'گوگوش و بهروز' عصارۀ دهۀ پنجاه‌: نگاهی دیگر به کارنامۀ زوج سینمایی

گوگوش حق نشر عکس NAzeran

پایگاه تاریخ نگاری سینمای ایران اقدام به قرار دادن پروفایلی از گوگوش و بهروز وثوقی در بخش انگلیسی کرد که واکنش‌های متعددی را در برداشت که در نهایت به حذف نام این دو هنرمند از این سایت منجر شد. یوسف لطیف پور؛ روزنامه نگار سینمایی در یادداشتی برای صفحه ناظران به دلایل محبوبیت گوگوش و بهروز وثوقی در حافظه جمعی ایرانیان پرداخته است.

Image caption در سینمای ایران، با آن که ازدواج بهروز وثوقی و گوگوش دوام چندانی نداشت، اما محبوبیتشان به عنوان زوجی سینمایی، با وجود تعداد اندکی فیلم (چهار فیلم) تقریباً در نوع خودش در تاریخ سینما کم نظیر باقی مانده است

سینما از همان آغاز، مثل آغاز خود آدم‌ها، با یک زوج پیوند خورده - یک زن و یک مرد.

محبوبیت زوج‌های سینمایی نه فقط به روزهای نخست بازمی‌گردد، بلکه شامل نمونه‌هایی می‌شود که هنوز هم از نظر اهمیت‌شان در فرهنگ عامه‌ تکرار نشده‌اند. در دوران صامت، سفر زوج سینمایی مری پیکفورد و داگلاس فربنکس به هر شهری - از لندن تا مسکو - خیابان‌های شهر را مصدود می‌کرد و ترافیک را گره می‌زد؛ حتی تمام نیروهای پلیس شهر برای مهار مشتاقان کافی نبود.

فیلم‌های زوج‌های افسانه‌ای سینما - همفری بوگارت/لورن باکال، عمر شریف/فاتن حمامه یا ریچارد برتُن/الیزابت تیلور - در ایران برای سینماروها آشنا بود اما در خود سینمای ایران، بازیگران ترجیح می‌دادند زندگی حرفه‌ای‌شان را با زندگی خصوص‌شان قاطی نکنند. شاید حق با آن‌ها بوده باشد چون در واقعیت و برخلاف تصویر رسانه‌ها، بیشتر زوج‌های سینمایی که در زندگی واقعی زن و شوهر بودند سهم چندانی از خوشبختی نداشتند.

در سینمای ایران، با آن که ازدواج بهروز وثوقی و گوگوش دوام چندانی نداشت، اما محبوبیتشان به عنوان زوجی سینمایی، با وجود تعداد اندکی فیلم (چهار فیلم) تقریباً در نوع خودش در تاریخ سینما کم نظیر باقی مانده است. این محبوبیت، احتمالاً در سال‌های خانه‌نشینی و انتظار به آن‌ها کمک کرده، چنان که از اظهار نظر اخیر گوگوش راجع به جنجال حذف نام او و وثوقی از دایرة‌المعارف دیجیتال سینمای ایران برمی‌آمد.

اما آن‌ها حتی در دورۀ اوج محبوبیت‌شان هم موضوع مناقشه بوده‌اند و دعوای قدیمی‌تری وجود دارد بر سر این که آیا جایگاه مردمی آن‌ها نشان بی‌هنری است یا هنرمندی. در سال‌های بعد از انقلاب، به خاطر عناد فرهنگی جمهوری اسلامی با آن‌ها نامشان به شکلی گسترده حذف شده است، اما حتی بدون این سانسور لجولجانه نباید تصور کرد که دعوای بین هنر مردمی و هنر والا و روشنفکرانه در ایران به سرانجام روشنی رسیده است.

این گوگوش بود که در اوایل دهۀ ۱۳۵۰ شمسی در شکایتی دوستانه به تماشا، مجله رادیو تلویزیون ملی ایران، گفت: "ما این همه خواننده خوب در این مملکت داریم، چرا هر وقت تلویزیون را باز می کنیم فقط یک یا دو چهره بخصوص را می‌بینیم... ما هم خواننده هستیم، ما هم هنر داریم، ما هم علاقه‌مندانی داریم." حتی در سال‌های اوج، گوگوش لازم بود محبوبیت گسترده‌اش را به رسانه ملی یادآوری کند.

