ینگه‌دنیا؛ مادرش و آن یکی مادرش

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

این که گفتن ندارد، وقتی که ما نیازهای اولیه زندگیمان برطرف شد، آن وقت است که به سراغ نیازهای ثانویه می‌رویم.

مثلا، در مورد همجنس‌گرایان تا وقتی که حق زندگی کردنشان به حساب نیاید که نمی‌توانند صحبت از مثلا حق داشتن فرزند بکنند.

همین چند روز پیش بود که مخالفان دولت سوریه، گزارش دادند که داعش یک مرد همجنسگرا را از بالای بام به زمین انداخته و بعد آن قدر کتکش زده‌اند تا جان داده.

قاعدتا در آنجا نمی‌توان انتظار داشت که حق داشتن فرزند برای یک زوج همجنسگرا اصلا محل بحث باشد. اما خب در آمریکا که قوانین در حال عوض شدن و دادن حقوق بیشتر به همجنسگرایان است، آن وقت بحث‌ها می‌رود سمت اینکه والدین همجنس چطور باید در داشتن حق و مسئولیت در قبال فرزند سهیم باشند.

گزارش رادیویی سام فرزانه را بشنوید

مثلا بحث درباره اینکه اگر زوجی همجنس‌گرا بخواهند بچه داشته باشند و آن بچه از اسپرم یا تخمک یکی از همسران باشد، آیا همسر دوم هم می‌تواند از حقوق و مسئولیت‌های کسی که پدر یا مادر بیولوژیکی آن فرزند است برخوردار شود.

بحث‌هایی از این دست یا بحث درباره داشتن حق ازدواج و بهره‌مند شدن از حقوق افراد مزدوج (پرداخت مالیات کمتر مثلا) هر هفته در گوشه‌ای از آمریکا و در یکی از این پنجاه ایالت در جریان است.

داشتن حقوق مساوی برای همجنسگرایان در برخی از ایالت های آمریکا که اتفاقا شهرهای عمده این کشور هم در آنها واقع است، به رسمیت شناخته شده.

برای همین عجیب نیست اگر بخوانیم و بدانیم که بیشتر جمعیت همجنس گرایان در این ایالت ها هستند.

آنها حتی حاضر به ترک خانه، خانواده و دوستانشان می شوند تا در شهرهای بزرگتر زندگی کنند.

دستم را نگیر، که هوا را از ما نگیرند

ماریا و میشل، زوجی همجنس گرا هستند که با مهیا شدن یک فرصت شغلی خوب در پایتخت آمریکا از ایالت ویسکانسین به واشنگتن نقل مکان کردند.

وقتی که به دیدار آنها رفتم هنوز بخشی از وسایلشان در کارتن های مقوایی بود. به اصطلاح هنوز جا نیافتاده بودند. میشل برای وزارت راه آمریکا کار می کند. ماریا آرایشگر است.

آنها بخشی از اسباب و وسایلشان را با اتومبیل از شهر قبلی به شهر جدید آورده اند.

چه در این سفر و چه در سفرهایشان به شهرهای دیگر، سعی می کنند تا وقتی که مطمئن نشده اند دستان همدیگر را در خیابان نگیرند.

آنها می ترسند که مبادا فردی با اعتقادات شدید مذهبی آنها را ببیند و به آنها حمله کند.

میشل تعریف می کند که در کلیسایشان در شهر مدیسون در ایالت ویسکانسین، افرادی بودند که به آنها مستقیم و غیرمستقیم می گفتند که از همجنسگرایان خوششان نمی آید.

میشل می گوید: "یک بار با کشیش کلیسا تماس گرفتم و گفتم که می ترسیم از در کلیسا خارج شویم. و او به فردی که با ما برخورد کرده بود تلفن کرد و با او برخورد کرد."

میشل سی و یک سال و ماریا سی سال سن دارد.

آنها یاد گرفته اند که چطور از خود دفاع کنند و چطور به دردسر نیافتند. اما نوجوانان همجنسگرا گاهی برایشان مقابله با برخوردهای اینچنینی سخت است.

میزان خودکشی در میان آنها بیشتر از بقیه نوجوانان است. چهار برابر بیشتر.

هویت جنسی

لری کوهن، مددکار اجتماعی است که در دو دهه گذشته با نوجوانان و جوانان همجنسگرا کار کرده است.

او می گوید پذیرفته نشدن در خانواده و در جمع دوستان باعث می شود که نوجوانان به فکر خودکشی بیافتند.

آقای کوهن می گوید که نسبت به بیست سال پیش که او دفترش را باز کرده نوجوانان همجنس گرا خودشان را بیشتر می پذیرند: "اما همچنان از بیان این موضوع و گفتنش به دیگران نگرانند. این چیزی است که مراجعانم با آن درگیرند."

البته حالا نسبت به آن سالها مشکلات دیگری اضافه شده است. حالا زوج های همجنسگرایی هستند که فرزند دارند.

راه‌های بچه دار شدنشان گوناگون است. زن‌های همجنس‌گرا، با اسپرمی که از بانک اسپرم می‌گیرند می‌توانند خود حامله شوند و مردان همجنس‌گرا می‌توانند از زنی (به ازای پول یا از روی لطف) بخواهند که در رحمش، بچه آنها پرورش داده شود.

پذیرفتن کودکی به فرزندی هم که راه متداولی است. اما زوج‌های همجنسگرا گاهی با روش دیگری هم می‌شود که بچه داشته باشند.

بعضی از افراد همجنس گرا پیش از آنکه از تمایل جنسی خود آگاه شوند، با غیرهمجنس خود ازدواج کرده اند و بچه دارند.

در مورد میشل و ماریا هم وضع به همین منوال است. ماریا از ازدواج پیشین خود (با یک مرد) پسری دارد به نام "شام‌بی" که هفت ساله است.

خود پسر چندان به یاد ندارد اما ماریا و میشل می گویند که او در مدرسه قبلی اش در ایالت ویسکانسین مورد پرسش همکلاسی‌هایش قرار می‌گرفت که چرا و چطور است که دو مادر دارد. و اصلا پدرش کجاست؟

لری کوهن می‌گوید که بعضی از کودکان می‌توانند در آزار همکلاس‌هایشان بسیار پیش بروند. او می‌گوید معمولا تفاوت‌ها هستند که مورد تمسخر قرار می‌گیرند. او می‌گوید که والدین همجنس‌گرا باید کودکانشان را برای مواجهه با چنین دست انداختن‌هایی آماده کنند.

او همچنین می‌گوید که این کودکان باید الگوهایی به جز والدین هم داشته باشند. مثلا الگوهایی از زندگی خانوادگی یک زن و یک مرد.

میشل و ماریا هم به این موضوع فکر می‌کنند. مثلا میشل می‌گوید که سعی می‌کنیم او هر از گاهی به خانه یکی از دوستانش برود تا خانواده‌ای از نوع دیگر را ببیند.

و ماریا، می‌گوید که چطور آنها هر دو عاشق ورزش هستند و شام‌بی را با ورزش‌ کردن و جنگیدن در رقابت ورزشی آشنا می‌کنند.

ماریا عاشق بوکس است و می‌گوید که سعی نمی‌کند نه رفتارهای شناخته شده به "زنانه" بودن را یاد فرزندش بدهد و نه آنها که به "مردانه" بودن شهرت دارند. می‌خواهد، پسرش آزاد باشد که هویت جنسی خود را پیدا کند.

مطالب مرتبط