BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
صدای شما
به روز شده: 17:12 گرينويچ - دوشنبه 21 نوامبر 2005
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
مهاجرت و آسيب های روحی؛ تجربه های شما
 
خستگی
دل آشوبی، نگرانی دايم، عدم تمرکز، بی حوصلگی، اختلال در خواب، گوشه گيری ، کابوس و تعريق علايمی هستند که به محض مشاهده می بايست با پزشک خانواده در ميان گذارده شود
مهاجرت و آسيب های روانی پس از مهاجرت اگرچه پديده تازه ای به شمار نمی آيد اما با رشد روزافزون عده کسانی که به دلايل مختلف کاشانه خود را ترک می کنند و اقدام به تغيير مکان زندگی خود می کنند، به موضوع مهمی تبديل شده است. شايد برای شما هم پيش آمده باشد که به نوعی احساس خمودگی، بی خوابی يا کم خوابی، افسردگی، پرخاشگری ، گوشه گيری، ترس و بی اعتمادی را پس از مهاجرت تجربه کرده باشيد.

در مهاجرت گاه فرد دچار گسستگی يا بحران هويت می شود، اعتماد به نفس او خدشه دار می شود و اين سرآغازی است برای اضطراب و افسردگی.

هر چند به گفته دکتر عباس آزاديان، روانپزشک ايرانی مقيم تورنتو، ميزان ابتلا به آسيب های روانی پس از مهاجرت تحت تاثير عوامل مختلف نظير سن، جنس، نحوه مهاجرت، شرايط اقتصادی اجتماعی مهاجران و عوامل ديگر متفاوت است.

دکتر آزاديان با اشاره به گروههای مختلف مهاجران ايرانی از حيث زمان و علل مهاجرت می گويد : در بحث مهاجرت و آسيب های روحی روانی يک موضوع عام، پيشينه فرهنگی افراد است. فرد از يک فرهنگ نيمه سنتی و نيمه مدرن يک دفعه کنده می شود و به يک جامعه سرمايه داری پا می گذارد و اين موجب ايجاد گسست هايی از نظر انطباق فرد با محيط جديد می شود.

وی از تغيير موقعيت اجتماعی افراد پس از مهاجرت، به عنوان يکی از عوامل ايجاد آسيب های اجتماعی ياد می کند و می گويد: "در بين بيماران کم نيستند افراد متخصصی که اينجا کارگری می کنند و همين موجب تناقض می شود.علاوه بر آنکه سن هم نقش مهمی دارد به طوری که افراد مسن و يا خيلی جوان ديرتر دچار انطباق می شوند."

به گفته وی بر اثر استرس و شوک، غده هيپوتالاموس فعال ميشود و نوعی ماده شيميايی ترشح می کند که روی هيپوفيز در مغز انسان تاثير می گذارد؛ هيپوفيز فعاليت کل غدد داخلی از جمله غده فوق کليوی را کنترل می کند.

با تداوم استرس در فرد و ترشح کورتيزول بخشی از سلولهای "هيپوکمپس" که وظيفه کنترل حالات روحی و عاطفی انسان را بر عهده دارد از بين می رود و فرد دچار افسردگی و مشکل حافظه و تمرکز می شود.

دکتر آزاديان معتقد است هر قدر آمادگی فرد برای مقابله با مسائل مهاجرت بيشتر باشد تطابق با محيط و شرايط جديد بهتر صورت می پذيرد.

او دل آشوبی، نگرانی دايم، عدم تمرکز، بی حوصلگی، اختلال در خواب، گوشه گيری ، کابوس و تعريق را علايمی ذکر می کند که به محض مشاهده می بايست با پزشک خانواده در ميان گذارده شود.

با فرارسيدن فصل سرما در مناطق مختلف کشورهای سردسير احتمال بروز و تشديد آسيب های روحی مهاجران بيشتر می شود و از اين روی پيشگيری های لازم ضروری به نظر می رسد.

اگر شما هم مهاجرت را تجربه کرده ايد، از تجربه ها و نظرات خود در زمينه مشکلات روحی ناشی از آن برای ما بگوييد. دکتر آزاديان به سوالات خوانندگان صفحه صدای شما در خصوص مشکلات روحی مهاجرت پاسخ خواهد داد. پرسش های خود را برای ما بفرستيد و پاسخ آن را در روزهای آينده در صفحه صدای شما بخوانيد.

نظرات و سوالات شما

من يک هم وطن مسيحی ايرانی هستم و به خاطر بی احترامی و فشارهای بيش از حد سيستم ايران مجبور شدم ايران را ترک کنم (مهاجرت) و الان در حالت بلا تکليفی در ترکيه به سر ميبرم. نميدانم ولی ميتوانم بگويم که الان بيمار روانی هستم و ميخواهم به کانادا بروم ولی نميتوانم و هر روز در استرس به سر ميبرم. نميدانم که چکار بکنم لطفاٌ به من و همسرم کمک کنيد به هر شکلی که امکان دارد. حتی يک تشويق هم ميتواند به ما کمک بکند. (دلايل استرس را ذکر ميکنم - قاجاق کار ميکنم - هر لحظه ترکيه ميتواند منو اخراج بکند - ترس از بيمار شدن - بدون فاميل بودن - قبول نشدن برای مهاجرت به يک کشور ديگر - و هزاران دليل ديگر ... البته دليل مهاجرت ما از ايران به شرح زير ميباشند. بی احترامی مذهبی - بی ثباتی در کار چون مسيحی بودم - نداشتن احترام - توهين به مقدسات - نداشتن پشتوانه حقوقی مثال اگر يکی از اهل خانواده ما به هر شکلی مسلمان ميشد تمام ارثيه به او ميرسد چون ما مسيحی هستيم - نداشتن احترام مذهبی - تشويق به تغيير مذهب برای اينکه مذهب مسيحی ناقص ميباشد و هزاران دليل ديگر البته هنوز نااميد نيستم و ميدانيم که آخر موفق ميشوم. اگر ميتوانيد به من و همسرم کمک کنيد. گورگيز و مارتا - ترکيه

يک مهاجر اگر چه در زندگی خيلی مرفه و در حد شاهانه زندگی کند باز هم رنج دوری از خانه و وطن او را تنها نميگذارد. و اين باعث ناراحتی و افسردگی او می شود. و بهترين دارو برگشت به وطن است. چنانکه من تجربه کردم. فيروز - دبی