اولین فیلم مشترک بهروز وثوقی و گوگوش، "پنجره" (۱۳۴۹)، وقتی روی پرده آمد که وثوقی بزرگ‌ترین ستارۀ سینمای ایران و گوگوش، کودک بازیگر دیروز، خوانندۀ پاپ امروز شده بود. آن‌ها خیلی بیشتر از اندازه‌ای که تصور می‌شود در شکل‌گیری فرهنگ دهۀ پنجاه شمسی نقش داشتند. چهار فیلم مشترک آن‌ها - "پنجره"، "ممل آمریکایی"، "همسفر"، "ماه عسل" - که بین سال‌های ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۵ ساخته شده‌اند، به جز سرگرم کنندگی سرخوشانه‌شان، چهار اثر درخور تأمل دربارۀ شکاف‌های فرهنگی و طبقاتی در تهران مدرن‌اند.

بیشتر بخوانید:

در آغاز دهه پنجاه شمسی، محمدعلی فردین و ناصر ملک‌مطیعی در حال پا به سن گذاشتن بودند؛ ملک‌مطیعی وزن اضافه کرده بود و موهای فردین به خاکستری می‌زد. برخلاف بقیه، وثوقی - یا به قول توده‌ها، بهروز - نموداری از تناقض‌های دهه بود. آرامش معروف ملک‌مطیعی‌وار و سرخوشی امیدوارانه فردین به یک یا دو دهه پیش‌تر تعلق داشت. رویابافی تراژیک بهروز در سال‌های بعد از "قیصر" خود دهۀ پنجاه بود.

در فیلم‌های مشترک بهروز و گوگوش، داستان هم‌چنان بر اساس حضور وثوقی نوشته می‌شد. نمی‌خواهم ادعا بکنم گوگوش بازیگر نقش فرعی بود، اما این وثوقی بود که داستان‌ها را به پیش می‌برد و مرکز توجه بود. تمام دیالوگ‌های نیش‌دار و بامزه مال وثوقی بود. گوگوش معمولاً در نقش زنی ظاهر می‌شد که از دنیا و طبقه‌ای دیگر می‌آمد. تفاوت بین آن‌ها معمولاً آن‌قدر زیاد بود که شخصیت‌هایی که بهروز ایفا می‌کرد از صرافت دنبال کردن گوگوش بیفتد و به دنیای ساده‌تر و سرراست تر خودشان قانع باشند. اما یک سوء تفاهم رسیدن آن‌ها را به هم ممکن می‌کرد و بعد از مدتی کلنجار رفتن آن‌ها خود را شیفتۀ همدیگر می‌یافتند.

گوگوش یک ایده‌آل بود و نسیمی بود که برای مدتی کوتاه از دنیاهای بهتر به دنیای جنوب شهری بهروز می‌وزید و مثل این مکالمه از "همسفر" از عشق با او می‌گفت:

-عاطفه [گوگوش]: تو زن داری؟

-علی [بهروز وثوقی]: نه بابا زنمون کجا بود.

-عاطفه: نامزد داری؟

-علی: هیچی، جز یه ننه و یه خونۀ گرویی.

-عاطفه: یعنی تا حالا عاشق نشدی؟

-علی: نه بابا، نه قربونت. بگیر بخواب. عشق کدومه. انگولکمون نکن. نذار یاد اون چیزهایی که نداریم بیفیتیم. مصبتو شکر. هرچی خورده بودیم پرید. ما کجاییم، تو کجایی بابا.

Image caption نباید فراموش کرد که سه فیلم از چهار فیلم مشترک آن‌ها را کارگردانان بااستعداد ساخته‌اند (جلال مقدم، فریدون گله، شاپور قریب)، اگرچه هیچ‌کدام آثار بهتر کارگردانانشان به حساب نمی‌آمدند. با این وجود دشوار است که در این آثار شیفتۀ انرژی پایان‌ناپذی و سادگی غیرمنتظرۀ گوگوش نشد یا از نوع استفاده از زبان در آن‌ها سر ذوق نیامد

نباید فراموش کرد که سه فیلم از چهار فیلم مشترک آن‌ها را کارگردانان بااستعداد ساخته‌اند (جلال مقدم، فریدون گله، شاپور قریب)، اگرچه هیچ‌کدام آثار بهتر کارگردانانشان به حساب نمی‌آمدند. با این وجود دشوار است که در این آثار شیفتۀ انرژی پایان‌ناپذیر و سادگی غیرمنتظرۀ گوگوش نشد یا از نوع استفاده از زبان در آن‌ها سر ذوق نیامد.

