نامه‌ای از لندن؛ در حکایت و شکایت زبان فارسی

تصویر مظفّرالدّین شاه قاجار
Image caption تصویر مظفّرالدّین شاه قاجار که فرمان مشروطیت را، که در واقع فرمانبری از مشروطیت بود با این طرز و طور صادر کرد: «... مصمم شدیم که مجلس شورای ملّی از منتخبین شاهزادگان قاجاریه، علماء، اعیان، اشراف، ملاّکین و تجّار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافۀ تهران تشکیل و تنظیم شود

زبان، ادبیات، و شبه ادبیات

سلام بر همۀ فارسی زبان‌ها و فارسی دان‌های سراسر دنیا. در صحبت از «خلاّقیت» و «حقیقت» در «زبان فلسفی انسان»، گفته شد که «آفرینش‌های هنریِ» انسان، از آن جمله «ادبیات»، که در زبان تجلّی می‌کند، معیار «حقیقت انسان» (۱) است.

بنابراین، در قلمرو «زبان فلسفی انسان»، نوشته‌ای که در اصل روایتی، یا پژوهشی، در حیطۀ «حقیقت» نباشد، هرچه باشد، «ادبیات» نیست، به این معنی که «بسیار چیزها می‌تواند باشد»، و در هر مورد و موقعیتی با معیاری متناسب مقصد و هدف اصلی نویسندۀ آن سنجیده شود. مثلاً اگر قصیده‌ای از «عنصری بلخی»، «سرآمد سخنوران پارسی در دربار محمود و مسعود غزنوی»(۲) باشد، چون در قصیده با غزلش دل ممدوح را به «عیش و طرب» بر می‌انگیخته است، و با مدحش رگ خود بینی و خود فریبیِ او را می‌جنبانده است، تا دست سخاوت او به کیسۀ دسترنج مردم دراز شود، قصیده‌اش «شعر» نیست، «شبه شعر» است و...

Image caption تصویر زیبای روی جلد یکی از بسیار چاپ‌های نفیس دوبیتی‌های بابا طاهر عریان و یک دوبیتی دیگر از او: «خوشا آنانکه پا از سر ندونند / مثال شعله خشک وتر ندونند / کنشت و کعبه و بتخانه و دیر / سرایی خالی از دلبر ندونند

و بقیه‌اش را از «خاقانی شروانی» (۳) بشنویم که غیر از مدح و غزل، در «زهد و وعظ و تحقیق» هم حرف‌هایی داشت: «بلی، شاعری بود صاحبقران / زِ ممدوح صاحبقران عنصری: / جُز از طرزِ مدح وُ طرازِ غزل / نکردی ز طبع امتحان عنصری.../ نه تحقیق گفت وُ نه وَعظ وُ نه زُهد / که حرفی ندانست از آن عنصری! / ... به دورِ کرم، بخششی نیک دید / ز محمود کشور ستان عنصری .../ شنیدم که از نقره زد دیگدان، / زِ زر ساخت آلاتِ خوان عنصری!»

بیاییم همۀ نوشته‌های منثور و منظومِ «ادبیات» شمرده شده و به کتاب درآمدۀ این صد و یازده سالی را که از زمان صدور فرمان مشروطیت(۴) گذشته است، از حیث هدف و مقصد، و رابطه ای که با اصالت و حقیقت هنری انسان داشته است، با معیاری که شعر «عنصری»ها را باید سنجید، بسنجیم، و در آنها «ادبیات» را از «شبه ادبیات» بازبشناسیم.

اگر در یافتنِ شباهت‌ها به جای ظاهر «نوشته‌ها»، باطن آنها را بشکافیم و به مراد اصلی «نویسنده‌ها» برسیم، می‌بینیم که بیشترین و محبوب‌ترین نام‌ها مال کسانی است که شاید خود هم نمی‌دانسته‌اند که شاگردان مکتب «عنصری»هایند، حتّی اگر رنج و شکنج زندان هم دیده باشند، مثل «مسعود سعد سلمان»، شاعر دربار خاندان «غزنوی»، که هجده سال از عمرش به ظنّ همدستی در توطئۀ یک «بچّه سلطان غزنوی» علیه یک «بابا سلطان غزنوی»، در زندان (۵) گذراند.

حق نشر عکس PD
Image caption تصویر «محمد زهری» (۱۳۰۵-۱۳۷۳)، شاعر معاصر که از او مجموعه‌های «جزیره» ۱۳۳۴، «گلایه »، ۱۳۴۵، «شبنامه» ۱۳۴۷، ...« و تتمه» ۱۳۴۸، «برگزیده اشعار» ۱۳۴۸، «مشت در جیب» ۱۳۵۳، «پیر ما گفت»(۱۳۵۶) و «برای هر ستاره» ۱۳۸۱، منتشر شده است

این شاعر ماهر که در نظمِ سخن عنصری را سرافکنده می‌کند، در یکی از بسیار مدح‌هایش از همان سلطانی که به زندانش انداخته است، می‌گوید: «مسعود بلند همّت آن شاهی / کز همّتِ او فلک سِتَد بالا / ... ای در شاهی زِ نعت مستغنی / وِی از شاهان به جاه مستثنا / ...آراسته از تو حضرت غزنین / همچون زِ رسول، مکّه و بطحا...» (۶) و در آخر هم مدحیۀ خود را «تلقین سروش» (۷) می‌نامد، یعنی که آن را «هاتف غیب»، فرشتۀ وحی، در گوش او خوانده است.

با جرئت اهل شعر و شناخت می‌توان گفت که در صد و یازده سال گذشته هیچ شاعری نتوانسته است مهارت و قدرت خود را در این «فنّ» به مرتبۀ «مسعود سعد سلمان» برساند، امّا در مقایسۀ تمام دیوان او با یک دو بیتی «بابا طاهر عریان»، شاعر وارستۀ یازده قرن پیش، تمام دیوان او «شبه شعر» است و دوبیتی بابا طاهر «شعر ناب». و آن دو بیتی این است: «زِ دست دیده و دل، هر دو، فریاد! / که هرچه دیده بیند، دل کند یاد! / بسازم خنجری، نیشش زِ پولاد، / زنم بر دیده، تا دل گردد آزاد!» یا در مقایسه با این شعر سه مصراعی «محمّد زهری»، یکی از شاعران آزادۀ معاصر: «دوک: می‌چرخد. / خیش: می‌بندد شیاری بر جبین خاک. / روستا: اندیشمند روزگار سخت آینده ست!»

بله، این «زبان فکر» است که «زبان مصلحت» را لو می‌دهد. خواهیم شنید چه طور. زبانتان همواره دارا و دانا و توانا باد!

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.
نامه‌ای از لندن - شمارۀ شصتم - جمعه ۱۳ ژوئیۀ ۲۰۱۸

زیرنویس‌ها:

۱- به عبارت دیگر، حقیقتِ فکر و فلسفه و معنویتِ هر هنرمندی در آیینۀ «اثرِهنری» او نمودار می‌شود. مثلاً هنرمندی مثل «بتهوون»، آهنگساز آلمانی، در فکر و فلسفه و معنویتش پیرو اصولی بود استوار بر آزادی، عدالت اجتماعی، صلح، دوستی، روشن اندیشی، فرهیختگی، پیشرفت علمی و اخلاقی انسان در راه رسیدن به تمدّن و فرهنگی جهانی. در اوّلین گام‌هایی که «ناپلئون بناپارت» در فرانسه برداشت، «بتهوون» نشانه‌هایی دید از ظهور سردار و رهبری شایسته برای حرکت به سوی چنین تمدّنی و این تصوّر چنان «بتهوون» را شیفتۀ «ناپلئون» کرد که در بالای دفتر «سمفونی سوّم» خود نوشت «ناپلئون بناپارت»، یعنی می‌خواست با تقدیم کردن این سمفونی به ناپلئون، او را در مقام پیشگام تمدّن و فرهنگ جدید در اروپا ستوده باشد. امّا همینکه به او خبر دادند که «ناپلئون» به خودش عنوان «امپراتور» اعطاء کرده است، به گفتۀ «فردیناند ریز» (Ferdinand Ries)، دوست، شاگرد و منشی «بتهوون»، سخت خشمگین شد و صفحۀ اوّل دستنویس سمفونی سوّم را پاره کرد و گفت: «پس او هم یک آدمیزاد معمولی است. حالا او هم حقوق بشر را کّلاً پایمال خواهد کرد و مست جاه طلبی خودش خواهد شد و خیال خواهد کرد که از همۀ مردم بالاتر است و به یک فرمانروای مستبد و ستمگر تبدیل خواهد شد!» برداشتی که از این واقعه می‌شود کرد، این است که «اثر هنری» بتهوون، یعنی «سمفونی سوّم» او با رد کردن «ناپلئون بناپارت»، در واقع «حقیقت» فکر و فلسفه و معنویت انسانی بتهوون را حفظ کرد، و ناپلئون نظام فکر و فلسفه و معنویت خودش را پیش از آنکه حقیقتی پیدا کند، به دست بادِ الکی خوش بی‌ننگ و نهاد جاه طلبی می‌سپارد و شایستگی همپایگی و همسایگی با بتهون‌ها را از دست می‌دهد.

