جنبش روشنایی و نگاه قوم مدارانه

در سال های پس از سقوط رژیم طالبان در سال ۲۰۰۱ اعتراض های خیابانی به مثابه ابزار بیان مطالبات گوناگون و فشار بر مقامات حکومتی رشد بی سابقه‌ای را تجربه کرده است. با گذشت زمان این نوع اعتراض ها هم از نظر تعداد رویداد و هم از نظر تعداد اشتراک کنندگان رو به افزایش بوده است. به عنوان مثال، می توان به سه مورد از این گونه اعتراضات بزرگ که توانست ده ها هزار نفر را به خیابان های کابل بکشاند توجه کرد. در ماه حمل سال ۱۳۹۴ اعتراض جمعی به قتل فرخنده ملک زاده، اعتراضات گسترده بر علیه کشار و سربریدن هفت فرد ملکی توسط گروه های تروریستی در ولایت زابل در ماه عقرب(آبان) همین سال، و نیز، اعتراضات اخیر در مورد تغییر مسیر انتقال خط برق ۵۰۰ کیلو ولت ترکمنستان از گذرگاه سالنگ به کابل که در ماه ثور سال جای کلید زده شد، در نوع خود از جمله اعتراضات جدید و متفاوت در تاریخ افغانستان می‌باشند.

این نوشته اما به رابطه این گونه حرکت ها با قوم مداری به عنوان یک شکاف سیاسی-اجتماعی در افغانستان می پردازد تا توضیحی ارائه کند که قوم مداری چگونه بر اعتراضات گسترده مدنی و صلح آمیز تاثیر می گذارد.

هرچند مطالبات حرکت های اعتراضی می تواند به اندازه گروه های شرکت کننده در آن متفاوت می شود؛ اما در کل این گونه اعتراض ها دارای سه بعد اصلی می باشند:

حق نشر عکس AFP
Image caption اعتراض خیابانی یک نوع عمل جمعی است که اشتراک کنندگان آن به یک آگاهی جمعی از حس نارضایتی و تجربه مشترک بی عدالتی دست یافته اند.

اول، اعتراض خیابانی یک نوع عمل جمعی است که اشتراک کنندگان آن به یک آگاهی جمعی از حس نارضایتی و تجربه مشترک بی عدالتی دست یافته اند.

دوم، این آگاهی جمعی بار اخلاقی-انسانی و حقوقی دارد؛ هرچند که در بسیاری از موارد معترضین ممکن نتوانند پیام هایشان را براساس چنین موازین و اصول به درستی توضیح بدهند. اما در کل در هر اعتراض دسته جمعی معترضین در تلاش اند تا این پیام را به دیگران منتقل کرده بیان کنند که بر اساس اصول و ارزش های مشترک و همگانی مورد بی عدالتی قرار گرفته اند.

سوم، اعتراض در خیابان معمولا در وضعیتی صورت می گیرد که سازوکارهای رسمی برای پاسخ دادن به اعتراضات ناکام گردیده است.

چهارم، از آنجایی که مردم معترض فکر می کنند مستقیما مورد بی عدالتی قرار گرفته اند با احساس و شور بیشتری از دیگران اعتراض می کنند. همراه شدن اعتراض با اظهار خشم و برآشفتگی می تواند گروههایی را که بی طرف می مانند به چالش بکشد.

هرگاه این خودآگاهی مشترک که بار اخلاقی پیدا کرده است، مورد بی توجهی مقامات مسئول قرار بگیرد، با احساس خشم و نارضایتی همراه می شود مردم به خیابان می آیند و حرکت اعتراضی را شکل می دهند.

آنچه مهم است این است که در کشورهای بحران زده این خودآگاهی به شمول آگاهی از تجربه های نارضایتی و بی عدالتی اکثرا زاده تجربه فردی نیست. یکی از آسیب های جوامع چند پارچه پدیده ای به نام خودنگاری قومی (ethnic seepage) است. اساسی ترین ویژه خودانگاری قومی آگاهی قومی است که مطابق آن افراد و گروه ها موقعیت های اجتماعی اقتصادی و سیاسی خود را براساس موقعیت گروه های قومی دیگر محاسبه می کنند.

با وجود آن که منازعه در افغانستان پیچیده گی های زیاد درونی و بیرونی دارد و عوامل بیرونی نقش مهمی را در تداوم بحران و بی ثباتی باز می کند؛ اما نگاه قوم مدارانه، به مثابه یک عامل درونی، نیز نقش مهمی باز می کند. در یک سطح کلان تر، علایم آگاهی قومی در خصوص دید عمومی نسبت به توزیع قدرت در افغانستان از ریاست جمهوری گرفته تا وزرا و اعضای پارلمان مشهود و مسلط است.

در سطح اجتماعی علایم این پدیده را در برخورد میان افراد، نیز می توان مشاهده کرد. برای نمونه بسیاری از افراد در مواجهه اول با افراد دیگر نخست کوشش می کنند قومیت طرف مقابل را شناسایی کنند و سپس بر اساس یک شناخت قومی، دیدگاه ها و موقعیت اجتماعی و سیاسی خود را با وی تنظیم نماید. بر اساس آنچه ذکر شد، آگاهی قومی چالش های متعددی را فراروی جنبش های مدنی افغانستان فراهم داده است. در اینجا به دو مورد اشاره می کنیم.

حق نشر عکس
Image caption فراگیر شدن دید قومی جامعه را به بلاک های ثابت و غیر قابل تحول تقسیم می کند که در آن افراد فرایند عدالت و بی عدالتی در توزیع قدرت سیاسی یا منابع ملی را به عنوان خواست یک گروه می بینند.

اول، فراگیر شدن نگاه قومی جامعه را به بلوک های ثابت و غیر قابل تحول تقسیم می کند که در آن افراد فرایند عدالت و بی عدالتی در توزیع قدرت سیاسی یا منابع ملی را به عنوان خواست یک گروه می بینند. در نتیجه فردیت افراد به شمول آزادی انتخاب فردی در امور سیاسی و روابط اجتماعی کم رنگ می گردد و آزادی فکر و عمل سیاسی که بنیاد جنبش های اجتماعی مدنی فراگیر را تشکیل می دهد، به شدت آسیب می بیند.

دوم، در این گونه وضعیت ها افراد و گروه هایی که در برابر تقسیم شدن جامعه به بلوک های گروهی مقاومت می کنند در موقعیت دشواری قرار می گیرند. این گونه افراد که مدعی رهبری حرکت های ملی و فراقومی اند در موقعیتی قرار می گیرند که حتی در دفاع و حمایت از حرکت و خواست های مشروع و قانونی مردم نیز دچار شک و تردید می شوند و یا به دلیل تردید و دوری جستن از اتهامات قومی کاملا سکوت اختیار می کنند. این چالش ها در حرکتی که به نام جنبش روشنایی در هفته های اخیر نام گرفت به خوبی نمایان بود.

در مورد جنبش روشنایی، قومیت از چند وجه در این حرکت برجسته گردیده بود: اول، داعیه اصلی جنبش این بود که تغییر مسیر برق ۵۰۰ کیلو والت بر خلاف نقضه اصلی برق افغانستان، و نادیده گرفتن مناطق مرکزی افغانستان، یک تبعیض آشکار علیه قوم هزاره است. به عبارت دیگر، معترضان به این باور جمعی رسیده بودند که در توزیع خدمات عمومی مورد تبعیض گروهی قرار گرفته اند.

موضوع مهم این است که جنجال روی پروژه ای مثل تغییر مسیر خط برق لزوما نباید قومی شود. ارائه خدمات عمومی به شمول برق از وظایف دولت های مدرن است. شاید اگر این مسئله در کشوری دیگر اتفاق می افتاد که در آن شکاف های قومی فعال نیست گروه های موافق و مخالف به احتمال زیاد بر جنبه های تکنیکی، اقتصادی و اجتماعی این پروژه و یا هم ناکارآمدی حکومت، تاکید می کردند.

دوم، با وجود این که اکثریت رهبران این جنبش تلاش کردند که با تاکید روی اصول مندرج قانون اساسی افغانستان مثل انکشاف متوازن و برجسته ساختن مزیت های تکنیکی، محیط زیستی و اقتصادی مسیر بامیان-میدان وردک نسبت به مسیر سالنگ این مسئله را انسانی، ملی و قانونی بسازند اما کم نبودند کسانی که علیه این جنبش موضوع قومی گرفتند و یا هم از ترس درگیر شدن در مسئله ای که فکر کردند قومی است، سکوت اختیار کردند. در چنین فضای موضع گیری ممکن برای افراد پیامد داشته باشد. به عنوان مثال، حمایت از چنین حرکت هایی علاوه بر آن که ممکن است افراد را در معرض اتهام حمایت از خواست های قشری قرار دهد، احتمالا منافع و دسترسی آن ها به مراکز قدرت را نیز به خطر می اندازد. در نتیجه قومیت و برداشت های قوم مدارانه از این جنبش بر روی حمایت از جنبش، سکوت در مورد آن و یا هم مخالفت با آن، نقش داشت.

حق نشر عکس AP
Image caption این گونه تغییرات در کشوری که تفنگ در آن برای چندین دهه ابزار اصلی برای بیان اعتراضات و مطالبات گروهی بوده است، نشانه های مثبت و امیدوار کننده ای است.

از سوی دیگر، سکوت یا تردید در خصوص حمایت از یک جنبش اجتماعی، فضا را برای گروه های سیاسی که مدعی رهبری و نمایندگی از اقوام اند، بازتر می کند. این افراد و گروه مجال بیشتر پیدا می کنند که با تکیه بر زبان و سمبول های قومی اعتراضات را بیشتر رنگ قومی بدهند. در پاسخ، گروه های مدعی نمایندگی از "قوم رقیب" نیز با استفاده از سمبول ها و زبان های قومی به مخالفت می پردازند. در نتیحه جنبش اجتماعی، که ضروتا قومی نیست و یا می تواند قومی نباشد، قومی تر می شود و حرکت های فرا قومی ارتباط خود را با خواسته ها و مطالبات مردمی بیش از پیش از دست می دهد.

با وجود این چالش ها رشد حرکت های اعتراضی و مدنی نمایانگر ظهور و نفوذ یک نسل نو از فعالین اجتماعی سیاسی در افغانستان است که در چند سال اخیر در نتیجه آموزش و مواجهه با ارزش های جهان شمول به آگاهی جدید از هویت فردی و گروهی دست یافته اند. اما خود-آگاهی مبتنی بر ارزش های فراگیر و انسانی در جوامع بحران زده ای مثل افغانستان که در آن خودآگاهی بیشتر گروهی است و بسیاری از گروه ها در معرض بی عدالتی های جمعی قرار دارند، چالش هایی را فراروی این گونه حرکت ها ایجاد می کند.

در کلیت، نفس رواج یافتن اعتراض های خیابانی تغییرات مثبتی را وارد فرهنگ سیاسی افغانستان نموده است. سازماندهندگان این گونه اعتراضات از خشونت پرهیز می کنند و می کوشند پیام های شان را با منطق بهتر و براساس ارزش های همگانی و گفتمان های ملی ارائه نمایند. این گونه تغییرات در کشوری که تفنگ در آن برای چندین دهه ابزار اصلی برای بیان اعتراضات و مطالبات گروهی بوده است، نشانه های مثبت و امیدوار کننده ای است.