افغانستان و نارسایی‌های تجربه حزبی

بی بی سی

پدیده‌ احزاب سیاسی به شکلی که امروز در کشورهای پیشرفته می بینیم تجربه‌ای مدرن است. تشکیل احزاب برای این است تا تلاش‌های فردی و گروهیِ معطوف به منافع عمومی را انسجام بدهد. محورهای عمده در عرصه عمومی وضع قوانین و لوایح، وضع استراتژی امنیتی، سیاست‌گذاری اقتصادی برای کاهش فقر و محرومیت، تعیین خطوط سیاست خارجی، مدیریت روند توسعه، قانون‌مند ساختن فعالیت‌های اجتماعی، و مواردی از این قبیل است.

حق نشر عکس AFP
Image caption افغانستان نیاز به احزابی دارد که با پختگی خود به مثابه‌ استخوان‌بندی مستحکم برای ثبات سیاسی جامعه عمل کنند، و نگذارند با مشاجره‌ زبانی میان چند سیاستمدار اضطراب به بدنه‌ جامعه راه یابد و مردم تمام دار و ندار خود را برباد رفته بپندارند

طبیعی است که دیدگاه‌ها در این موارد می‌تواند به شمار شهروندان هر جامعه متکثر و رنگارنگ باشد. احزاب تشکیل می‌شود تا این تکثر به تشتت و آشفتگی نینجامد، و تلاش‌ها بر محورهای ناهمگون و متناقض نچرخد، بلکه مهم‌ترین نظرات در قالب برنامه‌هایی مدون گنجانیده شده و این برنامه‌ها حمایت عمومی را به دست بیاورد. در حقیقت، فلسفه‌ی تشکیل احزاب تامین منافع ملی از طریق تدوین برنامه‌هایی قابل مطالعه، قابل دفاع و قابل تطبیق است. به عبارتی، احزاب در دنیای مدرن با دو عنصر شناخته می‌شوند یکی ارایه تعریف واضحی از منافع ملی و دیگری ارایه برنامه‌هایی مدون برای تامین و تحقق این منافع.

از آنجایی که منافع ملی اموری عقلانی هستند که می‌توان در عرصه‌ی عمومی بر سر آنها گفتگو کرد، نیازی نیست تا به برنامه‌هایی که برای دست یافتن به این منافع تهیه و تدوین می‌گردد رنگ ایدیولوژیک زده شود. ایدیولوژیک ساختن یک موضوع مساوی است با خارج ساختن آن از حوزه‌ گفتگوی همگانی و قرار دادن آن در مرتبه‌ای فراتر از بحث و نقد.

در تجربه‌ کشورهای جهان سومی، از جمله افغانستان، بحث منافع ملی غالبا بحثی نوپاست که تعاریف روشنی پیدا نکرده است. از منظر تاریخی، احزاب در اغلب این کشورها در تقابل با استعمار یا حکومت‌های مستبد داخلی به وجود آمد، و از آن رو مهم‌ترین داعیه‌ی آن‌ها گرفتن استقلال و آزادی بود. مفهوم آزادی نه به معنای عمیق فلسفی این کلمه، بلکه بیش‌تر به معنای آزادی از حاکمیت استعماری یا استبدادی، که بار معنایی بسیار محدودی دارد، به میان آمده بود. برای چنان هدفی، آمادگی برای مبارزه و جنگ لازم بود، و این کار به عنصر دیگری بستگی داشت تا مردم را به پرداخت هزینه‌ آن آماده بگرداند، و آن ایدیولوژی بود.

ایدیولوژی چه به شکل مذهبی و چه به شکل سکولار عنصر مهمی بود که می‌توانست حماسه بیافریند، آرمان خلق کند، و اراده‌ای قدرتمند به وجود بیاورد. این عنصر به خوبی برای جنگیدن و بیرون راندن نیروی بیگانه یا سرنگون کردن نظامی فرسوده به کار می‌آمد، اما برای فردای پس از آن کارایی نداشت، زیرا حماسه‌های تولید شده و اراده‌های معطوف به پیکار نمی‌توانست لزوما به گفتگوهای پربار در عرصه‌ عمومی و یافتن نقاط مشترک میان گروه‌های اجتماعی و سپس تهیه‌ برنامه‌هایی کارشناسانه برای بهبود وضع اقتصادی و توسعه‌ زیرساخت‌های کشور کمکی بکند.

از این رو، اغلب احزاب در کشورهای جهان سوم که تقابل با استعمار خارجی یا براندازی استبداد داخلی را به مثابه‌ی فلسفه‌ی وجودی خود تعریف کرده بودند، پس از تحقق آن هدف اولیه تبدیل به نیروهایی شدند که بر سر تقسیم منافع به جان هم افتادند. این احزاب توانایی نداشتند تا دیسکورس یا گفتمان‌های بزرگ ملی بیافرینند. تنها هنری که داشتند به کار گرفتن سلاح ایدیولوژی در جنگی داخلی بود. تجربه‌ احزاب مسلم لیک، مردم و جماعت اسلامی در پاکستان، احزاب وفد و اخوان المسلمین در مصر، احزاب توده، فداییان خلق، مجاهدین خلق، جبهه ملی و جمهوری اسلامی در ایران، حزب بعث در عراق و سوریه و بسیاری دیگر از احزاب جهان سومی، همانند احزاب مشابه در افغانستان، همه نمونه‌هایی این روند هستند، و این کشورها هنوز از نبود احزاب به معنای مدرن آن رنج می‌برند.

