فرهنگ و هنر در هفته‌ای که گذشت؛ آب، گلشیری، کیارستمی و رقص

هفته آب بود و رقص. هفته ابتکارهای نو در نمایش و نمایشگاه ها. و تابستان له‌له آب و قطع برق.

تصویر عینی هفته در ده ها کارتون و طرح و عکس نقش بست اما عکس مهدی شریفی از نمایشگاه موزه معاصر اصفهان، زبان مردم اصفهان شد که از پنج سال پیش در جدال با زاینده رود خشک، زودتر از شهرهای مرکزی و مناطق کویری دیدند که پل های تاریخیشان چطور پای در گل شد و به فریاد آمدند.

حق نشر عکس SHARIFI
Image caption موزه معاصر اصفهان. عکس از محمد شریفی

سلطه رقص

پخش فیلم بازجویی دختر جوان هفده ساله، از تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی، جز آن که جامعه را از تماشای چنین ظلمی به خاطر رقصیدن، به فغان آورد، تصمیم گیرندگان را واداشت تا تقصیر به گردن دیگری اندازند و بگریزند. تصویر بازجویی از نامعلومی در تاریکی یادآور شب های خوف پایان دهه پنجاه انداخت که پخش چنین فیلم هایی با خبر اعدام اعتراف کننده روپوشیده همزمان می شد.

روزنامه نگاران جوان به بهانه بازجویی مائده هژبری هشدار دادند که در نسل های چهارگانه پیشین - از انقلاب تاکنون - شانزده سالگان به کدام ترانه می رقصیدند و چگونه شد که نسل هشتادی ها دیگر در شهرام شب پره و منصور متوقف نیستند.

حق نشر عکس CINEMAGARAN
Image caption رقص در فیلم دلم می خواد

درست در زمانی که شبکه های مجازی پر شده بود از فیلم هایی از هنرنمایی دختران و پسران نوجوانی که قرار بود با پخش اعترافات و بازجویی مائده هژبری از رقص انصراف بجویند، روی پرده سینماها فیلمی از بهمن آرا نمایش داده می شد با عنوان دلم می خواد. نام اصلی فیلم که مدت ها از اتمام آن می گذشت و اجازه نمی گرفت بود «دلم می خواد برقصم».

قصه فیلم را امید سهرابی نوشته است و داستان مردی است که در شهری زندگی می‌کند که اغلب مردمش افسرده و ناراحت هستند. عاقله مرد قصه در اثر یک حادثه مشکلاتی پیدا می کند. گاهی یک ملودی در ذهنش می چرخد که وی را ناگزیر از رقصیدن می کند و کسی را توان آن نیست که مرد را از حرکات موزون باز دارد. با همین تغییر، زندگی به راهی دیگر می افتد.

فیلم بهمن فرمان آرا را رضا کیانیان، مهناز افشار، محمدرضا گلزار، رویا نونهالی، صابر ابر، پیام دهکردی، بهناز جعفری و سحر دولتشاهی بازی کرده اند.

طبیعت ما و مرگ ما

آخر آن هفته، در مراسم دومین سالمرگ کیارستمی، در گورستان توک مزرعه لواسان خبری، باربد گلشیری بیانیه ای را خواند که نشان می دهد آن چه را وی همزمان با درگذشت کیارستمی نوشت و فاش کرد که پدرش - هوشنگ گلشیری - هم به خطای پزشکی درگذشته است، با پیگیری او و فرزندان کیارستمی به جایی رسیده است و اینک بنیاد عباس کیارستمی به نهادی تبدیل می شود برای حمایت از کسانی که به خطای پزشکی گرفتار می شوند.

این بیانیه را به جز باربد گلشیری، الهه خسروی (همسر محمدرضا رستمی خبرنگار) و مینا اکبری هم دنبال کردند که هر سه داغدار مرگی با مهر خطای پزشکی بودند و به شدت معترض به آخرین اطلاعیه نظام پزشکی و رای نهایی هیات عالی نظام پزشکی درباره پزشک معالج کیارستمی.

