ارودگاه پناهجویان کاله؛ 'جنگل' رمزآلود

از روی پل هوایی اتوبان، اردوگاه پناهجویان کاله موسوم به «جنگل» را دیدم. تکه زمینی وسیع که حلبی آبادها و زاغه‌نشین‌های هند را به یاد می‌آورد. برای تهیه گزارش درباره انتقال هزار و پانصد پناهجو از جنگل به اردوگاهی جدید و مجهزتر که چسبیده به جنگل است به کاله رفته بودم. از همان بالا می‌توانستم اردوگاه جدید و کانتینرهای سفیدش را هم ببینم.

اردوگاه جدید شامل صد و بیست و پنج کانتینر است که در هر کدام ۱۲ نفر را می‌توان جا داد. این کانتینرها لوازم گرمایشی دارند و برایشان آب لوله کشی تهیه شده. قبل از رفتن به جنگل شنیده بودم که وضعیت پناهجویان در این اردوگاه اسفناک است ولی با همه این اوصاف بسیاری از آنها از انتقال به این اردوگاه جدید راضی نیستند. بسیار کنجکاو بودم و دلم می‌خواست هر چه زودتر وارد اردوگاه بشوم و پای صحبت پناهجویان بنشینم.

ورودی اردوگاه درست زیر پل هوایی اتوبان است. سمت چپ آثار پاکسازی بعضی از چادرها دیده می‌شود. زباله، لنگه کفش، کیسه‌هایی که برای جلوگیری از ورود آب به چادرها استفاده شده و موش‌های مرده. محلی‌ها می‌گفتند که روز ورود ما اولین روز زمستان در کاله بود. حتی در آن سرمای نزدیک به صفر درجه بوی زباله و فاضلاب دماغم را پر کرده بود. در سمت راست ورودی خیمه‌هایی بسیاری محقر دیده می‌شد که با خط فارسی و پشتو روی آنها نوشته شده بود: کافه، رستوران. اینجا قسمت "افغانستان" جنگل بود. از همان ابتدا مشخص بود که اینجا مرز بندیها جدی است.

مردان جوان افغان بیرون خیمه‌ها ایستاده بودند، سیگار می‌کشیدند و با در جا تکان خوردن سعی داشتند خودشان را گرم نگه دارند. به سمت اولین گروهی رفتم که دیدم و با هم شروع به احوالپرسی کردیم. گفتم از بی‌بی‌سی فارسی هستم و ناگهان همه آنها با هم شروع کردند به صحبت کردن با من. همه می‌خواستند داستانشان را بگویند.

"پلیس فرانسه با ما بدرفتاری می‌کند، هر شب اینجا گاز اشک آور می‌زنند، وقتی فرار می‌کنیم و جلوتر می‌رویم از روی پل هوایی به سمت ما گلوله گاز اشک آور شلیک می‌کنند". خان زمان، یکی از این مردان جوان افغان با شور و هیجان داستان را برای من تعریف می‌کند. یکی دیگر از آنها از روی زمین آنچه از کپسول گاز اشک آور مانده را بر داشت و به من داد تا آن را بو کنم، هنوز بوی گاز می‌داد. می‌گوید دیشب شلیک کرده‌اند. روی زمین پر است از این کپسول‌های گاز اشک آور. وارد خیمه/کافه‌شان شدم تا بیشتر پای صحبتشان بنشینم. سرمای چادر فرقی با بیرون نداشت، فقط کمی از باد در امان بودیم. بوی سیگار و حشیش چادر را پر کرده بود.

خان زمان به من گفت که شش ماه پیش به کاله رسیده و بعد از دوبار تلاش بی ثمر برای رسیدن به بریتانیا تصمیم گرفته مدتی اینجا بماند و کمی کار کند و برای خانواده‌اش در افغانستان پول بفرستد.

نکته‌ای که برای من جالب بود این بود که بیشتر پناهجویان سوری یا کرد همراه خانواده بودند، بین آنها زن و بچه دیده می‌شد ولی پناهجویان افغان و ایرانی اکثرا پسران و مردان جوان بودند که می‌گفتند خانواده‌هایشان در افغانستان و ایران هستند.

بعد از کمی گفتگو فهمیدم که این کافه توسط یکی از مردان جوان افغان برپا شده، از من خواست که اسم واقعی او را استفاده نکنم برای همین او را در این گزارش «رحیم» می‌نامم.

رحیم در حالی که روی تختی در خیمه‌اش لم داده و خود را در پتو پیچیده بود و سیگار می‌کشد، گفت: "بیست نفر اینجا الآن برای من کار می‌کنند، روزی بیست و پنج یورو به هر کدام از آنها حقوق می‌دهم".

از او می‌پرسم که آیا برای خانواده‌اش در افغانستان هم پول می‌فرستد؟ جوابش مثبت است. برایم عجیب است که چگونه توانسته این کاسبی را راه بیندازد، با لبخندی شیطنت آمیز می‌گوید: "الحمدلله وضعمان در افغانستان خوب بود، هیچ وقت نیازی به کار کردن نداشتم."

بعد از چند ساعت گپ با این جوانان افغان فهمیدم داستان جنگل پیچیده‌تر از آن است که فکر می‌کردم. وقتی پای صحبت پناهجویان بیشتری نشستم فهمیدم که کا رو کاسبی در جنگل رونق دارد.

خان زمان به من گفت که بعضی از مردان اینجا موتورسیکلت یا ماشین دارند و به بازار شهر می‌روند، خرید می‌کنند و اینجا می‌فروشند. "بعضی‌ها پناهندگی‌شان را هم گرفته‌اند و در شهر آپارتمان دارند ولی کارشان اینجاست و هر روز به جنگل می‌آیند".

کمی آن‌طرف تر قسمت "سوریه" جنگل است، وضعیت آنجا متفاوت بود، آنجا زن و بچه هم دیده می‌شد. همکارم از بخش عربی با یکی از مردان سوری شروع به صحبت کرد، او که نمی‌خواست هویتش فاش شود دلش از پناهجویان کشورهای دیگر پر بود. می‌گفت آنها «مشکل ساز» هستند. وقتی درباره گاز اشک آور و بد رفتاری پلیس از او پرسیدیم گفت بعضی پناهجوها هر شب به سمت پلیس سنگ پرتاب می‌کنند، وضعیت را پر تنش می‌کنند و در آخر آنها به سمت ما گاز اشک آور شلیک می‌کنند.

با تصویربردار و تهیه کننده‌ام تصمیم گرفتیم که حتماً شب را در اردوگاه باشیم تا خودمان وضعیت را از نزدیک بررسی کنیم.

سرما در جنگل استخوان سوز بود. وضعیت بهداشتی اردوگاه واقعاً بد است. در یک زمان مجبور به استفاده از توالت‌هایی شدم که در اردوگاه گذاشته‌اند. تجربه‌ای واقعاً ناراحت کننده بود و فکر اینکه حدود چهار صد زن که در این اردوگاه هستند هر روز شاید روزی چند بار و حتی در زمانی که عادت ماهانه دارند مجبور به استفاده از این توالت‌ها هستند بسیار ناراحتم کرد.

یکی از چیزهای جالب جنگل این است که به طور خودجوش و بدون هیچ‌گونه برنامه ریزی اساسی از سوی دولت و مقامات در این اردوگاه مراکزی به وجود آمده که به پناهجویان کمک می‌کنند: از جمله انجمن معتادان گمنام و یک مرکز هنری و سالن تئاتر که توسط یک گروه تئاتر از لندن تشکیل شده. با پسر جوانی به نام رایان آشنا شدم که از اسکاتلند به آنجا آمده بود و سه ماه بود که در جنگل زندگی می‌کرد و به پناهجویان کمک می‌کرد. "زندگی اینجا آسان نیست ولی آن‌قدر هم بد نیست". در حالی که رایان دست‌هایش را به هم می‌مالید تا گرم شوند، تصویربردارم از او پرسید پیامش به مردم دیگر در اروپا چیست؟

او گفت: "کمک کنید".

نزدیک غروب شده بود، از تعدادی از پناهجویان افغان بار دیگر درباره بدرفتاری پلیس پرسیدم، آنها گفتند که هر شب نزدیک ساعت نه شب پلیس فرانسه بدون هیچ دلیلی به سمت اردوگاه گاز اشک آور شلیک می‌کند. آنها روی تلفن‌هایشان به من ویدیوهای این حملات را نشان دادند و روی زمین هم آثار شلیک این کپسول‌های گاز اشک‌آور دیده می‌شد.

یکی از مردان جوان افغان که کمی هم خجالتی بود و نمی‌خواست اسمش را به من بگوید گفت که گروهی از پناهجویان که اکثراً از سومالی هستند اینجا بازار سیاه راه می‌اندازند و بعد از آنکه هوا تاریک می‌شود «سوداگری» می‌کنند.

همه این حرف‌ها باعث شده بود که واقعاً دلم بخواهد شب را در اردوگاه باشم. شنیده بودم که جنگل در شب خطرناک است. در همان کافه آقا رحیم که اول ورودی بود اطراق کردیم. هوا تاریک شده بود و بی نهایت سرد بود. در تاریکی خیمه با مردان جوان افغان نشسته بودم و با آنها گپ می‌زدم. رحیم صاحب اصلی کافه گفت: "من از اینجا تکان نمی‌خورم، من کارم اینجاست، اگر بروم در اردوگاه جدید پول از کجا در بیاورم؟"

حفظ منبع درآمد برای بیشتر پناهجویان افغان دلیل اصلی مخالفت آنها با انتقال به اردوگاه جدید بود.

رحیم بعد از مدتی ژنراتور را به راه انداخت و چادر روشن شد. یکی از پناهجویان روی لپ تاپ موسیقی پخش می‌کرد، فضا بسیار سورئال بود. در چادری در شمال فرانسه با ده مرد جوان افغان نشسته بودم و به شکیرا گوش می‌دادم.

ساعت از نه شب گذشت، اما خبری از حمله پلیس نشد، ولی بیرون چادر جمعیت زیادی گرد هم آمده بودند. از رحیم پرسیدم چه خبر است؟ گفت «بازار سیاههاست».

پناهجویان سیاهپوست بیرون ایستاده بودند و چکمه و کاپشن و پتو به سایر پناهجویان میفروختند. قیمت یک کاپشن بیست یورو بود! فروشنده‌ها علاقه‌ای به صحبت با من نداشتند ولی پناهجویان افغان می‌گفتند که آنها لباس‌ها و پتوهایی که از خیریه‌ها می‌گیرند را به پناهجویان می‌فروشند.

تا یازده شب در اردوگاه بودیم و هیچ خبری از حمله پلیس نبود. پناهجویان می‌گفتند حضور خبرنگارها باعث شده آنها از حمله منصرف شوند.

اردوگاه جدیدی که دولت فرانسه ساخته با درهای آهنی و حصارهای بلند محافظت می‌شود.

پناهجویان برای ورود و خروج به اردوگاه باید انگشت نگاری شوند. وقتی برای دیدن اردوگاه جدید رفتیم به ما اجازه ورود ندادند. اردوگاه مجهزتر است ولی در جنگل پناهجویان آزادی عمل بیشتری دارند. پناهجویان سوری و کرد که با خانواده‌هایشان در اردوگاه جنگل هستند برای انتقال به اردوگاه جدید ثبت نام کرده‌اند. ولی مردان جوان افغان که با من صحبت کردند مخالف رفتن به اردوگاه جدید بودند. گذراندن دو روز در جنگل باعث شد بفهمم که وضعیت بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که رسانه‌ها به آن می‌پردازند. جنگل کاله مشکلی است که راه حلی ساده ندارد.