سلطان پنی‌سیلین: هفتاد سالگی 'مرد سوم'

حق نشر عکس Getty Images
Image caption "مرد سوم" فیلمی دربارۀ ظهور دنیایی تازه بعد از جنگ است که در آن اصول دنیای کهن فروپاشیده و زور، قدرت و نفوذ (و نه هوش، حساسیت و منطق) پارامترهای دوام آوردن هستند

در آغاز قرن بیستم، منتقدان بریتانیایی در یک رأی‌گیری "مرد سوم" را به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای بریتانیا برگزیدند، آن‌هم درست کمی بعد از آن که منتقدان آمریکایی‌ها همان فیلم را به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای آمریکا انتخاب کردند. هفتاد سال بعد، آیا "مرد سوم" هم‌چنان یک شاهکار قلمداد می‌شود و این که بالاخره متعلق به چه کشوری است؟

وقتی "مرد سوم" برای اولین بار بعد از انقلاب در تلویزیون ایران به نمایش درآمد، ایراد عمده‌ای که منتقد مهمان برنامه، خسرو سینایی فیلم‌ساز، به فیلم وارد دانست صحنه‌ای بود که در آن چرخ و فلکی در وین خاکستری بعد از جنگ فقط برای دو شخصیت مرد اصلی فیلم می‌چرخد، صحنه‌ای که از دیدگاهی "واقع‌گرا" برای سینایی قابل قبول نبود.

"مرد سوم" فیلمی دربارۀ ظهور دنیایی تازه بعد از جنگ است که در آن اصول دنیای کهن فروپاشیده و زور، قدرت و نفوذ (و نه هوش، حساسیت و منطق) پارامترهای دوام آوردن هستند. در چنین دنیایی آیا یک چرخ و فلک می‌تواند فقط برای دو مرد به چرخش درآید؟

بعد از جنگ دوم، الکساندر کوردا، مهاجر یهودی مجارتبار و تهیه‌کننده‌ای مهم در سینمای بریتانیا، ایده‌ای داشت برای ساخت یک کمدی در وین دربارۀ مرزهای نامریی. شهرهایی مثل وین که بعد از جنگ جهانی دوم به اشغال متفقین درآمدند، شهرهایی بودند که در آن‌ها حصار و مرز فیزیکی وجود نداشت، اما هر منطقه به تناسب نیروی نظامی کنترل کننده‌اش، قانون، مسئول و زبان خودش را داشت.

حق نشر عکس Getty Images
Image caption مشهورترین سکانس فیلم که در مجرای فاضلاب وین می‌گذرد یکی از چند صحنه‌ای بود که بعداً در لندن و استودیوهای شپرتُن فیلم‌برداری شد. اورسن ولز، حتی با این که نقش‌اش ایجاب می‌کرد، در خیلی از این صحنه‌ها نبود و باید به جایش بدل می‌گذاشتند. در همان صحنۀ فاضلاب، بعد از یأس از پیدا کردن ردی از ولزِ گریزپا، این دست‌های خود کارول رید هستند که به جای شخصیت هری لایم در آخرین لحظه‌های زندگی‌اش به مجرای فاضلاب چنگ می‌اندازند

به مرور، ایدۀ کمدی به یک درام تبدیل شد و کوردا نوشتن آن را به یکی از برجسته‌ترین نویسنده‌های ادبیات قرن بیستم، گراهام گرین انگلیسی سپرد. گرین به وین سفر کرد، یادداشت برداشت، در کافه‌های شهر جنگ‌زده پرسه شد و خود را با دنیای تاریک شهری که سابقاً به سرزندگی شهرت داشت آشنا کرد. شهر والس، موسیقی و شیرینی‌جات اعلا حالا شهری خموده بود با نگرانی‌هایی در حد قهوۀ سهمیه‌بندی و بازار سیاه جوراب نایلون زنانه.

گرین، داستان هالی مارتینز آمریکایی را نوشت که شغلش نویسندگی است و نانش را از راه نوشتن داستان‌های عامه‌پسند وسترن درمی‌آورد. مارتینز به دعوت هری لایم، دوست قدیمی‌اش که ده سال است ندیده، به وین اشغال شده می‌رود، شهری که جاهای ویران نشده‌اش توسط چهار قدرت پیروز (بریتانیا، آمریکا، فرانسه و شوروی) اداره می‌شود. اما به محض ورود به شهر، مارتینز می‌شنود که هری در یک تصادف اتوموبیل کشته شده. مدت زیادی زمان نمی‌برد که او بفهمد هری نه تنها قدیس نبوده بلکه احتمالاً در کار قاچاق دارو بوده است. می‌گویند داروهای تقلبی‌اش بچه‌ها را کشته و فلج کرده، اما مارتینز می‌خواهد باور کند که این‌ها هیچ ربطی به هری ندارند. بعضی می‌گویند شاید هری اصلاً نمرده باشد. او با آنا اشمیت، زنی که هری را از نزدیک می‌شناخته آشنا می‌شود و به او دل می‌بازد. مارتینز تصمیم می‌گیرد بیش‌تر در وین بماند و در ماجرا کنکاش کند، تصمیمی که شاید بدترین (یا بهترین) تصمیم زندگی‌اش باشد.

