داستان تونل ۲۹

در سال ۱۹۶۱، یواخیم رودلف از یکی از بی‌رحمانه ترین دیکتاتوری‌های جهان گریخت. چند ماه بعد برای بازگشت به همان مکان دست به ساختن یک تونل زد، چرا؟


تونل

همه چیز با ضربه‌ای به در اتاق شروع شد. یواخیم، دانشجوی ۲۲ ساله رشته مهندسی، در اتاقش در دانشگاه برلین غربی بود. چند ماهی بود در آنجا درس می خواند و اوقات آزادش را به عکاسی و رفتن به کنسرت‌های جَز می‌گذراند.

پشت در، دو دانشجوی ایتالیایی بودند که آنها را دورادور می‌شناخت. آمده بودند از او کمک بخواهند. می‌خواستند دوستان‌شان را از برلین شرقی نجات بدهند و برای این کار باید میان دو تکه برلین تونل می زدند.

اکتبر سال ۱۹۶۱ بود و تنها دو ماه از بنای دیوار برلین می‌گذشت. دولت آلمان شرقی این دیوار را برای جلوگیری از موج فرار مردم از دیکتاتوری کمونیستی و زندگی بهتر در غرب بنا کرده بود. اما آنچه در مورد این دیوار شگفت‌انگیز بود، سرعت ساختن آن بود.

East German soldiers build the Berlin Wall and close access to West Berlin, 1961.

سربازان آلمان شرقی دیوار برلین را در سال ۱۹۶۱ برای بستن راه ارتباطی با برلین غربی بنا کردند.

سربازان آلمان شرقی دیوار برلین را در سال ۱۹۶۱ برای بستن راه ارتباطی با برلین غربی بنا کردند.

ده‌ها هزار سرباز آلمان شرقی نیمه‌شب در خیابان‌های برلین شرقی میان پست‌های نگهبانی سیم خاردار کشیدند و موانع سیمانی نصب کردند. صبح روز بعد، این موانع در میان تمام شهر، از میان پارک‌ها، زمین‌های بازی کودکان، قبرستان‌ها و میدان‌ها کشیده شده بود.

گرچه دیوار با شتاب هرچه تمام‌تر بالا رفته بود (و به اندازه دیوار بعدی بلند و محافظت شده نبود)، اما چهره شهر را یک شبه عوض کرد.

بامداد ۱۳ اوت سال ۱۹۶۱مردم برلین در خود را در سوی دیگر شهر یافتند. زن‌ها از شوهران‌شان و برادرها از خواهران‌شان جدا شدند. روایت‌ها از نوزادانی حکایت می‌کند که حالا از مادرانشان جدا افتاده بودند.

The Berlin Wall near the Brandenburg Gate one year into construction.

دیوار برلین در نزدیکی دروازه براندنبورگ، یک سال پس از احداث

دیوار برلین در نزدیکی دروازه براندنبورگ، یک سال پس از احداث

زندگی پیش از ایجاد دیوار هم به اندازه کافی دشوار بود – مردم از شرایط سخت زندگی خسته شده بودند و هر بار که معترضان به خیابان می‌آمدند، تانک‌های شوروی در محل حاضر می‌شدند. اما حالا، با بالا رفتن دیوار، دولت نشان می‌داد خواهان اعمال کنترل حتی بیشتری بر مردم است.

به همین دلیل، همان روزی که موانع گذاشته شد، فرار مردم هم شروع شد. برخی تنها از روی سیم‌های خاردار پریدند؛ برخی ابتکارهای دیگری به خرج دادند، مثل زن و شوهری که شناکنان از رود " شپری" گذاشتند، در حالی که کودک سه ساله‌شان را در یک وان حمام به پیش می‌راندند.

حتی سربازان آلمان شرقی و نگهبانان مرزی نیز در میان فراریان بودند.

19-year-old, East German border guard Conrad Schumann jumps over barbed wire  to West Berlin on 15 August 1961.

کنراد شومان، نگهبان مرزی ۱۹ ساله از روی سیم خاردار به برلین غربی می جهد

کنراد شومان، نگهبان مرزی ۱۹ ساله از روی سیم خاردار به برلین غربی می جهد

کسانی هم  بودند که پنهانی به خانه‌های مجاور دیوار می‌رفتند و خود را از پنجره به آن‌سوی دیوار پرت می‌کردند، به امید آن‌که ماموران امداد و آتش‌نشانی در آن‌سو، آنها را بگیرند.

یواخیم نیمه‌ شب سینه‌خیز از میان یک مزرعه گذشت و هنگام سپیده‌دم خود را به غرب رسانده بود. حالا می‌گوید: "نمی‌خواستم بخشی از این دنیای جدید باشم؛ دنیایی که آدم نمی‌توانست به  هر چه می‌خواهد فکر کند و هر چه می‌خواهد به زبان بیاورد."

Joachim, the 22-year-old engineering student.

یواخیم

یواخیم

او حالا در برلین غربی زندگی جدیدی شروع کرده بود. اما این دو دانشجو از او می‌خواستند به کشوری که تازه از آن گریخته بود، تونل بزند. این کار ممکن بود او را به زندان بیندازد و حتی به قیمت جانش تمام شود.

با این همه، یواخیم پذیرفت که کمک‌شان کند.

حفر تونل آغاز می‌شود

اگر گروهی دانشجو باشید که هرگز تونل حفر نکرده‌اید، کار را از کجا شروع می‌کنید؟ آنها مثل هر دزد خوبی، با مطالعه نقشه محل شروع کردند.

نقشه ها را از دوستان‌شان در دولت قرض کردند، مطالعه‌شان کردند و خط تونلی را که باید حفر می‌شد تعیین کردند. باید خیابانی را پیدا می‌کردند که حفر تونل را از آنجا شروع کنند تا به بستر آب شهر برنخورند. خیابان "برناور اشتراسه" را برگزیدند که انتخابی جسورانه بود.