باربد گلشیری در همان زمان که هنوز خون کیارستمی گرم بود، درباره پدر خود نوشت: روزهای بیماری و احتضار او را هرگز سعی نکردم فراموش کنم، اما خود نسیان، که انگار کاراترین ترفند بقا باشد، یا اصلا خود رود لِته و نوشیدن مدام از آن این همه سال انگار همه چیز را مدفون کرده بود. من این همه سال چنان مغروق آن رود نحس و در عین حال زیبا بوده‌ام که حتی چهره‌ پدر را، آن موقع که در گور می‌گذاشتیمش، شبیه روزهایی به یاد می‌آورم که هنوز بستری نشده بود: هنوز ریش و مویش را نتراشیده بودند و هنوز چشم‌هایش برق یگانه‌اش را داشت. و هنوز که هنوز است عکس‌های دوره‌ی بیماری او در کشوی میزم است و جرأت نکرده‌ام نگاهشان کنم.

به نوشته فرزند هوشنگ گلشیری، قصه نویس توانای معاصر: همه‌مان می‌دانستیم که گلشیری بر اثر اشتباهی پزشکی درگذشته است، اما هیچ نگفتیم. این روزهاست که از خودم می‌پرسم که چرا هیچ نگفتیم. چرا این همه سال، از ۷۹ تا امروز، هر بار که دیدیم نوشته‌اند هوشنگ گلشیری بر اثر بیماری مننژیت، که علت مرگش نبود، درگذشته است فقط لب گزیدیم؟ تردید ندارم که بسیاری مثل من تازه به این نتیجه رسیده‌اند که باید از تجربه‌هایشان در بیمارستان‌های ایران بگویند و این همه را مدیون تلاش‌های بهمن و احمد کیارستمی، وکلای او و کسانی هستیم که به یادمان آوردند که حقی داریم.

به یادآوردنی است که چند سال قبل هیات مدیره بنیاد گلشیری، بعد از ۱۴ سال که با انواع مشکلات جایزه معتبری را برای انتخاب بهترین داستان نویسان اداره کرد، سرانجام اعلام داشت که قادر به ادامه کار نیست. و دیگر زمینه های کار را دنبال می کند.

حق نشر عکس IRNA
Image caption دومین سالمرگ عباس کیارستمی. گورستان لواسان

خیراتِ کیارستمی‌وار...

مهدی تاجیک در گزارشی از گردش مزار کیارستمی نوشته: سر گرمای ظهر بود که رسیدیم به مزارش. کوچه‌پس‌کوچه‌های لواسان در ظهر تابستان عجیب گرم بود. گرم و البته خلوت. یک هفته مانده بود تا سالگرد مرگش. یادم نبود. نمی‌دانستم اصلاً. آمده بودیم لواسان‌گردی و گفتم سر مزار او هم برویم.

قبرستان توک مزرعه کوچک بود. خودمانی بود. فکر می‌کردم که باید توی قبرستان بگردیم تا مزار را پیدا کنیم. ناهار نخورده بودیم. در حد ناهار گرسنه‌مان نبود. فکر می‌کردم با جست‌وجو گرسنه‌مان خواهد شد. اما زیاد نگشتیم.

تا انتهای مزرعه رفتیم و عکس خیلی بزرگی از عباس کیارستمی نشان‌مان داد که مزارش کجاست. هوا گرم بود. کنار مزار شمشاد کاشته بودند. ولی خبری از سایه‌ درختی پیر نبود. اول تک‌درخت حک‌شده روی سنگ مزار را دیدیم،‌ بعد اسم عباس کیارستمی بدون نقطه‌ها. احتمالاً امضای خودش بود و بعد...

آن گوشه‌ سنگ مزار زیر سایه بوته‌ شمشاد یک سبد کوچک بود، یک سبد کوچک پر از گیلاس و توت‌فرنگی. واعجبا. شاید این جایزه‌ ما بود که در ظهری به این گرمی تک‌وتنها آمده بودیم.

در حد یک گیلاس گرسنه‌مان بود. او توت‌فرنگی خورد. من دو تا گیلاس انداختم گوشه‌ی لپم. بعد توت‌فرنگی هم خوردم. از گرمای ظهر تابستان گیلاس‌ها و توت‌فرنگی‌ها داغ بودند، ولی شیرینی پرآب‌شان زنده‌مان کرد.

خندیدیم. نمی‌دانم کار چه کسی بود. کار پسر کوچکش بهمن؟ کار غریبه ای که با فیلم‌هایش زندگی کرده؟ نمی‌دانم. ولی خیلی دل انگیز بود کارش. یک‌جور نذری دادن؛ یک‌جور خرما خیرات کردن؛ ولی کیارستمی‌وار... طعم گیلاس سر مزارش دل‌چسب بود، خیلی دل‌چسب بود.

نمایشگاه های پررونق گرم

حق نشر عکس IRAN ART
Image caption عکس از هاتف حسینی

تابستان بهترین فصل برای نمایشگاه ها نیست اما در تهران، همپای تیاتر، نمایشگاه های نقاشی و عکس و پرفورمانس روزهای هفته را پوشانده بود. برخی خیابان ها را هم بند آورده بود.

وقت افتتاح نمایشگاه چهل سال و چهل هنرمند در گالری باغ کتاب مصادف بود با پخش مسابقات فوتبال جام جهانی و گمان نمی رفت چنین جمعیتی برای تماشای مجسمه های آفریننده «هیچ» در باع کتاب گرد آیند. اما تناولی و چهل شاگرد وی مردمی مشتاق را کشاندند و با تماشای مجسمه ها از میزان تاثیرگذاری تناولی به عنوان استاد برجسته مجسمه سازی آگاه شدند. نمایشگاه هیچ و همه نام گرفته بود.

نمایشگاه دیگری که با استقبال عموم روبرو شد در تبریز برگزار شده بود و در چند خیابان مرکز شهر، به مدیریت صمد علیزاده سی عکاس، آثار خود را روی سه پایه هایی قرار داده بودند و با نام نمایشگاه گروهی عکس خیابانی به مدت سه روز در بخش های مختلف شهر، نمایشگاه تکرار شد. از نوشتار تبریزی ها بر دفتر یادبود نمایشگاه خیابانی برمی آید که از آن استقبال بسیار شده است.

نمایشگاه بازخوانی دو پایتخت در گالری شلمان نیز از رویدادهای مهم هنرهای تجسمی در هفته بود. عکاسانی از هر دو کشور افغانستان و ایران از دو شهر کابل و تهران عکس هایی گرفته بود (هر کشور دوازده عکاس). فاطیما حسینی و پژمان دادخواه برپا دارنده این نمایشگاه بودند.

همزمان با نمایشگاه های پررونق، نمایشگاه ثالث هم به کاری کم سابقه و در عین حال مسوولانه دست زد. نمایشگاهی از نقاشی های یک نقاش جوان برپا بود و از قضا برجستگی کارها که به طور مشخصی چشم ربایی می کرد، بازدیدکنندگان بیشتری را در اول هفته به این گالری کشاند اما فردای آن روز بازدیدکنندگان با نوشته ای روبرو شدند که حکایت از تعطیل نمایشگاه داشت. فردای آن روز کاشف به عمل آمد که با تذکر بازدیدکنندگان هنرمند و هنرشناس، برای گالری محرز شده بود که کارها کپی از یک نقاش برجسته اروپایی است.

اما گالری هپتا با نمایشگاهی از کارهای هنرمند جوان پگاه سلیمی نگاه ها را به سمت تابلوهای این نقاش تحصیل کرده در ایتالیا جلب کرد.

تابلوهای او همه تک چهره هایی زیبا اما دردکشیده اند از دختران نوجوانی که یا اشک در چشم دارند و یا زخمی و آزرده اند.

پگاه سلیمی دو هفته قبل هم در یک نمایشگاه جمعی در خانه آسیا در لندن شرکت داشت.