به نظر من مهاجرت باالذات يک امر ناپسند و مشکل آفرين است. بخصوص مهاجرت در ايران با اين همه زخم زبان زدن ها! ولی من از ايرانی ها ميپرسم که با اين همه نظربدی که به مهاجر کشورهای ديگر به خصوص مهاجرين کشور همسايه تان افغانستان داريد، پس چطور خود تن به مهاجرت می دهيد؟ در حاليکه نه مشکل آنچنانی داريد و نه از لحاظ سياسی در سطحی هستيد که وضيعت برايتان ناسازگار باشد. به نظر بنده يا اينقدر فخرفروشی بر مهاجرين افغان نکنيد و زخم زبان نزنيد و يا اينکه شش مليون مهاجر بی مورد و بی جهت خود را از کشورهای ديگرجمع کنيد تا جای مهاجرين اصلی و مستحق را نگيرند. بی نام - تهران

من از روزی که چشم به دنيا گشودم مهاجر بودم و تا الان که ۱۹ سال دارم. مهاجر هستم متاسفانه در اينجا يعنی مشهد هيچ ارزشی به ما قائل نيستند. تمام افغانهای که اينجا هستند همگی افسرده شده اند وهيچ گونه اميدی به آينده خود ندارند. من هم به همين خاطر به کشور خود نميتوانم برگردم، چون هنوز مشکلات فراوانی وجود دارد و حالا حالاها کار دارد تا افغانستان خوب شود. من هم در اين مجبور هستم که باز مهاجر و آواره کشوری ديگر شوم تا بلکه معنای زندگی آسوده و بی منت را بتوان تجربه کرد. جواد - مشهد

من و شوهرم به همراه فرزندمان دو سال است که به کانادا سفر کرديم کاش اونموقع بيشتر ميدونستم، چون يک سال تمام بدون توجه به فرزندمان را گذرانديم و بعد متوجه شديم که خيلی کم حرف و غير اجتماعی شده است. ما هواسمون به اون نبود و اون بيشترين ضربه را خورده نه انگليسی و نه فارسی. هيچکدوم را برای حرف زدن دوست نداره و شايد ما فشارهايی که به خودمون ميومد به بچه کاملا نااگاهانه منتقل کرديم. فرزند ما خيلی خجالتی و خيلی کم صبر يا بهتر بگم پرخاشگر است و من خيلی خيلی ناراحتم و نميدونم چه کاری ميتونم برای جبرانش انجام بدم. س - کانادا

من حدود ۴ سال است به استراليا مهاجرت کردام و اينجا خيلی آرامش فکری بهتری دارم. من ۲۰ سال ازعمر خويش را در ايران کشوری که خود را مظهر دموکراسی معرفی ميکند مهاجر بودم. در کشوری که از نظر دينی بلکه از نظر گفتاری و فرهنگی دارای شباهتهای زيادی هستيم ولی با وجود آن از کشوری که نه از نظر دينی وغيره شباهتی نداريم بيشتر احساس هويت ميکنم زيرا در ايران افغانی را مانند برده ميدانند و يا افغانی فقط برای کارهای سنگين استفاده ميشود. من استعدادهايی را در بچه های مهاجر افغانی مقيم ايران ميديدم که با تبعيض آن استعدادها از بين ميرفت چرا؟ من در ايران افسرده بودم و در اينجا معنی هويت خويش و آزادی را می بينم. مهدی - استراليا

من ۲ ماه هست که مهاجرت کردم به خاطره ازدواجم. يادم هست ۱ ماه بعد از آمدنم با کوچکترين نشانه از خانوادم شديد بغض ميکردم و دنباله جای خلوت ميگشتم که گريه کنم. من در خلوت خودم به اين مسئله واقف شدم که يک ايمان قوی در اين شرايط من ياری ميکند و روز به روز سعی ميکنم ايمانم را محکم و خالص تر کنم. و در اين راه همسرم و مادر و پدرم کمکم کردند و من الان احساس اعتماد به نفس بيشتری نسبت به ۲ ماه پيش ميکنم. اميدوارم شما عزيزان هم از اين بحران هر چه زودتر نجات پيدا کنيد. افسانه - دانمارک

بايد بگويم که برای من خيلی سخت است، زيرا ما در ايران مانند ديگر مهاجرين که در کشورهای ديگر زندگی ميکنند راحت و آسايش نداريم. در اينجا ما نمی توانيم مانند يک شهروند عادی زندگی کنيم، زيرا برای ما هيچ احترامی قايل نيستند. ما در اينجا فقط ميتوانيم کار کنيم آن هم کارهای دشوار با دستمزد کم و مخارج زندگی بالا و روحيه ای افسرده و گوشه گير. آيا اين انصاف است. دولت ايران هيچ امتيازی برای مهاجرين افغان نميدهند. از هر نظر که فکر کنيد نظر من اين است و ميخواهم بگويم که در اينجا حقوق بشر رعايت نمی شود. اسلام رمضانی - تهران
--------------------------------------------
من ۵ سال هست که به سوئد مهاجرت کرده ام! شکر، در اينجا، اون احترام و ارزشی که برای يک زن و بطورِ کلی يک انسان بايد قائل بود رو ديدم، ارزش و احترام رو بيشتری اينجا ديدم تا در کشور خودم، در کنار خانواده خودم! و همچين آرامشی که اينجا دارم، در وطن خودم نداشتم، اما مهمترين وبا ارزش ترين افرادِ زندگيم رو در اين بهشت برين ندارم و اون خانواده است. من اينجا تنهام و تنها مشکلم دوری از خانواده است! غم بزرگی هر روز به دلم سنگينی ميکنه و تنها درمان دردم، خانواده و آغوش پر مهر و محبتِ خانواده است! از طرفی، همه ما با خاطرات شيرين کودکی و جوانی زنده ايم، وطن هرچه تلخی داشت، اما خاطره زيبايی همه از اون داريم، از کوچه باغ های خاکی اش از ديوارهای گلی باغ های پر ميوه اش، از جوی آبهای پر صداش که از تو کوچه باغ ها رد ميشد و هزاران خاطره شيرين ديگه که ميدونم همه هموطنان من اين خاطره های زيبا رو دارند! اينجا اين حس و حال رو نميشه داشت. اوتانوس - سوئد

تو ايران که بودم آدمهای افسرده بيشتری ميديدم . در ايران همه چيز داشتم، ماشين، کار خوب، دوستهای فابريک. اينجا که اومدم همه اونها رو از دست دادم. با هزار بدبختی دوباره از صفر شروع کردم. اونم در اوج تنهايی و دلتنگی. مجبور شدم برای امرار معاش هر جور کار سبکی را قبول کنم. تجربيات بسيار تلخی را تجربه کردم. اما عليرغم همه اينها الان خوشحالم از راهی که انتخاب کردم. ارزش همه آن سختيها را داره. برابری، انصاف و عدالت را به معنای واقعی در اينجا ميبينم. تمام چيزهايی که از دست داده بودم دوباره بدست ميارم بعلاوی آزادی به معنای واقعی. من وطنم را ترک نکردم ، وطنم منو از خاک خودش بيرون کرد.... حاضر نيستم حتی يک ثانيه در ايران دوباره زندگی کنم. آسمان - انگلستان