کارگردانی فیلم به کارول رید که یکی از مهم‌ترین استعدادهای سینمای بریتانیا بود سپرده شد. او در همان روزها با داستان و فیلمنامه‌ای از گراهام گرین فیلم بسیار موفق "بت سرنگون" را در سینماها داشت، فیلمی که حتی بخش‌های از رویکرد بصری و نگاه بدبینانۀ "مرد سوم" را پیشاپیش در خود دارد.

حق نشر عکس Silver Screen Collection
Image caption "مرد سوم" نه صد‌درصد انگلیسی است و نه واقعاً آمریکایی (منهای دو بازیگر اصلی و سلزنیکِ تهیه‌کننده، بقیه بازیگران و تیم سازنده فیلم اروپایی بودند)، اگرچه آمریکایی‌ها در یک ‌خوش‌بینی شبه‌استعماری این فیلم را در فهرست صد فیلم برتر اینستتوی فیلم آمریکا جا زده‌اند. نباید تعجب کرد، چون "مرد سوم" اساساً فیلمی است دربارۀ خوش‌بینی آمریکایی (که به شکست می‌انجامد) و فقدان رویکردی اخلاقی در گستردن بال‌های نفوذ و قدرت‌شان در بعد جنگ جهانی دوم

فیلم با مشارکت تهیه‌کنندۀ مستقل آمریکایی دیوید سلزنیک در مرحلۀ تدارکات پیش می‌رفت. سلزنیک که فیلم‌های موفقی مثل "بربادرفته" و "ربکا" را در کارنامه‌اش داشت برای تحمیل نظرهایش به کارگردان‌ها شهرت داشت. مثلاً کارول رید برای نقش مارتینز جیمز استوارت را مد نظر داشت اما سلزنیک بر جوزف کاتن که یکی از بازیگران تحت قراردادش بود پافشاری کرد (این یکی به نفع فیلم شد.) از آن طرف او دیوید نیوِن یا کری گرانت و حتی نوئل کوارد را برای نقش هری لایم می‌خواست، اما رید بر حضور اورسن ولز اصرار کرد و کوتاه نیامد.

ولز در ابتدای دهه ۱۹۴۰ با ساخت "همشهری کین" با همان سرعتی که به عنوان مهم‌ترین کارگردان سینمای آمریکا تثبیت شده بود، با همان سرعت هم از چشم هالیوود افتاده بود و در تبعیدی خلاق در اروپا به سر می‌برد. در روزهایی که آخرین فیلم آمریکایی‌اش، "مکبث" (۱۹۴۸)، با نقدهای منفی و مغرضانه در آمریکا روی پرده بود، او در اروپا در جستجوی پول بود برای تمام کردن فیلم تازه‌اش "اتللو". در این احوال پیشنهاد صدهزار دلار برای حضوری ده دقیقه‌ای در "مرد سوم" به یک معجزه می‌مانست.

بیشتر بخوانید:

با جوزف کاتن در نقش هالی مارتینز، اورسن ولز در نقش هری لایم و آلیدا والی در نقش آنا (به اضافۀ تِرُوِر هاوارد در نقش کلیدی سرگرد کالووی) فیلمبرداری فیلم با مدیریت رابرت کراسکر (که برایش اسکاری خواهد گرفت) در وین آغاز شد. فیلمبرداری به شکل شبانه‌روزی ادامه پیدا کرد تا جایی که گاهی سه تیم مختلف سه بخش فیلم را هم‌زمان می‌گرفتند. کارول رید خودش را با آمفتاین سرپا و بیدار نگاه می‌داشت. رابطۀ دارو و دنیای بعد از جنگ حالا خیلی بیشتر از یک استعاره بود.

مشهورترین سکانس فیلم که در مجرای فاضلاب وین می‌گذرد یکی از چند صحنه‌ای بود که بعداً در لندن و استودیوهای شپرتُن فیلم‌برداری شد. اورسن ولز، حتی با این که نقشش ایجاب می‌کرد، در خیلی از این صحنه‌ها نبود و باید به جایش بدل می‌گذاشتند. در همان صحنۀ فاضلاب، بعد از یأس از پیدا کردن ردی از ولز گریزپا، این دست‌های خود کارول رید هستند که به جای شخصیت هری لایم در آخرین لحظه‌های زندگی‌اش به مجرای فاضلاب چنگ می‌اندازند.

حالا این دنیای دیوانه به یک موسیقی نیاز داشت. کارول رید یک‌دفعه به یاد مهمانی‌ای که روز اول ورودشان به وین برای خوش‌آمدگویی ترتیب داده بودند افتاد و یاد مردی به نام آنتون کاراس که در آن مهمانی سیتر می‌زد (سازی شبیه سنتور که با انگشت نواخته می‌شود). وقتی به سراغ کاراس رفت تا اولین موسیقی فیلم ضبط شده فقط با یک ساز و آن‌‌هم ساز سیتر را سفارش بدهد، تصورش را نمی‌کرد که این مشهورترین بخش "مرد سوم" خواهد شد.

