سفرنامه چین؛ پکن شهر تضاد

معمولاً وقتی می‌خواهم به شهری جدید سفر کنم، نام آن را در موتور جستجوی گوگل تایپ می‌کنم و با یک کلیک ساده هر آنچه اطلاعات درباره آن شهر لازم دارم روی صفحه موبایل یا کامپیوترم ظاهر می‌شود. از عکس‌های کوچه‌ها و خیابان‌های آن شهر گرفته تا نظرات مسافران درباره هتل‌ها، مسافرخانه‌ها، کافه‌ها و رستوران‌ها. همه اینها باعث می‌شود که قبل از رفتن به شهری که تا به حال ندیده‌ام، تصویری از آن در ذهن داشته باشم که بسیار به واقعیت نزدیک است.

این بار دلم می‌خواست روندی متفاوت را در پیش بگیرم. برای تهیه گزارش‌هایی ویژه قرار بود به پکن بروم این بار اولی بود که به چین می‌رفتم، هر چند در یک سال گذشته درباره اقتصاد و سیاست و تاریخ چین زیاد مطالعه کرده بودم و سه ماهی هم درباره سوژه‌هایی که می‌خواستم پوشش بدهم تحقیق کرده بودم، تمام تلاشم را کردم که روی اینترنت عکس‌های شهر پکن و خیابان‌های آن را نگاه نکنم و نظرات مسافران و بازدیدکنندگان را درباره غذاها و رستوران‌ها و حتی هتلی که قرار بود در آن اقامت داشته باشیم نخوانم، یعنی یک نوع روزه اینترنتی گرفتم! کار راحتی نبود ولی توانستم آن را با موفقیت انجام بدهم.

بعد از ده ساعت پرواز، ساعت نه و نیم صبح وارد فرودگاه پکن شدیم، از آنجایی که هیچ عکسی از آن ندیده بودم، با دیدن عظمت و مدرنی آن جا خوردم. نمی‌دانم چرا ولی اصلاً توقع نداشتم که فرودگاه پکن به این اندازه مدرن، بزرگ و زیبا باشد.

تیم فیلمبرداری ما کوچک بود در واقع فقط من بودم و یک تصویربردار، قرار بود در پکن خانمی به نام دِیزی به ما بپیوندد که اهل پکن بود و قرار بود کار ترجمه و هماهنگی‌های لازم برای مصاحبه‌ها و فیلمبرداری‌ها را برای ما انجام دهد. دِیزی از یک ماه قبل به ما هشدار داده بود که گمرک چین نسبت به ورود گروه‌های فیلمبرداری و وارد کردن دوربین و باتری و چراغ سختگیر است. از طرف دیگر با اینکه ویزای خبرنگاری یک ماهه داشتیم خودم را از نظر ذهنی آماده سؤال و جواب‌های طولانی دم گیشه کنترل گذرنامه کرده بودم. همه مدارکم را که مربوط به کارمان بود در پوشه‌ای آماده و دم دست گذاشته بودم تا در صورتی که مأمور کنترل گذرنامه ما را سؤال پیچ کرد فوراً آنها را در اختیارش بگذارم. با کمال تعجب بدون هیچ‌گونه سؤال و جوابی از کنترل گذرنامه گذشتیم. یک راننده به همراه مقداری پول و اسناد لازم از دفتر بی‌بی‌سی در پکن به دنبالمان آمده بود تا به ما کمک کند که از گمرک رد بشویم، اما مأموران گمرک به ما هیچ کاری نداشتند و ما بدون هیچ مشکلی از گمرک هم رد شدیم. تا اینجا همه آنچه که درباره چین تصور می‌کردم برعکس از آب در آمده بود.

Image caption فرودگاه پکن

هتل ما در محله چاویَنگ پکن بود. منطقه‌ای در شرق کمربندی دوم پکن، منطقه تجاری شهر و جایی که بیشتر سفارتخانه‌ها و مراکز دیپلماتیک در آن واقع هستند. شهر پکن در داخل شش کمربندی قرار گرفته. در واقع تا بیست و پنج سال پیش تنها دو کمربندی شهری در پکن وجود داشته، ولی رشد سریع این شهر به اضافه شدن چهار کمربندی دیگر منجر شد.

در نگاه اول پکن به نظرم شهر زیبایی نیامد. هوا روزی که وارد شدیم بسیار آلوده بود و آسمان خاکستری. اما وقتی در اتوبان به سمت هتل می‌رفتیم بارها به یاد تهران افتادم. شاید یکی از اولین دلایلش کثیفی هوا بود. دلیل دیگر آن نوع گل کاری‌ها و درختکاری‌های کنار اتوبان بود که کمتر در اروپا دیده بودم، من را یاد اتوبان مدرس می‌انداخت و چیز دیگری که تهران را به یادم می‌آورد چراغ‌های راهنمایی بودند که ثانیه شمار داشتند! این چراغ‌ها را فقط در تهران دیده بودم، سر هر چراغی که می‌رسیدیم لبخند تلخی گوشه لبم نقش می‌بست.

در دو طرف اتوبان پشت گل‌کاری و درختکاری‌های زیبا تا چشم کار می‌کرد آپارتمان بود. ساختمان‌هایی بزرگ و بد شکل که مثل لانه‌های زنبور بودند. از اتوبان که خارج و وارد خیابان شدیم آسمان خراش‌های مدرن و عظیمی را می‌دیدم که حتی در مرکز مالی لندن هم هرگز ندیده بودم. خیابان‌ها، ساختمان‌ها و پیاده روها در پکن، پهن‌تر، بلندتر و شلوغ‌تر از لندن بودند.

وقتی وارد محله چاویَنگ شدیم در بین ماشین‌های مدرن سه چرخه‌های قدیمی و درب و داغان هم بود، در بین ساختمان‌ها و فروشگاه‌های مدرن، کافه‌ها و مغازه‌های توسری خورده هم دیده می‌شد. پکن شهر تضاد است. هم مدرن است و هم نیست، هم زیباست و هم زشت، هم مهربان است و هم سنگدل.

شیشه ماشین را پایین کشیدم و سرم را از پنجره بیرون آوردم، گرمای هوا و دود و دم شهر پکن را روی صورتم حس کردم، همه بوها و رنگ‌ها و صداها برایم هیجان انگیز بودند. بوی غذاهایی که تا به حال امتحانشان نکرده بودم، رنگ‌های قرمز و زرد فانوس‌های چینی، صدای بوق ممتد ماشین‌ها که در دلم اضطراب ایجاد می‌کرد، صدایی آشنا باز هم از خیابان‌های تهران.

وقتی وارد لابی هتل شدیم، هیاهوی شهر پکن را آن‌طرف درهای شیشه‌ای هتل جا گذاشتیم، صدای موسیقی کلاسیک فضای لابی را پر کرده بود. هوای خنک سالن بوی ملایم عطر می‌داد. کارکنان هتل با صدایی آرام و رویی خندان به ما خوش آمد گفتند و آرام آرام هیجانی که در چند ساعت اخیر داشتم جای خود را به آرامش داد. پلک‌هایم سنگین شده بود. باید استراحت می‌کردم. فردا فیلمبرداری شروع می‌شد و نمی‌توانستم خسته و کوفته باشم.