۲- «عنصری» در لغتنامۀ دهخدا این طور معرّفی می‌شود: «ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی، سرآمد سخنوران پارسی در دربار محمود و مسعود غزنوی... [او] بنابر قول مشهور به وسیلۀٔ امیر نصر بن ناصرالدین نزد سلطان محمود تقرّب یافت، و ظاهراً ورود او به دربار محمود در سال‌های نخستین سلطنت آن پادشاه بوده است و به سبب همین قدمت و سابقه و نیز از آنجا که معرّف او برادر سلطان بود و همچنین بر اثر تفوّق در علم و ادب و شعر، در نزد سلطان تقرّب بسیار یافت و در شمار ندمای سلطان درآمد. و به سبب همین تقرّب و تقدّم بر شعرا، ثروت بسیار فراهم آورد، چنانکه به مال و نعمت بسیار در میان شاعران بعد از خود مشهور بود. عنصری در غالب سفرهای جنگی محمود با وی همراه بود و برخی از قصایدش در وصف همین سفرهای جنگی است... عنصری شاعری توانا و هنرمند بود و بر اثر احاطه به ادب عربی گاه مضامین خود را از شاعران بزرگ عرب زبان پیش از خود اقتباس کرده است، لیکن چنان رنگ تازه و هیئت جدید بدان بخشیده است که صورت نخستین در آن دیده نمی‌شود.»

۳- «خاقانی شروانی» ( ۵۰۴-۵۷۷ هجری شمسی) را بیشتر ایرانی‌ها با قصیدۀ «ایوان مدائن» به خاطر دارند و می‌شناسندش: «هان، ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن، هان! /ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان؛ / یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن، / وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران!... این است همان ایوان کز نقش رخ مردم / خاک درِ او بودی دیوارِ نگارستان...؟ / از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه، / زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان! ...» شاعر نامدار معاصر، «مهدی اخوان ثالث، در حدود هشتصد سال بعد از «خاقانی»، در «قصّۀ شهر سنگستان» که شعری است بلند و معروف، «تاریخ» را همان طور «سطحی و ملّی» و نه «عمقی و جهانی» دیده است و تعریف کرده است که خاقانی در قصیدۀ «ایوان مدائن». شاید کسانی باشند که بخواهند بار دیگر این هر دو شعر را بخوانند و با هم مقایسه کنند و ببینند که من در برداشتم به راه خطا رفته‌ام یا نه.

۳ (الف) - در لغتنامۀ دهخدا شرحی مفصّل دربارۀ «خاقانی شروانی» آمده است که این پاره از آن اشاره‌هایی به سبک شعری او دارد: «خاقانی از جمله ٔ بزرگ‌ترین شاعران قصیده گوی و از ارکان شعر فارسی است. قوّت اندیشه و مهارت او در ترکیب الفاظ و خلق معانی و ابتکار مضامین جدید و پیش گرفتن راه‌های خاصّ در توصیف و تشبیه مشهور است، و هیچ قصیده و قطعه و شعر او نیست که از این جهات تازگی نداشته باشد... مهارت خاقانی در وصف از غالب شاعران قصیده سرا بیشتر است. اوصاف مختلف او مانند وصف آتش، بادیه، صبح، مجلس بزم، بهار،خزان، طلوع آفتاب و امثال آنها در شمار اوصاف رایع زبان فارسی است. ترکیبات او که غالباً با خیالات بدیع همراه و به استعارات و کنایات عجیب آمیخته است معانی خاصی را که تا عهد او سابقه نداشته مشتمل است ...»

۳ [ب) - خود او با صراحت و بدون تعارف از برتری شعرش بر شعرهای دیگر شاعران سخن می‌گوید. مثلاً از او در قصیده‌ای می‌شنویم: «نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا، /در جهان ملک سخن راندن مسلّم شد مرا. / مریم بکر معانی را منم روح القدس، / عالم ذکر معالی را منم، فرمان روا». البتّه خود او هم «مدح» کم نگفته است، امّا حرف‌های جدّی خالی از مدح هم بسیار دارد. این چند بیت از قصیده‌ای است که در مدح «قزل ارسلان»، فرمانروای آذربایجان گفته است: «ای عارض چو ماه تو را چاکر آفتاب، / یک بندهٔ تو ماه سزد، دیگر آفتاب! / پیش رخ چو ماه تو بنهاده از جمال / هر نخوتی که داشته اندر سر آفتاب... / در آرزوی روی تو هر صبحدم چو من / رخسار زرد خیزد از بستر آفتاب .../ عمری است تا به مشرق و مغرب همی رود / با کام خشک و چشم‌تر، ای دلبر، آفتاب / از روی تو ندید در اطراف شرق و غرب ، / وز رای شاه عادل، روشن‌تر آفتاب!..."

۳ (ج) - و در قصیده‌ای که به تمامی «در عزلت و فقر و قناعت و تجرید» است، می‌گوید: «در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه / ترکیب عافیت ز مزاج جهان مخواه / در داغ دل بسوز و ز مرهم اثر مجوی / با خویشتن بساز و ز همدم نشان مخواه / ... از جوهر زمانه خواص وفا مجوی / وز تنگنای دهر خلاص روان مخواه ... / دل گوهر بقاست، به دست جهان مده / گوگرد سرخ تعبیه در خاکدان مخواه / عزلت تو را به کنگرهٔ کبریا برد / آن سقفگاه را به ازین نردبان مخواه ... / در چار سوی کون و مکان وحشت است، خیز! /خلوت سرای انس جز از لامکان مخواه .../ خاقانیا، زمانه زمام امل گرفت، / گر خود عنان عمر بگیرد، امان مخواه!»

۴- «صدور فرمان مشروطیت» به امضای «مظفّرالدّین شاه قاجار» از بابت این امضاء فقط اهمیت تاریخی دارد چون نقطۀ عطفی است در تاریخ تحولات اجتماعی، سیاسی، فکری و فرهنگی ایران. اگر به ترکیب کلامی و کیفیت معنایی این فرمان توجّه کنیم، می‌بینیم برای اوّلین بار یک «احد» از «آحاد» جامعۀ ایرانی، که امثال او بی‌هیچگونه خصوصیت فوق آدمیزادی، دارندۀ قدرتی «نامقدّر» می‌شده‌اند و خود را برای مردم «ظلّ الله فی الارض» و صاحب «فرّۀ ایزدی» می‌کرده‌اند، سندی را امضاء می‌کند که تلویحاً تبعیت از خواست مردم است و اقرار به باطل بودن این تصوّر که فرمانروایان مستبد برگزیدۀ خدایند.

۴ (الف) - در متنی که برای امضاء به دست او داده‌اند، به ظاهر او را همچنان برگزیدۀ خدا نگاه داشته‌اند، امّا اختیارات شغلی او را به تأیید و تصدیق رأی و صلاحدید نمایندگان مجلس شورای ملیّ محدود کرده‌اند. به بخش اوّل این فرمان نگاه می‌کنیم: «جناب اشرف صدراعظم از آنجا که حضرت باری تعالی جل‌ّ شأنه سررشتۀ ترقّی و سعادت ممالک محروسۀ ایران را به کف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبۀ اهالی و رعایای صدیق خودمان قرار داده، لهذا در این موقع که ارادۀ همایون ما براین تعلّق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبۀ اهالی ایران و تشیید مبانی دولت، اصلاحات مقنّنه به مرور در دوائر دولتی و مملکتی به موقع اجرا گذارده شود، چنان مصمم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شاهزادگان قاجاریه، علماء، اعیان، اشراف، ملاکین و تجّار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافۀ تهران تشکیل و تنظیم شود که در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامّه مشاوره و مداقّۀ لازمه را به عمل آورده به هیئت وزرای دولت خواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد، اعانت و کمک لازم را بنماید و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خود را در خیر دولت و ملّت و مصالح عامّه و احتیاجات قاطبۀ اهالی مملکت به توسّط شخص اول دولت به عرض برساند که به صحّۀ همایونی موشّح و به موقع اجرا گذارده شود...»

۵- در مورد علّت به زندان انداختن «مسعود سعد سلمان» در «لغتنامۀ دهخدا» می‌خوانیم: «در حدود سنه ٔ ۴۸۰ سلطان ابراهیم (بن مسعود بن محمود غزنوی) در حقّ پسر خود، سیف الدوله محمود، بدگمان شد و او را بگرفت و ببست و به زندان فرستاد و ندمای او را نیز بگرفتند و هر یک را به قلعه‌ای محبوس نمودند، از جمله ٔ ایشان مسعودسعد بود که ده سال تمام در سلطنت سلطان ابراهیم (غزنوی) در حبس به سر برد، از آن جمله هفت سال در دو قلعه ٔ سو و دهک و سه سال در قلعه ٔ نای...بعد از ده سال به شفاعت ابوالقاسم خاص از ارکان دولت سلطان ابراهیم از حبس بیرون آمد و به هندوستان رفت و بر سر املاک پدر بنشست. در این اثنا، سلطان ابراهیم وفات نموده، پسرش سلطان مسعود به جای او بنشست. در سنه ٔ ۴۹۲ ههجری قمری سلطان مسعود حکومت هندوستان را به پسر خود امیر عضدالدوله شیرزاد مفوّض نموده و قوام الملک ابونصر هبة ﷲ پارسی را به سمت پیشکاری او و سپهسالاری قشون هندوستان برگماشت. به واسطه ٔ دوستی قدیم که مابین ابونصر فارسی و مسعودسعد بود، ابونصر او را به حکومت چالندر از مضافات لاهور مأمور نمود. اندکی بعد ابونصر فارسی مغضوب و گرفتار آمد و مسعود سعد نیز که از جملۀ عماّل او بود معزول گردید و دیگر بار به حبس افتاد و قریب هشت یا نه سال این دفعه در حصار مَرَنج به سر برد تا سرانجام به شفاعت ثقةالملک طاهربن علی بن مشکان (برادرزاده ٔ ابونصر مشکان صاحب دیوان رسائل سلطان محمود غزنوی) در حدود سنه ٔ ۵۰۰ هجری قمری از حبس خلاصی یافت، در حالتی که پیر و شکسته و ضعیف شده بود... از اشغال دیوانی کنار نمود و بقیه ٔ عمر را در عزلت به سر برد تا در حدود سن هشتاد سالگی این جهان را بدرود گفت...» این بخش از شرح زندگی مسعود سعد سلمان از لغتنامۀ دهخدا نقل شد تا به زندان افتادن او با به زندان افتادن بعضی از شاعران و نوبسندگان دورۀ انقلاب مشروطیت مقایسه نشود.

۶- «بطحا» و «مکّه» تقریباً در معنای مترداف به کار برده می‌شده است. در لغتنامۀ دهخدا «بطحاء» این طور تعریف شده است: «وادی مکّۀٔ معظّمه و گاهی از بطحاء مکّۀٔ معظّمه مراد باشد...» غیر از مسعود سعد سلمان، بعضی دیگر از شاعران کلاسیک در علوّ الهی بخشیدن به ممدوح چنین اشاراتی دارند. مثلاً «فرّخی سیستانی» در قصیده‌ای در مدح یمین الدوله سلطان محمود بن ناصرالدین سبکتکین غزنوی گفته است: «طواف شاعران بینم به گرد قصر تو دایم / همانا قصر تو کعبه ست و گرد قصر تو بطحا. / ز نسل آدم و حوّا نماند اندر جهان شاهی / که پیش تو جبین بر خاک ننهاده ست چون مولا...»

۷- به تعریف «سروش» در لغتنامه هم نگاهی بکنیم: «...سروش از فرشتگانی است که در روز رستاخیز به کار حساب و میزان گماشته خواهد شد ... در فرهنگ‌های فارسی سروش پیک ایزدی و حامل وحی هر فرشته‌ای که پیغام آور باشد عموماً و فرشته‌ای که پیغام و مژده آرد خصوصاً که هاتف غیب نیز گویند خوانده شده، از این رو در کتاب‌های فارسی او را با جبرائیل سامی یکی دانسته‌اند... هر فرشته‌ای که پیغام آور باشد عموماً و فرشته‌ای که پیغام و مژده آرد خصوصاً که هاتف غیب نیز گویند... فرشته ٔ پیغام آور و ملک وحی که به تازی جبرئیل گویند...»

موضوعات مرتبط