مرگ فرخنده و پدیدار شناسی خشونت دینی

  • علی امیری
  • استاد مطالعات اسلامی دانشگاه ابن سینا در کابل

ادیان ابراهیمی هریک به شکلی از اشکال واجد نوعی نظام کیفری است. در متون مقدس این ادیان، اشکالی از جزا و تنبیه پیش‌بینی شده است که از ضربه شلاق در ملأ عام و تشهیر(ایجاد شهرت بد برای متهم) گرفته تا قطع دست و قتل و نفی بلد(تبعید) را در بر می‌گیرد. اما اعمال مجازات دینی به دلیل فرم عمدتا واحد و تعریف شدۀ آن شباهت بسیاری به قوانین جزایی موضوعه دارد و به دلیل مناسک و تشریفاتی که بدان در آمیخته، مطلقا حالت آیینی به خود گرفته است. این بدان معنا است که مجازات ناشی از امردینی در خشن ترین حالت، واجد نوعی پیوند و ارتباط با امرقدسی است.

پیوند با امر قدسی هم در مرجع صادر کنندۀ حکم(قاضی یا عالم دین)، هم در مجری و هم در شخص مجرم که حکم بر روی او اجرا می شود، وجود دارد.

از سه شهید به آتش سوختۀ جهان اسلام، عین القضات همدانی، حسین بن منصور حلاج و شهاب الدین سهروردی، مفصل ترین گزارش را از مرگ حلاج به لطف عطار در دست داریم. در مورد کیفیت قتل سهروردی و عین القضات همدانی معلومات کمتری در دست است. برابر گزارش عطار در تذکرة الاولیا، مرگ حلاج پرشکوه و آیینی است. لویی ماسینیون مصایب حلاج را با مصایب مسیح مقایسه کرده است که چندان درست به نظر نمی رسد. اما، در ادبیات صوفیانه جهان اسلام این مرگ به جدال ظاهر شریعت و باطن طریقت تفسیر شده است که بنابر آن دو طرف (قاتل و مقتول) در گیر امر قدسی بوده اند.

بدین سان، از نگاه پدیدار شناسی، خشونت هایی دینی در حکم نوعی مراسم تطهیر است، چون با امر محرم و تابو پیوند دارد. مجرم در عین حال یک قهرمان نیز است، کسی است که از مرز عبور کرده و از حد و حدود انسان هایی عادی فراتر رفته است. مجازات او شدید و دردناک است، ولی غالبا تحقیرآمیز نیست.

اما آنچه که اخیرا در جوار مسجد شاه دوشمشیره، در کابل اتفاق افتاد، چیزی است کاملا متفات. مهاجمانی که روز پنجشنبه ۲۸ حوت ۱۳۹۳ یک دختر جوان را بی خبر از آنکه او چه کرده به آتش کشیدند، هیچ نسبتی با فقیهان و مفتیان بغداد و حلب ندارند. آنان بیشتر به آشوب طلبان نیست انگار دوران مدرن شباهت دارند. آنچه که مسلم است این است که نمی توان این خشونت را، با اوصافی که از خشونت های دینی می شناسیم، دینی خواند. نگاه پدیدار شناسانه به حادثه مرگ فجیع فرخنده نشان می دهد که خشونت اخیر با خشونت دینی تفاوت اساسی دارد.

نکته سزاوار توجه این است که برغم تکرار رسانه ها که جمعیت "خشمگین"، فرخنده را به آتش کشیدند، عنصر خشم هیچ نقشی در ماجرای هولناک زنده به آتش سوختاندن فرخنده نداشت. جمعیت از چه خشمگین بودند؟ برغم شایعۀ که تعویذنویس زیارتگاه مبنی بر به آتش کشیدن قرآن به راه انداخته بود، حتی یک نفر از مهاجمان مطمئن نبود که فرخنده قرآن را به آتش کشیده باشد.

کاملا اشتباه است که "خشم" را نیروی رانش جمعیت به سوی خشونت بدانیم یا مهاجمان را آکنده از حس هیبت و احترام در برابر قرآن بخوانیم. با یک نگاه پدیدار شناسانه می توان گفت که سایقۀ روانی که جمعیت اوباش آن روز را به خشونت راندند، بیشتر "لذت" بود تا "خشم". آنان با خشونت اشباع می شدند و از آن لذت می بردند. خشم ریشه در امر قدسی دارد و لذت در غریزه.

اینکه آدم ها برای اشباع لذت های خود یک شخص را به آتش می سوزاند، یک امر دینی نیست، بلکه یک رویداد فرهنگی است. انحطاط فرهنگ و زوال پویایی درونی و معنوی آن از یکسو و کوبیدن مکرر بر طبل خشونت و ترویج روحیه بیگانه هراسی در گفتمان دینی معاصر افغانستان از سوی دیگر و سرخوردگی های اجتماعی و اقتصادی و جنسی از جانب سوم، دست به دست هم داده کینه و نفرت را در وجود آدم‌ها بیشتر کرده اند.

انحطاط فرهنگی در جهان اسلام در مجموع به صورت زوال کرامت انسانی تبارز یافته است. به دنبال زوال انسانگرایی قرن‌های چهارم و پنجم هجری، جهان اسلام کمتر توانست جان و کرامت ذاتی آدمی را بر باورهای او ترجیح دهد. در دوران متأخر جان انسان در فرهنگ ما شدیدا ارزش خود را ازدست داد و مرجع اعمال خشونت به نحو بی رویه متکثر شد تا جایی که نه تنها عوام مردم، بلکه گروه های اوباش و آشوب گر نیز خود را مجاز به انجام خشونت و اجرای قانون می دیدند.

در وضع کنونی یکسر این ماجرا به بحران حاکمیت قانون و ضعف دولت به عنوان یگانه مرجع انحصاری اعمال مجازات باز می گردد، اما روی هم رفته انحطاط فرهنگ و زوال کرامت ذاتی انسان در فرهنگ متأخر افغانی، در بروز وضعیت های شبیه قتل فرخنده نقش اساسی دارد.

غیر عقلانی شدن فرهنگ در ادوار بعدتر با زوال تدریجی ته مانده های نیروهای معنوی و عقلانی آن تشدید شد و اکنون دین در یک بستر از لحاظ فرهنگی زوال یافته عمل می کند. این وضعیت خطرناک است و خوف و هراس خشونت‌های بیشتر را همواره همراه دارد. بایستی یک روانکاو فرهنگی، این نکته را برای ما باز کند که چگونه فرهنگ ما، ساختار روانی ما را شکل داده است که با آتش زدن یک شخصی که مطلقا به او جاهل هستیم، اشباع می شویم و لذت می بریم.

واکنش‌ها در برابر مرگ فرخنده نسبتا امید وار کننده است. اما خاستگاه این واکنش‌ها، احساسات عاطفی است. اما آگاهی کمی از زوال فرهنگ و انحطاط معنوی آن وجود دارد. در دراز مدت نقادی درونی فرهنگ می تواند منافذ خشونت را به طور نسبی محدود کند. اما روان های انباشته از نفرت و شقاوت، به خصوص در وضع مملو از فساد کنونی، هر آن ممکن است به خشونت های تازه تری دامن بزند.

قاتل فرخنده فرهنگ است؛ فرهنگی که می کوشد زوال و انحطاط خود را با اوباشیگری و احساسات شبه دینی جبران کند. در وضعیت کنونی، فرهنگ ما، دین را به عنوان یک ضد قهرمان به صحنه آورده و در سناریوی خود نقش‌های منفی به او داده است. آیا می توان امیدوار بود که فرهنگ، دین را از نقش ضد قهرمان نجات داده و آن را تلطیف کند و در راستای خدمت به کرامت ذاتی انسان به کار گیرد؟ راه دراز و دشواری در پیش است.