احزاب در افغانستان

در افغانستان این روند شکل غمبارتری به خود گرفت. یکی به این جهت که احزاب به وجود آمده به علت ناتوانی‌های تیوریک به دامن ایدیولوژی‌های وارداتی لغزیدند. اگر آنان می‌توانستند شرایط کشور خود را با تکیه بر علم و داده‌های علمی تحلیل کنند، می‌توانستند زمینه‌ گفتگویی حاصل‌خیز در عرصه‌ عمومی را نیز فراهم بیاورند. در فقر علمی و فقدان نهادهایی که اطلاعات قابل اعتماد را تولید کند، پناه بردن به ایدیولوژی تنها گزینه‌ ممکن است. این بود که جریان‌های چپ در افغانستان بدون اینکه ببینند آیا تیوری‌های متعلق به جامعه‌ای صنعتی با جامعه‌ای پیشامدرن همخوانی دارد یا نه، به تکرار سخنانی پرداختند که برای جوامعی با شرایط کاملا متفاوت عرضه گردیده بود. جریان‌های مذهبی افغان نیز که از تحولات روزگار بی‌خبر بودند، پژواک دعواهای به راه افتاده به دنبال سقوط خلافت عثمانی در دیگر کشورهای مسلمان را چندین دهه بعد می‌شنیدند و آن‌ها را به مثابه‌ اکتشافاتی بزرگ و حقایقی مطلق می‌انگاشتند که می‌توان افغانستان را بر پایه‌ آن‌ها از نو ساخت. این ایدیولوژیپها نه محصول مطالعات علمی و نه گفتگوهای جدی در عرصه‌ عمومی، بلکه کپی‌برداری ناشیانه‌ای از روایت‌های متعلق به جوامع دیگری بودند.

بیشتر بخوانید:

اما بدتر از نقش ایدیولوژی این بود که اکثر احزاب و گروه‌ها از همان دهه‌ اول پس از تولد خود به دامن گرایش‌های تباری درغلتیدند. در افغانستان هیچ‌حزب فراگیر که به معنای واقعی، و نه سمبولیک، توانسته باشد از تمام اقوام و اقشار مردم نمایندگی کند به وجود نیامد. در بهترین حالت بعضی احزاب توانسته بودند افرادی را از اقوام دیگر، که بنا به مشکلاتی با رقبای درون-تباری‌شان از دیگر احزاب بیرون مانده بودند، به صفوف خود جذب کنند، در عین حالی که اغلبیت حزبی تنها در دست یک قوم باقی می‌مانْد.

نتیجه‌ منطقی چنین روندی این بود که دو دهه بعد از شروع جنگ، احزابی شکل گرفت که از الف تا یای آن از یک قوم تشکیل شده بود و حتی به شکل سمبولیک هم از اقوام دیگر در عضویت خود نداشت. امروز هم که از تشکیل بعضی از این احزاب بیشتر از چهار دهه می‌گذرد، تنها مجالی که برای گرم کردن بازار خود می‌یابند دامن زدن به اختلافات تباری و دمیدن در آتش منازعات قومی و زبانی است. احزابی با این مشخصات بیش از آنکه حزب به معنای مدرن باشند تشکلاتی از کتله‌های قومی هستند.

آنچه این وضعیت را به سرحد فاجعه‌بار رسانید این بود که علاوه بر دو نقیصه‌ پیش‌گفته، همه‌ این احزاب بر محور یک یا چند شخصیت محوری شکل می‌گرفت، و مهم‌ترین سرمایه‌ احزاب را شخصیت کلیدی آنها تشکیل می‌داد. این در حالی است که شخصیت‌گرایی در کار جمعی نشانه‌ عقب‌ماندگی آن در عرصه‌ طرح و برنامه است. این پدیده البته اختصاص به افغانستان ندارد، در اکثر جوامع جهان سومی دیده می‌شود که هم حکومت‌ها، هم احزاب و هم نهادهای دیگر بر محور شخصیت‌ها می‌چرخد و نه بر محور اصول، ضوابط، قوانین، اهداف و برنامه‌ها.

حق نشر عکس BASHIR AHMAD TAHYANJ/FB
Image caption حزب به معنای مدرن کلمه زمانی شکل می‌گیرد که اهمیت برنامه‌ها بیشتر از اهمیت رهبران و شخصیت‌های محوری آن باشد، همه‌ اقوام و اقشار جامعه کم و بیش خود را در آیینه‌ آن ببینند،

در افغانستان احزابی که شخصیت‌هایی کاریزماتیک یا شبه کاریزماتیک در راس خود داشتند می‌توانستند از هیبت و ابهت بیش‌تری برخودار شوند و در برابر رقبایی که فاقد چنین شخصیت کاریزماتیکی در راس امور بودند مانور زومندانه‌تری بدهند. احزابی که شخصیت‌های کاریزماتیک آن زود از میان رفتند تقریبا به زودی بهم پاشیده و به خاطره‌ای تاریخی تبدیل شدند. هنوز نوستالژی وجود چنان شخصیت‌هایی در افراد باقی مانده از آن احزاب دیده می‌شود.

