http://www.bbcpersian.com

22:26 گرينويچ - جمعه 24 دسامبر 2004

فربد سروندی

اولين جهانگردان ايرانی

عبدالله وعيسی اميدوار اولين جهانگردان ايرانی که با موتور دور جهان رو در طی ۱۰ سال دور زدند.

درسال ۱۳۳۳ هجری شمسی عيسی و عبدالله اميدوار، دو برادر ماجراجوی ايرانی، با شور و عشق فراوان برای ديدن ناديده های کره خاکی سوار بر موتورسيکلتهای خود شدند و از زادگاه خود تهران گذشتند و سفری را آ غاز کردند که لحظه به لحظه آن برای اين دو برادر سرشار از حادثه و اتفاق بود و وقايع تلخ و شيرينی که در آن سالها در بزرگترين و معتبرترين نشريات جهان در باره سفرهای آنها چاپ می شد شگفتی و تعجب و تحسين خوانندگان آن زمان رو برمی انگيخت.

جنگلهای مخوف و وحشتناک آمازون و آفريقا، صحرای گرم و سوزان ربع الخالی عربستان، سرزمينهای ناشناخته آمريکا ، استراليا ، قطب شمال و جنوب يخ زده و منجمد... را اين دو برادر جهانگرد که روزگاری کوهنورد و صخره نورد بودن با عزمی راسخ و نگاهی به افقهای دور...

درنورديدند. هفت سال اول سفر رو با موتورسيکلت و سه سال آخر نيز با استفاده از اتومبيلی که شرکت سيتروئن به آنها اهداء کرده بود پيمودند . هزاران عکس ، تصوير، فيلم، صنايع دستی کشورهای مختلف و بسياری از تحقيقات و خاطرات و آثارديگر ماحصل سفر اين دو برادر است که آن آثار کم نظير را در ساختمانی در مجموعه فرهنگی-تاريخی سعدآباد بنام موزه برادران اميدوار می توان ديد.

بعد از پايان اين سفر عبدالله برادر کوچکتر به شيلی رفت و در آنجا ازدواج کرد و شرکت فيم سازی در شيلی تاسيس کرد و عيسی برادر بزرگتر در ايران ماند و موزه برادران اميدوار را راه اندازی کرد. فربد سروندی با عبدالله در مورد اين سفرگفتگو می کنه و عبدالله از پنجاه سال قبل می گه...

"من عبدالله اميدوار، يکی از دو برادران جهانگرد ايرانی ام و باعث خوشحالی بنده است که بعد از نيم قرن ياد برادران اميدوار کردين. در حال حاضر من در سانتياگو، در پايتخت شيلی در آمريکای جنوبی زندگی می کنم."

عبدالله اميدوار به همراه برادرش عيسی اولين جهانگردان ايرانی بودن که پنجاه سال پيش با موتور، دنيا رو دور زدن!

"در سال ۱۹۶۳ بعد از اينکه سفرهای ما به دور دنيا پايان يافت به تهران برگشتيم. تصادفاً برادرم عيسی در اونجا ازدواج کرد و برای هميشه مقيم کشور خودش شد. ولی برعکس، من ياد شيلی به سرم زد و مدت تقريباً نيم قرنه که مقيم اين کشورم."

اين دو برادر ماجراجو در اين سفر طولانی پا به خيلی جاها گذاشتن. سرزمينی رو ديدن که مردمش دنبال يه خدا می گشتن! به جزيره آدم خورا رفتن و کم مونده بود خورده بشن و با اسکيمو ها توی يه اطاق يخی شب رو به صبح رسوندن! حالا از عبدالله بشنويم که چرا اصلاً اين سفر رو شروع کردن!

"يادمه وقتی پنج شش ساله بودم از اين بچه هايی بودم که محال بود شب بخوابم مگه روی دامن پدرم. پدرم مثل اکثر ايرونيا، نقال خيلی خوبی بود. فکر می کنم روی گفته ها و داستانای ايشون بود که فکر شورش جهانگردی به کله من رخنه کرد. يادمه وقتی هشت ساله بودم، يه روز پدرم داشت روزنامه کيهان می خوند و توی صفحه اول نوشته شده بود "در تبت دنبال يک خدا می گردند!" من از پدرم پرسيدم ما از موقعی که به دنيا اومديم فقط يه خدا داشتيم! پس چطور اينا دارن دنبال خدا می گردن؟ پدرم گفت پسر، در تمام دنيا يه مذهب نيست و هر کشوری غذا، لباس و فرهنگ مختلفی داره!"

