نامه‌ای از لندن؛ در حکایت و شکایت زبان فارسی

همرسانی در Email همرسانی در فیسبوک همرسانی در توییتر همرسانی در واتس‌اپ

Image copyright Getty Images
Image caption کلمۀ عربی «جَدیر» به گواهی «لغتنامه» چندتا معنی دارد، از آن جمله «لایق»، «سزاور» و ضمناً البتّه «هرجایی که دور آن دیوار بنا کرده باشند»، لابد مثل اینجایی که در تصویر مشاهده می‌شود

کارهای کوچک، خدمت‌های بزرگ

سلام بر همۀ فارسی زبان‌ها و فارسی دان‌های سراسر دنیا. در صحبت از زبان فارسی، رهگذر وادی تاریخ می‌شویم. زبان، ادبیات می‌شود، و ادبیات، آیینۀ تاریخ، و در این آیینه است که می‌بینیم، با وضع عجیبی که دنیای امروز پیدا کرده است، ظاهرا «آخِرَالزّمان» نزدیک شده است، و ما در بسیاری زمینه‌ها، هنوز به درک «اوّلُ الزّمانِ» آنها نائل نشده‌ایم.

یکی از این زمینه‌ها که به زبان و آموزش آن مربوط می‌شود، تألیف یک «فرهنگ کاربردی کلمه‌های فارسی» (۱) است. دانش آموزی دبیرستانی برخورده است به کلمۀ «سزاوار». می‌خواهد ببیند این کلمه در چه موردهایی به کار می‌رود. برای معنیش به «فرهنگ فارسی معین» (۲) مراجعه کرده است: «صفت مرکّب: لایق، مناسب، شایسته، جدیر» (۳). جدیر یعنی چی؟ هیچوقت نشنیده است. هیچ‌جا نخوانده است و تلفّظ درستش را هم نمی‌داند.

برای معنی «جدیر» به همان «فرهنگ فارسی معین» مراجعه می‌کند: «صفت: لایق، سزاوار، هرجایی که دور آن دیوار بنا کرده باشند». این تعریف گیجش می‌کند . هر جا که دورش دیوار کشیده باشند؟ هه! می‌رود سراغ «لغتنامۀ دهخدا». آنجا هم غیر از شایسته، قابل، لایق، درخور، به حقّ، و مستحقّ، «جدیر» هم آمده است، به اضافۀ «خلیق»! این را هم هیچ‌وقت نشنیده است، و هیچ‌جا نخوانده است.

برای معنی «خلیق» به همان «لغتنامۀ دهخدا» مراجعه می‌کند: «صفت: جَدیر، حَریّ، حَجیّ، قابل، لایق، سزاوار، برازای، برازنده، زیبای، زیبنده، ازدر، درخور، تمام خلقت (۴)، خوگیر، هم خُلق، خوش خُلق ، خوشخو». عجب لغتی است این «سزاوار»! دانش آموز معصوم بی‌تقصیر برخورده بود به «سزاوار» در جملۀ «سزاوار نیست که نمایندۀ مردم به مردم دروغ بگوید»، و خواسته بود بداند که «سزاوار» در این جمله چه معنایی می‌تواند داشته باشد.

Image caption تعریف هفت رنگ کلمۀ «گول»، مترادف «خِنگ» در لغتنامۀ «فارسی» دهخدا. ببینیم و تعجّب کنیم که کلمۀ «گول» در عربی چه قدر مترادف دارد!

تا اینجا که نه فقط به آن معنا نرسیده بود، بلکه تعریف‌های دو لغت شناس اولوالعزم هم او را حسابی و کتابی گیج و گول (۵) کرده بود. حالا دیگر در عین ناامیدی به صرافت افتاد که در لغتنامۀ دهخدا به مثال‌های کاربردی کلمۀ «سزاوار» نگاهی بکند. سه تا مثال «نثری» دید که معنی هیچکدام را نفهمید. هفده تا مثال «نظمی» از پانزده شاعر کلاسیک دید، از آن جمله این بیت از سنایی غزنوی: «تو برو زاویۀٔ زهد نگهدار و مترس/ که خداوند سزا را بسزاوار دهد»، و این بیت از کسایی مروزی: «به مِدحت کردن مخلوق روح خویش بشخودم (۶) / نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم».