فیلم در دوم سپتامبر ۱۹۴۹ در بریتانیا به نمایش درآمد و در دوم فوریه ۱۹۵۰ در آمریکا. برای نمایش در آمریکا به جای گفتار متن اول فیلم که با صدای کارول رید زمینه داستان را می‌چیند، متنی کمی متفاوت نوشتند که بیشتر از دیگری توضیح واضحات می‌داد، بُرندگی متن اصل را نداشت و از دید هالی ماتینز روایت می‌شد.

واکنش منقدان به فیلم مثبت بود. تقریباً از همان ابتدا همه می‌دانستند یک شاهکار متولد شده است. برای همین هر کسی به سهم خود سعی کرد این موفقیت را ادامه دهد: جوزف کاتن و آلیدا والی یک سال بعد در فیلم "آهسته گام‌ بردار، غریبه" هم‌بازی شدند؛ اورسن ولز در سال‌های ۱۹۵۱ و ۱۹۵۲ برنامه‌ای رادیویی درست کرد به نام "ماجراهای هری لایم" که زندگی این مخلوق گراهام گرین را تا پیش از رسیدن مارتینز به وین دنبال می‌کرد؛ حتی کارول فضای "مرد سوم" را، این بار در برلین بعد از جنگ، با ساخت "مردی در میان" (۱۹۵۳) دنبال کرد.

حق نشر عکس Getty Images
Image caption تم قدرت، بالا رفتن و از آن بالا ویرانه‌ها را با پوزخند دید زدن است که به سکانس معنا می‌دهد. آدم‌هایی مثل لایم هنوز مشغول سواری گرفتن اختصاصی بر بام شهرهای فلج شده از نیاز و نابرابری‌اند. دیروز هری لایم در وین بود، امروز شاید در تهران باشد

"مرد سوم" نه صد‌درصد انگلیسی است و نه واقعاً آمریکایی (منهای دو بازیگر اصلی و سلزنیکِ تهیه‌کننده، بقیه بازیگران و تیم سازنده فیلم اروپایی بودند)، اگرچه آمریکایی‌ها در یک ‌خوش‌بینی شبه‌استعماری این فیلم را در فهرست صد فیلم برتر اینستتوی فیلم آمریکا جا زده‌اند. نباید تعجب کرد، چون "مرد سوم" اساساً فیلمی است دربارۀ خوش‌بینی آمریکایی (که به شکست می‌انجامد) و فقدان رویکردی اخلاقی در گستردن بال‌های نفوذ و قدرت‌شان در بعد جنگ جهانی دوم.

اما فرصت‌طلبیِ بی‌اخلاق آدم‌های خوش‌مشربی مثل هری لایم مسأله‌ای ورای وین بعد از جنگ یا آمریکا و آمریکایی‌هاست. "مرد سوم" دربارۀ نوعی ترسناک از خودستایی و منفعت‌طلبی است که بعد از جنگ ظهور کرد و دیر یا زود به بقیه جاهای دنیا رسید. جنگ تمام شد، صلح آمده، اما احتمال این که بچه‌های زنده مانده از جنگ از فقدان دسترسی به داروی سالم بمیرند بیشتر از خطر مرگ بر اثر بمباران است.

"مرد سوم" گزنده است بدون این که ناامیدکننده باشد، شاید به این خاطر که قهرمانش یک بازنده تمام عیار است که هم دوستش را از دست می‌دهد و هم عشقش را. و مهم‌تر این که مارتینز خوش‌سیرت در مقابل جذابیت لایم اهریمنی آدمی ملال‌آور بیش نیست. لایم برایش توضیح می‌دهد که چطور وجود اغتشاش به بقایش کمک می‌کند، و با تمسخر یادآوری می‌کند که چطور قرن‌ها مرگ و شکنجه در ایتالیای قرون وسطی به تولد داوینچی و رنسانس انجامید و قرن‌ها برابری و برادری در سوییس فقط به تولد ساعت کوکو کمک کرد.

لایم، هری مخلوق آفریدۀ دنیایی مغشوش و نیازمند و طماع است. از این نظر "مرد سوم"، که پر از چیزهایی بی‌نهایت واقعی است، هرگز قصد نداشته یک مستند باشد. وقتی لایم و مارتینز سوار چرخ و فلک بی‌مشتری می‌شوند، این تم قدرت، بالا رفتن و از آن بالا ویرانه‌ها را با پوزخند دید زدن است که به سکانس معنا می‌دهد. آدم‌هایی مثل لایم هنوز مشغول سواری گرفتن اختصاصی بر بام شهرهای فلج شده از نیاز و نابرابری‌اند. دیروز هری لایم در وین بود، امروز شاید در تهران باشد.

موضوعات مرتبط