به نظرِ من مهاجرت برای هر کس بسته به سن، فرهنگ، و شرايط اجتماعی عواقبِ متفاوتی دارد. من خودم حدود ۳ سال هست که به يکی از بهترين کشورهای جهان برای مهاجرت اومدم، ولی اون قدری که فکر ميکردم اينجا برايم خوب خواهد بود هرگز نبود. از کودکی تا قبل از دبيرستان بهترين زمان برای مهاجرت هست چرا که فرد کاملا با محيط تطبيق پيدا خواهد کرد، بعد از دبيرستان تا ميان سالی بدترين سن برای مهاجرت هست چرا که فردی مثل من وسط زمين و آسمون می مونه هم اينجايی ميشه و هم اونجايی می مونه و اين باعثِ سرگردانی ميشه، در سنين بالا هم که با وجود سختی که براشون هست ولی فرهنگشون رو به سختی حفظ ميکنن و لااقل دچار سر در گمی نيستن. فريور - اتاوا

من يک دختر ايرانی هستم که پس از سالها شايد ۳۰ سال به ايران برگشتم - ۲ ساله بودم که ايران را ترک کرديم، تنها چيزی که ميتونم بگم اين هست که مريضی قرن ۲۰۰۰ در تمام دنيا افسردگی است و ربطی هم به اينجا و اونجا نداره - من در ايران چهره های همه مردم را نگاه ميکنم- همه ناراحت هستند - همين مشکل هم در اونجا هست با يک شکل ديگه که فرهنگ اروپايی محسوب ميشه؟؟ خوشحاليشون رو حاضر نيستند به هيچ قيمت با تو قسمت کنند و دوست ندارند از ناراحتی و مشکلاتشون کسی باخبر باشه که نتيجه اين دو رفتار در کنار هم - با دوری و سردی اجتماع.... به عنوان يک آدمی که سالها مزه غربت رو کشيدم و در خانواده ايرانی و با فرهنگ اصيل ايرانی بزرگ شدم که شامل محبت - دوستی - برابری .... بوده و تمام اينها باعث شده که با يک روح زخمی برگردم و بخوام زندگی رو اينجا پيدا کنم ... اجازه بديد به تمام دوستان بگم : زندگی همه جا سخته. اگر ميتونيد در کشور خودتون جايی که به اون تعلق داريد و رشد کرديد ادامه زندگی بدهيد سعی کنيد مهاجرت رو فراموش کنيد و سعی کنيد هميشه نيازتون از زندگی حد و حدود داشته باشه. ش - پ - تهران

به نظرِ من افسردگی بيماری است که امکان ِ ابتلای به آن در هر جای دنيا وجود دارد. من اکنون مدت ۲ سال است که به فرانسه آمده ام و اگر چه در ۴ ماهه اوايلِ هجرتم دوره بسيار سختی رو پشت سر گذشتم ولی هجرت را بسيار امرِ بزرگ و آموزنده ای ميدانم. در هجرت انسان ياد ميگيرد چگونه به معنای واقعی کلمه در دلهای مردم جا پيدا کند. ياد اين شعر زيبای فارسی افتادم که ميگويد: همدلی از همزبانی بهتر است. هيوا - فرانسه

پس از زمان زيادی که برای مهاجرت به استراليا اقدام کرده ام، در روزهای سختی هستم. منتظر رای اداره مهاجرت هستم. هدفم شهر سيدنی است که دوستان نزديکی در آنجا دارم به همراه پيشنهاد کار بر اساس مدارک و نمونه کارهايی که فرستادم. حال دشواری اينجاست: ميدانم اگر امتيازم به سيدنی نرسد، حتما به شهرهای دورتر ميرسد. اگر آنهم درست شود ميروم چون ديگر طاقت ماندن ندارم. اگر به شهر غريبی بروم که هيچ آشنايی ندارم و از ابتدا مجبورم دنبال کاری بگردم و از تمام امتيازات مهيا در سيدنی بگذرم چه خواهد شد؟ چقدر طول ميکشد تا با آنان ارتباط برقرار کنم؟ کارم چه می شود و اگر کار خوبی پيدا کنم آيا خواهم توانست پس از ۲ سالی که در قانون هست به سيدنی برگردم؟ آيا در آن صورت باز بايد از ابتدا شروع کنم؟ ولی با همه اينها باز به اين سفر دست خواهم زد تا زندگی در کشوری را تجربه کنم که اعتقادات را بر شهروندانش ديکته نميکند. سام - تهران

بنده يک مهاجر ويا اينکه بطور ساده بی وطن.۱۰ سال ميشود از کشور خود بدورم. نگرانی فراوان از آينده دارم، تمرکر بريک مساله ندارم به هيچ عنوان. کم خوابی فراوان دارم، هميشه ميخواهم تنها باشم، دليلش را نميدانم. درخواب هميشه کابوس ميبينم. آيا ميتوانيد کمکم کنيد. سليم - يونان

من مدت يکسال است به آمريکا آمده ام و تا هنوز بطور کامل زبان را هم ياد نگرفته ام اما به نظر من ۴۵ % افسردگی به دست خود شخص است من هم يکی از کسانی هستم که دور از فاميلم زندگی ميکنم اما توسعه من به تمام جوانان اين است که هميشه توقوعات بيش از حد را از خود دور بسازند و به زندگی نورمال ادامه دهند چون توقوعات بيش از حد برای انسان به جز افسردگی چيزی ديگری به بار نميارد. ميرويس- امريکا

