشیده بودند.

ویک می‌گوید که این برخوردها برایش آزار دهنده بوده و می‌گوید که او هیچگاه فرهنگ کسی را به تمسخر نگرفته و برایش سخت است بپذیرد کسانی هستند که فرهنگ دیگری را به تمسخر می‌گیرند.

ویک هم مثل بابی و لورن احساس می‌کند که به خاطر رنگ پوستش پلیس‌ها بیشتر تمایل دارند او را بگردند.

خاطره هم کم نداشت. از دوره نوجوانی که به محله‌ای سفیدپوست نشین نقل مکان کرده بودند و او با موهای وز شده در هوا یا با موهای بافته شده و با کفش‌های ورزشی بزرگش، مظنون همیشگی پلیس بود.

می‌گوید هنوز هم هست. می‌گوید که حالا دیگر عادت کرده و از ترس جانش هم که شده، وقتی پلیس جلوی اتومبیلش را می‌گیرد، او حتی برای دست کردن در داشبورد ماشین از مامور پلیس اجازه می‌گیرد که یک وقت مامور فکر نکند او می‌خواهد هفت تیر بکشد.

نکته‌ای که در زندگی هر سه نفرشان مشترک است این است: عادت کردن به طور دیگر دیده شدن و قضاوت شدن به خاطر رنگشان.