شاید شیفتگی به افرادی با کیش شخصیت و باورمندی به رهبران برخوردار از فره ایزدی ریشه در روانشناسی اجتماعی این منطقه داشته باشد، خصوصا اعتقاد به منجی موعود که قدمتی چندین هزار ساله در فرهنگ این بخش از جهان دارد. شاید وجود چنین پیش‌زمینه‌ فرهنگی در ظهور رهبران کاریزماتیک نقشی موثر داشته باشد و کار را بر کسانی که می‌خواهند رهبران بلامنازع و مادام‌العمر یک جریان باشند آسان کند. اما از آن طرف، این امر در برابر رشد عقلانیت جمعی می‌ایستد، باور به خود را در میان افراد آن گروه تضعیف می‌کند، و آن را از همپایی با تحولات زمان باز می‌دارد.

این نقیصه بیشتر از هر جایی خود را در عرصه‌ تفکر نشان می‌دهد. باور به اینکه کسی یا کسانی در یک جریان یا حزب بالاترین درک را از دین و دنیا دارند اجازه نمی‌دهد که در برابر انگاره‌های القا شده از سوی آنان هیچ دیدگاه مخالفی عرضه شود، یا دیدگاه‌هایی نو و طرح‌هایی تازه به میان بیاید. تجارب نسبتا موفقیت‌آمیز در ترکیه و تونس تا حد زیادی بر می‌گردد به اینکه آنان توانستند از سایه‌ی نسل قدیمی رهبران یا مرجعیت‌های فکری گذشته‌ خود خارج شوند و با دیدگاهی نو در باره‌ سیاست‌های داخلی و نیز در روابط بین‌الملل پا به میدان کارزار بگذارند. در افغانستان اما، نه تنها افکار و ایده‌های نو به میان نمی‌آید بلکه حتی در شعارهای احزاب نیز بعد از چندین دهه تفاوتی دیده نمی‌شود، گویا از تحول نسل‌ها و تغییرات گسترده در سطح جهانی هنوز پژواکی به اینجا نرسیده است.

حزب به معنای مدرن کلمه زمانی شکل می‌گیرد که اهمیت برنامه‌ها بیشتر از اهمیت رهبران و شخصیت‌های محوری آن باشد، همه‌ اقوام و اقشار جامعه کم و بیش خود را در آیینه‌ آن ببینند، به جای تکیه بر آرمان‌های خیالی و ایدیولوژیک به واقعیت‌های جامعه و مردم خود چشم بدوزد، راه را به ظهور نسل جدید رهبران خود هموار کند، در خلق دیسکورس‌های کلان ملی سهم بگیرد، درهای عضویت را بر روی هر کسی که با برنامه‌هایش همدلی داشته باشد باز نگه دارد، از کسی که از حزب خارج می‌شود کینه نگیرد، حسابدهی و شفافیت را در کارهای خود نهادینه بسازد، برای گردش قدرت در درون حزب مکانیسمی دموکراتیک داشته باشد تا در گردش مسالمت‌آمیز قدرت در سطح کشور نیز بتواند به درستی عمل کند، حیات و ممات حزب را به سرنوشت یک یا چند فرد گره نزند، پویایی در شعارها، برنامه‌ها و استراتژی‌هایش را، درخور تحولات زمان، از یاد نبرد، تجارب سیاسی رهبران نسل پیشین را به نسل جدید رهبران سیاسی انتقال داده و آن‌ها را برای ادای نقش‌شان آماده گرداند .

حزبی که بخواهد برنامه‌هایی مهم و سرنوشت‌ساز برای جامعه‌اش داشته باشد، باید هم خود دارای نهادهای تولید کننده‌ فکر باشد تا شمار قابل توجهی از متخصصان در آن ها کار کنند، و هم با نهادهای علمی و اکادیمیک رابطه‌ای استوار داشته باشد تا از داده‌های آن‌ها در تدوین برنامه‌هایش بهره بگیرد، و این نه اقدامی مقطعی یا تاکتیکی بلکه باید روندی پایدار باشد.

افغانستان نیاز به احزابی دارد که با پختگی خود به مثابه‌ استخوان‌بندی مستحکم برای ثبات سیاسی جامعه عمل کنند، و نگذارند با مشاجره‌ زبانی میان چند سیاستمدار اضطراب به بدنه‌ جامعه راه یابد و مردم تمام دار و ندار خود را برباد رفته بپندارند. هرگاه چنان احزابی شکل بگیرند بسیاری از احزاب پوشالی بساط خود را جمع خواهند کرد و نیروهای ملی صفوف خود را منسجم‌تر خواهند ساخت تا منافع همگانی را بهتر به تحقق برسانند. در آن صورت ایرادی ندارد اگر این روند با رقابت‌هایی نیز همراه باشد.