حدود يک وسال و نيم هست که در آلمان زندگی می کنم . ۸ ماه اول بدون اينکه دليلی داشته باشم، بهانه می گرفتم ومرتب روزهايم به گريه ختم می شد.حتی روی مواردی دست می گذاشتم که دور ازعقل بود. تمام روزهای سخت مهاجرت را طی کردم. روزهايی می شد که بی دليل راه می رفتم ودلتنگ ايران ومردم، خانواده بودم و فکر بازگشت داشتم و اينکه بی دليل آمده ام ، حتی بقدری بهانه جو شده بودم که از مواردی ايراد می گرفتم که الان از بازگوئی آنها خنده ام می گيرد. بعد از يک سفر کوتاه به ايران و بازگشت به آلمان کم کم آرام شدم. هرچند درماه ۱ بارحداقل دوباره به اين درد مبتلا می شوم! اما سطحی هست وکمی به گريه ختم می شود و خودم سعی می کنم با منطق ودلداری به خودم اين حالت را دور کنم. احساس می کنم خودم را با محيط دارم تطبق می دهم وگاهی متوجه می شوم که خودم راپيدا کردم ونسبت به قبلها عقلانی تر رفتار می کنم .هدفمند شدم ومی دانم که چه بايد بکنم وآينده ام را چگونه بسازم. مهاجرت يکی از سخت ترين تصميمات در زندگی فرد می باشد از نظرمن، هر فرد برای مهاجرت بايد دلايل و انگيزه های قوی داشته باشد. و بی مورد تصميم به تغيير مسير زندگی خود نگيرد. کسانی که تصميم به مهاجرت می گيرند در هر سنی که باشند بايد هدفی را دنبال کنند که سرانجام داشته باشد وبدانند تا چه اندازه می توانند بهای آن را بپردازند. آيا ارزش دارد که شغل، موقعيت اجتماعی، خانواده، دوستان واقوام وسرزمين و وطنشان را ترک کنند؟ آيا دلايل آن قدر محکم ومستدل هست که دست به چنين اقدامی بزنند.آنگاه که تصميم گرفتند که عملی کنند بايد آماده ی روياروئی باهر مشکلی را داشته باشند.اعم از روحی، مالی وجسمی .هر قدر فرد در اجتماع خود و خانواده مستقل تر رشد کرده باشد در مهاجرت ودور از خانواده و وطن خود موفق تر هست. انسانهائی موفق خواهند بود که در هر زمينه ای که تصميم به فعاليت دارند هدفمندتر ومتکی به نفس تر باشند. اين يکی از بزرگترين وبهترين راهکار زيستن در هر نقطه ای اعم از وطن ويا غير وطن است.البته بايد از اين نکته غافل نبود که هيچ انسانی نيست که به محض دوری از سرزمين مادری خود دلتنگ نشود. پس با گذشت زمان وفرصت دادن به خود واتکا به نفس قوی وتفکربه اينکه از زندگی خود چه توقعی دارد می تواند. مشکلات را باموفقيت پشت سر بگذارد. همانطور که من ۶ ماهی هست آرام شده ام وبه هدفهائی که در سر دارم فکر می کنم. به گذشته فکر نکنيد آينده در دستان شماست که با تلاش می توانيدآن را بسازيد وبا دست پر به ديدار عزيزانتان در ايران برويد وبا انگيزه های قوی تر برگرديد. نا اميدی کار ضعيفان است. آرزوی سلامتی همه ی عزيزان دور از وطن را دارم. آذر-۲۷ ساله - آلمان

من و همسرم کاملا آرامش خودمون رو بعد از خروج از کشور از دست داديم. و اينجا هم دوست يا فاميلی نداريم که از او کمک بخواهيم. آقای دکتر. آزاديان اگر لطف کنن که ضمن تحليلِ اين مسأله راه حالی از نظرِ روانشناسی ارائه کنند. کمک بسيار بزرگی به جامعه ايران خارج از کشور ميکنن. سيما - آمستردام

مهاجرت سختِ است. من سه ماه است که ازدواج کردم ۲۳ ساله هستم و به استکهلم اومدم با اينکه در ايران درس خوندم در اجتماع بودم کار کردم ولی اعتماد به نفسم را از دست دادم دچار استرس، سرگيجه و حالت هايی هستم که خيلی سخت است. به نظرتان من چی کار کنم. مهتاب - استکهلم

اين مسئله مهاجرت واقعاً چيز عجبيبی من خودم سال گذشته به کانادا رفتم حدود سه ماه اونجا بودم و دقيقا همان مشکلاتی را که خيلی از دوستان اشاره کردند داشتم خيلی زياد افسرده شدم اکثر اوقات تنهايی توی خيبان قدم ميزدم و گريه می کردم و خيلی خيلی مسائل ديگر که در نهايت باعث شد که به ايران برگردم. ولی وقتی به ايران بر می گردی مسائل ديگری اينجا هست که دوباره ولت نمی کنه. به طور مثال همه آدمها به تعجب ازت سوال می کنند که چرا برگشتی و هر مشکلی که داشته باشی بهت می گن تقصير خودت است می خواستی برنگردی و کلی مسائل ديگر خلاصه با داشتن يه مهاجرت قانونی و امکان اين که هر وقت می خواهی به ايران برگردی يا اينکه بمونی می شی همون چوب دو سر طلا. خارج که هستی دلت هوای ايران را می کند و وقتی هم که برمی گردی ايران خوب به هر مشکلی که برمی خوری با خودت درگير می شی که چرا بر نمی گردی. مسعود - تهران

من ۳۶ ساله هستم و بعد از اين که اموالم ۳ سال پيش به سرقت رفت بطور جدی مسئله مهاجرت را بررسی کردم و ۱۲ بار به کشورهای اروپايی و آسيايی سفر کردم و به اين نتيجه رسيدم که تحمل غربت اگر برای من قابل تحمل باشد برای همسر و يگانه دخترم ممکن نيست. اما زندگی در ايران هم به دلايل زير بسيار مشکل است وغالبا" دچار بدخوابی و مشکلات مشابه هستم: عدم وجود امنيت جانی و مالی خصوصآ برای خانواده ام، فساد اداری، بی کفايتی مسئولين مملکتی، عدم رضايت شغلی بدليل وجود مديران نالايق... واقعا نمی دانم چه تصميمی بگيرم. لطفا مرا راهنمايی کنيد. کريم - تهران

به نظر من مهاجرت به خودی خود امری آسيب رسان نيست. با مطالعه نظرات مهاجران من به اين نتيجه رسيده ام که مهاجرانی که در کشور محل اقامت دارای شغل و اعتبار و درآمد خوبی هستند همه از مهاجرتشان راضی هستند ولی اونهايی که در مضيقه امکانات زندگی و کار و پول هستند دچار افسردگی و آسيبهای روانی ميشند و اين رو به مهاجرت نسبت ميدند و چون معمولا از خانوانده و فاميل دورند احساس ميکنند در اين سختيها تنها هستند. ولی چه بسيار از مردم ايران و خصوصا جوانان به خاطر مشکلات و بر آورده نشدن نيازهای اوليه و ثانويه شون با اين حال که در ايران زندگی ميکنند افسرده هستند و مشکلات روحی دارند. به نظر من فرقی نميکنه آدم کجا زندگی کنه اگه امکانات در اختيار باشه خوبه اگه نباشه رنج آوره. چه دروطن چه دور از وطن. انسان معمولا دنبال چيزی هست که نداره. اگه مهاجرانی که هوای کوچه پس کوچه های شهر و ديارشون رو کردند برگردند و مدتی ايران زندگی کنند دوباره از چيزی که دارند راضی نميشند و ميخوان برگردند کشور ثالث. تی تی - تهران

