ایران و آمریکا؛ قرارداد ناکامل و عهدشکنی دائم

ناظران

فرهاد گوهردانی، پژوهشگر توسعه در سه نوشته جداگانه برای صفحه ناظران به موانع رابطه ایران و آمریکا پرداخته است. او در این این محموعه مقالات، تداوم تنش های بین ایران و آمریکا را درک ناصحیح یا ناقص از ریشه های این اختلافات دانسته است.

حق نشر عکس AFP
Image caption جانمایه زمینه موقعیتی در این امر نهفته است که ایران و آمریکا در جهانی زیست می کنند که دچار نوعی تناقض فراساختاری بین تئوری و عمل است

در مقاله پیشین به نقش زمینه فرهنگی در خلق تنش بین ایران و آمریکا اشاره شد. اما باید گفت که وجود تفاوت های فرهنگی بنیادین به خودی خود باعث ایجاد جنگ و درگیری نمی شود چرا که دو طرف می توانند از مداخله در امور یکدیگر اجتناب ورزیده و تنها به مبادله، بازرگانی و تجارت در امور مرضی الطرفین بپردازند. از این حیث بررسی نقش زمینه موقعیتی در ایجاد تنش در رابطه ایران و آمریکا ضرورت می یابد.

جانمایه زمینه موقعیتی در این امر نهفته است که ایران و آمریکا در جهانی زیست می کنند که دچار نوعی تناقض فراساختاری بین تئوری و عمل است. در تئوری برآمده از مدرنیته جهان به دولت-ملت های مستقل تقسیم میشود که توسط نهادهای جمعی بین المللی مدیریت و اداره می شوند. در عمل اما این قدرت های برتر جهانی و منطقه ای هستند که سرنوشت کشورها را رقم می زنند. به کوتاه سخن می توان گفت که ما در نظمی جهانی زیست می کنیم که در آن اقتصاد جهانی است اما سیاست محلی. اقتصاد جهانی خود اما نیازمند صلح و ثبات و امنیت جهانی است که اینهم نیازمند دولت جهانی است.

در غیاب دولت جهانی (به دلیل غیاب هویت جهان شهری و نظام حقیقت و ایدئولوژی اجماعی جهانشمول)، ظهور لویاتان های جهانی در قالب بلوک های قدرت و امپراطوری های جهانشمول اجتناب ناپذیر است. در دهه ۹۰ میلادی و بعد از سقوط شوروی و اتمام جنگ سرد جهان از نظامی دو قطبی به نظامی یک قطبی میل کرده است و آمریکا بدل به تنها ابرقدرت جهانی شده است که متکفل برقراری نظم در امپراطوری جهانی خویش است. آمریکا کدخدا و لوایاتان لیبرال نظم جهانی است. اروپا هم به عنوان عضوی موثر در درون این امپراطوری آمریکا-محور عمل می کند. در چنین جهانی چند جانبه گرائی شدنی نیست و جواب نمی دهد همچنان که پدیده هائی همچون لاینحل بودن مسئله اسرائیل و فلسطین و تحریم های ترامپ (علیرغم مخالفت اروپا و بقیه جهان) علیه ایران نشان می دهند.

حاکمیت و سلطه این امپراطوری لیبرال از یکطرف توسط مدعیان غیر لیبرالی همچون روسیه و چین به چالش کشیده می شود و از طرف دیگر با بحران مشروعیت در درون گفتمان مدرنیته مواجه است که مبتنی بر حق تعیین سرنوشت ملت ها در چارچوب دولت ها و هویت های ملی است. این امر سبب شده است که قدرت بلامنازع امپراطوری آمریکا توسط کشورهای کوچکتری مانند کوبا، ونزوئلا، کره شمالی و ایران (و حتی متحدان استراتژیکی چون ترکیه و پاکستان) به چالش کشیده شود و محورهای مقاومت منطقه ای شکل گیرد..

ظهور این پدیده بدین دلیل امکانپذیر است که آمریکا به دلیل جهانی شدن و نهادینه شدن گفتمان مدرن در خصوص حق تعیین سرنوشت ملت ها نمی تواند تمامیت خواهانه کشورهای دیگر را اشغال کند و آنها را همچنانکه ترامپ در خصوص افغانستان و ایران مدعی شده است با خاک یکسان کند. مدرنیته در عین حالیکه با میلیتاریسم خود که ناشی از نظم علمی-تکنولوژیک مبتنی بر همکاری دولت و بازار است توانائی نظامی عظیمی به امپراطوری های مدرن داده است اما گزینه نابودی کشورهای سرکش را از آنان سلب کرده است.