یکدفعه صدای مادر بزرگ بیسوادش در فضای ذهنش طنین دلنشینی انداخت: «آره، جانم، حقّش بود؛ باید سزاش را می‌‍دید؛ جزای آدم خبر چین و دو به هم زن همین است!» کنجکاو شد. نگاه کرد، دید در لغتنامه یکی از معنی‌هایی که برای لغت عربی «جزا» داده شده است، کلمۀ فارسی «سزا» ست، امّا تعجّب کرد که در تعریف کلمه‌های «سزا» و «سزیدن» اشاره‌ای به «جزا» نشده است. (۷)

Image caption تصویر روی جلد «لغتنامۀ مختصر کاربردی انگلیسی چمبرز» در ۶۳۲ صفحه شامل بیش از ۲۴۰۰۰ کلمه و عبارت و مثال کاربردی آنها

من، بیرون از حیطۀ تخصّص و ادعّا، و فقط به دلیل اینکه در زبان زندگی کرده‌ام و زندگیم از زبان معنی گرفته است، پروایی ندارم که بگویم بزرگی کسانی که کارهای خیلی بزرگ می‌کنند و سزاوار خیلی بزرگداشت هستند، به جای خود، امّا آخر «کارهای خیلی کوچکی» که طرح می‌خواهد و نظام می‌خواهد، منطق علمی و روش تعلیمی می‌خواهد، و برای یادگیری اساسی و اصولی زبان لازم است، از جمله یک «فرهنگ کاربردی زبان فارسی»، با مثال‌های ساده و طبیعی روزمرّه هم، «خدمت خیلی بزرگی» است، هرچند که آدم را «علاّمه» و مشهور عالم نکند.

بله، آخرش هم آن دانش آموز دبیرستانی خودش حسّ کرد و حدس زد که کلمۀ «سزاوار» در جملۀ «سزاوار نیست که نمایندۀ مردم به مردم دروغ بگوید»، معنیش باید «درست»، «حقّ»، «روا»، و «جایز» باشد. که البتّه هست!

زبانتان همواره دارا و دانا و توانا باد!

_______________________________________________

زیرنویس‌ها:

۱- «فرهنگ کاربردی کلمه‌های فارسی» یا «فرهنگ کاربردی زبان فارسی»، یا هر اسم بهتری که هرکس پیشنهاد بکند، لغتنامه‌ای است که در آن بعد از تعریف کردن هر یک از معنی‌های یک لغت، برای کاربرد لغت در آن معنی معیّن، یک یا چند جملۀ سادۀ طبیعی روزمرّه داده می‌شود. در انگلیسی به این نوع لعتنامه می‌گویند «یوسیج دیکشنری» (Usage Dictionary). تنها لغتنامه‌ای که به تازگی وارد بازار کتاب شده است وبه تقلید از بعضی از لغتنامه‌های جهانی، مثل «وبستر» (Webster)، در تعریف لغت‌ها از نویسندگان و شاعران قدیم و جدید جمله‌هایی در کاربرد لغت‌ها دارد، «فرهنگ بزرگ سخن» به سرپرستی دکتر حسن انوری است که با نیت ارائۀ «فرهنگ کاربردی» و با آوردن جمله‌های ساده از زبان گفتاری روزمرّه تنظیم و تألیف نشده است. به عبارت دیگر هنوز در زبان فارسی «فرهنگ کاربردی کلمه‌های فارسی»، به صورت کتابی مکمّل «دستور زبان فارسی» نداریم، فرهنگی مثل «Chambers Concise Usage Dictionary, for Learners of English».(لغتنامۀ مختصر کاربردی چمبرز برای آموزندگان زبان انگلیسی).

۲- «فرهنک فارسی معین» تألیف دکتر محمّد معین، استاد دانشگاه تهران، که در ابتدا در شش جلد، به وسیلۀ «مؤسسّۀ انتشارات امیر کبیر» منتشر شد و اخیرآ در دو جلد به وسیلۀ «انتشارات اَدِنا» منتشر شده است.

۳- «جدیر»: به خرمت دانش انسانی قسم می‌خورم که استفادۀ منوچهری دامغانی از کلمۀ هرگز فارسی نشدۀ جدیر به معنی «سزاوار» در بیت « مقدار مرد و مرتبت مرد و جاه مرد / باشد چنانکه در خور او باشد و جدیر»، و استفادۀ سنایی غزنوی از «جدیر» به معنی «سزاوار» در بیت «پیر را گفتم از سر تحقیق / ای تو را ملک دین حقیق و جدیر»، به هیچ‌وجه برای کلمۀ «جدیر» در زبان فارسی امروز شناسنامۀ موجودیت صادر نمی‌کند.

۴- سزاوار فارسی بود، شد «جدیر» عربی که هم سزاوار است، هم «هرجایی که دور آن دیوار بنا کرده باشند!» و همین «جدیر» که «سزاوار» بود، شد «خلیق»، که هم «سزاوار» است، هم «خوش خُلق»، هم «تمام خلقت». من به نیابت از کنجکاوی آن دانش آموز دبیرستانی در چندین لغتنامۀ عربی به عربی و عربی به انگلیسی در خیمه گاه معنی‌های «خلیق» سراغ معنی «تمام خلقت» را گرفتم. گفتند: «عوضی آمده‌ای! خلیق به معنی لایق، شایسته، و مناسب هست، امّا آنی که تو سراغش را می‌گیری "خلیقة" است، که "ما خَلَقَهُ الله" است، یعنی "همۀ آنچه خدا خلق کرده است"، یعنی "مخلوق" (creature)، "خلقت» (creation) و "کائنات" (universe)!» به عبارت دیگر اوّلین شرط «تحقیق» شکّ داشتن «محقّق» در صحّت دانسته‌ها، مخصوصاً محفوظات خود اوست.

۵- «گیج و گول»: این دو صفت به هم چسبیده را «خِنگ» معنی کرده‌اند. حالا اگر می‌خواهید معنی «گول» را خوب بفهمید، تعریف آن را که از لغتنامۀ دهخدا در اینجا نقل می‌شود، بخوانید: «گول: (صفت) أبله . نادان . (برهان قاطع) (سراج اللغات )(فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ سروری ). احمق . (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ شعوری ). آنکه او را زود فریب توان داد. کودن .کانا. پَپِه . پَخمه . چُلمَن . خُل . چِل . آب دندان . (یادداشت مؤلف ). اَبِک . اَخرَق . اَخلَف . اَدعَب . اَرعَب . اَرعَل . اَعشَر. اَعفَت . اَلفَت . اَنوَک . اَورَه . بائک . تِلِقّاعَة. جَخ ّ. جِنعاظ. جِنعَظ. جَلَنفَع. حائن . خالِف . خالِفَة. خَباجاء. خَبِج . خَرِق . خَطِل . خَلِط. خَولَع. خُنفُع. خَوقاء. دائق . داحِق . داعِکَه . دانِق . دُرَینَة. دُعبوب . دُعبوس . دَعثَر. رِجرِجَة. رَدیغ. رَطی . رَفِل . رَقیع. رَهدَل . رُهدُل .رِهدِل . زَبون . ضاجِع. ضَبیس . ضَبَغطی . ضَبَغطَری . ضَعیف . طُرقَة. طُغامَة. طِمُل . طَنَخَة. عَباماء. عَتاهَة. عَثول . عَجاج . عَدیم . عَفِک . عَفکَل . عَفَلَّط. عفلیط. عَنکَد. غَبین . غَبی . (منتهی الارب ). غافِل (نصاب الصبیان ). (منتهی الارب). غِر. غِرَّة. غَریر. غُمُر. غُمر. غَنثَر. غُنثُر. کَنتَح . کَنثَح . لِباج . لُطَخَه . لَغب . لَغوب . لَفیک . لُقّاعَة. لَطّیخ . مَأج . مارِغ . مُضّاغَة. مَضجوع . مَطّاخ . مُغَمَّر. مَفَج . مَنطَبَة. مِرّیخ . نُغبُق . نُغنُع. وَجب . وَغبَة. (منتهی الارب ). وَغد. (المنجد). وَغم . (منتهی الارب ). وَقب . یَهفوف . هُبَکَة. هِبَنَّق . هِبَنَّک . هُجاءَة. هِجرَع . هِجع. هِجعَة. هِرج . هَرِش . هِرز. هِطل . هُکعَة. اَهفاء. هِلبَوث . (منتهی الارب )

۶- کسایی مروزی، اهل مرو، یکهزار و اندی سال پیش، با یک رباعی از یکی از خطاهای جوانی ابراز پشیمانی کرده است، از این قرار: «جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم / بخواهم سوختن دانم که هم اینجا بپرهودم / به مِدحت کردن مخلوق ، روح ِ خویش بشخودم / نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم!» باز به نیابت از کنجکاوی دانش آموز دبیرستانی، تعریف‌های «بشخودن» و «پرهودن» را از «لغتنامۀ دهخدا» در می‌آورم و پیش چشم می‌‎گذارم:

«بشخودن»: «بشخودن [ ب ِ دَ ] (مصدر ) بشخاییدن .خراشیدن باشد... خراشیدن بناخن و جز آن... و رجوع به شخودن و بشخاییدن شود. (رجوع شد): «بشخودن، به معنی خراشیدن با ناخن و غیر آن... مرادف شخودن به معنی خراشیدن. و بای زائد از کثرت استعمال گویا جزو کلمه شده.» (و رجوع شد): «شخودن، مجروح کردن به دندان، به ناخن کندن، شخولیدن، ریش کردن به ناخن، خراشیدن، ریش نمودن به ناخن و خراشیدن پوست روی، شخائیدن، شخالیدن، ریش کردن و خلیدن، کندن چنانکه با ناخن، خراشیدن چنانک با ناخن و دندان یا آلتی تیز، جا انداختن و اثر گذاردن چنانک جریان اشک به روی صورت و غیره...»

۷- کاربرد «جزا» ی عربی به معنای «سزا» ی فارسی، قابل تأمّل است. چه قدر این دو کلمۀ همسان در معنی و متفاوت در زبان، مثل دوقلوهای یکسان، شبیه همدیگرند، چنانکه مردم کوچه و بازار آنها را تقریباً هممعنی می‌گیرند. دو عبارت «سزایش را خواهد دید» و «جزایش را خواهد دید» را به گوگل فارسی می‌دهیم و این نتیجه‌ها را می‌گیریم: ۱- «هم در دنیا سزایش را خواهد دید و هم در آخرت»؛ «سیاست ترکیه در مقابل کردها احمقانه است و عاقبت هم سزایش را خواهد دید»؛ «اگر نافرمانی کند سزایش را خواهد دید»؛ «هر که چنین کاری انجام دهد سزایش را خواهد دید». ۲- «هر کس هم به اندازۀ ذره ای کار بد انجام داده باشد، جزایش را خواهد دید»؛ «کاری پیش رو ندارم جز آنکه به خدا واگذارش کنم تا بداند که به زودی جزایش را خواهد دید»؛ «حتما درآن دنیا جزایش را خواهد دید»؛ «هر که ظلم کند، سزا و جزایش را خواهد دید»؛ «آمریکا با این کارهایش دنیا را مسخره کرده است، شب دراز است جزایش را خواهد دید».