"با شنيدن اين جمله از پدرم توی من هيجان عجيبی به وجود آمد و گفتم اگر دنيا اونقدر ديدنيه، من بايد حتماً از تمام تاريکیای جنگلای مخوف و تمام پنج قاره ديدن کنم! وقتی بيست و يک ساله بودم و برادرم عيسی بيست و سه سال داشت، ايران رو ترک کرديم. ما سفر خودمون رو مثل يه کمپانی عظيم شروع کرديم، يعنی قبل از حرکت در سال ۱۹۵۴ يه برنامه چهار ساله درست کرديم و اون رو اجرا کرديم."

آقای اميدوار استقبال مسئولين اون زمان، وقتی که شما شروع به اين کار کردين چطور بود؟
چون ما اولين جهانگردان ايرانی بوديم، هيچ کسی حرف ما رو باور نمی کرد که دو نفر بتونن همچين برنامه ای اجرا بکنن! خوشبختانه چون داخل باشگاه نيرو و راستی بوديم، رئيس باشگاه ما رو به اوليای اون موقع معرفی کرد و يادمه اونقدر از برنامه ما تجليل کردن که ما درست يه هفته قبل از حرکت، به کاخ سعدآباد رفتيم و شاه می خواست شخصاً برنامه ما رو تحليل و تجزيه کنه و می خواست بدونه که آيا تجهيزات کافی داريم يا نه! اونجا رفتيم و يه نمايشگاه کوچک توی باغ سعدآباد درست کرديم و توی همون باغ چادر زديم و حتی کيسه خوابمون، موتور ها و دستگاه های دوربين فيلم برداری و عکاسی رو نمايش داديم!

هيچ وقت يادم نميره، شاه گفت اگه به کيلومتر شمار موتور زياد نگاه کنين ممکنه خودتون رو به کشتن بدين! پس بهتره که يه دستمال روی اون بکشين که زياد بهش اهميت ندين! شما بايد آهسته بريد تا به هدف خودتون برسين. وقتی بيست و يک ساله بوديم تهران رو ترک کرديم در حالی که هزاران نفر از فاميل و دوستان ما رو به بدرقه می کردن ايران رو ترک کرديم.

عبدالله بيست و يک ساله و عيسی بيست و سه ساله، دو برادر ماجراجو پس از اينکه چهار سال خودشون رو برای اين جهانگردی آماده کردند، در سال ۱۹۵۴ ميلادی از طريق مرز ايران به افغانستان پا گذاشتند.

"از مشهد هزاران نفر ديگه ما رو همراهی کردن تا به سمت افغانستان بريم. در اين زمان حالت عجيبی به من دست داده بود که بيانش امکان نداره! چون اولين باری بود که می خواستم خاک ميهن خودم رو پشت سر بگذارم. ايرانی هايی که ما رو همرايی می کردن گفتن اينجا رو مستقيم برو و می رسی به هرات. چون اون موقع اصلاً جاده ای نبود! قرآن رو روی سر ما نگه داشته بودن و من و عيسی از زير قرآن رد شديم و زمين کشور خودمون رو بوسيديم و راه افتاديم."

"از اونجا به هرات رسيديم و راه رو در پيش گرفتيم و به پاکستان و هندوستان رسيديم. بعد از اون به سريلانکا رسيديم. بعد دوباره به هندوستان برگشتيم. اونجا دنيايی بود که مردم کمتر خارجی ديده بودن. باور کنين مثلاً توی هندوستان اشخاص فقيری بودن که ما موقع غروب به منزل اونا می رسيديم می ديديم که توی يه اتاق، سه خانواده زندگی می کنن. اما اونا اتاق رو ترک می کردن و توی پياده رو می خوابيدن تا اونجا رو در اختيار ما بگذارن!"

"هر کسی جای ما بود اول راه اروپا رو در نظر می گرفت! در حالی که توی اروپا کمتر به اين اهميت می دادن که دو نفر شرقی اومدن از اونجا بگذرن. راه شرق رو در پيش گرفتيم و به نپال و بالاخره به تبت رسيديم. اونجا دالای لاما رو که به عنوان خدا هست ديدم! وقتی به اونجا رسيديم مهمان حکمران کل هندوستان شديم که به اونجا دست پيدا کرده بودن!"