تعداد گسترده پایگاه های آمریکا در جهان و حضور آن به عنوان پلیس در تمامی منازعات منطقه ای در سرتاسر دنیا نشان از هویت و نقش آمریکا بعنوان یک امپراطوری جهانشمول است. امریکا بدل به لویاتان لیبرال جهانی شده است که توسط روسیه، چین، کره شمالی و ایران به چالش کشیده می شود. عربستان، ترکیه، اسرائیل و ایران هم لویاتان های منطقه ای هستند که همدیگر را به چالش می کشند.

می دانیم که امپراطوری های سنتی جهانگیری و جهانداری می کردند؛ کشورها را اشغال و مردمشان را از دم تیغ می گذراندند و برای آنان فرماندار تعیین کرده و از آنان باج و خراج و سرباز می گرفتند. تناقض جهان مدرن در این است که نیاز به یک یا چند ناظم یا پلیس جهانی (امپراطوری) همچنان در این نظم پابرجاست در حالیکه ظهور چنین پدیده ای از مشروعیت ایدئولوژیک و تئوریک برخوردار نیست.

در این میان ایران هم به خاطر سابقه تمدنی اش نمی تواند متحد ایدئولوژیک یا استراتژیک هیچ ابر قدرتی باشد و دیر یا زود تنها می ماند. روایت عظمت دیروز در مقابل کوهی از تحقیرهای امروز و آینده ای ناروشن مواضع نظام ایران را تبیین و تعیین می کند.

به همین دلیل شاهدیم که ایران نه متحد ایدئولوژیک غرب است (مانند آلمان یا اسرائیل) و نه متحد استراتژیک آن (مانند عربستان یا ترکیه) و نه به لحاظ جمعیتی یا اقتصادی کشوری بزرگ و کلیدی (مانند چین یا هند) در نظم جهانی محسوب میشود. این باعث می شود که آمریکا نه بتواند همچون روسیه، هند و چین به نحوی با ایران کنار بیاید و نه مثل رفراندم کردها برای استقلال از عراق یا داعش آن را سرکوب نماید و یا با انفجار بمب اتم مثل ژاپن آن را به تسلیم وادار کند و یا همچون مصر در زمان انور سادات یا پهلوی دوم به تغییر سیاست وادار نماید.

بیشتر بخوانید:

فراموش نکنیم که نیرو های خارجی چندین با در دوره جنگ های روسیه و انقلاب مشروطه و در پایان جنگ جهانی دوم توانستند خاک ایران را اشغال کنند و به لحاظ اقتصادی قحطی ایجاد کنند و به لحاظ سیاسی ایران را وادار به تغییر مشی خود کنند. در دوره مصدق هم با ترکیبی از محاصره اقتصادی و کودتای نظامی به همراه اختلافات زمینه ساز داخلی توانستند به تغییر رژیم در ایران دست یابند. اما واقعیت این است که ایران هیچوقت مستعمره یا تحت الحمایه غرب یا شرق نشد و جنبش استقلال طلبی و حق تعیین سرنوشت بصورت انقلاب سال ۵۷ به تاریخ بازگشت.

این امر نشان می دهد که غرب شاید بتواند در مقاطعی استثنائی از تاریخ موفق به جهانگیری در ایران شود اما جهانداری هرگز. تعادل ها و عدم تعادل های درون جامعه ایران است که نهایتا تعیین کننده سرنوشت ایرانیان و غربگرائی یا غرب ستیزی آنان است.

بدین لحاظ ایران برای غرب پدیده بسیار ویژه ای است که در هضم و جذب یا حذف و دفع آن با دشواری های بسیار مواجه شده است. شرایط ویژه ایران سبب شده است که نه اعمال سیاست احترام متقابل در قبال آن امکانپذیر باشد و نه سیاست ادغام در نظم جهانی و نه سیاست سرکوب و تغییر رژیم.

در عمل اما سه سیاست در مورد ایران بعد از انقلاب پیاده شده است که هر سه به نحوی از انحاء ناکام مانده اند: سیاست مهار، سیاست تقابل و سیاست احترام متقابل و به رسمیت شناختن نفوذ ایدئولوژیک و استراتژیک ایران در منطقه خاورمیانه و همکاری با آن. سیاست سوم عمدتا به دلیل شعار های مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل هنوز با مقاومت شدید در درون و بیرون آمریکا مواجه است. به علاوه تزلزل گاه به گاه جامعه، اقتصاد و سیاست ایران هوس تغییر رژیم ایران را در دل غربیان زنده نگه می دارد.

