چشمها را باید شست؛ فرخنده پیغامآورِ آگاهی
- ارشاد هنریار
- روزنامه نگار
قتل فرخنده آیینه تمام نما از جامعهای که در آن زندگی میکنیم را پیش رویِ مان گذاشت و تصویری از واقعیتهای تلخ و ناخوشایندِ اجتماعی را نمایان ساخت. باور چنین خبری در آغاز دشوار بود، اما با پخش تصاویرِ آن در رسانهها پذیرفتن آن ناگزیر شد.
این رویداد بیپیشنه از زاویههای مختلف مورد بررسی و کنکاش قرار گرفت و به عوامل و متغیرهای بههم پیوسته و متفاوت نسبت داده شد. اما، چه درسهایی را میتوان از این رویداد گرفت و به عبارت دیگر پیغام فرخنده چه بود؟
با مرور متن رویداد که شماری با شنیدن به آتشکشیده شدنِ قرآن از سوی فرخنده، آماده قتل او میشوند و بر او حمله میکنند، شماری این رویداد را نظاره میکنند و شوربختانه روایت نخستین و نادرست از این رویداد، از خیابان گذر کرده و فضای ذهنی شماری از مقامات حکومتی و نمایندگان دینی و فرهنگی کشور را تسخیر میکند و بدون درک صحت و سقم خبرهای پخش شده با واکنشهای شتابزده همراه میشود.
برائت دادن قاتلان فرخنده و توجیه قتل او از سوی برخیها -که بعد به پشیمانی و شرمساری انجامید- پرده از ذهن کوتهبینِ و نگرش سطحی افراد جامعۀ ما برداشت. این رویداد نشان داد که در جامعه ما زودباوری و واکنشهای احساسی بر بنیاد یک باور نادرست تا چه سطح وجود دارد. به گونه منطقی انتظار میرود انسانها از تعامل با همدیگر یا از مواجهه با خبرهایی که برای شان میرسد، ارزیابی لازم را انجام بدهند و پس از آن موضع بگیرند؛ اما دیده شد که شور و احساسات تا چه پیمانه انسان را از شعور و منطق به دور میدارد و چه پیامدهایی را همراه میشود.
در جوامع انسانی که هر لحظه شاهد اتفاقات و دگرگونی است و اغلب اعضای این جوامع در بسیاری موارد با روایتهای چندگانه مواجه اند، کمتر به این فکر میکنیم که شاید روایت یک یا چند فرد از رویدادی ناشی از نگرش سطحی آن فرد/افراد باشد، یا به طور ارادی و سازماندهی شده برای دستیابی به هدفِ خاصی روایت جعلی از یک رویداد ساخته شده باشد و برای ما رسیده باشد.
متاسفانه در جامعۀ جمعگرای افغانستان، اغلب افراد به گونهای پرورش مییابند که چه در دوران کودکی، چه در نوجوانی و جوانی و حتی بزرگسالی، باید آنچه را بزرگترها میگویند، بدون قید و شرط بپذیرند که پذیرش گفتههای دیگران به این صورت کارکرد ذهن را ضعیف ساخته و ما را از دنیایِ واقعی دور میسازد و در تصمیمگیریها با مشکل مواجه میکند.
رویداد قتل فرخنده مجالی شد تا حدِاقل شماری از افراد جامعهای افغانی را فرصت بازنگری نسبت به کارکرِد ذهن و سطح شعور اجتماعیاش بدهد. این رویداد برای ما آموخت که نباید یافتههای مان را با باورهایی که در ذهن مان درستی آن تایید شده است، مقایسه کنیم. چنانکه دیدیم مقایسه اطلاعات دریافتی بر اساس باورهای ذهنی خودِ مان، میتواند مشکلات فراوانی را برای ما و اطرافیان ما بهبار آورد.
از آنجا که در سالهای پسین با فراگیر شدنِ شبکههای اجتماعی، شایعه به عنوان یک حربه سیاسی برای اهدافی چون راه اندازی جنگ روانی، ترور شخصیت، ایجاد تقابل میان گروههای مختلفِ قومی و... به کار گرفته میشود و خبرهای نادرست یا توام با مبالغه و اغراق در زمان اندک فراگیر شده و روی تصمیمگیری بسیاری افراد جامعه تاثیر میگذارد؛ که این وسیله (شایعه) چنان که دیدیم با قدرت تمام بر روان افراد در جامعه مسلط میشود. فرخنده، برای ما آموخت که بر اساس گمانهزنی و حدس تصمیم نگیریم و به دامهایی که بر سرِ راهِ مان گذاشته میشود، نیفتیم. رویداد قتل فرخنده یک نمونه از هزاران قضاوت افراد اجتماع ما نسبت به مسایلی است که بر آن آگاهی ندارند. بدون شک فرخندههای بسیاری قربانی جهل و آگاهی کاذب شده اند و میشوند. آن که میتواند نقش این جهالت به ویژه باورهای خرافی نسبت به ارزشهای دینی را از جامعه بزداید، روشنفکران دینی و حکومت افغانستان با همکاری آگاهان جامعه است.
در میان کسانی که در کشتن فرخنده نقش داشته اند، نسل جوان و دانشآموخته نیز دیده میشود. نسلی که با برنامه های آموزشی همین نظام پرورش یافته اند و از منبر مسجدها و مدرسهها در همین جامعه درس دین آموخته اند. قتل فرخنده در کنار جهالت حاکم بر اجتماع ما بیشتر از همه ناکامی نظام آموزشی و پرورشی، نهادهای حقوقبشری و عالمان دینی را به نمایش گذاشت. قتل فرخنده یک جهالت جمعی را به نمایش گذاشت و برای ما آموخت که اگر صد نفر هم به یک رویداد گواه اند، به این معنی نیست که آنان درست میگویند. این رویداد سرشار از آموزههایی بود که جامعهی ما به یادگیری آن نیازمند است.