آنچنان که بودیم

آخر هفته در شهر کتاب دانشگاه و در مراسمی با حضور عده ای اهل هنر و ادب، از کتاب آن چنان که بودیم نوشته لیلی گلستان رونمایی شد. این کتابی است که نشر حرفه هنرمند با همکاری شهرکتاب چاپ کرده و شامل یادداشت ها و مقالات معمولا کوتاه این مترجم و گالری دارست. به گفته خودش این مطالب، مرور تاریخ ۴۰ ساله فرهنگ و هنر ایران است که پیش از این در روزنامه‌ها و مجلاتی مانند اعتماد، شرق، فرهیختگان، زنان، اندیش پویا، نگاه نو و... و روزنامه‌هایی که امروز دیگر منتشر نمی‌شوند، چاپ شده‌‌اند.

من ترانه، سه سال دارم

مجله مجلل و مصور قهوه شیک و مجلسی هر شماره به موضوعی اختصاص دارد. این شماره به دلیل همزمانی با جام جهانی فوتبال به این حادثه پرداخته با عکس های زیبا و نوستالژیک از تیم های بزرگ جهان و چهره های آشنا در خاطره های اهل فوتبال تا چند بار که تیم ملی ایران راهی جام جهانی با عکس و تفصیلات هر کدام.

آخرین برگ این ماهنامه به نقطه ربط هنر و ورزش می رسد. چراکه زیر این عکس چنین تیتری زده شده: من ترانه، سه سال دارم.

حق نشر عکس COFEE MAGAZINE
Image caption عکس و خبر اشترن

پانصد شماره به سخت جانی

به جز روزنامه قانون که هر روز شش صفحه طنز همراه دارد، شهروند تنها روزنامه سراسری است که هر روز یک صفحه طنز با نام شهرونگ با خود دارد. این صفحه در هفته ای که گذشت پانصدمین شماره اش را منتشر کرد. شهرام شهیدی بر عهده گرفته که به همین مناسبت گزارشی بدهد:

پانصد شماره انتشار شهرونگ از جمله مواردی است که مشمول این عبارت است: «ما یک چیزی می گوییم و شما یک چیزی می‌شنوید.» راستش اصلا قصد نداشته و نداریم منت بر سر مخاطبان خوب شهرونگ بگذاریم و بگوییم ما از زار و زندگی‌مان زده‌ایم که برای شما بنویسیم. یعنی ما طنزنویس‌ها. زبان در قفا نگه داشته و در حضور شما اعلام می‌کنیم ما برای دل خودمان می‌نویسیم. و اصلا اگر ننویسیم چه کار کنیم؟ غاز بچرانیم؟ بلد نیستیم. نه غاز چرانی‌مان خوب است نه دست به رشوه دادن و گرفتنمان. نه امکانات اختلاسگری برایمان فراهم شده نه هیچ چیز دیگری.

حالا که این همه با رعایت موازین، دلبری کردیم و لوس بازی درآوردیم اجازه بدهید کمی بسطش بدهیم و از شما مخاطبان خوب شهرونگ گله‌ای کنیم. تا یک مقام مسئول و غیرمسئولی در فضای مجازی و حقیقی می گوید ف، همه تا فرحزاد رفته و با انبانی از لایک برمی‎گردند. حالا بماند که کاربری نشانه‎ این لایک برای خودی و غیر خودی مخاطبان متفاوت است.اما همین باعث شده همه برای ما شانه بالا بیندازند و بگویند کار رسانه‎ای کردن این طور هم که شما می گفتید سخت نیست ها!

بله خب از نظر حقیقی درست می گویند اما تاکنون مزه‎ مشکلات حقوقی زیر زبانشان مزه نکرده است. مزه که چه عرض کنم. سوختگی درجه دو. حالا درست که اولش نوشتیم سخت جان هستیم اما دلیل نمی شود به کسانی که زیر پُست های مردم کامنت می‌گذارند حسودی نکنیم که. هم خودشان را تخلیه می کنند هم کسی کاری به کارشان ندارد و هم توجه همه را جلب می‌کنند. راستش طنزنویس جماعت همه این‌ها را هم نداشته باشد مهم نیست. برایش فقط مهم است که شما لحظه ای درنگ کنید، فکر کنید، لبخند بزنید و به او عمری دوباره بدهید. اگر ما در این ٥٠٠ شماره چنین کرده ایم با یک لبخند ما را به ادامه راه امیدوار کنید. خلاص!

حق نشر عکس SHAHRVANG
Image caption سلمان طاهری