در دهه ۱۹۶۰، این خیابان به دلیل آنکه دیوار برلین از میانش می‌گذشت، شهرت جهانی داشت. خیابانی آکنده از گردشگران که برای گرفتن عکس در آن ازدحام می‌کردند. همیشه شلوغ بود. حفاری زیر "برناور اشتراسه" مثل کندن تونل زیر میدان "تایمز اسکوئر" نیویورک بود.

West Berlin citizens waving to East Berlin on Bernauer Strasse, 1961.

شهروندان برلین غربی در "برناور اشتراسه" برای ساکنان برلین شرقی دست تکان می‌دهند، سال ۱۹۶۱ میلادی

شهروندان برلین غربی در "برناور اشتراسه" برای ساکنان برلین شرقی دست تکان می‌دهند، سال ۱۹۶۱ میلادی

حالا باید نقطه شروع حفاری را تعیین می‌کردند. یک روز صبح، یک کارخانه تولید نِی نوشابه  توجه‌شان را جلب کرد که قدری دورتر از خیابان قرار داشت. خودشان را به صاحب کارخانه به عنوان یک گروه جَز معرفی کردند که برای تمرین موسیقی محوطه‌ای لازم دارند. اما صاحب کارخانه حدس زد هدف‌شان چیست. او خودش از آلمان شرقی گریخته بود و با میل به آنها اجازه داد از زیرزمین‌اش برای حفر تونل استفاده کنند.

گام بعدی یافتن یک زیرزمین در آن‌سوی دیوار در برلین شرقی بود که تونل را به آنجا ختم کنند. آپارتمان یکی از دوستان‌شان را انتخاب کردند، اما به جای در میان گذاشتن نقشه با او، فرد دیگری را مامور سرقت کلید در آپارتمان و ساختن کپی‌هایی از آن کردند تا  فراریان بتوانند وارد ساختمان شوند.

سپس در صدد برآمدند افراد بیشتری برای حفر تونل پیدا کنند.

کار آسانی نبود. برلین غربی آکنده از جاسوسانی بود که برای "اشتازی"، وزارت امنیت مخوف آلمان شرقی، کار می‌کردند. "اشتازی" قدرتمندترین بخش دولت آلمان شرقی بود که از ادغام پلیس مخفی و سرویس جاسوسی به وجود آمده بود. ماموریتش اطلاع از همه چیز – افکار آدم‌ها، همسران‌شان و همبستر هایشان بود.

The office and working quarters of the former Minister of State Security (head of the Stasi).

دفتر و محل کار وزیر اداره امنیت (رئیس استازی)

دفتر و محل کار وزیر اداره امنیت (رئیس استازی)

درباره فعالیت‌های اشتازی جک‌های زیادی ساخته بودند: "چرا افسران اشتازی راننده تاکسی‌های خوبی هستند؟ برای این که وقتی سوار تاکسی‌شان می‌شوید، از قبل اسم و آدرس آدم را می‌دانند."

اشتازی صدها هزار جاسوس و خبرچین داشت که برخی از آنها در دولت، شرکت‌های تجاری، بیمارستان‌ها، مدارس و دانشگاه‌های غرب رخنه کرده بودند.

یواخیم و دوستانش، سرانجام، سه دانشجوی دیگر پیدا کردند که به نظرشان می‌توانستند به آنها اعتماد کنند؛ همه به‌تازگی از بلوک شرق گریخته بودند: وولف شرودر (بلند بالا و جذاب)، هاسو هرشل (انقلابی عاشق فیدل کاسترو)، و اوُلی فایفر (پریشان از این که اشتازی دوست دخترش را هنگام فرار دستگیر کرده بود).

از همه بهتر این که همه دانشجویان رشته مهندسی بودند و شاید می‌توانستند در مورد نحوه حفر تونل نظر بدهند.

و بالاخره، احتیاج به ابزار داشتند. نیمه‌های شب از دیوار یک گورستان بالا رفتند و چند چرخ دستی، چکش، بیل و شن‌کش دزدیدند. همه چیز آماده بود. روز ۹ ماه مه سال ۱۹۶۲ (۱۹ اردیبهشت ۱۳۴۱)، دقایقی پیش از نیمه‌شب، کار حفر تونل از زیرزمین کارخانه شروع شد.

یواخیم می گوید:"می‌دانستیم از کجا شروع کنیم. قبلا تونل واقعی ندیده بودیم. تونل‌های ساختگی را در فیلم‌های تلویزیونی دیده بودیم که چطور ریزش می‌کنند. از آن فیلم‌ها، ساختن تونل را یاد می‌گرفتیم."

View of the Berlin Wall at Bernauer Strasse.

منظره دیوار برلین در برناور اشتراسه

منظره دیوار برلین در برناور اشتراسه

بعد از چند شب کار، تنها یک حفره به عمق یک متر و ۳۰ سانتیمتر در داخل زمین کنده بودند. حالا می‌توانستند کار نقب زدن افقی را شروع کنند. این لحظه‌ای بود که متوجه شدند چه کار دشواری در پیش است.

یواخیم می‌گوید:"وقتی به داخل تونل می‌رفتیم، باید روی پشت می‌خوابیدیم و پای‌مان را در جهت کندن تونل قرار می‌دادیم. بعد دو دستی بیل را می‌گرفتیم و با پا آن را توی گل و لای فشار می‌دادیم."

اندکی پیش‌روی، ساعت‌ها طول می‌کشید. بعد، با یک تلفن قدیمی زمان جنگ جهانی دوم که یواخیم از جایی پیدا کرده بود، به زیرزمین کارخانه زنگ می‌زدند که چرخ دستی پر شده و آماده است، و کسی از داخل زیرزمین چرخ دستی را با طنابی که به آن وصل بود بیرون می‌کشید.

چندی نگذشت که در این کار جا افتادند: ساعت‌ها در کارخانه مشغول کندن و حمل و نقل چرخ دستی پر از خاک بودند. سخت خسته شده بودند، دست‌هایشان تاول زده بود، کمرشان درد می‌کرد و پیشرفت چندانی نکرده بودند. حتی به مرز هم نرسیده بودند. دو چیز لازم داشتند: نیروی کار، و پول.

تهیه کننده تلویزیون

هزاران کیلومتر دورتر، در شهر نیویورک، یک تهیه کننده معروف تلویزیون به نام "روُوِن فرانک" در پی این بود که چگونه داستان برلین را تعریف کند. او هنگام احداث دیوار در محل بود و حالا می‌خواست از آن‌چه فرای سرخط خبرها می‌گذشت برای مردم بگوید.

او یکی از قدرتمندترین شخصیت‌های شبکه خبری "ان بی سی" بود. یک روز صبح، فکری به خاطرش رسید: چه می‌شد اگر می‌توانست داستانی از یک فرار پخش کند که درست همان موقع داشت اتفاق می‌افتاد؟

ان بی سی می‌توانست تمام دقایق و پیچ و خم های فرار را نشان بدهد، بدون آن که بداند سرانجام آن چه خواهد شد. این می‌توانست انقلابی در خبررسانی باشد.

Reuven Frank

روون فرانک

روون فرانک

فرانک این نظر را با  "پیِرس اندرتون"، گزارشگر ان بی سی در برلین، در میان گذاشت. اندرتون سخت استقبال کرد و شروع به تحقیق در این مورد کرد.

مدتی طول نکشید که جستجوهایش او را به وولف شرودر، دانشجوی رشته مهندسی و یکی از اعضای حفر تونل رساند که سعی می‌کرد برای ادامه عملیات حفر تونل، پول جمع کند.

شرودر می‌گوید:"ما اندرتون را به محل تونل آوردیم. سخت تحت تاثیر قرار گرفت. و اینجا بود که ما شرایط‌مان را با او در میان گذاشتیم – اگر ان بی سی  این فیلم را می‌خواهد، باید پولش را بدهد."

آندرتون شرایط آن‌ها را با فرانک درمیان گذاشت و او بلافاصله موافقت کرد. ان بی سی برای ابزار و مواد مورد نیاز بودجه فراهم می‌کند و به گفته فرانک "در ازای حق پخش فیلم، این عملیات متعلق به ماست."

و به این ترتیب، فرانک یکی از جنجالی‌ترین تصمیم‌ها را در تاریخ پخش اخبار تلویزیون گرفت – یک شبکه خبری عظیم آمریکایی، خرج گروهی دانشجو را که مشغول کندن تونل فرار در زیر دیوار برلین بودند، می‌پرداخت.

نوار مرگ

تا پایان ماه ژوئن، دانشجویان حدود ۵۰ متر، تقریبا تا مرز میان دو برلین را حفر کرده بودند. ۳۸ روز بود که هر روز هشت ساعت در این تونل مشغول کندن بودند.

با کمک مالی ان بی سی، ابزار جدیدی خریده بودند و افراد بیشتری استخدام کرده بودند. با خرید نوارهای فولادی هم توانسته بودند برای چرخ‌های دستی‌های‌شان یک خط آهن کوچک بسازند.

دیری نگذشت که تونل آنها با خلاقیت یواخیم تبدیل به تونلی مدرن و مجهز شد. او در داخل تونل سیم کشی برق کرد، روی چرخ‌های دستی موتورهایی نصب کرد که  رفت و آمدشان را تسریع می‌کرد، و صدها دودکش در سراسر تونل تعبیه کرد که هوای تازه را به داخل آن راه می‌داد. فیلمبرداری همه این کارها، با دو برادر آلمانی اهل ایالت باواریا بود.

فیلم‌هایی که از داخل تونل گرفته شده، صامت‌اند، زیرا تونل برای دستگاه‌های ضبط صدا بیش از حد کوچک بود. در یک مرحله که توانستند همراه با فیلم‌برداری،  یک میکروفون نیز به داخل تونل ببرند، می‌توانید در آن صدای یک تراموا، یک اتوبوس و قدم‌های مردم را بشنوید. یواخیم می‌گوید: "فوق‌العاده بود، همه چیز را می‌شد شنید."

اما با نزدیک شدن به شرق، صداهای بالای سر خاموش شدند. حالا آنها درست زیر "نوار مرگ" بودند، بخشی از زمین که دقیقا کنار دیوار بود؛ جایی که نگهبانان مرزی با دقت در پی یافتن تونل‌ها بودند.

تونل آنها نخستین تونلی نبود که زیر دیوار کنده می‌شد. دیگران هم تونل‌هایی کنده بودند که اغلب با شکست روبه‌رو شده بود. تنها چند هفته پیش از آن، مرزبان‌ها دو مرد را در حال کندن یک تونل دیده بودند و به سوی‌شان شلیک کرده بودند. یکی از آنها کشته و دیگری به‌شدت مجروح شده بود.

یواخیم می‌گوید:"مرزبان‌ها گوشی‌های ویژه‌ای داشتند که روی زمین می‌گذاشتند. اگر صدایی می‌شنیدند، زمین را سوراخ می‌کردند، یا به درون آن شلیک می‌کردند یا در آن دینامیت می‌گذاشتند. به همین دلیل، موقع کندن تونل می‌دانستیم که هر لحظه ممکن است زمین بالای سرمان باز شود."

گاه می‌توانستند صدای نگهبانان را که با هم حرف می‌زدند بشنوند. "و می‌دانستیم اگر ما صدای آنها را می‌شنویم، آنها هم احتمالا صدای ما را می‌شنوند. به همین دلیل دیگر نمی‌توانستیم موقع کار در تونل باهم حرف بزنیم."

"باید پنکه‌ها را خاموش می کردیم که تنفس در جلوی تونل را دشوار می‌کرد. تنها چیزی که می‌شنیدیم صدای باد و نفس خودمان بود."

یواخیم می‌گوید:" صداهایی هم بود که نمی توانستیم تشخیص بدهیم. صدای اشتازی بود؟ دنبالمان آمده‌بودند؟"

The original Tunnel 29 during the leak

تونل اصلی ۲۹ در جریان نشت آب

تونل اصلی ۲۹ در جریان نشت آب

یک شب، یواخیم در حال کندن بود که صدایی شبیه به ریزش آب شنید. جایی در تونل آب نشت می‌کرد. ظرف چند ساعت، در داخل تونل، آب به راه افتاده  بود. متوجه شدند جایی لوله آب ترکیده است. اگر جریان آب به همین صورت ادامه پیدا می‌کرد، تونل خراب می شد.

تصمیمی خطرناک گرفتند: این‌که از اداره آب برلین غربی بخواهند لوله را تعمیر کند، و در نهایت تعجب، پاسخ مثبت گرفتند. اما حتی پس از تعمیر لوله، تونل همچنان پر از آب بود و ماه‌ها طول می‌کشید تا خشک شود.

چقدر به نتیجه نزدیک شده بودند – تنها پنجاه متر با زیرزمین خانه در برلین شرقی فاصله داشتند، و تمام کسانی  که می‌خواستند فراری بدهند، آماده و منتظر بودند: خواهر هاسو و دوست دختر اُولی.

تونل دوم

ژوئیه سال۱۹۶۲ تقریبا یک سال از شروع حفاری گذشته بود. نیروهای امنیتی آلمان شرقی در اطراف دیوار تله‌های سیمی، مین‌های ضد نفر، حصارهای برقی و سیخ‌های فلزی کار گذاشته بودند، و اگر این ها جلوی فراریان را نمی‌گرفت، نگهبانان مرزی به اسلحه کمری، مسلسل، خمپاره، راکت‌انداز ضد تانک و شعله‌افکن مجهز شده بودند.

با وجود این، هر ماه عده‌ای از مردم به نحوی از آلمان شرقی فرار می‌کردند؛ برخی در اتوموبیل پنهان می‌شدند و برخی از گذرنامه جعلی استفاده می‌کردند.

یواخیم و تیمش نمی‌توانستند منتظر خشک شدن تدریجی تونل بمانند. سرانجام از وجود تونل دیگری خبردار شدند که به سوی شرق حفر شده بود، اما نیمه کاره رها شده بود.

دانشجویانی که این تونل نیمه تمام را طراحی کرده بودند، از یواخیم و دیگران خواستند اگر مایلند، برای رسیدن به برلین شرقی دست به دست هم بدهند. می‌توانستند کسانی را که هردو گروه می‌خواستند فراری بدهند یک‌جا از یک تونل رد کنند.

یواخیم می‌گوید:"فرصت بسیار خوبی بود که نباید از دست می‌رفت. ما یک گروه حفاری بودیم که تونلی نداشتیم و اینجا تونل نیمه‌تمامی بود که احتیاج به حفاری داشت." به تیم یواخیم تنها اطلاعات محدودی در مورد این تونل داده شد.

Sketch of the house and surrounding area involving the first (infiltrated) tunnel

طرح خانه و نواحی اطراف تونل نیمه تمام

طرح خانه و نواحی اطراف تونل نیمه تمام

قرار بود این تونل جدید زیر یک کلبه در برلین شرقی باز شود و حدود هشتاد نفر سینه‌خیز از طریق آن فرار کنند. چند روز بعد، یواخیم و تیمش به دیدن تونل جدید رفتند. یواخیم می گوید:"خیلی تعجب کردیم. اصلا شبیه تونل ما نبود."

تونل یواخیم برق و تلفن و واگن‌های برقی و هواکش داشت. این تونل نه برق داشت، نه پمپ هوا، و آن‌قدر تنگ بود که به‌سختی می شد در آن چهار دست و پا حرکت کرد. هر بار اتومبیل از جاده بالای سر می‌گذشت، تکه‌های سنگ و خاک به داخل تونل ریزش می کرد.

اما تصمیم گرفتند با همین تونل ادامه بدهند، قدری بزرگترش کنند و آخرین مترها را در آن حفر کنند تا به کلبه مورد نظر برسند. تونل آماده بود. اکنون تنها مانده بود که روز و محل فرار را به دوستان و اقوام‌شان در برلین شرقی  خبر بدهند.

"ولفدیِدِر اشترنهایمر"، دانشجویی که در برلین غربی متولد شده بود و آنجا زندگی می‌کرد، خبر تونل یواخیم را شنید و داوطلب شد در مقابل نجات دوست دخترش از آلمان شرقی به نقشه آنها کمک کند. نام دختر "رناته" بود، و این دو پس از نامه‌نگاری در مورد به گفته او" بیتل‌ها و سئوال‌های عمیق زندگی "، عاشق هم شده بودند.

اشترنهایمر مفید بود، زیرا برخلاف دیگران در تیم یواخیم، اهل آلمان غربی بود و به همین دلیل می‌توانست آزادانه به شرق رفت و آمد کند.

در طول هفته‌های بعد، او در چند سفر به برلین شرقی فهرست نام کسانی را که قرار بود از راه این تونل فرار کنند، به‌روز کرد. قرار فرار برای روز هفتم ماه اوت گذاشته شد.

یک روز پیش از آن، دانشجویان گرد هم آمدند. در میان‌شان مردی بود که اشترنهایمر پیش از آن ندیده بود. نامش "زیگفرید اوزه" و حرفه‌اش آرایشگری بود.

این "اوزه" بود که مشتاقانه داوطلب شد برای دادن رهنمودهای نهایی به شرق برود.

اما بلافاصله پس از جلسه، اوزه مستقیما به آپارتمانی با نام سری "اورینت" رفت تا با رابطش، یک مامور اشتازی، ملاقات کند.

اوزه خبرچینی بود که شش ماه پیش از آن از طرف پلیس آلمان شرقی استخدام شده بود. اسناد آن زمان نشان می‌دهد که اوزه به اربابش می گوید: "قرار است فرار بین ساعت ۴ تا ۷ بعدازظهر انجام شود"، و "۱۰۰ نفر قصد فرار دارند."

حالا اشتازی از تونل یواخیم آگاه شده بود –  از بزرگترین عملیات فرار به برلین غربی.

تله

روز فرار فرا رسید. در سراسر برلین شرقی، مردها، زنان – نامزد وولفدیتر، رناته، و کودکان به سوی کلبه راه افتادند. ساعت‌های مختلفی را انتخاب کرده بودند. برخی پیاده می‌رفتند، بعضی دیگر با اتوبوس یا تراموا.

بیشترشان سخت وحشت‌زده بودند. شب قبل به‌سختی توانسته بودند بخوابند. ساعت‌ها مشغول بستن و باز کردن و دوباره بستن وسایل‌شان بودند. فقط اجازه داشتند یک بسته با  خودشان ببرند برای جا دادن پوشک بچه، لباس و عکس. اینها تنها چیزی بود که برای شروع زندگی جدیدشان در غرب می‌توانستند همراه داشته داشتند.

در راه کلبه بودند که اتومبیل‌های اشتازی از راه رسیدند. فرمانده گردان مرزی به سربازها دستور داده بود با زره پوش و خودروهای آب‌پاش در پادگان نزدیک کلبه مستقر شوند. افراد اشتازی در لباس شخصی به محل کلبه اعزام شدند و در خیابان‌ها پراکنده شدند. تله آماده بود.

Map acquired by Siegfried Uhse showing the plan for the first tunnel

نقشه زیگفرید اوزه، جاسوس استازی از نخستین تونل – بی اس تی یو

نقشه زیگفرید اوزه، جاسوس استازی از نخستین تونل – بی اس تی یو

داخل تونل، یواخیم، هاسو و اولی خود را برای نقشه فرار آماده می‌کردند. این دانشجویان رشته مهندسی وحشت‌زده بودند. هرگز دست به چنین کاری نزده بودند و نمی‌دانستند آیا می‌توانند به کلبه راه پیدا کنند یا نه، و اگر می‌کردند با چه چیزی روبه‌رو می شدند.

هرچه لازم بود با خودشان برداشتند – چکش، تبر، مته و رادیو. حتی توانسته بودند چند قبضه اسلحه و یک مسلسل زمان جنگ جهانی دوم هم فراهم کنند.

یواخیم می گوید:"می‌خواستیم در صورت حمله اشتازی بتوانیم از خودمان دفاع کنیم."

به‌آرامی و بی‌سروصدا، به داخل تونل خزیدند. وقتی به آخرش رسیدند، شروع به سوراخ کردن زمین بالای سرشان کردند.

ساعت چهار بعدازظهر بود و بالای سرشان، در خیابان‌های بیرون کلبه، مردم از راه می‌رسیدند. اما وقتی دیگر فرصت فرار نبود، ماموران اشتازی آنها را بازداشت کردند، توی اتومبیل‌ها انداختند و از محل دور شدند.

یواخیم، هاسو و اوُلی همچنان بیخبر از لو رفتن عملیات، مشغول سوراخ کردن زمین بالای سرشان بودند.

یواخیم می‌گوید:" ناگهان صدایی از سمت غرب در بی‌سیم همراهم شنیدم. فریاد می‌زدند که برگردیم."

اما آنها به کندن ادامه دادند. یواخیم می‌گوید:"تنها فکرم مردمی بود که به کلبه می‌آمدند و ما نمی‌خواستیم ناامیدشان کنیم."

به کندن ادامه دادند تا سرانجام کف اتاق نشیمن کلبه را سوراخ کردند. آینه کوچکی را بالای سرشان گرفتند که بتوانند داخل اتاق را ببینند. اتاق جز چند صندلی و یک کاناپه اثاث دیگری نداشت. خیلی ساکت بود، بیش از حد ساکت. اما تا آنجا آمده بودند و باید ادامه می‌دادند. از داخل تونل وارد اتاق شدند و سینه‌خیز به طرف پنجره رفتند. یواخیم از گوشه پرده بیرون را نگاه کرد.

"مردی را در بیرون خانه در لباس شخصی دیدم که زیر پنجره حرکت می‌کرد. بلافاصله فهمیدم اشتازی است."

آرشیو اشتازی

آرشیو اشتازی

به‌شدت وحشت کرده بودند. می‌دانستند عملیات‌شان لو رفته، اما آن‌چه نمی‌دانستند این بود که گروهی سرباز، کلاشنیکف به دست، درست آن طرف اتاق نشیمن ایستاده‌اند.

لحظه‌ای شگفت انگیز در آرشیو اشتازی (یکی از دو هزار پرونده‌ای که در جریان تحقیق در مورد این ماجرا خواندم که همه در مقر اشتازی سابق نگهداری می‌شد). در این گزارش آمده که سربازان خود را برای حمله به داخل اتاق آماده می‌کرده‌اند که صدای یکی از اعضای تیم یواخیم را می‌شنوند که کلمه "تیربار" را به زبان می‌آورد. به همین دلیل، تصمیم می‌گیرند صبر کنند تا نیروی کمکی از راه برسد، چون می‌دانستند کلاشنیکف آنها نمی‌تواند حریف تیربار بشود.

همین وقفه، جان یواخیم و تیمش را نجات داد. آنها بار دیگر به داخل دهانه تونل پریدند و در حالی که ابزارشان به دور پایشان می پیچید سعی کردند با سرعت هرچه تمام‌تر چهار دست و پا خودشان را به غرب برسانند.

می‌دانستند هر لحظه ممکن است سربازهای آلمان شرقی وارد اتاق کلبه شده وارد تونل شوند و آنها را هدف قرار دهند. چند دقیقه بعد، نیروهای امنیتی به داخل اتاق نشیمن هجوم آوردند و وارد تونل شدند، اما تا آن موقع تونل خالی شده بود.

ماموران اشتازی برای بازداشت یواخیم و تیمش دیر کرده بودند، اما در عوض گروهی از کسانی را که قرار بود از تونل بگذرند بازداشت کرده بودند تا از آنها بازجویی کنند.

The site of the main political prison of the former East German Communist Ministry of State Security, the Stasi.
A cell at the main political prison of the former East German Communist Ministry of State Security, the Stasi.

بازجویی

تا اینجا، تنها یک نفر از لو رفتن عملیات بی‌خبر بود، وولفدیِتِر. او در آلمان شرقی عملیات را سازماندهی کرد و حالا با هیجان دیدار قریب الوقوع رناته، در راه بازگشت به مرز بود. وقتی به پست مرزی رسید، دو مامور منتظرش بودند. بی‌درنگ فهمید که لو رفته است.

نخست پلیس بازجویی‌اش کرد و بعد او را تحویل اشتازی دادند. او را به زندان "هوهنشوُنهاوزِن"، زندان سابق شوروی که به اشتازی تحویل داده شده بود، منتقل کردند. وولفدیتر می‌گوید:"نیمه‌های شب بود. لباس‌هایم را درآوردند و بازرسی بدنی‌ام کردند، بعد لباس زندان تن‌ام کردند و بازجویی شروع شد."

Cells at Hohenschonhausen Prison, Berlin.

سلول های زندان "هوهنشونهاوزن"، زندان اصلی اشتازی، وزارت امنیت ملی آلمان شرقی

سلول های زندان "هوهنشونهاوزن"، زندان اصلی اشتازی، وزارت امنیت ملی آلمان شرقی

در دهه ۱۹۵۰، اشتازی به اعمال شکنجه معروف بود، اما تا دهه ۱۹۶۰، شکنجه روانی عمدتا جای شکنجه جسمی را گرفته بود.

اشتازی دستورالعملی در مورد نحوه تخلیه اطلاعاتی زندانیان  منتشر کرده بود که افسران ارشد آلمان شرقی آن را در دانشگاه‌های ویژه تدریس می‌کردند.

فشارهای روانی که از داخل زندان شروع می‌شد، به نوعی طراحی شده بود که زندانیان را به آهستگی خرد می‌کرد. زندانی‌ها حق حرف زدن با یکدیگر را نداشتند؛ هیچ حرفی ردوبدل نمی‌شد، هیچ ارتباطی بین‌شان نبود.

داخل سلول هیچ چیز در اختیارشان نبود – کلید چراغ و دکمه سیفون توالت بیرون از سلول بود. زندانیان را دائم برای بازجویی می‌بردند.

Interrogation room in the former Stasi prison, Hohenschönhausen Memorial, Berlin.

اتاق بازجویی در زندان سابق اشتازی، بنای یادبود هوهنشونهاوزن، برلین

اتاق بازجویی در زندان سابق اشتازی، بنای یادبود هوهنشونهاوزن، برلین

وولفدیتر می‌گوید:"اولین دور بازجویی دوازده ساعت طول کشید. لازم نبود آدم را کتک بزنند. آدم خسته است، آب نیست، غذا نیست، هیچ چیزی نیست."

متن بازجویی از وولفدیتر (در آرشیو آلمان) ۵۰ صفحه است. بازجو ابتدا از او چند سئوال می‌پرسد و بعد بار دیگر همان سوال‌ها را تکرار می‌کند، و باز هم تکرار می‌کند. چند ساعت بعد، دور دیگری از بازجویی آغاز می‌شود، اما سوال‌ها همان است، با همان تکرارها. کم کم، خسته، گرسنه و تشنه، او همه چیز را به آنها می‌گوید.

وولدیتر به هفت سال حبس با اعمال شاقه محکوم شد. او تنها نبود. بسیاری از شهروندانی که در تلاش برای عبور از تونل بازداشت شده بودند، اکنون زندانی شده بودند، حتی مادرانی که از فرزندانشان جدا شده بودند.

تلاش دوم

فکر می‌کنید با لو رفتن عملیات و شمار بالای بازداشت‌ها و حبس‌ها، یواخیم و تیمش دست از کار کشیدند؟ نه! آنها می‌دانستند اشتازی اطلاعاتی در مورد نخستین تونل‌شان ندارد و تصمیم گرفتند دوباره آن را امتحان کنند.

این بار، جزئیات کمتری را بروز می‌دادند و گروه کارشان را کوچکتر کرده بودند. حالا  سپتامبر سال ۱۹۶۲ (شهریور ۱۳۴۱) بود و تونل اصلی به اندازه کافی خشک شده بود که بتوانند کار را از سر بگیرند. اما چندی نگذشته بود که بار دیگر آب در آن نشت کرد.

این بار، بیشتر از آن به سوی شرق پیشروی کرده بودند که بتوانند از اداره آب بخواهند لوله را تعمیر کند. یا باید کار را تعطیل می‌کردند یا جایی، در زیرزمینی در برلین شرقی، از زمین بیرون می آمدند.

نقشه نشان می‌داد جایی زیر خیابان "شونهولتزِر اشتراسه" در برلین شرقی و بسیار نزدیک به دیوار و نگهبانان مرزی‌اند

باز کردن تونل در آن محله بسیار خطرناک بود – از سروصدا گذشته، کسانی که قرار بود فرار کنند باید ابتدا از کنار نگهبانان می‌گذشتند تا بتوانند وارد زیرزمین شوند.

مشکل می‌شد تصور کرد چطور قرار بود این نقشه موفق شود، اما یواخیم و گروهش ثابت کرده بودند مردانی بی‌باک‌اند، و تصمیم گرفتند بار دیگر نقشه‌شان را عملی کنند.

Tunnel 29, after the leak had dried out.

تونل ۲۹، پس از نشت آب و خشک شدن

تونل ۲۹، پس از نشت آب و خشک شدن

روز فرار را ۱۴ سپتامبر تعیین کردند. بعضی از دانشجویان داوطلب شدند به شرق بروند و با فراریان تماس بگیرند. اما مثل دفعه گذشته، به کسی نیاز داشتند که روز فرار از مرز بگذرد و علامت‌های لازم را بدهد تا فراریان بدانند چه زمانی به طرف تونل حرکت کنند.

جای تعجب نبود که بعد از آن‌چه برای وولفدیتر اتفاق افتاد، اشتیاق چندانی برای به عهده گرفتن این کار وجود نداشته باشد، اما "میموُ" به فکر دوست دختر ۲۱ ساله‌اش، اِلِن شاو، افتاد که مثل وولفدیتر با گذرنامه آلمان غربی‌اش می‌توانست میان دو آلمان رفت و آمد کند، و چون زن بود، سوءظن کمتری جلب کند. الن موافقت کرد.

به فراریان گفته شد به سه میخانه متفاوت بروند و در آنجا منتظر بمانند تا علامت سری به آنها داده شود.

از الن در حال سوار شدن به قطار در برلین شرقی فیلم‌برداری شد. او با پیراهن، روسری و عینک آفتابی شبیه یک ستاره سینمای دهه ۶۰ میلادی بود. می‌بینید که ساعتش را نگاه می‌کند. ظهر است. به سوی ایستگاه به‌سرعت از پله‌ها بالا می‌رود.

A road block at the border to East-Berlin, Friedrichstrasse, Zimmerstrasse.

یک مانع خیابانی در برلین شرقی

یک مانع خیابانی در برلین شرقی

در این میان، یواخیم و هاسو مشغول سوراخ کردن  زیر زمین یک آپارتمان در "شونهولتزر اشتراسه" بودند. سرانجام یواخیم  از سوراخ تونل بیرون آمد و با استفاده از شاه‌کلیدهایی که داشت، وارد محوطه ورودی آپارتمان شد.

او به شماره آپارتمانی که در زیرزمین آن سوراخ کنده بودند احتیاج داشت. نخست به ورودی آپارتمان رفت، اما شماره‌ای بر دیوار آن ندید. متوجه شد تنها راه پیدا کردن شماره ساختمان این است که از در اصلی بیرون برود و وارد خیابان اصلی شود که در آن عده زیادی مرزبان مستقر بودند.

در خروجی را باز کرد و گروهی مرزبان  را دید که در یک پناهگاه کوچک نشسته بودند. حواسشان پرت بود و او را ندیدند. یواخیم پا به خیابان گذاشت. او می‌گوید:"یک عدد هفت بزرگ بر بالای در نوشته شده بود."

با یک تلفن امن جنگ جهانی دوم که همراه داشتند، پیام‌شان را به دیگر اعضای تیم که در برلین غربی در یک آپارتمان مشرف به دیوار مستقر شده بودند، رساندند. یک ملافه سفید از پنجره آویزان شد که به الن پیام می‌داد عملیات فرار برقرار است. الن از آن‌سوی مرز، در برلین شرقی علامت ملافه سفید را دید و به سمت نخستین میخانه حرکت کرد.

الن با یادآوری آن روز می‌گوید:"(میخانه) پر از سروصدا بود. وقتی وارد شدم، سر همه مردها به طرفم چرخید. به من زل زدند. علامت سری ما این بود که من یک قوطی کبریت بخرم. به طرف بار رفتم، و در این لحظه بود که متوجه چشم‌هایی شدم که به من خیره شده بودند."

چشم‌ها از آن  خانواده‌ای بود که دور یک میز نشسته بودند. مادر خانواده پیراهن به تن و کفش پاشنه‌بلند به پا داشت، و فرزند خردسالش را روی زانو نشانده بود. الن قوطی کبریت را خرید و از میخانه بیرون رفت. در میخانه بعدی آب خرید – آن هم علامت بعدی بود.

در آخرین میخانه، نقشه الن آن‌طور که باید پیش نرفت. علامت میخانه سوم این بود که الن یک فنجان قهوه سفارش بدهد، اما مسئول بار گفت قهوه‌شان تمام شده. الن می‌گوید:"لحظه خیلی بدی بود. اگر میخانه قهوه نداشت چطور می‌توانستم علامت بدهم؟"

در جواب، الن با صدای بلند از بابت نبودن قهوه شکایت کرد و به جای آن یک گیلاس کنیاک سفارش داد. کنیاکش را نوشید، برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و دو خانواده را دید که منتظرند. امیدوار بود علامتش را فهمیده باشند. میخانه را ترک کرد. ماموریتش تمام شده بود.

در حالی که الن در راه بازگشت به برلین غربی بود، گروه‌های کوچک مردم پای پیاده به سوی "شونهولتزر اشتراسه" راه افتادند. مواظب بودند کسی متوجه‌شان نشود. هربار تنها چند نفر.

یواخیم و هاسو در زیرزمین اسلحه به دست، منتظر بودند. لحظاتی پس از ساعت شش، صدای پا شنیدند. یواخیم می‌گوید:"سرجایمان خشک شدیم، به سختی نفس می‌کشیدیم، اسلحه هایمان را محکم چسبیده بودیم."

در باز شد. اِولین اشمیت، مادری که در نخستین میخانه با کودک دوساله و شوهرش نشسته بود، از در وارد شد. به او و خانواده‌اش کمک کردند وارد تونل شوند. اِولین می‌گوید:"تاریک بود. فقط یک چراغ ورودی تونل را روشن می کرد. یکی از مردها بچه‌ام را گرفت و بعد، من چهار دست و پا راه افتادم."

Eveline Rudolph with her daughter Annett, whose shoes Joachim finds in the tunnel.

اِولین رودولف با دخترش آنت که یواخیم کفش هایش را در تونل پیدا کرد

اِولین رودولف با دخترش آنت که یواخیم کفش هایش را در تونل پیدا کرد

در آن‌سوی تونل در غرب، دو فیلم‌بردار ان بی سی بالای ورودی تونل منتظر بودند. در فیلم‌هایی که از این لحظات گرفته شده، برای مدتی طولانی هیچ اتفاقی نمی‌افتد، و بعد، ناگهان، یک کیف سفید ظاهر می شود و یک دست، و سرانجام "اولین".

سراپایش گلی است، جورابش پاره شده و پاهایش برهنه است. کفشهایش جایی در تونل از پایش درآمده بود. ۱۲ دقیقه طول کشیده بود که چهار دست و پا از تونل بگذرد. به بالا، به دوربین فیلم‌برداری نگاه کرد و در مقابل نور شدید مژه زد. بعد از نردبان بالا رفت تا خودش را به زیرزمین برساند... و وقتی به بالای نردبان رسید، از پا افتاد.

یکی از فیلم‌برداران ان بی سی او را گرفت و روی یک نیمکت نشاند. لرزان روی نیمکت نشست، و بعد یکی از دانشجویان فرزندش را به او داد. "اولین" او را در آغوش کشید  و به آرامی پشت گردنش را بوسید.

طی یک ساعت بعد، عده بیشتری از تونل گذشتند؛ آنیتا خواهر ماسو و دیگران – کودکان هشت ساله، هجده ساله‌ها، هشتاد ساله ها. تا ساعت یازده شب، تقریبا همه کسانی که در فهرست یواخیم بودند، از تونل گذشته بودند.

آب داشت تونل را پر می کرد، اما "کلاوس" -- یکی از افراد تیم یواخیم -- هنوز منتظر و امیدوار بود همسرش، اینگه، بیاید.

در یکی دیگر از تلاش‌های کلاوس برای فرار، همسرش را که در آن هنگام حامله بود دستگیر کرده و به زندان کمونیستی فرستاده بودند و کلاوس دیگر او را ندیده بود.

دوربین "ان بی سی" برای مدتی روی تونلِ خالی ثابت می‌ماند. ناگهان پیکر زنی پدیدار می شود. کلاوس او را به سمت خود می‌کشد، اما زن همچنان به رفتن ادامه می‌دهد ؛ در تاریکی شوهرش را نمی شناسد. کلاوس به عقب نگاه می‌کند و صدای دیگری را از ورای تاریکی تونل می‌شنود.

صدا، صدای یک کودک خردسال است که لباس سفید پوشیده و یکی از اعضای تیم یواخیم او را بغل کرده است. کلاوس خم می‌شود و به آرامی کودک را در آغوش می‌گیرد و  از تونل خارج می کند. پسرک، فرزند او، در زندان کمونیستی متولد شده است.

در آن‌سوی تونل در شرق، یواخیم هنوز در زیرزمین است. بیست و نه نفر از تونل عبور کرده اند. آب تا زانویش بالا آمده و می داند وقت رفتن است. می گوید:"فکرهای زیادی از سرم گذشت."

"تمام اتفاقاتی که در حین کندن تونل افتاد، نشت آب، برق‌گرفتگی، گل و لای، تاول‌های روی دستهای‌مان. دیدن آن کسانی که موفق به فرار شدند. شوقی عمیق مرا در بر گرفت."

Wolfdieter and Renate

وولفدیتر و رناته در روز ازدواجشان در سال ۱۹۶۶

Wolfdieter and Renate on their wedding day in 1966

چند ماه بعد، تلویزیون ان بی سی فیلم فرار از تونل را به رغم تلاش‌های کاخ سفید در دوران ریاست جمهوری جان اف کندی برای متوقف کردن آن، پخش کرد. کندی نگران آن بود که این فیلم موجب درگیری دیپلماتیک میان آمریکا و شوروی شود.

این مستند به عنوان رویدادی بی‌همتا در تاریخ تلویزیون توصیف شد. یواخیم و تیمش شنیدند کندی شخصا فیلم را تماشا کرده و چنان تحت تاثیر قرار گرفته بوده که اشک از چشمانش جاری شده بود.

Mural ‘It Happened in November’ by Kani Alavi on the East Side Gallery, the longest preserved stretch of the wall in Berlin, Germany.

کانی علوی، در گالری "ایست ساید": " در ماه نوامبر اتفاق افتاد"

کانی علوی، در گالری "ایست ساید": " در ماه نوامبر اتفاق افتاد"

بر سر یواخیم و تیمش چه آمد؟ وولفدیتر که به دست استازی دستگیر شد و به زندان افتاد، دو سال بعد از حبس آزاد شد. زیگفرید اوزه، بالاترین نشان اشتازی را برای نفوذ در تیم یواخیم و خبرچینی‌اش دریافت کرد. وولف شرودر و هاسو هرشل کار روی تونل‌های دیگری را شروع کردند، و الن، دوست دختر"میمو" که شجاعانه پیام فرار را به برلین شرقی برد، کتابی در مورد تجربه‌اش نوشت.

و سرانجام، یواخیم چه شد؟  این آخرین داستان هم برای نقل کردن مانده‌است. چند سال پس از ماجرای فرار، یواخیم عاشق "اولین" شد، نخستین زنی که از تونل عبور کرده بود. ازدواجش از شوهر اولش به طلاق انجامیده بود. این دو، ۱۰ سال پس از ماجرای تونل برلین شرقی، ازدواج کردند.

Joachim and Eveline Rudolph standing outside the flat which the tunnel came out under

یواخیم و اولین در خارج از شماره ۷ شونهولتزر اشتراسه، آپارتمانی که انتهای تونل یواخیم در برلین شرقی، به آن باز شد

یواخیم و اولین در خارج از شماره ۷ شونهولتزر اشتراسه، آپارتمانی که انتهای تونل یواخیم در برلین شرقی، به آن باز شد

امروز، روی یکی از دیوارهای آپارتمان این دو، یک جفت کفش آویزان است که چند روز پس از فرار از داخل تونل برداشته بودند. در آن هنگام،  یواخیم نمی‌دانست این کفش‌ها متعلق به آنت، دختر اِولین است. و سرانجام، تونلی که به زندگی ۲۶ فراری آلمان شرقی امید داد، یواخیم را صاحب یک خانواده  کرد.

و بر سر دیوار برلین چه آمد؟

تا نوامبر سال ۱۹۸۹ که دیوار برلین سقوط کرد، دست‌کم ۱۴۰ نفر جان خود را پای این دیوار از دست داده بودند. در حال حاضر، دیوارهای جدیدی شهرها و کشورها را از هم جدا می‌کنند، اما یواخیم می‌گوید این دیوارها در یک چیز مشترکند.

"هرجا دیواری باشد، مردم تلاش خواهند کرد از آن بالا بروند." یا شاید یواخیم باید بگوید، از زیرش عبور کنند.

حقوق مولفان

نویسنده: هلنا مِریمَن

عکس‌ها: اما لینچ، بی‌بی‌سی، Getty images، BSTU ، یوآخیم رودولف، رناته و ولفدیتر اشتانمایر

گرافیک: سامی سنسیناتان

تهیه کننده: اما لینچ

سردبیر: کاترین وستکات