خاورمیانه؛ جایی از جهان که 'جهانی' نمی‌شود

حق نشر عکس BBC World Service

مدت‌ها است که اهالی خاورمیانه روز و شبی را بدون اخبار جنگ و خون‌ریزی در کشورهای خاورمیانه به آخر نبرده‌اند. عراق، افغانستان، سوریه، پاکستان، ترکیه، لبنان، یمن، فلسطین، و مصر (و همسایه‌اش لیبی) خاورمیانه را به جغرافیای جدال و استعاره‌ای از خشونت مبدل کرده‌اند. «چرا خاورمیانه به چنین ورطه‌ای افتاد؟» به عبارت دیگر، «چه‌کسی مسبب و مسئول این فلاکت بی‌انتها است؟» اهالی خاورمیانه اغلب جواب قاطعی به این سؤال دارند: «خاورمیانه به خاطر غربی‌ها به این ورطه افتاد، و مسبب و مسئول این فلاکت مداخلات غربی‌ها است.»

یک ناظر بیرونی عملاً می‌تواند این مدعا را به دو دلیل رد کند. اول این که، چنین اتهامی عمدتاً تابع یک سنت غیرانتقادی، مبتنی بر فرافکنی و بلاگردانی است: متهم کردن یک «دشمن» دیرینه به این که مسبب و مسئول تمام فلاکت ما – تمام شکست‌ها، شرمساری‌ها، ناکامی‌ها، و ناتوانی‌های ما – است. دیگر این که، شواهد پرشماری در اثبات نقیض آن مدعا وجود دارد: نه مداخلات غربی‌ها در خاورمیانه سراسر منفی و مفعت‌طلبانه بوده، نه غربی‌ها قادر به مداخلات منفی و منفعت‌طلبانه در تمام دنیا بوده‌اند، و نه تمام فاجعه‌آفرینان فعلی (برای نمونه، «الشباب» و «بوکو حرام» در آفریقا) به دلیل مداخلات غرب و آمریکا به وجود آمده‌اند. در نتیجه، آن ناظر بیرونی احتمالاً می‌تواند به نوبه‌ خود اهالی خاورمیانه را به "توهم توطئه" متهم کرده، منحصراً خود آنان را – فارغ از آنچه در ورای خاورمیانه می‌گذرد – مسبب و مسئول فلاکت‌شان بشمارد.

حق نشر عکس Getty
Image caption غربی‌ها، و در رأس آن‌ها آمریکا، صدام و طالبان در عراق و افغانستان را سرنگون کردند، و اهالی این سرزمین‌ها سقوط مستبدان و رفع خفقان را نه فرصت ارزنده‌ای برای بهبود وضع زندگی که مجال مغتنمی برای تشدید غرب‌ستیزی و باهم‌ستیزی دیدند.

نتیجه‌گیری ناظر بیرونی را دو واقعیت دیگر تقویت می‌کنند. اول این که، بنیادگرایی اسلامی، ناهمسازی منطقه‌ای، و رقابت‌های قومی و فرقه‌ای – اصلی‌ترین دلایل آشوب و خشونت در خاورمیانه – از دیرباز و پیش از مداخله‌ غربی‌ها در سراسر منطقه برقرار بوده، از سوی دیگر اکثر کشورهای ثروتمند و مسلح خاورمیانه به ندرت موفق به حل و فصل منازعات خود، بدون مداخله‌ غربی‌ها، شده‌اند. دوم این که، برخلاف ملت‎های خاور دور (برای نمونه، ژاپن و کره‌ جنوبی)، ملت‌های خاورمیانه تلاش چندانی به جهت بهره‌برداری مثبت از مداخلات غربی‌ها در معادلات سیاسی سرزمین‌های‌شان به عمل نیاورده‌اند: غربی‌ها، و در رأس آن‌ها آمریکا، صدام و طالبان در عراق و افغانستان (و قذافی در لیبی) را سرنگون کردند، و اهالی این سرزمین‌ها سقوط مستبدان و رفع خفقان را نه فرصت ارزنده‌ای برای بهبود وضع زندگی که مجال مغتنمی برای تشدید غرب‌ستیزی و باهم‌ستیزی دیدند.

این نگاه بیرونی البته دو واقعیت چشم‌گیر دیگر را ندیده می‌گیرد. اول این که، از قرن‌ها قبلِ قدرت‌گیری غرب و درگیری «استعماری»اش در منطقه، تمدن‌های اسلامی (خاورمیانه) و مسیحی (غربی) درگیر جنگ و جدال مستمر بوده، تبعات این خصومت – از جنگ‌های صلیبی تا فروپاشی امپراتوری عثمانی – امروزه اثرات مهمی بر مناسبات آن‌ها دارد. دوم این که، برخلاف آن‌چه به نظر می‌رسد، و برخلاف ادعای بسیاری از اهالی خاورمیانه، غربی‌ها و به ویژه آمریکا در دهه‌های اخیر ابداً سیاست مستمر و منسجمی برای دخالت در اوضاع خاورمیانه نداشته‌اند: غربی‌ها و آمریکا بیش از آن که منشأ تغییرات ماندگار منطقه بوده باشند، با توجه به منافع خود – موقتاً – در تحولاتِ رخ‌داده در خاورمیانه مداخله کرده‌اند.

به طور مشخص، تاریخ معاصر ایران، از ملی‌سازی صنعت نفت تا انقلاب پنجاه و هفت و از جنگ ایران و عراق تا بحران هسته‌ای، اثبات آشکار این رویکرد فرصت‌طلبانه و کوته‌نظرانه از سوی آمریکا است: مصدق به یاری آمریکا به قدرت نرسید، و از جمله به دلیل دخالت کوتاه و کم‌هزینه‌ آمریکا سقوط کرد؛ انقلاب اسلامی به اراده‌ آمریکا رخ نداد، و در عین حال آمریکا شاه «متجدد» و «غرب‌گرا» را رها کرد و به استقبال «سنت» و «روحانیت» رفت؛ جنگ ایران و عراق از اثرات اقدامات و مداخلات آمریکا نبود، و در عین حال آمریکا به شدت و از هردو سو از آن بهره‌برداری کرد؛ و بلندپروازی هسته‌ای ایران به تحریک آمریکا به اوج نرسید، و با این همه آمریکا برای معامله با دولت ایران و حل بحران، حمایت از اعتراضات مدنی و حقوق بشر در این کشور را کنار گذاشت.

حق نشر عکس AFP
Image caption تاریخ معاصر ایران، از ملی‌سازی صنعت نفت تا انقلاب پنجاه و هفت و از جنگ ایران و عراق تا بحران هسته‌ای، اثبات رویکرد فرصت‌طلبانه و کوته‌نظرانه آمریکا است

در عین حال، مداخلات منفعت‌طلبانه و بعضاً بشردوستانه‌ غربی‌ها در خاورمیانه را یک ارمغان تمدن غربی هم به اوج رساند و هم تشتتِ آن را تشدید کرد: جهانی شدن. از آغاز دهه‌ ۱۹۹۰، با سقوط اتحاد جماهیر شوروی و از هم‌پاشی اتحاد کمونیستی، این تصور ایجاد شد که سرمایه‌داری لیبرال غربی و دموکراسی آمریکایی «جنگ سرد» ایدئولوژی‌ها و ابرقدرت‌ها را به سود خود تمام کرده، اکنون می‌تواند ارزش‌های اساسی خود را به عنوان ارزش‌های جهان‌روا به تمام دنیا عرضه کند. همزمان، جهانی شدن اقتصاد و، بیش از آن، جهانی شدن ارتباطات، ایده‌ «دهکده‌ جهانی» را به واقعیت بدل کرد، و به نظر می‌رسید ارزش‌های فرهنگ «جهان‌روا»ی غربی به زودی، بدون مقاومتی، "جهان‌گیر" خواهد شد. در عمل، یازده سپتامبر ۲۰۰۱ به خشن‌ترین شکل ممکن به این تصورِ خوش‌بینانه خاتمه داد.

این خوش‌بینی اما به شکل توهمی در اذهان رهبران سیاسی غربی و مخصوصاً آمریکایی ریشه دوانده بود: این‌گونه مداخله‌ مستقیم نظامی در خاورمیانه، نه فقط به منظور انهدام دشمنان فرهنگ غرب و ارزش‌های «جهان‌روا»ی آن، که برای برقراری «نظم نوین جهانی»و ایجاد «خاورمیانه‌ جدید»، و برای آزادسازی خاورمیانه از استبداد و صدور دموکراسی به سرزمین‌های غیرغربی، آغاز شد – آن هم در شرایطی که، در عین شکست جهانی‌سازی فرهنگی، جهانی‌سازی اقتصاد و ارتباطات امکانِ ستیزِ عمیق‌تر، آسان‌تر، و گسترده‌تر غیرغربی‌ها با فرهنگ غرب و ارزش‌های ادعایی‌اش را مهیا کرده بود. این همه در حالی بود که، «جنگ تمام‌عیار» عملاً به دلیل تحولات تازه در گفتمان فرهنگی غربی (از جمله، اولویت‌یابی آزادی بیان، نسبی‌نگری فرهنگی، شکاکیت به ایده‌های عصر روشنگری، تعمیم حقوق بشر به تمام نوع بشر، تحول در مفهوم شر، از میان رفتن ایده‌ «شر مطلق» و امثال آن) غیرممکن شده بود.

تفاوت بین جهانی شدن در عرصه‌های اقتصادی و ارتباطی و جهانی شدن در عرصه‌های سیاسی و فرهنگی (نزدیکی ناگهانِ مکان‌هایی که به لحاظ زمانی فاصله‌ بعیدی با هم دارند، غلبه جغرافیا بر تاریخ)، و این توهم که می‌شود تمام جهان را به اتکای اولی به پذیرش دومی مجاب کرد: پی‌آمد این توهم و آن تفاوت به شکل فجیعی در اوضاع فعلی کشورهایی مانند عراق و افغانستان پیدا است. مداخله‌ ناتمام غربی‌ها در دو کشور خاورمیانه نه به آزادی سیاسی و استقرار دموکراسی یا حتی رفاه اقتصادی و اجتماعی که به رواج فساد و باهم‌ستیزی و افزایش احساسات ضدغربی و ضدآمریکایی منجر شد، و در ادامه به سیاست سردرگم غربی‌ها در این دو کشور دامن زد. طرفه آن که، عدم‌مداخله‌ مؤثر در اوضاع سوریه، از پی‌آمدهای مداخله در عراق و افغانستان، هم عملاً کمکی به بهبود انگاره‌ غرب و غربی‌ها در اذهان اهالی خاورمیانه نکرد. فراتر از این، در سرتاسر خاورمیانه، یک کشور مطلوب و متحد غرب وجود ندارد که هم به لحاظ اقتصادی و اجتماعی مرفه و عادلانه باشد و هم به لحاظ آزادی‌های سیاسی و فرهنگی از ارزش‌های تمدن غربی تبعیت کند.

حق نشر عکس Reuters
Image caption بنیادگرایی اسلامی ابداع غربی‌ها نیست: خشونت در خاورمیانه پیش از مداخله‌ غربی‌ها به عرصه آمد، و در غیاب غربی‌ها هم ادامه خواهد یافت.

روشن است که، غربی‌ها محدودیت‌های مهمی در ارائه و اعمال ارزش‌های تمدن خود در کشورهای خاورمیانه دارند. در نبود فرهنگ دموکراسی و جامعه‌ مدنی، نه سرنگون‌سازی دیکتاتورها (صدام و قذافی در عراق و لیبی) و نه حمایت از سرنگونی آن‌ها (مبارک و اسد در مصر و سوریه) به نتیجه‌ مورد انتظار نمی‌رسد. نظم نوین جهانی، خاورمیانه‌ جدید، و «تکثرگرایی فرهنگی» (به شکل نسبی‌نگری افراطی و رواداری غیرانتقادی) پروژه‌هایی علناً شکست‌خورده اند: دل‌خوش بودن به موفقیت آتی آن‌ها دیگر نه خوش‌بینی که صرفاً خیال‌بافی است. در عین حال، سیاست غربی اگر بخواهد ایفاکننده‌ نقش مثبتی در جریان تحولات منطقه باشد، این‌چنین نقشی با عقب‌نشینی از ارزش‌های فرهنگی غربی، به ویژه سکولاریسم و دموکراسی لیبرالی، و تسلیم شدن به جو دین‌سالاری و اسلام‌گرایی ایفا نخواهد شد. به عکس، آن‌چه می‌تواند این نقش مثبت را به شکل مؤثر ایفا کند ثبات و صراحت در دفاع از ارزش‌های تمدن غربی، و نه کوشش‌های متوهمانه برای تحمیل آن‌ها به عنوان ارزش‌های جهان‌روا است. «جهانی شدن» اگر به معنی همگامی صرف و ساده با ارزش‌های تمدن غربی به عنوان ارزش‌های جهان‌روا، جهان‌گیر، و جهانی باشد، اهالی خاورمیانه به زودی، به سادگی، «جهانی» نخواهند شد.

در عین حال، این همه اثبات ادعای آن عده از اهالی خاورمیانه نیست که غربی‌ها و مداخلات آن‌ها را تنها مسبب و مسئول وضع وخیم خاورمیانه می‌دانند. بنیادگرایی اسلامی ابداع غربی‌ها نیست: خشونت در خاورمیانه پیش از مداخله‌ غربی‌ها به عرصه آمد، و در غیاب غربی‌ها هم ادامه خواهد یافت. پیدایش داعش، طرح خلافت اسلامی، جنگ شیعه و سنی، آشوب عراق، و بحران سوریه: این همه بیش از آن که محصول مداخلات غربی‌ها یا قدرت‌های غیرغربی (به ویژه روسیه) باشد، از اثرات جنگ درون‌گروهی دینی، هم‌ستیزی تاریخی، استبداد سیاسی، تعصبات نژادی و قومی، و قساوت‌های اجتماعی و فرهنگی به سرگردکی حاکمان مملکت‌های خاورمیانه و همچین حامیان «مردمی» آن‌ها است.

«جهانی شدن» امکان تازه‌ای برای تشدید این تخاصمات و بروز تعارضات به تعویق افتاده بود: با یا بدون مداخله‌ غربی‌ها، تروریسم خاورمیانه‌ای جهانی می‌شد، صدام و قذافی عاقبت می‌مردند، مبارک به هر بهانه می‌رفت و اسد به هر وسیله می‌ماند، و مرزهای متزلزل منطقه بیش و کم به هم می‌ریخت.

در وضع وخیم کنونی، آمریکا و غربی‌ها بیش از همیشه از مداخله در منطقه روگردان اند. برای اهل خاورمیانه، این مجال مهمی برای بازاندیشی در انگاره‌ «غربی‌ها به عنوان اسباب فلاکت شرقی‌ها»، و مسئولیت‌پذیری در قبال نقش‌آفرینی خود در فلاکت فعلی است. فقط در این صورت، «جهانی شدن» می‌تواند – از جمله – راه میان‌بری برای اهالی خاورمیانه در مسیر دشوار دموکراسی، عدالت اجتماعی، و صلح سیاسی باشد.