تا موقعی که در ايران به سر ميبردم از همه چيز می ناليدم.از وضعيت بيمارستان ها گرفته تا خرابی جاده ها.هدفم مهاجرت به آمريکا بود يا در واقع فرار از ايران.مدت ها بعد که به ديترويت آمدم خيلی چيزها برايم ملموس شد که تا قبل از آن اصلاً به آنها فکر نميکردم. مشکلات روحی بسياری پيدا کرده بودم تا اينکه به نتيجه ی مهمی رسيدم: قبل از هر چيز بايد برای خودت مشخص کنی که از زندگی چه انتظاراتی داری.اگر هدف و انتظارات معقولی داشته باشی، يا از ايران فرار نميکنی،يا پس از مهاجرت احساس دلتنگی نخواهی کرد. مسعود - دترويت

من بيشتر عمر خود را در کاليفرنيا زندگی کرده ام. جايی که ايرانيان زيادی هستند ولی هيچگاه احساس تعلق و آرامش کامل نداشتم. وقتی سال پيش بعد از بيست و هفت سال به ايران برگشتم احساس شادی و آرامش غير قابل وصفی کردم و دلم نميخواست ديگه از ايران برم. ولی متاسفانه اين مساله در حال حاضر مقدور نيست. امسال هم تا سه هفته ديگر به ايران ميايم و فعلا مجبورم به همين سفر های کوتاه راضی باشم. خيلی از جوانان خيال ميکنند مهاجرت به کشورهای خارجی رسيدن به تمام امال و آرزوهای آنان است. ولی پس از مدتی خواهند فهميد که نه تنها مشکلاتشان رفع نشده بلکه تشديد هم شده است. من فکر ميکنم هيچکس اگر مجبور نباشد نبايد تن به مهاجرت بدهد زيرا که هر کجا مشکلات خود را دارد ولی در غربت بايد خيلی بيشتر تلاش کرد تا بر مشکلات فائق شد. بابک - کاليفرنيا

مهاجرت مسئله بسيار پيچيده ای است. اکثر ما وقتی تصميم به اين کار ميگيرم از عمق ماجرا و مفهوم آن نا آگاه ايم. يک حالت گنگی و ناآگاهی شايد از شرايط سخت داخل و شايد به خاطر کنجکاوی يا از چشم و هم چشمی. من الان هفت سال است که در کانادا هستم و از لحاظ شغلی و مالی مشکلی که ندارم بلکه بسيار هم موفقم. اما يک چيز در درون ناآرام است و من فکر می کنم هرچه مسايل مالی و شغلی کمتر شوند آن چيز بيشتر می شود. چيزی که شايد نستالژی باشد، غم دوری از همه. قدر مسلم اين است که با اينکه کانادا برای مهاجرت بسيار خوب است، اما هر روز بيشتر به من اثبات می شود که من اينجايی نيستم. فرهاد - تورنتو

فکر می کنم شخصيت و موقعيت اجتماعی افراد نقش مهمی در زندگی در هجرت دارد. همه در جستجوی چيزی فراتر از آنچکه داشته اند، هستند که اين ۱۰۰% اشتباه است. پس توصيه می کنم قبل از مهاجرت برای آينده برنامه ريزی کنيد و چيزی به اسم آزادی و اينجور چيزها رو بهانه نکنيد. اگر ايران زندگی سخت و دشواری داشته ايد دليلی برای بهتر شدنش در غربت وجود ندارد. سخت کاری و زبان دوم و فرهنگ جديدی که معمولا ايرانی ها به سختی آن را قبول می کنند قرار نيست زندگی رو زيباتر کند. بچه های متولد اين جا مثل همان بچه های خوب و حرف شنوی ايرانی نيستند. حق و حقوقی دارند و بهشون کاملا واقف هستند و انگليسی يا هر زبون دومی را که حرف می زنند بهتر از شما بلدند. قبل از مهاجرت فکر کنيد نه بعد از مهاجرت ... رضا - فلوريدا

تحصيلاتم را به پايان رسانيده و استخدام شده بودم. در وطنم برای خودم کسی بودم هر چند ساده و معمولی مورد احترام قشری از جامعه بودم. فرزندانم به من احترام می گذاشتند. همسرم با تصميمات و برنامه ريزی غلط خود و به عنوان رئيس خانواده مجبورمان کرد مهاجرت کنيم. در کشور بيگانه خارجی به حساب آمديم. زبان را بچه ها زودتر از ما ياد گرفتند و از نظر ترجمه محتاج آنها شديم. برای يافتن کار به اداره کار مراجعه کردم و با احترام به من گفتند که چون خارجی هستم و لهجه دارم نمی توانم شغلی را که در ايران داشتم اينجا داشته باشم و مرا به کارگری فرستادند. هنگام کار سخت بدنی و کارگری اشک حسرت ريختم و افسوس گذشته را خوردم و هزار بار به خود گفتم کاش حرف او را گوش نميکردم و نمی آمديم. اما کاشها درمان درد نيستند. وطن با همه مشکلاتش چيز ديگريست ومن هرگز همسرم را که هويت و ارزش ما را با خارجی کردنمان از ميان برد نمی بخشم. اکنون پس از گذشت سالها از خود ميپرسم واقعا من کی هستم؟ نه ايرانی هستم و نه اهل اينجا. به جوانان توصيه کنيد در هيچ شرايطی کشورشان را ترک نکنند وطن هر قدر هم که بد باشد کاشانه ماست. کشور بيگانه وطن نميشود. بی نام

بايد ديد که ما در وطن خود به چه بن بست هائی ميرسيم که مهاجرت و عواقب آنرات به جان خريداريم. خود من در وطن خودم به صفر رسيده ام با اينکه دختر تحصيل کرده ائی هستم و دو زبان را براحتی صحبت ميکنم. اما نتوانستم آن جايگاه اجتماعی را که لياقت و توان آن را دارم بدست بياورم. اما ديگران بدون مدرک دانشگاهی و بدون هيچ تلاشی آن را از روی رابطه ها بدست آوردند. واقعا از اين بابت غصه می خورم. بايد بگويم تمام تلاش من و استعداد من هرز رفته. و در آخر بايد بگويم بشدت در وطن خودم، خودم را غريب می بينم و زبان هموطنان خودم را نمی فهمم و براحتی و با بشرمی هر چه به شعورم به صورت مستقيم و غير مستقيم تئهين ميشود. تقريبا هر روز آزرده به منزل بر ميگردم. و در اين فکرم به زودی به کشوری ديگر مهاجرت کنم. گيتا فروغ زاده - تهران

يکی از بارزترين چالشهايی که در هر فرد مهاجر در ابتدای ورود پديدار می شود اختلاف شديد فرهنگی می باشد و اين تا به جايی است که گاهی اوقات شخص را به رنج و عذاب می افکند. اختلاف فرهنگی نه تنها در سطح اجتماع بلکه در روابط ساده فردی نيز حاکم است. من در فنلاند دانشجو هستم. در اپارتمانی که من هستم يک دانشجوی فنلاندی با من هم اتاق می باشد. گاهی اوقات حرکات و رفتار اين شخص برای من آنقدر عجيب است که تصورش مشکل است و با وجود اين که در يک جا زندگی می کنيم ولی ارتباط ما فقط تا حد سلام عليک می باشد و برقرايی ارتباط بر مبنای مسايل فرهنگی خودم بسيار مشکل است، بطوريکه از هم اتاقی با او احساس خوبی ندارم و نمی توانم با او ارتباط برقرار کنم. همين امر در سطح جامعه نيز حاکم است و اين عدم ارتباط با جامعه و مردم به مرور ناراحتی و افسردگی روحی و نااميدی را در شخص رشد می دهد. ساسان - هلسينگی

کسانی که از وطن يعنی از منزل خود بدون سرمايه مادی و علمی و زبان و تجربه به کشورهای ديگر مهاجرت( فرار ) می کنند بخاطر موارد زير است : ۱ - بيکاری و سرگردانی اجتماعی ۲ - نوميدی به آينده و فرار بسوی سراب در کشورهای غريب ۳ - تامين نشدن از نظر روانی و خواسته های زندگی ۴ - بی امنيتی اجتماعی از نظر جسمی و شخصيتی ۵ - تحقير شدن در خانواده و دوستان و آشنايان و فرار از اين معضل روانی و شخصيتی ۶ - تاثير پذيری با ديدن تصويرهای ماهواره ای و دانستن خارج بعنوان بهشت موعود و مرکز آرزوهای آنها ۷ - نداشتن تامينات مسکن و ازدواج و شرايط حداقل زندگی ۸ - سر بار بودن خانواده ( پدر و مادر ) و فرار از معضلات خانواده اين گفتارها در ظاهر گفته می شود ولی عمق قضيه بی مديريتی و بی قانونی است که شرايطی برای جوانان بوجود مياورد تا آنها مجبور می شوند تمام شرايط روحی و معضلات را قبول کنند و به کشورهای موهوم خارج فرار کنند شايد از گوشه گيری و افسردگی و پرخاشکری و تمام مسائلی که در کشورشان يا بهتر بگويم در خانه آنه پيش آمده بگذارند و به موهات بقول شما هچرت کنند يا فرار کنند تا شايد بتوانند به هدف و آرزوهای خود برسند. عمران - تهران

من حدود چهار سال است که در نروژ می باشم سخت ترين دوارن زندگيم را سپری ميکنم هيچ وقت فکر نمی کنم مشکلات روحی ام را روانپزشک درمان کند. درد کاملا معلوم است، دوری از سرزمين مادری، تحمل حقارت،عادت به نوع ديگری از زندگی که هيچ پشتوانه فرهنگی ندارد، اين درد درمانش در جايی ديگر است. روانشناس تنها ميتواند موقتی درمان کند. من حرف کامو را قبول دارم: مهاجرت رياضت است. شادان - نروژ

مدت زيادی نيست که از ايران به استراليا همراه تمام اعضای خانواده مهاجرت کرده ايم و خيلی راضی هستيم و خدا رو شکر ميکنيم که تونستيم از کشوری که خودش مهاجر پذير معرفی ميکنه خارج بشيم. برای کسانی مثل ما که تمام عمر به اسم افغانی و نه مهاجر ياد ميشوند حتی با اينکه متولد ايران نيز هستند و زبان و دينشان هم يکی هست ولی فقط از آنها به عنوان نيروی کار ارزان و بدون دردسر برای شرکتهای توليدی و ساختمان سازی و استفاده می کنند و اجازه کار بهتر و يا حتی اجازه خريد وسيله نقليه به نام خودشون ندارند و همچنين از هيچ جايگاه اجتماعی خوبی برخوردار نيستند مهاجرت به کشور ديگری که حداقل آزادی در فعاليت اجتماعی و تجاری مساوی با ساير شهروندان آن کشور دارند اصلا قابل مقايسه نيست. م

حدود يکسال است که به دوبی آمده ام و نزديک به ۴ ماه هستش که اين مشکلات را دارم بخصوص که مشکل حافظه و تمرکز حواسم بقدری زياد شده که تصميم داشتم به دکتر مراجعه کنم خواهشمند است اگر مقدور است کمی راهنمايی نمائيد . البته به تازگی اعتماد بنفسم بهتر از چند ماه پيش شده است. محمد - دوبی

به نظر بنده مهاجرت انواع مختلف دارد مهاجرت اجباری مهاجرت اختياری باز در نوع اجباری آن که شخص مجبور به ترک وطن و کاشانه خويش می‌شود بستگی دارد مثلاً اگر در کشوری مثل ايران مهاجر شويد هميشه سر کوفت، تبعيض، دو رنگی و تفکيک وجود دارد و هميشه شخص مهاجر بايد از اينکه مهاجر است هميشه تحقير شود و بار منت را بدوش بکشد ولی مهاجرت به کشورهايی که از لحاظ فرهنگی و ظرفيت قبول ديگران را داشته باشند آسيب‌های روحی و کلنجارهای خودی کمتر می‌تواند باشد. سيد حسن - مزار شريف

کاش می شد کشور خودمون اونقدر خوب بود که باعث اينهمه افزايش مهاجرت نميشد. واقعا افسوس ميخورم که برای داشتن اونچه حق طبيعی ما تو زندگی است بايد مهاجرت کنيم. اگرين - تهران

مهاجرت به کشورهايی که حقوق انسانی را محترم می شمرند و بعد از مدتی با مهاجرين برخوردی همانند ديگر شهروندان داشته باشند مسايل روحی کمتری را به دنبال خواهد داشت. ولی در کل دوری از کشور مبدأ برای هر انسانی خوشايند نيست و تبعات روحی بلند مدتی را بهمراه دارد. حسن - دوبی

من هم با اين مقاله هم عقيده هستم و ار موقعيکه به کانادا مهاجرت کردم مشکلات کم خوابی، استرس و بعضی مواقع عصبی را احساس کردم و الان که در تهران هستم اين مشکلات را کاملا در بعضی مواقع از روز احساس می کنم متاسفانه بزگترين مشکلی را که مهاجران ايرانی در کانادا دارند و ما به آن عادت نداريم مشکل کار و بی ثباتی کارها است . و الان در تهران احساس راحتی و امنيت می کنم و صبح که از خواب بيدار می شوم حداقل می دانم که کارم را از دست نمی دهم به اين زوديها. س - تهران

از جمع ۴۹ بهار زندگی ام بيست وچهارسال آن در هجرت گذشته ؛ باوجود اينکه بود و باشم در ايران به اساس دستورات دينی ومبارزه با متجاوزين زمان روسيه اتخاذ شده بود و از طرفی من ۱۴ سال درکشوری بودم که مشکل دين و زبان و رنگ و نژاد را با ميزبانان نداشته ام و به باور خودم که مردم مهربان و ملتی نجيب نيز بشمار ميروند و از طرفی عموما سر و کارم در ايران با قشر بالای از جامعه بوده با اين وجود روحيه قوی اعتماد به نفس درمن خلل دار شده و در طول دوران اقامتم هرگز دو روز پی در پی دلم خوش نبوده و تشويش هايی داشتم که هرگز بسراغم نيامد و من ميدانستم که قسمتی از تشويشها زائده فکر و انديشه خودم است ولی نمی توانستم خودم را از آنها دور بدارم و در ده سال اخير که در تاجيکستان وظيفه و گاهی نيز بيکار بودم همان روند روحيه ای مضطرب وخسته در نهاد و انديشه ام وجود داشته و روش يکسانی را پيموده است؛ اين در حالی است که من همواره اهل مطالعه و ورزش هستم. نوراحمد رجاء - دوشنبه - تاجيکستان

هميشه فکر ميکنم چوب دو سر آتش شده ام، , اينجا که هستم فکرم ايران، ايران هم که بودم بعد مدتی کلافه شدم دوباره برگشتم اينجا . بعد از سفری که به ايران داشتم روحيه ام خيلی شاداب تر شد و تا مدت ها فکر برگشت دوباره نبودم. سر حال و بهتر زندگی ميکردم. اما حالا دوباره احساس ميکنم نياز سفر به ايران را دارم. ای کاش می يشد هر سال رفت ايران تا اين طور دلتنگ نميشدم. داريوش - تورنتو

به نظر من مهاجرت از زمان پيدايش انسان بر روی زمين وجود داشته و از علل آن عدم احساس امنيت اجتماعی و يا اقتصادی در سرزمين مادری بوده. اما مسئله اصلی اين است که ما عدم امنيت را چگونه تعريف کنيم. متاسفانه برای بعضی‌ها عدم امنيت به صورت مثلاً اجبار در استفاده روسری و يا آزادی در مصرف مشروبات در اماکن عمومی تعريف می‌شود که در اين صورت اگر چنين دلايلی عامل مهاجرت باشد، بعد از مدتی شخص به پوچ بودن دلايل خود پی برده و به عوارض روحی ذکر شده توسط دوست عزيزمان دکتر آزاديان دچار ميشود. اما سوالی که هميشه برای من پيش آمده و جوابی برای آن نيافتم اين بوده که چرا ما ايرانی‌ها زمانی که در کشور خودمان هستيم دنبال چيزهايی می گرديم که منشاء غير ايرانی دارد، مثلا دوست داريم نان فرانسوی مصرف کنيم اما به محض خروج از ايران در به در دنبال نان سنگک می‌گرديم؟ به راستی هدف ما چيست و به قول معروف آيا خودمان هم ميدانيم که چه ميخواهيم؟ پويا - تهران

مدت ۱۰ سال ميشود که به امريکا مهاجرت کرده ام و دراين مدت مشکلات زياد اقتصادی، مريضی های شديد اعضای فاميل وتنهای تاثيرات بسيار بد روحی بر من گذاشته است که علائم آن دقيقا دل آشوبی، نگرانی دايم، عدم تمرکز، بی حوصلگی، اختلال در خواب و کابوس است. مدت سه سال ميشود که داروی بنام زولافت را استفاده ميکنم و يک مقدار بهتر شده ام. لطف نموده راههای ديگر بيرون رفتن از اين مشکل جانکاه را بگويد. اف. والی - امريکا

من ۳ سال است که در سوئد زندگی می کنم و هميشه اينجا احساس تنهايی و افسردگی می کنم. هرچه تلاش کرده ام که از اين وضعيت رها بشوم نشد. آرش - سوئد

فکر می کنم هر کسی در هر جای دنيا که به دلايل خاص خود اقدام به مهاجرت می کند با اين مشکل تا مدتی دست به گريبان خواهد بود البته اين مدت زمان بستگی به شخصيت و وابستگی های او به محيط و افرادی که قبل از مهاجرت با آنها سروکار داشته، دارد. من مدت پنج سال دور از خانواده در ايتاليا زندگی کردم و به اين حالات آشنايی کامل دارم به دليل وابستگی به فرهنگ خود. مدت دو سال است که به ايران برگشتم با وجود نبودن خانواده ام در ايران و اقامت آنها در امريکا من ترجيح دادم در کشورم زندگی کنم و جالب اينجاست که بعد از گذشت اين مدت در کشور خود نيز دچار اين مشگل شده ام. فکر می کنم تنها خانواده بهترين و کامل ترين مجموعه ای است که باعث جلوگيری از بروز چنان مشکلاتی خواهد بود. مليحه - تهران

درست است در مدت ۱۷ سالی که مهاجر هستم هيچگونه مسئله روانی نداشته ام و آن هم بخاطر علاقه شديد من به ورزش، رقص و موسيقی بوده است، اما در آغاز مهاجرتم حتی در کشور خوش آب و هوايی مانند ايتاليا، از اينکه اعتماد به نفس من زير سوال بود کمی رنج را با صبر تحمل نمودم و پيوسته با قدرت تلقين به نفس و خوشگذرانيهای سالم جوانی آن مراحل را با غرور پشت سر گذراندم. در ابتدا حالتی دودل نيز بين بازگشتن يا ماندن در کشور ميزبان، آن هم به تنهايی بر من چيره شده بود اما از طرفی ديگر از بازگشتن و نداشتن آزادی هراسی شديدتر بر من معرض می گشت و در نتيجه پس از تعمق زياد فکر بازگشت و دودلی را حتی با توجه به احترام وافر برای وطن مادری، خانواده و دوستانم از خود دور نمودم. نيروی ديگری که من را بسيار کمک نمود خودشناسی، علاقه به يادگيری و مطالعه زبان، اديان، علم و فلسفه، خوشدل و مثبت بودن، قبول کردن حقيقت دلايل مهاجرت و خشنود بودن از اين قضا و قدر، احترام به تمامی فرهنگهای دنيا، دوری نمودن از افراد منفی باف، و بالاخره کاشتن نيروی عشق و انسان دوستی بوده است و کماکان خواهد بود و حتی هم اکنون نيز که در يکی از سردخيزترين کشورهای دنيا زندگی ميکنم اين محاسن انسانی به روحيه من زينت ميدهند. محسن - هلسينکی

البته متاسفانه به خاطر اينکه با افراد مهاجر ديگر زياد برخورد ندارم نمی توانم به طور جامع اظهار نظر کنم. معمولا افراد اروپايی يا اهل آمريکا و استراليا که مهاجر کشور انگليس هستند چندان دچار مشکل نمی شوند (تا آنجايی که من برخورد داشته ام) و خوب علت آن اين است که به راحتی سالی چند بار به کشور اصلی خود بر می گردند و به خاطر شغلهايی که دارند بسيار هم راضی به نظر می رسند. اين حتی برای ايرانی های مهاجری که اينجا شغل های خوبی دارند و عمده آنها از قشر تحصيل کرده هستند هم صادق است. خود من و خانواده ام هم با اينکه چند سالی است به ايران نرفته ايم بسيار راضی هستيم و دچار هيچ مشکلی نشده ايم. اما به طور تصادفی با يکی دو مورد افراد مهاجر از قشر asylum seeker برخورد داشته ام و بسيار نامتعادل به نظر می رسيدند و معلوم بود بسيار رنج روحی داشتند و به نظر من اصلا چنين مهاجرتی موفقيت آميز نيست و عواقب روحی بدی به خصوص روی بچه های آنها خواهد داشت. وضعيت مشابه ای هم برای آنهايی که غير قانونی اينجا کار و زندگی می کنند صادق است. هيچ کس راحت نخواهد بود اگر فکر کند که سربار يک جامعه است اما اگر مشابه ساير افراد بومی اينجا کار می کنی و مثل آنها ماليات می دهی و حتی به خاطر آن تخصصی که داری آنها هم بسيار مايل به حفظ تو هستند آنوقت همه چيز فرق خواهد کرد و حتی مردم کشور اصلی خودت هم به تو افتخار می کنند. حتی گاهی اسم خودم را توی ليست ايرانی های متخصص در يک سری سايت های اينترنتی می بينم که خودم هم از آنها بی اطلاع بودم. در اين حالت نيازی نيست خودت را سرزنش کنی و دچار مشکلات روحی شوی. اشکان - لندن

من خودم دقيقا وضعيت مشابه دارم. دل آشوبی، عدم تمرکز و اختلال در خواب. راه چاره چيست؟ نزديک امتحانات هستم و تا الان همه چيز خوب بوده ولی ناگهان نگران همه چيز شده ام!ک. ف. - تورنتو

روزی برايم شب نميشه بدون اينکه ياد کوچه پس کوچه های ايران رو نکم. دلم برای نونوايی بقالی سينما ...تنگ ميشه. حتی برای صدای جاروی رفتگر محل تو تاريک روشن سحر. شقايق - انگليس

من سالها پيش به کشور کانادا مهاجرت کردم. در اوايل مهاجرت وقتی که به خانه ميرسدم و ميخواستم که کليد را بگردانم تا در باز گردد مدتها بغض ميکردم و وقتی که به درون خانه پا ميگذاشتم بغضم می ترکيد و تبديل به گريه ميشد بعد فهميدم که home sicke شده ام و دچار افسرد گی شديد که نتوانستم تحمل کنم و به وطن برگشتم و ديگر هوای مهاجرت را ندارم . علی - تهران

به نظرم تجربه تمامی آسيبها و ناگواريها که از آن نام برديد در وطن بسيار سخت تر و تحمل ناپذيرتر باشد. اسماعيل - تهران

يکی از بهترين دوستان دوره دبستانم مرا در اينترنت پيدا می کند و با کمی احوال پرسی با او به من می گويد که به کانادا رفته و از اين به بعد فقط در مورد بدی های آنجا صحبت کرد! من بعدها در مورد چگونگی رفتنش به آنجا سوال کردم ولی ديگر به من يک جواب هم نداد! هنوز هم در اينترنت به او پيام می دهم ولی هنوز هم جوابی نمی دهد. لطفا در مورد رفتار اين افراد توضيح دهيد. شهاب برادران ديلمقانی - تهران

ما به تازگی به استراليا مهاجرت کرديم. من و همسرم به اين مساله به عنوان مشکل نگاه نمی کنيم اما فرزندم که چهارسال داره دائم سوالات فلسفی می پرسه که ما چرا اومديم اينجا چرا بقيه نيومدن و سراغ تک تک افراد فاميل رو از من ميگيره مخصوصا بعد هر بار تلفنی که از طرف فاميل ميشه من سعی می کنم خيلی ساده جوابشو بدم حتی براش کره جغرافيايی خريدم که فاصله را و ايران رو بهش نشون بدم. بعضی وقتها هم دلم می خواد کسی بهمون زنگ نزنه که فرزندم اينقدر سوال پيچم نکنه. از يک طرف مطمئن هستم که کار خوبی کردم اما از طر ديگه نمی دونم بايد چه رفتاری داشته باشم که خيلی بچه ام تو فکر نره و ناراحت نشه. هما - سيدنی

مهاجرت ميتواند اگر با ديد باز انجام گيرد زندگی بهتری برای نسلهای بعدی ما داشته باشد ولی با توجه به ايرانی بودن ما و وجود وابستگی های عاطفی در ما تحمل دور از وطن بودن برای همه ما بسيار سخت است مخصوصا اگر مهاجرت ما به کشور هايی نظير انگلستان با آسمانی گرفته و هوايی دلگير باشد. حميد - تهران

تا به حال کسی را ديده ايد که در کشور خود مهاجر باشد؟ متولد و بزرگ شده ايران هستم ولی مهاجر افغانی محسوب می شوم. هيچ چيزی هم مرهم اين دردم نيست مگر اين مصرع شعر: دست بردار از اين بر وطن خويش غريب . م . ب. - تهران

اگر آثار و آسيب های روحی که درصفحه مذکور برشمرده شده در فرد غير مهاجر ظاهر شود چه دلايلی می تواند داشته باشد آيا صرفا افسردگی است يا گذشته پر ملالت فرد دخيل است ويا دلايل ديگر ؟ حسين کاشفی - همدان

من در همين ايران اين علايم را دارم .احتمالا بايد به کانادا بروم تا خوب شوم. مهران ارژنگ - تهران

 
 
مطالب مرتبط
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران