اسلام گرایی افراطی، اهداف و مشکل برخورد با آن در غرب

راهپیمایی سکوت در پاریس حق نشر عکس Reuters
Image caption راهپیمایی سکوت در پاریس

حملات اخیر در پاریس توسط اسلامگرایان افراطی موجی از احساسات توام با انزجار را برانگیخت که تجلی آن راهپیمایی عظیم سکوت در پاریس بود.

هدف این نوشته تلاش برای یافتن پاسخ به دو سئوال است: اول اینکه هدف دراز مدت و راهبردی سازمان دهندگان این حملات چیست؟ دوم اینکه مشکل غرب برای برخورد با این پدیده کجاست؟

فروپاشی بلوک کمونیسم در آغاز دهه ۱۹۹۰ میلادی با جشن پیروزی غرب بر شرق در محافل روشنفکری آمریکا و اروپا همراه شد. یکی از نتایج این شور و شعف، انتشار کتاب بحث برانگیز "پایان تاریخ"، نوشته فرانسیس فوکویاما، متفکر سیاسی آمریکایی بود که خبر از پایان جنگ سرد بین بلوک شرق و غرب و پیروزی نهایی غرب می داد. کتاب مزبور با استقبال کم نظیری مواجه شد.

اما همه متفکران غرب با فوکویاما هم نظر نبودند. در تابستان سال ۱۹۹۳ انتشار مقاله ای در مجله فارن افرز چون آب سردی بود که بر سر غرب ریخته شد. عنوان مقاله "برخورد تمدن ها؟" و نویسنده آن یکی دیگر از متفکرین سیاسی آمریکا، ساموئل هانتینگتون بود. این مقاله سه سال بعد با به صورت کتاب منتشر شد، با این تفاوت که این بار دیگر از علامت سئوال هم خبری نبود.

Image caption وقایع ۱۱ سپتامبر نظرها را به سمت نظریه برخورد تمدن‌ها جلب کرد

هانتینگتون در کتاب "برخورد تمدن ها و بازسازی نظم جهانی" ادعا می کرد که بر خلاف نظر فوکویاما نه تنها تاریخ و مناقشات بین المللی پایان نگرفته، بلکه جهان وارد فاز جدیدی از برخورد می شود که برخورد بین تمدن هاست. مناقشه جدید از نظر هانتیگتون، نه بر سر رقابت های سیاسی و یا اقتصادی، بلکه بر سر "ارزش های فرهنگی" شکل می گرفت. او وجه تمایز اصلی تمدن ها با یکدیگر را هم دین تمدن ها می دانست.

پیش بینی او این بود که رقابت بیش از هزار ساله دنیای مسیحیت با دنیای اسلام دوباره زنده خواهد شد و فرآیند مزبور احتمالا خونین خواهد بود (هانتینگتون برخورد تمدن چینی با غرب را نیز محتمل می دانست که موضوع بحث ما نیست).

وقایع ۱۱ سپتامبر در عین حال که غرب را حیرت زده کرد، نظرها را به سمت نظریه برخورد تمدن ها جلب کرد.

ایرادات بنیادی به لحاظ تئوریک به نظریه هانتیگتون گرفته شده که پرداختن به آن فرصت دیگری می طلبد. اما صرف نظر از آن ایرادات، گروهی آن را توطئه ای از سوی غرب تلقی کردند. آن ها استدلال می کردند که با متلاشی شدن بلوک شوروی، غرب برای پیشبرد اهداف جاه طلبانه خود نیاز به خلق یک دشمن داشت و اسلام به دلایل عدیده ای، از جمله گستردگی و پایدار بودن آن، بهترین گزینه برای توجیه سیاست های توسعه طلبانه غرب به شمار می رود.

محمد خاتمی بعد از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۷۶ در مصاحبه خود با کریستین امانپور بر همین نکته تاکید کرد. محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه فعلی ایران هم در کتاب "آقای سفیر" همین نگرش را مطرح می کند. طرح تز "گفتگوی تمدن ها" توسط خاتمی، که جایگاهی در سطح سازمان ملل متحد پیدا کرد، دقیقا به منظور مقابله با نظریه "برخورد تمدن ها" بود.

کسانی که از این زاویه به نظریه "برخورد تمدن ها" نگاه می کنند و آن را توطئه ای حساب شده از سوی غرب می دانند کمتر به این مسئله توجه می کنند که هانتیگتون در این کتاب تأکید می کند که تلاش غرب برای جهانی کردن ارزش های فرهنگی خود، در مرکز درگیری بین غرب و جهان اسلام قرار دارد. هانتیگتون این رویکرد غرب را "خطا" و "خطرناک" می داند.

یکی از دلایلی که خاتمی، ظریف و دیگرانی که همین نگرش را مطرح می کنند با دیده شک به نظریه برخورد تمدن ها نگاه می کنند این است که اگر این تئوری، صادقانه با مسئله بر خورد می کرد باید می دید که جهان اسلام با جمعیتی در حدود ۱ میلیارد و ۶۰۰ میلیون نفر، جهانی یکپارچه نیست که کل آن بخواهد با غرب وارد جنگ و خونریزی شود. در این جهان، بطور مثال بین قرائتی که خاتمی از اسلام دارد با آنچه که ابوبکر بغدادی دارد تفاوت فاحشی است و تنها بخش بسیار کوچکی از مسلمانان معتقدند که باید با غرب وارد جنگ شد.

هدف حملات

اینک ببینیم هدف راهبردی ترتیب دهندگان این حملات چیست.

نخست باید حساب عاملان این حملات که عمدتا با ترکیبی از انگیزه های شدید مذهبی و احساسی و تحت تاثیر کارهای تبلیغی دست به این اعمال می زنند را از آمران و سازمان دهندگان آن جدا کرد.

رهبران گروه های افراطی اسلامگرا با تأکید بر اینکه غرب قصد گسترش فرهنگ خود و تسلط بر دنیای اسلام را دارد، دقیقا از تئوری برخورد تمدن ها بهره می گیرند. هدف آنها تنها انتقام گیری و ایجاد رعب در دل کسانی که با اسلام مقابله می کنند نیست. به نظر می رسد که هدف نهایی آنها در واقع عینیت بخشیدن به نظریه برخورد تمدن ها از طریق ایجاد و تشدید تنفر نسبت به اسلام در غرب، وادار کردن حکومت های غربی به نشان دادن واکنش های تند نسبت به جامعه مسلمانان و از این طریق باز تولید خشم و نفرت در دنیای اسلام نسبت به غرب و بالعکس است. نتیجه نهایی، شکل گیری دور تسلسل خشونت-ایجاد تنفر و سرکوب است که باعث مکیده شدن حکومت های غربی به درون این دور باطل می شود و دو قطبی شدن غرب با دنیای اسلام را به همراه دارد.

از سوی دیگر انعکاس گسترده اینگونه عملیات در جهان، بزرگترین وسیله تبلیغی برای گروه های مزبور و وسیله ابراز موجودیت آنهاست. گروه های افراطی از این طریق بطور تصاعدی بر اعضا و پیروان و حامیان مالی خود می افزایند و نفوذ خود را گسترش می دهند.

مشکل غرب

اما مشکل غرب، و به خصوص اروپا که حضور مسلمانان در آن چشمگیرتر است، در برخورد با این مسئله چیست؟

ورود مسلمانان به اروپا عمدتا بعد از جنگ جهانی دوم شدت گرفت. اروپای بعد از جنگ باید خود را دوباره می ساخت و شدیدا به نیروی کار ارزان نیاز داشت، بنابراین دروازه های خود را روی مهاجران از کشورهای مسلمان گشود. این مسلمانان در جستجوی شغل و درآمد به اروپا آمدند و تصورشان این نبود که باید فرهنگ خود را کنار بگذارند و مثلا فرانسوی شوند.

فشار جامعه سکولار اروپا به تدریج مسلمانان را به سوی انزوا هدایت کرد. در حالیکه "چند فرهنگی" در اروپا، و بالاخص در فرانسه که حدود ۶ میلیون مسلمان را در خود جای داده، تبلیغ می شود، اطراف پاریس پر است از ساختمان های بلندی که مسلمانان، در وضعیت نه چندان مطلوبی در آن زندگی می کنند و آشکارا از جامعه فرانسه جدا شده اند.

سکولاریسم برای بسیاری در اروپا جاذبه های خود را دارد، اما نه برای همه مسلمانان. گروهی از آنان نمی توانند در جامعه سکولار اروپایی هضم شوند و مواردی مانند ممنوعیت حجاب در فرانسه، به دلیل مغایرت آن با ارزش های سکولار، با پذیرش "چند فرهنگی" در تضاد است. بنابراین زمینه های بالقوه اعتراض به این وضعیت آماده بود و ظهور و اوج گیری نگرش افراطی به اسلام، جذب افرادی مانند برادران کواشی، عاملین کشتار شارلی ابدو را میسر کرد.

در این میان، اگر نظریه هانتینگتون درست باشد، رویکردهایی مانند انتشار کارتون های شارلی ابدو تنها به برخورد تمدن ها شتاب می بخشد.

در پی حادثه شارلی ابدو، هم حکومت فرانسه و هم بسیاری از رسانه ها اعلام کردند که هدف اقدامات سختگیرانه، جامعه مسلمانان فرانسه به طور عام نیست، بلکه هدف آن گروه کوچکی است که به نام اسلام دست به اعمال خشونت آمیز می زنند.

اما هر چقدر هم که این تفاوت توسط مسلمانان میانه رو تکرار شود و هر چقدر حکومت فرانسه بکوشد که این وجه تمایز را برجسته کند، واقعیت تلخ این است که برای یک فرانسوی کوچه و بازار (و نیز بقیه اروپاییان) تشخیص چنین تفاوتی بین یک مسلمان افراطی با دیگر مسلمانان امکان پذیر نیست. او نمی داند مسلمانی که روبروی اوست جزو آن هایی است که قصد کشتن او را دارد یا نه. گروه بزرگی از شهروندان اروپایی در چنین فضایی نسبت به همه مسلمانان به دیده شک می نگرند.

این وضعیت بغرنج به برخورد تمدن ها استمرار می بخشد و سود نهایی آن را رهبران افراطی اسلام گرا خواهند برد.