BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 17:45 گرينويچ - سه شنبه 12 دسامبر 2006 - 21 آذر 1385
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
اهميت 'لحن در ترجمه' در گفتگو با عزت الله فولاد وند
 

 
 
اگرچه شما متن های دشواری را به فارسی در آورده ايد اما زبان فارسی شما در ترجمه ها، زبان قابل فهم، درست و بی عيبی است. آيا زبان فارسی را نزد کس يا کسانی آموخته ايد يا همان تربيت عمومی در اين زمينه کارساز بوده است؟

عرض کنم سوای آن مدتی که در ايران مدرسه رفتم، خيال می کنم محيط خانوادگی خيلی در اين زمينه موثر بوده است. در خانواده ما، چه پدر و چه مادر، التفات و عشق مخصوصی به ادبيات و زبان فارسی داشتند و من از خردسالی شوق وافر به ادبيات فارسی داشته ام و هيچ گاه از آن منفک نبوده ام. شايد هم قدری شم و ذوق شخصی در اين زمينه دخالت داشته باشد.

 وقتی شما به فرهنگ لغت مراجعه می کنيد، در برابر هر کلمه معناهای متعدد پيدا می کنيد که بعضی ظاهرا يا اساسا ربطی به هم ندارند. انتخاب معنای مناسب بستگی به زبان دانی مترجم دارد
 
عزت الله فولادوند (سمت چپ)

در فارسی نويسی، من همواره سعی داشته ام از افراط و تفريطی که گاه نويسندگان و مترجمان به آن دچار هستند، پرهيز کنم. تصور يک دسته همواره اين بوده که تمام اصطلاحات فنی فلسفه غرب را بايد از آنچه در فلسفه اسلامی يا در ادبيات خودمان وجود داشته، اخذ کنند، حال آنکه حقيقت امر اين است که از زمان دکارت که فلسفه جديد شروع می شود در واقع بسياری از مفاهيم، ديگر آن مفاهيم قديم نيستند،هرچند نوعی اشتراک لفظی ميانشان ديده شود.

گرچه ممکن است لفظ يکی باشد ولی معنا بکلی تغيير کرده است، و معنا را نمی شود فقط با استمداد از آنچه در ادبيات فلسفی خودمان داشته ايم، به نحو کافی و وافی به خواننده ايرانی انتقال داد. نمونه بارز اين امر واژه "ايده" است که از زمان واضع آن افلاطون تا امروز بی اغراق ده ها معنا پيدا کرده است است، و کسی که همه جا آن را "تصور" يا "معنا" يا "انديشه" ترجمه کند، خواننده را به اشتباه می اندازد.

يا اصطلاح "ديالکتيک" که حتی نويسنده و مترجم دقيق و خوش ذوقی مثل شادروان فروغی در کانت از آن به "جدل" تعبير کرده است که اصلا درست نيست، تا چه رسد به افلاطون و هگل و مارکس و ديگران.

در منتها اليه ديگر طيف کسانی هستند که خيال می کنند برای هر مفهومی در فلسفه غرب بايد يک اصطلاح من درآوردی غريب و نامأنوس بسازند. اينها عيبشان بزرگتر از دسته اول است، زيرا بين خواننده و نويسنده فاصله می اندازند.

کتاب برای بسياری از خوانندگان بسيار خسته کننده می شود و آن را کنار می گذارند. اگر خواننده سماجت هم بکند، تصور خواهد کرد که با پديده ای بکلی نو ظهور مواجه است. اين دسته از مترجمان توجه نمی کنند که مشکلشان بيش از نا کارآمدی زبان فارسی نقص فهم فلسفی خودشان است. اگر آموزش فلسفی درست ديده باشند ودر فلسفه ممارست و دقت کرده باشند، بسياری از مشکلاتشان حل می شود.

مترجم بايد وجدان علمی داشته باشد. نبايد کورکورانه از ظاهر پيروی کند و با رفع مسووليت از خودش مشکل را به گردن خواننده بيندازد. توجه به ادبيات ملی ما احتمالا بسياری از اين دشواری ها را آسان خواهد کرد. در رأس همه اين امور مسأله عدم تسلط است.

بسياری از مترجمين ما نه به زبان مقصد تسلط کافی دارند نه به زبان مبدأ. من به کرات به مترجمان جوان گفته ام که تا وقتی چيزی را نفهميده ايد به روی کاغذ نياوريد. مترجمانی هستند ( يا دست کم بيشتر در گذشته بوده اند) که آنچه را که نمی فهميدند با شيرين زبانی می خواستند به خورد خواننده بدهند به نحوی که خواننده متوجه عدم فهم آنها نشود.

عده ديگری هم هستند که همان پيچيدگی ها را می خواهند عينا به همان صورتی که هست، يعنی به صورت نامفهوم، به خواننده منتقل کنند. نه به خواننده احساس مسئوليتی می کنند، نه به نويسنده ای که اثر را پديد آورده است.

با توجه به اينکه زمينه کار شما فلسفه است که در ايران زياد خواننده نداشته و شايد هنوز هم ندارد، کتابهای شما تا چه حد با استقبال خوانندگان مواجه شده است؟

با اينکه در ايران ما بازخورد کافی نداريم و آمارهای دقيق متاسفانه در دسترس نيست، ولی ازقراين و اطلاعات پراکنده واز تجديد چاپ کتابها چنين بر می آيد که زحمت هايی که کشيده ام بدون موفقيت نبوده است. اقبال عمومی به فلسفه در سال های اخير برای بنده به راستی شگفت آور است.ظاهرا بسياری از مردم هوشمند و اهل فکر، به خصوص جوانتر ها، می خواهند ببينند ريشه مشکلات تاريخی بزرگی که به آن دچارند در کجاست و کجا بايد در پی چاره بروند.

 می توانم عرض کنم که دشواری ترجمه های ادبی به هيچ وجه کمتر از ترجمه های فلسفی نيست. پيدا کردن زبان و بيان و لحن و برابر يابی برای مجازها، استعاره ها، کنايه ها و تلميحات بيش از هرچيز در رمان اهميت دارد، در حالی که در متون علمی و فلسفی به آن شدت مهم نيست
 

عده زيادی در اين راه به سراغ فلسفه می روند. اين تحول مصداق آن حقيقت هميشگی است که تا درد نباشد کسی به دنبال درمان نمی رود. فقط اميدوارم اين کشش و کوشش موقت نباشد زيرا فلسفه ذاتا چيزی نيست که نسخه علاج آنی بدهد. بزرگ ترين پيام بزرگ ترين فلاسفه همواره اين بوده که هيچ گاه از پای ننشينيد، پيوسته در راه باشيد، به پاسخ ساده قانع نشويد.

در بين مترجمانی که پس از انقلاب به کار ترجمه دست زده اند و بخصوص در زمينه کار شما – فلسفه – کار کرده اند کدامشان قابل اعتنا هستند و توانسته اند به زبان فارسی خدمت کنند؟
هستند ولی تعدادشان کم است. به هر حال هستند کسانی که می توان به آنها اميدوار بود. به نظر من، يکی از علائم مترجم خوب اين است که کارهايش پيوسته از نظر کيفی در حال پيشرفت باشد و در جا نزند. امروز مترجمانی هستند که پيشرفت در کارشان محسوس است. مثلا نسبت به پنج سال پيش از نظر دقت، امانت، سلاست در سطح بهتری قرار دارند.

ترجمه خوب از نظر شما چه معنی دارد؟

فرانسوی ها مثلی دارند که می گويد ترجمه خوب مثل زن است، اگر زيباست خيانت می کند و اگر زشت است وفادار است. البته من قبلا هم گفته ام کسی که اين را گفته، نه زن را می شناخته، نه ترجمه را. به هر حال ترجمه بايد درست و نسبت به متن اصلی امين و خوش خوان باشد. منتها مهم اين است که الفاظ در متن معنا می دهند نه به تنهايی. وقتی شما به فرهنگ لغت مراجعه می کنيد، در برابر هر کلمه معناهای متعدد پيدا می کنيد که بعضی ظاهرا يا اساسا ربطی به هم ندارند.

 من هرچه نگاه می کنم می بينم از آنچه قصد انجامش را داشته ام عقب هستم. از اينکه اينهمه کارهای خوب و متن های زيبا هست که من هنوز مجال نکرده ام به آنها برسم، احساس سرخوردگی می کنم.
 

انتخاب معنای مناسب بستگی به زبان دانی مترجم دارد. ترجمه های نا مفهوم يا مضحکی که می بينيد همه به دليل کم سوادی مترجمان است که يا از تنبلی به فرهنگ رجوع نکرده اند و از ديگران نپرسيده اند يا اگر رجوع کرده اند نفهميده اند کدام يک از آن معناهای متعدد با مقصود نويسنده منطبق است.

موضوع ديگر که کمتر کسی از بين مترجمان می تواند از عهده اش بر آيد، مسأله لحن است. لحن در ترجمه، - چه ترجمه های داستانی و چه غير داستانی - در نهايت اهميت است. ما افراد بشر موجوداتی هستيم که هم با مغزمان کار می کنيم و هم با عواطف و احساساتمان. در مورد خواندن هم همينطور است. بايد متنی که در مقابل خواننده قرار می گيرد، نه تنها با استدلال و منطق او بلکه با کل ساختار شناختی او رابطه بر قرار کند.

بايد بتواند او را تکان دهد. بايد بتواند او را به همان جهانی ببرد که نويسنده قصد کرده است. پس شرطهای ترجمه خوب هم تسلط به دو زبان مبدا و مقصد است، هم تسلط به موضوع و هم حساسيت زبانی برای تشخيص لحن نويسنده و از کار در آوردن زير و بم معانی.

اينکه می فرماييد البته درست است اما به گمانم کار مترجم را خيلی دشوار می کند. بخصوص اگر مترجم خودش هم صاحب لحن باشد. فرض کنيد يک کسی که خودش صاحب لحن است تامس مور ترجمه کند، در عين حال به ترجمه شکسپير هم دست بزند، چنين مترجمی چگونه می تواند هم لحن تامس مور را رعايت کند، هم لحن شکسپير را، و هم لحن و سبک نوشتن خودش را؟

در اينجا مترجم شباهت پيدا می کند به بازيگر تأتر. بازيگر وقتی وارد صحنه تأتر می شود بکلی آن شخصيت و حالات و حرکات خودش را کنار می گذارد. بازيگر خوب کسی است که بتواند در قالب شخصيت به اصطلاح دراماتيک در آيد و شخص خودش را از منظر بينندگان بکلی مخفی کند.

از طرف ديگر، بازيگر بزرگ در عين اينکه در نقشش غرق می شود، دارای اين توان است که بيرون از خودش بايستد و خودش را در حال بازی ببيند. در مورد ترجمه هم همينطور است. مترجم هم بايد به قالب نويسنده در آيد و هم پيوسته به چشم نقاد به خودش نگاه کند.

منتها يک چيز هست. تشخيص لحن نويسنده کار بسيار دشواری است و بايد اعتراف کرد که برای بسياری از مترجمان غير مقدور است. پی بردن به لحن ظاهرا به اقامت طولانی ( ترجيحاً در سالهای نوجوانی) در کشوری که زبان مورد نظر به آن تعلق دارد، و آشنايی نزديک با فرهنگ آن، نيازمند است.

در خود متن غالبا هيچ چيز نيست که به مترجم راهی نشان دهد. او بايد سايه روشن معنا ها را احساس کند. در غير اين صورت بايد زحمت بکشد و از اهل اطلاع بپرسد. اهميت ويراستار دقيق و خوب در اينجا آشکار می شود—که خود آن هم باز مقوله مفصل ديگری است.

نقش آموزش و مشخصاً دانشکده ها در اين زمينه چيست. مثلا کسی که در رشته ترجمه درس خوانده آيا بهتر نمی تواند متوجه لحن و سبک کار شود؟

من در اين زمينه نظر قاطعی نمی توانم بدهم. فقط می توانم بگويم آنچه ديده ام اين است که کسانی که از دانشکده های ترجمه بيرون آمده اند، مترجمان درجه يکی نبوده اند. اغلب رفته اند مدرکی بگيرند و از مزايای قانونی قضيه بهره مند شوند. مترجمان خوب ما معمولا از گوشه کنارهای ديگری سر بر می آورند.

در بين مترجمان ما از قديم تا امروز آن که سبک کارش را می پسنديد و به ديگران توصيه می کنيد کدام است؟

در زمينه های فلسفی مرحوم فروغی. فروغی در زمينه اصطلاحات مرد بسيار نوآوری بود. اصطلاحاتی ابداع کرد که هنوز بعد از گذشت نزديک به يک قرن برای ما تازگی دارد. نگاه کنيد به اصطلاحاتی مانند: اينهمانی، اين نه آنی، با هم نهاد، برابر نهاد، جان بينی، خود آگاهی ووو( به ترتيب در برابر:identite, diversite, synthese, antithese, intuition, conscience). او هم از جرأت لازم بهره مند بود، هم به ادبيات فارسی احاطه کامل داشت، و هم صاحب ذوق و بينش فلسفی بود.

 موضوع ديگر که کمتر کسی از بين مترجمان می تواند از عهده اش بر آيد، مسأله لحن است. لحن در ترجمه، - چه ترجمه های داستانی و چه غير داستانی - در نهايت اهميت است. ما افراد بشر موجوداتی هستيم که هم با مغزمان کار می کنيم و هم با عواطف و احساساتمان. در مورد خواندن هم همينطور است. بايد متنی که در مقابل خواننده قرار می گيرد، نه تنها با استدلال و منطق او بلکه با کل ساختار شناختی او رابطه بر قرار کند.
 

وقتی که نوشته ها يا ترجمه ها ی او را می خوانيد احساس می کنيد با مرد فرهيخته ای صحبت می کنيد که با قريحه ای خدا داد توانسته به آسانی به عمق افکار پيچيده نفوذ کند و روان و بی تکلف آنچه را دريافته برای شما شرح می دهد.

من همواره در حيرتم که اين مرد که بيشتر از ۶۲ سال عمر نکرد و تقريبا تمام عمر در مشاغل مهم دولتی بود، چگونه فرصت می کرد که اينهمه مطالعه و کار بکند. به نظر می رسد طبع روانی داشت که حتا دشواری ها را خيلی آسان می توانست باز کند.

البته امروز وقتی به « سير حکمت در اروپا » يا ترجمه ديالوگ های افلاطون نگاه می کنيم، ممکن است ايرادهايی به نظرمان برسد. ولی نبايد از ياد ببريم که او پيشگام بود و نخستين کسی بود که به شيوه امروزی به اين کار دست زد. بعلاوه زبان فارسی هم به اين درجه از پيشرفت نرسيده بود و ما در انتقال انديشه ها و مفاهيم فلسفه غرب به فارسی تازه در ابتدای راه بوديم.

البته در ايام پس از او هم بعضی مترجمان فلسفی خوب ديگر داشته ايم، مانند مرحوم حميد عنايت يا داودی يا محمد حسن لطفی يا منوچهر بزرگمهر يا در ترجمه نيچه داريوش آشوری. امروز هم بعضی از جوانان فلسفه دوست ما مثل خشايار ديهيمی کوشش های ارزنده می کنند.

از قضا فروغی از جنس خود شما بود. يعنی جزو مترجمان فکری – فلسفی ما بود، اما مشهورترين مترجمان ما در اين رده قرار نداشته اند. در بين مترجمان ادبيات داستانی چه کسی را بيشتر می توان مترجم خوب دانست؟

در اين زمينه اتفاقا مترجمان خوبی داشته ايم و در اينجا می توانم بگويم که مترجمان قديم تر ما شايد بهتر بودند. البته حالا هم مترجمان توانايی داريم ولی قديمی ها شايد بهتر بودند. مثلا همين آقای دريابندری را در نظر بگيريد.

 بسياری از باسوادان و متفکران ما چپ بودند. همين کتاب « جامعه باز و دشمنان آن »، که من ترجمه کرده ام و می گويند تأثير بزرگ داشته، اگر آن وقت ها ترجمه شده بود، بدون هيچ گونه ترديدی می گفتند از سفارت آمريکا پول گرفته ام. در مورد ترجمه کتاب مشهور آرتور کوستلر، « ظلمت در نيمروز»، گفتند سفارت آمريکا پول داده و در توزيع کتاب کمک کرده است
 

با آن معياری که گفتم مترجم خوب بايد مرتب در حال رشد باشد و به قول افلاطون در راه باشد، دريابندری بسيار خوب بوده است و به خاطر ذوق و طبع روانی که داشته خوب می توانسته زبان و لحن متن را بپروراند و به خواننده فارسی زبان عرضه کند. برگردان او از "هاکل بری فين"، به عنوان مثال، ترجمه بسيار موفقی است. محمد قاضی و عبدالله توکل هم خيلی خوب بودند. من مردی دقيق تر و پر وسواس تر از مرحوم توکل در ترجمه کمتر ديده ام.

ببخشيد می خواهم بپرسم چند ساعت در روز ترجمه می کنيد؟ با دست می نويسيد يا پشت کامپيوتر می نشينيد؟

نه من در اين زمينه خيلی سنتی هستم و با دست می نويسم. در مورد ساعت کار اگر قوه و بنيه اجازه بدهد به روزی ده دوازده ساعت هم می رسد. البته اين مقدار کار و تمرکز سبب مغفول ماندن بسياری از چيزها در زندگی ام شده است.

وقتی ده ساعت مشغول ترجمه می شويد چند صفحه ترجمه می کنيد؟

بستگی به متن دارد. می دانيد که علاوه بر کارهای فلسفی من به ادبيات هم علاقه دارم. دو سه رمان هم ترجمه کرده ام. « آمريکايی آرام » اثر گراهام گرين، رمان "قول" از فريدريش دورنمات نويسنده فلسفی مشرب سويسی، داستانی از آرتور کوستلر.

می توانم عرض کنم که دشواری ترجمه های ادبی به هيچ وجه کمتر از ترجمه های فلسفی نيست. پيدا کردن زبان و بيان و لحن و برابر يابی برای مجازها، استعاره ها، کنايه ها و تلميحات بيش از هرچيز در رمان اهميت دارد، در حالی که در متون علمی و فلسفی به آن شدت مهم نيست.

البته بسياری از فلاسفه صاحب سبک هم مانند هيوم و وشوپنهاور و نيچه و برگسون و راسل بوده اند که غفلت از شيوايی سخنشان روا نيست. اما ادبيات سراسر ذوق و احساس و عاطفه است و اگر مترجم نتواند آن لحن و بيان را انتقال بدهد هرقدر هم ترجمه لفظ به لفظ صحيح باشد، منظور حاصل نمی شود.

ترجمه های ادبی شما مرا به اين فکر می اندازد که آقای فولادوند هر وقت از فلسفه و ترجمه های فلسفی خسته می شود، به عنوان زنگ تفريح رمانی هم ترجمه می کند. چرا کمتر به ادبيات و بيشتر به فلسفه توجه کرده ايد؟

جواب کوتاهش اين است که وقت کم است. طبعاً هر کس اولويت هايی دارد. من هرچه نگاه می کنم می بينم از آنچه قصد انجامش را داشته ام عقب هستم. از اينکه اينهمه کارهای خوب و متن های زيبا هست که من هنوز مجال نکرده ام به آنها برسم، احساس سرخوردگی می کنم.

آيا توصيه خاصی به مترجمان داريد؟

تصور می کنم آنچه شرط بلاغ بوده گفته ام. نکته ای که در پايان بايد اضافه کنم اين است که می بينم برخی دچار اين توهم شده اند که ديگر از ترجمه بی نياز شده ايم و می توانيم مستقلا به تأليف روی بياوريم. تاليف و تصنيف البته بسيار خوب است اما به شرط آن که در تحقيق و تتبع حرف تازه ای داشته باشيم که کسی تا به حال نزده است.

اما حتی به اين فرض، و اگر رشد کمی و کيفی ترجمه به صد برابر امروزهم برسد، باز از کسب اطلاع از آنچه ديگران کرده اند و می کنند و ترجمه بی نياز نمی شويم و باز هم می بايست در اين زمينه بکوشيم، زيرا سيل انديشه های بديع و تازه در دنيا پايان نا پذير است. به کشور های انگليسی زبان نگاه کنيد که با آن توانايی علمی و فرهنگی و زبانی هرگز احساس نمی کنند که از ترجمه مستغنی شده اند، تا چه رسد به ما که تا کنون هنوز به برگرداندن همه متون بنيادی هم موفق نشده ايم.

 برخی دچار اين توهم شده اند که ديگر از ترجمه بی نياز شده ايم و می توانيم مستقلا به تأليف روی بياوريم. تاليف و تصنيف البته بسيار خوب است اما به شرط آن که در تحقيق و تتبع حرف تازه ای داشته باشيم که کسی تا به حال نزده است
 

کسی می تواند بخصوص در زمينه فلسفه غرب و مسائل فکری که پايه اش در غرب است، دست به تأليف بزند که گام هايی را که دانشوران غربی برداشته اند و مراحلی را که پيموده اند برداشته و پيموده باشد. فلسفه هم امروز مانند هر دانش ديگری فوق العاده تخصصی شده است و برای تفنن ديگر در آن جايی نمانده است.

گذشته از مکتب ها و نهضت ها ودوره ها، حتی فلسفه هر فيلسوف بزرگی هم به شاخه های تخصصی تقسيم می شود. يکی در نظريات اخلاقی افلاطون يا ارسطو يا کانت متخصص است، ديگری در معرفت شناسی يا هنر شناسی او.

يکی در آرای مارکس جوان تخصص دارد ديگری در عقايد او از کتاب "سرمايه" به اين سو، و هکذا در ديگر موارد. اگر کسی خود را در پايه و مقام تخصص ديد و نکات تازه ای کشف کرد، بسيار خوب است که دست به تأليف بزند. ولی تا به آن مقام نرسيده ممکن است تأليفی بکند ناقص چون از آخرين پژوهش هايی که در آن زمينه شده بی بهره است، يا در بهترين حالت ممکن است اثر مکرری پديد بياورد.

 
 
عزت الله فولادوند، مترجمترجمان فلسفه
گفتگو با عزت الله فولادوند (قسمت اول)
 
 
صفدر تقی زادهترجمه مثل نوشتن
گفتگو با صفدر تقی زاده
 
 
رضا سید حسینیترجمه مشترک
گفتگو با رضا سید حسینی
 
 
نجف دريابندرینيم قرن ترجمه
گفتگو با نجف دريابندری
 
 
شراب نيشابور - خط از نصرالله افجه ای به ياد کريم امامی
شراب نيشابور، ترجمه کم شناخته ای از رباعيات خيام به انگليسی
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران