هنر و فرهنگ هفته، چهار دقیقه تا نامه از قرچک و مرگ پیانیست

هفته آخر مرداد تهران، همچنان روزنامه‌های سیاسی کم مشتری و در حسرت خواننده بودند، و مجلات فرهنگی رونقی داشتند. فیلم‌های شنگول و خوش آب و رنگ خوب می‌فروختند، و فیلم‌های منقدپسند، کم مشتری، گرفتار سانسور و مجوز و اکران. دکان طنزپردازان بی‌مشتری نبود. همچنان مدیران حکومت - و در این هفته: روسای سابق قوه قضایی - درس‌های تلخ و شیرین به جامعه آموختند. نمایشخانه‌ها، با همه گرانی نرخ بلیت، عده بیشتری را به تفکر واداشتند. کتاب‌های جدی کم مشتری بود و به فراوانی منتشر شد.

فاصله اکران فیلم در هالیوود تا تماشای آن -با همه قطع و فصل اینترنت- در روستاهای دور کشور، همان یک ساعت پیشین بود، چنان که فاصله انتشار ترجمه‌های زرد و قرمز و فیروزه‌ای، از کتاب‌های مهم و خواندنی، از هشت ساعت تجاوز نکرد. بازار قاجاق تولیدات هنری و فرنگی گرم ماند.

حق نشر عکس womenstudies
Image caption نویسنده نامه‌ای از قرچک

نام مستعار جهنم

هیچ عجب نیست که یک زندانی از زندان نامه‌ای ویران کننده بنویسد، یا بعد از زندان، چو قلم بردارد، پیدا شود که زندان از وی نویسنده‌ای ساخته است. چه رسد به جامعه شناس جوانی که زندان را به جرم دلسوزی و همصدایی با جامعه‌اش می کشد. و چنین است حکایت عاطفه رنگریز دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی، از بازداشتی‌های روز جهانی کارگر (یازدهم اردیبهشت). او نامه‌ای نوشته از زندان قرچک. همان جا که در ماه‌های اخیر زندانیان سیاسی، در نامه‌هایی به توصیف شرایط ناگوار آن برخاسته و از وهنی که در این زندان بر انسان می‌رود، نوشته‌اند.

به نوشته عاطفه رنگریز"حال که دارم می‌نویسم بر تخت طبقه سومی نشسته‌ام که پاهایم رنده رنده شد از بس که بالا رفته‌ام از نردبانی که ارتفاع حقیری دارد. تختی که به رفیقم می‌گویم بیا برویم توی قبرهایمان، تختی که زیر پایمان یک باکس و یک ساک است. و ما از بس که جا برای نشستن نداریم در کابینمان، خودمان را به اینجا می‌کشانیم. در اینجا ده بند است و هر بند به تقریب صدوبیست تا صدوپنجاه نفر جمعیت دارد. به جز بند مادران یا بندی که سرنوشت کودکانش از همان ابتدا پیداست. کودکانی که نه شب را می‌بینند، و نه پدر را، و نه بیرون را، و نه پارک ملی را و نه چیزهای ملی شده دیگر را! و اما می‌بینند درهای بسته و قفل‌های بسیار را. آیا کودکان اینجا خواب ستاره‌ی قرمز می‌بینند؟"

در ادامه نامه‌ خانم رنگریز آمده: "در بندِ پنج، یازده کابین است و در هر کابین چهار تخت سه‌طبقه‌ای که دوازده نفر در آن سوار قطار مرگ شده‌اند و در مسیر برزخی به انتظار یک ابلاغیه، اعزام و یا انتقال هستند تا شاید دمی پیاده شوند و درها برویشان گشوده شود. من سوار بر یکی از این واگن‌ها (کابین‌های قطار ایستاده‌ی مرگ و تعلیقی) پیش به سوی ناکجاآباد تلاش دارم که بنویسم اما بعید می‌دانم که واژه‌هایم بتوانند مسافران اینجا را دیدنی کنند."

این شرح درد از قرچک که نام مستعارش جهنم است، به این جا می‌رسد: "آیا می‌توانم بنویسم؟ بعید می‌دانم. مسافران از زیادی درهم می‌لولند و با پرینتشان هل داده‌شده‌اند به این قطار و من در این قطار ایستاده‌ی مرگ، زمان را از یاد برده‌ام. و گویی ساعت یک‌بار نواخت و در بند باز شد و دیگر ایستاد و ایستاد. و ساعت مدام دهن‌کجی می‌کند بر ما! و راستی اینجا ممنوع است دوتا شدن، سه تا شدن، بی‌شمار شدن. فقط می‌توانم بگویم «من راز فصل‌ها را می‌دانم و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم. نجات دهنده در گور خفته است."

به تاریخ ۲۴ مرداد نامه‌ای از زندان قرچک بیرون آمد که آیندگان از آن به عنوان هنر یک جامعه شناس در خدمت جامعه خویش یاد خواهند کرد.

حق نشر عکس Four minutes
Image caption دونمایش چهار دقیقه

دو چهار دقیقه

نمایش چهار دقیقه به نویسندگی نغمه ثمینی، با طراحی و کارگردانی الهام کردا از اوایل مرداد در تئاتر شهرزاد اجرا شد، و شاید برای اولین‌بار، نمایش دیگری هم به دنبال نمایش اول به اجرا درآمد به فاصله دوساعت. دومی، همان چهار دقیقه است، این بار با طراحی و کارگردانی صابر ابر.، که تکمیل‌کننده داستان نمایش اول است.

این از ابتکار در فرم، اما قصه نمایش. کارگردانان گفته: "چهار دقیقه روایت غیاب است ناپدید و محو شدن . همان چهار دقیقه روایت حضور است. بودن و پایدار شدن. زمانِ به وجود آمدن، ماندن و از بین رفتن. و از همه بد تر، در بین ماندن، نه ماندن و نه رفتن، نه ترک کردن و نه ترک شدن. چهار دقیقه‌های تا مرز مردن و نمردن، تا مرز رفتن و نرفتن. باید غرق شد، در همه چیز. چهار دقیقه و همان چهار دقیقه تمام زندگی ست نه بیشتر و نه کمتر."

نمایش اول به کارگردانی الهام کردا، بازیگرانش ستاره پسیانی، حامد رسولی و شقایق دهقان. آهنگسازش محمدرضا جدیدی.

نمایش دوم یعنی "همان چهار دقیقه"، نویسنده‌اش همچنان نغمه ثمینی است، طراح و کارگردانش: صابر ابر، تهیه‌کننده است و بازیگرانش ‎پانته‌آ پناهی‌ها، الهام کردا، خسرو پسیانی و حامد رسولی.

زهره مقدم، منقد بعد از نمایش در دیوار تیوال نوشت: "چهار دقیقه ضمنی که از آن بیخبریم و پیر شدنمان در همان زمان اتفاق می‌فتد. نمی‌فهمیم کی و کجا پیر شدیم و بچگی‌ها را گم کردیم. چهار دقیقه که در هیچ کجا ثبت نمی‌شود و ازش نام برده نمی‌شود. وقتی می‌گویی الان، یعنی کی؟ وقتی می‌گویی الان وقت رفتنه، الان کجاست؟"

به نظر این منقد: دیدگاه نویسنده نمایش در به چالش کشیدن بخش‌های پنهانی زندگی بخصوص در روابط جالبه و در بخش اول، داستان خوبی را شروع می‌کند.

حق نشر عکس Sh. alimohmaddi
Image caption فاتح مردوخی پیانیست

مرگ پیانیست

عکس، مردی را نشان می دهد که در گوشه‌ای از شهری دارد کفش واکنس می‌زند. عادی است. شرافت کار، مانع از آن است که آدمی به شفقت یا اندوه در آن بنگرد تا وقتی خبری می‌رسد.

خبر هم به ظاهر عجیب نیست، خبر از مرگ است، که قطعی‌ترین واقعه زندگی‌هاست. اما وقتی عجیب می‌شود که بدانی که مرگ این بار در روستایی نزدیک کامیاران یک هنرمند را برده است که کردها وی را خوب می‌شناسند. فاتح مردوخی پیانیست و آهنگساز سنندجی، همین هفته در سن ۶۳ سالگی درگذشت. او همان است که در عکس دیده می‌شود که کفشی تعمیر می‌کند.

فاتح مردوخی مهجور و دورافتاده و تنها بود در سال‌های آخر عمر. هفته پیش هفته نامه سیروان، خبر از بیماری و بستری شدن او در بیمارستان توحید داد، اما مهجور بودن کسی که در سال‌های دور آشنای مردم سنندج و اطراف بود، نگذاشت تا خبر سیروان هم تکانی به هنردوستان بدهد. تا دوشنبه که خبر قطعی رسید، هنری مرد سنندجی درگذشت و آشکار گشت که این هنرمند محجوب سال‌ها بوده که با بی‌رونقی هنر، زندگی ساده‌ای را در پیش گرفته بود تا با عزت نفس عمر بگذراند.

حالا خبر رسیده که مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی کردستان پیامی فرستاده در تسلیت درگذشت فاتح مردوجی، هنرمند معروف. پرسیده‌ایم آیا سهم وی همین اندازه بود.

او سرانجام در روستای گلیان از توابع شاهینی کامیاران تشییع و به خاک سپرده شد.

حق نشر عکس Amin Gholami
Image caption دکور گراندهتل تهران

غبار روی شهرک سینمایی علی حاتمی

گفتگو وقتی آغاز شد که حبیب باوی ساجد در صفحه خود با عنوان غبار ناکارآمدی روی شهرک سینمایی علی حاتمی نوشت: "پس از سال‌ها، امروز برای نخستین بار متأسفانه به شهرک سینمایی علی حاتمی (غزالی) رفتم (می‌گویم متأسفانه، برای این که تصور نمی‌کردم تصورات ذهنی‌ام از لوکیشن مجموعه «هزار دستان» این گونه غلط از آب دربیاید)."

نویسنده سپس از مراکش و کافه ریک کازابلانکا دیدن کرده که بازدید کننده خود را جلوی دوربین مایکل کورتیز وروبه روی همفری بوگارد واینگریدبرگمن می‌بیند.

فکر تاسیس یک شهر دکوری زمانی به سر علی حاتمی افتاد که سال ۱۳۵۵ در کار ساختن سریالی با نام خانه ابریشم برای تلویزیون ملی ایران بود. او برای عملی کردن این آرزو پیشنهادی داد و پس از موافقت رییس رادیوتلویزیون به ایتالیا رفت و با بازدید از چین چیناتی طرح خود را بزرگ‌تر کرد و لزوم ساختن شهرکی سینمایی را در پیش نهاد.

طرحی که انقلاب سال ۵۷ می‌توانست آن را به صدها طرح دیگر شبیه کند که منتفی شد و در غبار زمان گم. اما همزمان با تغییر سناریو سریال هزاردستان و افزودن چند بخش بر آن، شهرک را هم ادامه داد و در این کار ولی الله خاکدان طراح و سازنده زبردست دکور ده‌ها فیلم سینمایی هم همقدم شد. یک دکوراتور مشهور ایتالیایی را هم به خدمت گرفت و سرانجام ۱۰ هکتارزمین برای ساخت و بازسازی تهران قدیم در بزرگراه تهران کرج در نظر گرفته شد، احداث شهرک در اسفند سال ۱۳۵۸ آغاز شد. از مکان‌های سریال هزار دستان به میدان توپخانه، ساختمان شهرداری، ساختمان عدلیه، خیابان لاله‌زار، خیابان اکباتان، جواهر فروشی قازاریان، گراند هتل، ساختمان شاه‌آباد و کافه پارس تهران قدیم می‌توان اشاره کرد. نماهایی از خیابان اکباتان، لاله زار، و تهران قدیم بین سال ۱۳۱۵ تا ۱۳۲۰، نیز.

از آن زمان ده‌ها سریال و فیلم سینمایی در این شهر سینمایی ساخته شد. زمانی قصد بر آن بود که این مجموعه تبدیل به یک موزه و محل بازدید شهرگردان شود. اما به مرور ایام، شهرک سینمایی که همچنان چشمان زنده یاد علی حاتمی تا دم مرگ نگران آن بود، محیط مغموم و رها شده‌ای است. همچون صدها مجموعه و مکان هنری و فرهنگی، بهترین استفاده از آن نمی‌شود.

با این همه شهرک سینمایی غزالی از اماکنی است که نامش در زمره نقاط دیدنی تهران ثبت شده و تا سال پیش بازدید از آن برای علاقه‌مندان با بلیت چهل هزارتومانی ممکن بود.

حق نشر عکس Jahan ketab
Image caption جهان کتاب

نامه‌نگاری قدیمی‌ها

نسل نویسندگان پیشین اگر نامه نمی‌نوشتند، نویسنده به حساب نمی‌آمدند. و هر نام بزرگ در ادبیات سراغ داریم نامه نوشت‌هایی دارد که حتی وقتی بعد ده‌ها سال یافته و منتشر شده‌اند، باز انگار نویسنده زنده و حاضرست، نام وی را دوباره در خاطرها زنده کرده است.

اصلا اگر نامه نوشتن نبود تاریخ ادبیات به قول صادق هدایت یک پایش می‌لنگید. در روزگار امروز کم کم دارد اصل اصیل نامه نگاری به کلی منقرض می‌شود. همه ایمیل می‌کنند و یا ترجیح می‌دهند پیام بگذارند. همان طور که به جای روزنامه هم خبرها را از تلویزیون دنبال می‌کنند و اگر خیلی حریص باشند در شبکه‌های اجتماعی دنبال حقیقت می‌گردند.

از هزاران نامه‌ای که جمال‌زاده از کنار دریاچه لمان به ایران می‌فرستاد، برای هر کس که به او نامه می‌نوشت یا کتابش را می‌دید، خود هر کدام دفتر حکمتی است. حتی صادق هدایت کم حوصله، برخی نامه‌هایش کاملا نشان می‌دهد که چرا چنین گوشه‌گیر و پژمرده بود و رفت. از خارجی‌ها هم از نامه‌های جیمز جویس و ارنست همینگوی بگذریم، از نامه‌های ژان پل سارتر نمی‌توان گذشت. در سال‌های اخیر انتشار کتاب نامه‌ای به سیمین که ابراهیم گلستان در ۱۶۰ صفحه برای سیمین دانشور نوشت، به اعتقاد ناقدان، به هزار ماجرا تنه می‌زند، به هزار نکته اشاره دارد که گاه در چند کتاب باید گشت تا یافت.

این مقدمه برای یاد کردن از آخرین نامه پرویز دوایی نویسنده نام آشنا بود. نامه‌ای که هر ماه برای مجله جهان کتاب می‌نویسد. این نامه‌ها، جز اشاراتی به امروز، هموار فلاش بک‌هایی دارد که به یک جا سرک می‌کشد و آن هم روزگار کودکی و نوجوانی نویسنده است و روزهایی که آب در جوی زلال بود و باغ‌های ییلاقی حکایتی داشت و چشمه‌ها صفایی.

آن چه به نامه‌های پرویز دوایی اهمیت می‌بخشد این است که وی بیشتر از چهل سال پیش از ایران رفت و تا امروز بازنگشته و در همان پراگ کوچک اما زیبا و محزون مانده است.

یک نمونه. بخشی از آخرین نامه پرویز دوایی است برای هفته نامه جهان کتاب. شماره مرداد ماه (شماره ۶۳).

"از سرصبح برف میآمد، برف گیرایی که رفتار غریبی داشت، جوری که انگار عجله‌ای برای فرونشستن ندارد. پوش‌های درشتی که در هوا پراکنده بودند در هم می‌ لولیدنــد و گاهی اصلا میل به بالا رفتن پیدا نمی‌کردند، مثل یک مشت پروانه سفید که سر به دنبال هم گذاشته باشند. صبح که آمدیم پشت میز آشپزخانه نشستیم، بر زمینه پرده سفید برف در آنســوی پنجره، در ســر ما هنوز تصویر بارز یک هندوانه بود، هندوانه بســیار سرخ رسیده‌ای که از وسط قاچ کرده باشند. مدتی طول کشــید تا به یادمان بیاید که این تصویر را از خواب شــب پیش هنوز در ذهن داریم:

یک کوچه پس‌کوچه روستایی بود با دیوارهای کوتاه کاهگلی و ســر راه یک در کهنه دولنگه بود، یک لنگه‌اش باز، و ما رفتیم تو، بنده تنها بودم یا کســی همراهم بود یادم نیســت، ولی آنسوی در یک باغ و باغچه‌ای بود با حوضی وسطش و دار و درخت اطراف و کنار حوض تختی بود و روی تخت بر فرش یا گلیمی، وسط یک سینی یا مجمعه گرد، هندوانه ســرخ قاچ شده مثل خورشیدی میدرخشــید... این تصویر را هم، الان، ســر سیاه زمســتان و بر این زمینه آنقدر دور از گذشته‌های ما، شکی ندارم که «خسرو» به ذهن ما انداخته بود، که یادش را، از پس رفتنش، مدام، آگاه و ناآگاه، در سر داریم و حالا انگار که صدای اوست که از انتهــای زمان به ما می‌گوید تو که برای خواندن فاتحه‌ای نمیتوانی بر سر مزار من بر تپه آن گورستان بیایی... با تصویر آن کوچه باغها و باغچه‌ای و حوضی در وســط و هندوان‌های بر آن تخت از مــن یاد کن... میگویم چشم خسرو جان، تا وقتیکه وجود دارم هیچ چیزی نمیتواند این یادها را از ذهن من پاک کند…"