مثل زوج همفری بوگارت و لورن باکال، فیلم‌هایشان پر از دیالوگ‌های دوپهلو بود؛ هر کلمه یا جمله‌ای هم معنای عینی‌اش را داشت و هم یک معنای تلویحی که می‌‌توانست اشاره‌ای جنسی باشد یا احساساتی که به طور مستقیم قادر به بیانش نبودند. مثلاً در "ممل آمریکایی"، معلومات مربوط به حامله شدن نسرین (گوگوش) از ممل آمریکایی (وثوقی) این طور به زبان رِند تهرانی با تماشگر فیلم به اشتراک گذاشته می‌شود:

-ممل آمریکایی: تو یه زن به تمام معنا شارلاتان هستی.

-نسرین: من شارلاتان هستم یا تو، مهندس، که لامپو روشن کردی؟

-ممل آمریکایی: دِ اگه از روز اول دستتو رو کرده بودی که به من به گور حسن پپه می‌خندیدم که دست به پریز سرکار بزنم و لامپو روشن کنم.

شخصیت‌هایی که بهروز تصویر می‌کرد خیال‌پردازهایی حراف بودند که هر بار دهانشان را باز می‌کردند یک جمله قصار بیرون می‌آمد. از آن طرف، گوگوش هم تغییرات ذائقه و سلیقه زنان ایرانی را نشان می‌داد و هم مؤید تغییر اساسی در نوع حضور بازیگران زن در سینمای عامه‌پسند ایران بود. هر دویشان، به قول بهروز در"ممل آمریکایی" در "تهران گله‌گشاد"ی سیر می‌کردند که در آن همه چیز ممکن به نظر می‌رسید، اما بیداری و رسیدن به این حقیقت که تقریباً هیچ چیز ممکن نیست دیر و با پیچیدگی‌های آشنای فیلمفارسی به دست می‌آمد.

به جای کت وشلوار تیره یا دامن کوتاه پنهان شده زیر چادر گل‌دار سفید، آن‌ها با شلوار جین، چکمه، تیشرت و کت چرم در ماشین‌های اسپرت جاده تهران شمال را در‌می‌نوردیدند. حتی بازی‌هایشان از جنس دیگری بود: بهروز وثوقی یک متداکتور مادرزاد بود که بازیگران نیویورکی نسل بعد از جنگ دوم را به خاطر می‌آورد، و گوگوش در طبیعی بودن و بازی بدون اغراق در سینمای ایران مشابهی نداشت.

گیرایی و جرقۀ جذبۀ بین یک مرد و زن، چه روی پرده و چه خارج از آن، فرمول ندارد - یا رخ می‌دهد یا رخ نمی‌دهد. بهرو و گوگوش یکی از معدود زوج‌های سینمای ایران بودند که آن را داشتند. با این وجود نوعی بی‌غل‌وغشی در کارشان بود که به خصوص حالا و در مقایسه با بقیه ستاره‌ها آن‌ها را برای توده‌های مردم دل‌فریب‌تر می‌کند. در "ممل آمریکایی"، بهروز وثوقی بعد از اعتراف به گوگوش دربارۀ این که آدمی بی‌کس و کار است و مهندسی هم نخوانده و فقط عشق رفتن به آمریکا دارد می‌گوید "من هیچی نیستم، باور کن من هیچی نیستم."گوگوش بدون لحظه‌ای درنگ جواب می‌دهد "خوب منم هیچی نیستم. [حالا] جفتمون هیچیم."

اما این دو "هیچ" که چهار دهه است فیلم‌هایشان در سینماها نمایش داده نشده و فقط به روش‌های غیرقانونی دیده شده‌اند هم‌چنان محبوبیتی خیره‌کننده دارند. با این که وجودشان و نقش‌شان بارها انکار شده، اما انکار به تثبیت بیشتر انجامیده است، آن‌هم در حالی که انبوهی از آدم‌هایی که قرار بود "همه‌چیز" باشند تقریباً بی‌هیچ نشانی محو شده‌اند.