نسل ما و محمود استادمحمد؛ 'میعاد در لجن'

حق نشر عکس ISNA

محمود استاد محمد با شهر قصه بیژن مفید بود که در معرکه تئاتر شناخته شد- با نقش خر خراط شهر قصه، و با تئاتر آسید کاظم بود که از زیر سایه مفید بیرون آمد و نامی شد در تئاتر دهه پنجاه ایران.

همسایه ما بود. اولین بار که دیدمش برای غائله ای بود که جلوی درمنزلش برپا شده بود. بازیگرانی آمده بودند تا از طریق او که کارگردان تئاترشان (بنگاه تئاترآل) بود پیگیر دستمزد معوقه خود باشند که مشکل همیشگی اهل تئاتر است.

خون گرم بود و خوش صحبت و صدای گیرایی داشت که مخاطب را مجذوب و مفتون خود می کرد.

در خانه اش به روی همه باز بود. خانه ای کوچک در سه راه زندان قصر که وقتی داخل می شدی، می فهمیدی اینجا کسی از صبح تا شب سرش در کتاب و نوشتن است . خانه ای دنج با پنجره و اتاقی که به حیاط کوچک پر گلش باز می شد.

از گل فروش سر کوچه و اتوشویی سر خیابان تا کارگردان و بازیگر و روزنامه نویس با همه سنخ آدمی معاشرت می کرد. اما با این همه شلوغی و آدم هایی که دور و برش بودند می گفت تنهایی هرشب به سراغش می آید.

از آن هایی بود که به نوشته آیدین آغداشلو در سوگ فیروز شیروان‌لو: " از نسل کارآمدی برخاسته بود. نسلی که در همه سمت و سویش شور ساختن داشت و به هر قیمتی و گاه به قیمتی گزاف."

آنچه همنشینی با محمود استاد محمد را دلنشین می کرد، حافظه بصری قوی اش از پاتوق ها و کافه های اهل ادب و هنر دهه پنجاه بود. دهه ای که می شد به کافه های خیابان جمهوری سر بزنی و بی هیچ فاصله و حائلی آنان را که دوست داری ببینی.

و این جذابیت برای مایی دوچندان می شد که ازسال های دیگری می آمدیم. سال هایی که همه هنرمندان در اوج تنهایی و کسادی کسب و کارشان به کنج خانه ای خزیده بودند و سر هیچ چهارراه و سه راهی و در هیچ رستوران و مغازه ای (کافه ای که دیگر نمانده بود) آن ها را نمی شد دید و شنید.

نسل فقیری که رسانه های رسمی کشورش بیشتر اهل فرهنگ و ادبش را از قرائت رسمی خود حذف کرده بودند و دل خوش بود به تک عکس هایی از آن ها یا شنیدن صدایشان در محافل خصوصی.

و این بود که بیشتر اوقات، ما جوانان آن روزگار بودیم که ازین گوشه تا آن گوشه خانه اش را پر می کردیم.

استاد محمد وقتی سخن می گفت آنچنان زنده و بصری تعریف می کرد که انگار با یک آپارات شانزده میلیمتری فیلم های کمرنگ شده آن دوران را بر روی دیوار نم زده خانه ای مرور می کنی.

انگار احمد شاملو روبرویت نشسته است و نصرت رحمانی کنارت شعر "میعاد در لجن" را می خواند و آن دورترها منوچهر آتشی سرگرم کار خود است و همان دور و برها هم عباس نعلبندیان و بهرام صادقی گپ می زنند.

از روزگاری می گفت که بیشتر هنرمندان گرایش چپ داشتند و همه جا سخن از مبارزه و ساختن آرمانشهر توده ای با تفنگ و گلوله و خون بود. از ۲۹ فروردین ۵۴ می گفت. روزی که بیژن جزنی و هم‌بندان فدایی و مجاهدش را در تپه های اوین به رگبار بستند و شایعه کردند که در هنگام فرار کشته شدند.

استاد محمد می گفت خبر دهان به دهان در شهر گشت تا به آنها رسید و شاعران کافه نشین با بغضی در گلو شعرهایشان را زیر لب زمزمه کردند و مغازه دارها به اعتراض کرکره ها را پایین کشیدند و همین زمزمه ها و اعتراض ها بود که چند سال بعد فریاد شد و همه شهر را در نوردید.

اما طوفان انقلاب که از راه رسید نتیجه اش آن نشد که آنها می خواستند. چیزی نگذشت که کار بر اهل هنر سخت شد. استاد محمد هم چند سالی به صبر و سکوت و انتظار گذراند و طاقتش که طاق شد سال ۶۴ به فرنگ رفت. تا شبی که در سرمای منفی ۳۰ درجه تورنتو با رضا ژیان، همکار و دوستش در پارکینگ اتومبیلی، ناطور بودند. در میانه شب به یکدیگر نگاه می کنند و می گویند "ما اینجا چه می کنیم؟" و پاسخ این پرسش می شود بازگشت شان به ایران پس از سیزده سال.

با چه شور و شوقی بازگشته بود، روزهای پس از دوم خرداد ۷۶ بود و همه گمان می کردند ورق برگشته و راه ها باز و کارها آسان می شود. اما چند سالی نگذشت که او و دیگران فهمیدند که درها بر همان پاشنه های سابق قرار است بچرخند و همچنان می چرخند.

با این همه رفت و آمدها و گردش خودش و روزگار، آن چه در این سال‌های دربدری و غربت و خانه نشینی تغییر نکرده بود، تعصبش به بچه تهران بودن (بچه دروازه دولاب بود) و جلال آل احمد بود که در حضورش کوچکترین انتقادی به او را بر نمی تافت.

چهار پنج سالی بود که از او بی خبر بودم، فاصله های زمانی و مکانی که زیاد می شوند، آدم‌ها کم کم فراموش می شوند و خاطره ها هم کمرنگ. آدم های این طرف مرز که بی وطن شده اند، درگیر محکم کردن جای پا و ریشه‌ دواندن در دیاری دیگرند، آن طرفی ها هم که در وطن مانده اند، مترصد فرصتی برای لختی نفس کشیدن‌ و گاه زنده ماندن در هیاهوی آمدن این سیاستمدار و رفتن آن دیگری.

تا اینکه از تهران خبر رسید، بیمار است و آخرین عکس‌هایش را دیدم. آن مرد نحیف و کوچکی که در عکس‌ها همچنان می‌خندید، هیچ شبیه آن استادمحمدی نبود که استوار و محکم، روبرویت می ایستاد و دعوتت می کرد به بازخوانی خاطرات یک دوران سپری شده. چنان هیبت خدنگی، حالا دیگر به تلنگری بند بود.

یک ماه پیش بود که زنگ زدم. تلفن روی پیام‌گیر رفت. داشتم پیام می گذاشتم که گوشی را برداشت.به سختی سخن می گفت. گفت برای بیماری سرطانش ماهی ده میلیون تومان باید پول دارو بدهد که اداره تئاتر هزینه اش را تقبل کرده بود. اما دو هفته ای بود که به علت تحریم ها دارو به او نرسیده بود. گفتم تکلیف چیست؟ گفت منتظر مرگ می مانم. یک ماه نشد که خبر آمد مرد.

حق نشر عکس ISNA

مطالب مرتبط