همچنین نه منطق تئوریک و آرمانگرایانه غرب (در سطح افکار عمومی و دانشگاهیان) مشروعیت نظام ایران را به عنوان یک قدرت منطقه ای می پذیرد (چون جامعه و سیاست ایران باز و لیبرال و پایبند به اصول منشور حقوق بشر نیست) و نه منطق عملگرای آن (چرا که ایران نه متحد استراتژیک غرب است و نه یک قدرت اقتصادی، جمعیتی یا نظامی برتر، تعیین کننده و غیر قابل اغماض). سیاست مهار ایران هم به دلیل نفوذ ایدئولوژیک و استراتژیک ایران در منطقه دیگر شدنی نیست چرا که ایران هم همچون غرب اما در حد و اندازه ای کوچکتراز متحدین ایدئولوژیک و استراتژیک منطقه ای برخوردار است.

سیاست تقابل جنگ طلبانه هم با ایران جواب نمی دهد چرا که در صورت وقوع آن سیاست دفاعی موشکی و هسته ای ایران به همراه محور متحدان منطقه ای ایران هزینه های گزافی را بر متحدان عربی، عبری و بر اقتصاد جهانی تحمیل خواهد کرد. ایران در چارچوب محور مقاومت (و نه هم ارزی با غرب) از پنج نوع بازدارندگی برخوردار است: بازدارندگی هسته ای، بازدارندگی موشکی، بازدارندگی جنگ نیابتی از طریق متحدین منطقه ای اش، بازدارندگی سایبری، و بازدارندگی اقتصادی از طریق اختلال در عرضه نفت.

این معضلات سبب می شود که روابط ایران و آمریکا معلق و پا درهوا و در وضعیت نه جنک نه صلح باقی بماند.

حق نشر عکس Irna
Image caption به هم خوردن همه قرار مدارها بین ایران و غرب پیش از این هم سابقه بسیار داشت. این عهدشکنی ها به دین دلیل است که تا ایران به صورت پایدار از غرب ستیزی به غربگرائی میل نکند و آمریکا و غرب از ایران هراسی دست برندارند هر گونه قراردادی بین ایران و غرب در مقابل مقتضیات زمینه موقعیتی (توازن قوای منطقه ای و رابطه بین لویاتان های جهانی، منطقه ای و ملی) شکننده خواهد بود.

قرارداد ناکامل و عهدشکنی دائم

به دلیل محوریت ایران در منطقه و آمریکا در جهان، ایران و آمریکا لامحاله با یکدیگر عهد می بندند و عهد می شکنند. حسین موسویان، عضو ارشد تیم اسبق هسته‌ای ایران اخیرا در مصاحبه ای به بهم ریختن بازی همکاری ایران و غرب در دوره های مختلف بعد از انقلاب اشاره کرده است. عهد بستن و عهد شکستن توسط هر دو طرف این رابطه امری اجتناب ناپذیر است. تاریخ معاصر نشان داده است که آمریکائی ها، از کارتر گرفته که پشت شاه را خالی کرد تا بوش، اوباما و ترامپ، نمی توانند به هیچ قرارداد نوشنه یا نانوشته ای در خصوص ایران پایبند بمانند. آمریکائی ها همچنین نمی توانند به سیاست عدم مداخله در امور ایران وفادار بمانند. ایرانی ها هم نمی توانند از یارگیری در منطقه و فرامنطقه دست بردارند چرا که سیاست امنیتی و دفاعی ایران به دنبال تجربه جنگ با عراق بر پنج رکن مردم، موشک، دانش و تکنولوژی هسته ای، ارتش سایبری و متحدان منطقه ای و فرامنطقه ای نهفته است.

علم اقتصاد نهادی جدید بر آن است که همه قرارداد ها و معاهدات در همه سطوح ناکامل است. هیچ قراردادی نمی تواند همه پیشامدهای آینده را به دلیل عقلانیت محدود انسان (افراد، گروه ها و جوامع) پیش بینی کند و برای آنان مواد قانونی وضع و تعبیه کند. تنها چاره کار تکیه بر حسن نیت، اعتماد متقابل و پایبندی به روح قرارداد است. در غیر اینصورت طرفین می توانند به بهانه های کوچک و بزرگ قانون را دور بزنند و راه های تازه ای را برای نقض قرارداد پیدا کنند.

