قاچاقچی رئیس بود؛ سفر قاچاقی از کابل تا آلمان

حق نشر عکس

اکنون که مشغول نوشتن این مطلب هستم، خبر کشته شدن نزدیک‌ترین همکاران سابقم در تلویزیون طلوع به گوشم رسیده؛ عزیزانی که با آنها و در کنار آنها کار می‌کردم و روزهای تلخ و شیرینی را با هم پشت سر گذاشته بودیم. خاطرات تک تک آن‌ها از جلو چشم می‌گذرد و بیشتر به این فکر می‌کنم که اگر من حالا به اروپا پناه نبرده بودم، شاید در یکی از حملات مشابه و تهدیدهای روزافزون کشته می‌شدم.

بدترین بخش مهاجرت این نیست که همه چیز را از صفر شروع کنی، یا در تنگنای اقتصادی قرار بگیری؛ بدترین بعد از مهاجرت این است که با وجود رسیدن به مقصد حس کنی این‌جا هم جای تو نیست؛ همان‌گونه که آن‌جا هم جای تو نبود.

من حبیب امیری هستم؛ یکی از ژورنالیست‌های افغانستان که در ١٠ سال تجربه‌ام با رسانه‌ها از تولید برنامه‌هایی مثل ستاره افغان تا مدیریت تولید یکی از تلویزیون‌های پیشتاز را بر عهده داشتم و همیشه با این چشم‌انداز کار کرده‌ام که بر روی مردم و جامعه تاثیر بگذارم.

تا همین چند سال پیش من با کلمه مهاجر بیگانه بودم، احساس من از مهاجرت، فقر و بیکاری بود، اما آهسته آهسته درک کردم تنها دلیل مهاجرت ساختن زندگی بهتر نیست و افراد گاهی در بهترین شرایط زندگی مجبور به ترک وطن می‌شوند.

دهم ماه اکتبر سال ۲۰۱۵ بود که اعلامیه‌ای از طرف طالبان در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد، مبنی بر هدف قرار دادن تلویزیون‌های یک و طلوع، همانند یک هدف نظامی و به دلیل نشر گزارش‌هایی از قندوز.

تهدید طالبان و مخالفان دولت برای کسانی که در رسانه کار می‌کردند موضوع تازه‌ای نبود، اما این‌بار طالبان، ما را همانند یک هدف نظامی می‌دیدند و شرایط خطرناکتر شده بود. با وجود این تهدید، ما به ادامه کار به خاطر پایدار نگه‌داشتن آزادی بیان متعهد بودیم اما شرایط محدودتر شده بود و در هیچ مکانی احساس امنیت نمی‌کردیم.

تنها راهی که باقی ماند، ترک وطن بود و ما هم در پی راهی برای رفتن به خارج بودیم. این همان روزهایی بود که در کوچه و بازار کابل صحبت از رفتن به اروپا گرم بود.

پُلی به نام ترکیه

حق نشر عکس

برای رسیدن به اروپا اول باید خودم را به ترکیه می‌رساندم؛ به دلیل ازدحام شدید پشت در سفارت ترکیه، گرفتن ویزای این کشور برایم آسان بود، با وجود اینکه چندین ویزای معتبر در پاسپورتم داشتم. یکی از دوستانم کسی را معرفی کرد که می‌توانست در بدل پول ویزای ترکیه بگیرد. با کسی آشنا شدیم که قبول کرد در برابر پنج هزار یورو ویزا بگیرد. دو روز بعد هم رفتیم جلو سفارت و خیلی‌ها مثل ما از نیمه‌های شب جلوی در سفارت صف بسته بودند، تا ساعت ۸ صبح که در سفارت باز شد، حدود پانصد نفر در صف بودند.

قصه‌های گوناگونی که از بقیه می‌شنیدم دلهره‌ام را بیشتر می‌کرد. کسانی بودند که چند ماه منتظر گرفتن ویزا بودند و بارها درخواست شان رد شده بود اما هنوز هم امیدی برای گرفتن ویزا داشتند. همه از رفتن به اروپا، قاچاق، قاچاق‌بر، دیپورت شدن (برگشت خوردن) و جنجال‌های بین راه حرف می‌زدند و هیچ کسی واقعا مریض نبود، هیچ مرد ۶۰ ساله‌ای برای گردش به ترکیه نمی‌رفت.

بعد از گرفتن ویزا، با همه جنجال‌هایش رفتیم فرودگاه کابل. همه مسافران فقط کوله پشتی کوچکی با خود داشتند، خداحافظی‌ها حس و حال عجیبی داشت و شاید خیلی‌ها عزیزان‌شان را برای آخرین‌بار در آغوش می‌گرفتند. از کابل با هواپیما به طرف استانبول پرواز کردیم. در هواپیما با یکی از مهمانداران آشنا شدم که چندین ماه همین مسیر را طی کرده بود. او به من گفت که همیشه هواپیما از کابل پر است و از آن‌طرف با چند نفر دیپورتی (برگشت خورده) برمی‌گردد.

در جست‌وجوی قاچاقبر

در استانبول به منطقه‌ای به نام زیتون بورنو رفتم. در این منطقه تعداد زیادی از افغان‎ها زندگی می‌کنند و جالب بود که تعداد زیادی دکان دیدم که واسکت (جلیقه) نجات و تیوب می‌فروختند. با قاچاقبرهای مختلفی برخورد کردم که بعضی از آن‌ها وعده قایق‌ تیز (پرسرعت) پر می‌داد، قایقی که در عرض پنج دقیقه می‌توانست مسیر دریا را طی کند و از این وعده‌های عجیب و غریب.

از فریبکاری‌‎های قاچاقبران زیاد شنیده بودم و سخت بود به حرف‌های شان اعتماد کنم؛ اما با وجود همه این ها با یکی از قاچاقبران افغان در بدل هزار و پانصد دلار به توافق رسیدم تا مرا به یونان برساند.

همین که با قاچاقبر سر می‌خورید، دیگر کنترل همه چیز از دست شما خارج است و باید گوش به فرمان باشید. قاچاقبر مرا به اتاقی برد که حدود پنجاه نفر دیگر آنجا منتظر بودند. پر از دود سیگار و همه به زبان‌های مختلف حرف می‌زدند.

به ما گفته شده بود که قاچاقبرمان را "رئیس" صدا کنیم. "رئیس: گفت امشب "گیم" است. گیم یا بازی را مترادف "حرکت" استفاده می‌کنند و از ما خواست آماده باشیم. ساعت‌ها در طول شب، در یک اتوبوس کوچک راه پیمودیم. وضعیت برای زنان در آن اتوبوس که گنجایش همه را نداشت، بسیار سخت تر بود. صبح که شد دیدیم نزدیک یک جنگل هستیم؛ بعد از چند ساعت پیاده روی، به محلی رسیدیم که به نظر می‌رسید مهاجران دیگری قبل از ما آنجا بوده‌اند، لباس‌های کهنه و اشیای مختلف آنجا مانده بود.

این که در اولین حرکت به یونان برسید، خیلی شانس آورده‌اید چون امکان معامله قاچاقبران با پلیس و ده‌ها اتفاق دیگر وجود دارد. خیلی‌ها که با ما بودند، بار دوم و سوم شان بود که این راه را طی می کردند. خیلی‌ها به دست پلیس افتاده و بعد از چند ماه زندانی شدن، به کشورهای شان برگشت خورده بودند.

جنگل و راه یونان

ساعت هفت شب رفتیم به ساحل و پنجاه نفر همه به طرف قایقی کوچک هجوم بردند. خیلی در فاصله دور چراغ در آنسوی آب معلوم می‌شد که باید به دستور قاچاقبران خود را به آنجا می رساندیم. حرکت کردیم و در فاصله کمی دورتر از ساحل بعد از پانزده دقیقه وسط دریا قایق از کار افتاد و همه وحشت زده و نگران، با دست و پا قایق را دوباره به ساحل ترکیه رساندیم. احتمال افتادن به دست گاردهای ساحلی، پلیس و بدتر از همه غرق شدن در دریا همه را ناامید کرده بود.

حق نشر عکس

اگر از ساحل زیاد فاصله گرفته بودیم، قایق آهسته آهسته زیر آب می‌رفت. همه خیس شده بودند و خسته در ساحل افتادند. هوا زیر صفر بود و همه مهاجران از شدت سرما می لرزیدند. هیچ چیزی برای خوردن و گرم کردن نبود. آتش کوچکی برای زن‌ها روشن کردیم و باید تا صبح منتظر می ماندیم تا قایق ترمیم شود.

در ساعت پنج صبح همه رفتیم سمت ساحل و همه هراس داشتند و قاچاقبر هم تهدید می‌کرد که این شانس آخر است. دو ساعت در دریا بودیم. همه خاموش بودند و به طرف چراغ ضعیفی که از دور معلوم می‌شد خیره شده بودند.

در طول راه هر قدر جلوتر می‌رفتیم موج‌ها شدیدتر می‌شد و همه مسافران دعا می‌کردند. تا رسیدم به یکی از قایق‌های گارد ساحلی یونان، همه از آنها می‌ترسیدند و نمی‌خواستند به دست آنها بیافتند. اما برخلاف تصور خیلی از ما، وقتی افراد گارد ساحلی به ما رسید، ما را رهنمایی کردند و گفتند که آمده‌اند به ما کمک کنند.

لباس گرم و مقداری آب و غذا به ما آوردند و به اردوگاهی در جزیره لسبوس یونان منتقل شدیم. در آن‌جا با پیرمردی آشنا شدم که همه اعضای خانواده‌اش غرق شده بودند، اما با امیدواری هر روز منتظر خبر پیدا شدن گم شدگانش بود.

بعد از ظهر به اردوگاه دیگری منتقل شدیم، هزاران نفر در وضعیت بدی در هوای سرد زیر چادرهای خودشان باید یک هفته منتظر برگه خروج از یونان می بودند. در برابر ۱۲۰ یورو تیکت (بلیت) کشتی به آتن را خریدیم، بدون نیاز به برگه خروج. کشتی ساعت پنج عصر با سه هزار مسافر که همه مهاجر بودند به طرف آتن حرکت کرد.

به آتن که رسیدیم از قافله مهاجران جدا شدم و به ایستگاه قطار رفتم و با هزار دردسر برای رفتن مرز مقدونیه تیکت خردیم. بعد از پنج ساعت راه به شهر مرزی تروسونیکا رسیدم و منتظر تاکسی بودم تا به اردوگاه مرزی بروم که با پلیس مواجه شدم، از من مدارک خواستند و چون هیچ مدرکی نداشتم بازداشتم کردند و بعد از بازجویی متوجه شدم که نداشتن برگه خروج و مدارک دیگر جرم است و زندان دارد.

برخورد نادرستی با من می‌شد و به نظرم می‌رسید که همه از مهاجران تنفر عجیبی داشتند.

دو روز بعد دادگاهم دایر شد و خانم قاضی به زبان انگلیسی از من توضیح خواست و من توضیح دادم و پس از مشورتی با همکارانش حکم کرد که چون بدون مدارک به آتن آمده‌ام، باید تا سه سال آینده مرتکب هیچ جرمی در یونان نشوم در غیر آن صورت سه ماه زندانی خواهم شد.

چهار روز دیگر هم زندانی بودم و با آدم‌های متفاوتی سرخوردم و حالا فکر می‌کنم که یونان شاید آرام‌ترین زندان دنیا را داشته باشد، چون همه درگیر خود بودند. چهار روز بعد که آزاد شدم حس شادی داشتم و اولین کاری که کردم این بود که به خانواده زنگ زدم و گفتم که من غرق نشده ام.

پلیس خوب، پلیس بد

حق نشر عکس

مقدونیه جنجالی ترین مرز در این مسیر است. هزاران مهاجر در شرایط وخیمی منتظر اجازه ورود به مقدونیه بودند و روز بعد نوبت افغان‌ها و سوری‌ها بود که به همه اجازه عبور دادند. همه به طرف قطار کهنه‌ای رفتیم و ۲۵ یورو تیکت خریدیم. ساعت ده شب به مرز سربیا (صربستان) رسیدیم و از صحرایی تاریک باید پیاده عبور می کردیم و به قطار کرواسی می‌رسیدم که آخرین حرکتش ۱۲ شب بود.

سه روز بعد به اتریش رسیدیم. بعد از این همه بی خوابی و ترس وارد اردوگاه بهتری شدیم. فرصتی برای استراحت پیدا کردیم. پلیس سربیا مهربان بود اما پلیس کرواسی با همه مثل مجرم برخورد می‌کرد. در مسیر، رضاکارانی (داوطلبانی) را دیدم که در هوای سرد به کمک مهاجران آمده بودند و حس کردم انسانیت واقعی یعنی چه.

یکی از افسران پلیس اتریش تعجب کرده بود که من انگلیسی صحبت می‌کردم چون فکر می‌کرد همه مردم افغانستان بی سواد هستند.

اما چیز عجیبی که در هر توقف و اردوگاهی توجهم را جلب می کرد، دست نوشت ها و یادگاری های مهاجران بود که بعضی هایش از سال ها پیش مانده بود. به زبان فارسی نوشته بودند، نام و سال و جملات متفاوت.

سرانجام وقتی از مرز اتریش به طرف آلمان در حرکت بودیم که یک پل چند متری است، حس عجیبی داشتم و از خود می‌پرسیدم که آیا اینجا واقعا جای من است؟

برخورد پلیس اتریش حرفه‌ای بود و پس از انگشت‌نگاری و ثبت نام به خوابگاهی که تعداد زیادی در آنجا منتقل شده بودند رفتیم. زن و مرد با هم بودند، انگار یک شبه همه افغان‌ها با این فرهنگ کنار آمده اند و هیچ مشکلی با این وضعیت ندارند. دو شب در این شرایط گذشت.

حالا که درخواست پناهندگی داده‌ام، با وجودی که حس بی‌سرنوشتی دارم، اما به هدف‌ خود امیدوارم و اراده شروع دوباره را دارم. شاید زمانی که ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی مثل امنیت فراهم باشد، بتوان انرژی بیشتری برای برنامه‌های زندگی و اهداف صرف کرد.