سلسله گزارش‌های سفر به چین

چند وقت قبل از رفتنم به چین شروع به خواندن کتابی کردم به اسم "وقتی چین جهان را اداره کند" نوشته مارتین جک.

مجله اکونومیست درباره این کتاب اینگونه نظر داده: "غرب امیدوار است که روند جهانی شدن و ادغام سیاسی چین با غرب، آن را به هیولایی آرام و مهربان تبدیل کند ولی مارتین جک در کتابش ثابت کرده که این یک توهم است.....گذر زمان چین را غربی تر نمی‌کند بلکه غرب و جهان را چینی تر خواهد کرد."

درک این موضوع برای کسی مثل من که تنها شناختش از چین از طریق کتاب و مقاله بود خیلی ثقیل بود. من بزرگ شده دنیایی هستم که وقتی در آن صحبت از جهانی شدن و مدرنیزاسیون می‌شود منظور بیشتر غربی شدن است.

من در دنیایی بزرگ شده ام که عرصه سینما، موسیقی، فرهنگ و هنرش بیش از هر چیز دیگری غربی است.

تصور اینکه زمانی همه اینها تغییر کند و نگاه جهان به سمت شرق دور برود برایم سخت بود.

برای همین دلم می‌خواست به چین بروم و درباره چین گزارش تهیه کنم. چون به نظرم برای درک بهتر این کشور باید آن را از نزدیک می دیدم و فقط به خواندن کتاب و مقاله بسنده نکنم.

وقتی وارد پکن شدم فهمیدم که چقدر روند مدرنیزاسیون چین «چینی» است و چرا مارتین جک در کتابش تاکید می‌کند که چین با مدرن شدن غربی نمی‌شود!

پکن پایتخت دومین اقتصاد جهان است، در سی سال گذشته پکن از نظر مساحت تقریبا دو برابر شده است.

بسیاری از ساختمان‌ها کاملا نوساز و مدرن هستند. اما این مدرن بودن لزوما به معنی غربی بودن کامل نیست.

مرزها و وسعت جغرافیایی چین تقریبا در دو هزار سال گذشته ثابت مانده است.

«هویت چینی» در چند قرن قبل از میلاد مسیح و در زمان خاندان کین شکل گرفته، بسیار قبل از آنکه این نوع هویت یک دست و متحد در غرب شکل بگیرد.

همین شکل گیری زودهنگام هویت چینی کلید اصلی درک چین امروزیست و همین اتحاد در هویت است که باعث شده چین بتواند در تمام این سال‌ها وسعت و مرزهای جغرافیایی خود را به این شکل حفظ کند.

ژاپن اولین کشور آسیایی بود که روند صنعتی و مدرنیزه شدن را در پیش گرفت و در واقع تنها کشور آسیایی بود که در قرن نوزدهم این روند را شروع کرد. بقیه کشورهای آسیایی که ببرهای آسیا لقب گرفته اند مانند کره جنوبی و چین، صنعتی شدن را در قرن بیستم آغاز کردند.

بین روند صنعتی شدن ژاپن و چین علاوه بر عنصر زمان تفاوت دیگری هم هست. ژاپن صنعتی شدن را در دوران احیای میجی (زنجیره‌ای از رویدادها که به دگرگونی‌های عظیمی در ساختار سیاسی و اجتماعی ژاپن منجر شد) آغاز کرد و محرک اصلی این روند تهدیدهای خارجی علی الخصوص تهدید غرب بود.

ژاپن در آن زمان تنها راه حفظ استقلالش و نداشتن سرنوشتی مانند چین بعد از جنگهای تریاک بین چین و بریتانیا (که باعث شد بخش‌هایی از چین استقلالشان را از دست بدهند) را کاهش شکاف بین ژاپن و غرب می‌دانست.

در قرن بیستم و بعد از جنگ جهانی دوم و در دوران بازسازی ژاپن هم بار دیگر محرک این بازسازی سریع و تحسین برانگیز، تهدید خارجی یعنی تهدید آمریکا بود. در دوران دهه چهل میلادی تا دهه هشتاد میلادی ژاپن در جبهه غرب یا همان آمریکا قرار گرفت و می‌توان گفت که در این زمان تقریبا هیچگونه نفوذ سیاسی و نظامی در منطقه نداشته.

محرک اصلی روند صنعتی شدن چین داخلی بوده. چین روند مدرنیزاسیون را با انقلاب دموکراتیک در سال ۱۹۱۱ به رهبری دکتر سون یات سن و جنبشی ملی‌گرایانه آغاز کرد.

این روند به دلایل مختلفی در ابتدا به کندی صورت گرفت و تنها پس از پایان دهه انقلاب فرهنگی چین و مرگ مائو تسه‌تونگ رهبر انقلاب کمونیستی چین در سال ۱۹۷۶ بود که شتاب و سرعت گرفت.

محرک اصلی شتاب مدرنیزاسیون در چین در سه دهه اخیر داخلی بوده؛ حفظ قدرت حزب کمونیست چین و ثبات سیاسی و اجتماعی کشور.

چین در ضمن این روند را با اقتدارگرایی سیاسی در منطقه و حتی فرای منطقه مثلا در آفریقا انجام داده و در تمام این مدت مواضع سیاسی خود را از غرب جدا نگه داشته و در بسیاری موارد حتی در مقابل آن قرارگرفته.

وقتی وارد پکن شدم و بعد از آنکه هیجان اولیه و خستگی ده ساعت پرواز از تنم خارج شد و آرام آرام توانستم این شهر غول آسای مدرن و پر جنب و جوش را با همه عناصر غربی و چینی اش هضم و درک کنم، تصمیم گرفتم یادداشت‌هایی درباره سفرم به چین در قالب مشاهداتی که در این سفر داشتم بنویسم تا به درک بهتر این مدرنیزاسیون «چینی» کمک کند و در واقع نقش مکملی بر گزارش های تلویزیونیم داشته باشد.

این یادداشت‌ها را در روزهای آینده در وبسایت ما بخوانید.