عکس این امر هم امکانپدیر است بدین معنا که یکی از طرفین یا هر دو طرف به سهو یا عمد مفاد قرارداد را نقض کنند ولی به دلیل پایبندی دو طرف به روح قرارداد و وجود حجم انبوهی از سرمایه اجتماعی مبتنی بر حسن نیت و اعتماد خدشه ناپذیر و ایدئولوژیک یا استراتژیک به یکدیگر همچنان به روح و جسم قرارداد پایبند باقی بمانند؛ چنانکه در رابطه بین آمریکا و اروپا شاهدیم.

رابطه ایران و امریکا اما اسیر نوعی بی اعتمادی عمیق و ریشه دار است که کوچکترین حادثه ای می تواند آن را بهم بریزد. این بی اعتمادی در رابطه ایران و غرب خود را در اظهاراتی همچون "رابطه گرگ و میش"، "سیاستِ دست چدنی با دستکش مخملی" یا " اگر یک قدم در مقابل اروپا و آمریکا عقب بنشینیم، آنها ۱۰ قدم جلو می‌آیند" نشان می دهد.

اما قرارداد بین دولت-ملت ایران و امپراطوری جهانی آمریکا-محور در پدیده برجام چه بود؟ استفاده صلح آمیز از تکنولوژی هسته ای در مقابل عادی سازی روابط و مناسبات اقتصادی ایران با جهان با نگاهی به همکاری های گسترده تر با غرب در آینده. قرار بر آن بود که محصول نهائی این قرارداد تولید اعتماد متقابل در بلند مدت و به صورت گام به گام باشد. ایران با سفارش خرید هواپیما از ایرباس و بوئینگ و همکاری با شرکت های نفتی و اتوموبیل سازی فرانسوی و آلمانی در این مسیر در حرکت بود که ماجراهای دنباله دار بهار عربی و مسئله سوریه و یمن و ظهور داعش در عراق و سوریه، سیاست اقتصادی ایران در جهت همکاری با غرب را در تقابل با سیاست دفاعی و امنیتی ایران قرار داد.

به هم خوردن همه قرار مدارها بین ایران و غرب پیش از این هم سابقه بسیار داشت. این عهدشکنی ها به دین دلیل است که تا ایران به صورت پایدار از غرب ستیزی به غربگرائی میل نکند و آمریکا و غرب از ایران هراسی دست برندارند هر گونه قراردادی بین ایران و غرب در مقابل مقتضیات زمینه موقعیتی (توازن قوای منطقه ای و رابطه بین لویاتان های جهانی، منطقه ای و ملی) شکننده خواهد بود.

اگر این معادله بخواهد تغییر کند لازم است امپراطوری آمریکا-محور همچنانکه با دوستان منطقه ای اش همچون عربستان، مصر و اسرائیل تساهل و تسامح می ورزد برخوردی محترمانه و توام با مدارا با ایران داشته باشد. اما چنین امری در عمل امکانپذیر نیست.

ترکیب دو زمینه فرهنگی و موقعیتی دیر یا زود دو طرف را به عهدشکنی سوق داده و خواهد داد. هر گونه همکاری و توافق اقتصادی یا سیاسی با غرب همیشه در مقابل ملاحظات امنیتی و دفاعی شکننده است چنانکه در مورد روسیه و چین هم اخیرا شاهد بودیم. تفاوت اما در آن است که آمریکا نمی تواند به محاصره همه جانبه اقتصادی چین یا روسیه بپردازد چرا که یکی صاحب قدرت اقتصادی و دیگری صاحب قدرت نظامی است اما ایران یک قدرت شکننده منطقه ای است که می تواند ناگهان از درون فرو بپاشد (همچون نظام پهلوی) یا در معرض فروپاشی قرارگیرد مانند بحران های پیاپی جمهوری اسلامی در چهار دهه پس از پیروزی انقلاب اسلامی. زیگزاگ های دائمی سیاست های آمریکا و اروپا بین سه سیاست تقابل، مهار و احترام نشان از شکنندگی ترمیم ناپذیر رابطه ایران و غرب دارد.

چنانکه بحران های داخلی و خارجی و اقتصادی به دولت ترامپ این امید را داد که با فشار حداکثری می تواند حکومت ایران (و یا حد اقل سیاست های آن) را تغییر دهد اما گذر زمان نشان داد که جمهوری اسلامی با تحمل فشارها بر این مشکل هم به طور نسبی فائق شد. این امر نشانه ای است دال بر عدم شناخت زمینه های فرهنگی و موقعیتی در منطقه خاورمیانه، اشتباهی که در افغانستان و عراق و سوریه هم مشاهده و تکرار شده است.