مسافر برگشتی جام جهانی؛ «حق‌خوری» از سارانسک تا خرمشهر

  • پناه فرهادبهمن
  • بی‌بی‌سی
استادیوم سارانسک
توضیح تصویر،

ایرانی‌ها هیچ‌جا، به اندازه اینجا به رویای صعود به مرحله دوم جام جهانی نزدیک نبوده‌اند. استادیوم سارانسک روسیه.

ما به همه گفته‌ایم همه چیز حساب‌شده بوده و تاخیری در کار نبوده و از اول نوشتن این یاداشت را گذاشته بودم برای روزی که همه هم‌گروهی‌های ایران حذف شوند، شما هم همین را بگویید، خوبیت ندارد غیر از این... یادداشتی که در آن می‌خواهم برایتان توضیح دهم چه شد که کسی که کاملا تصادفی از جام جهانی و مسابقه ایران و مراکش سر درآورده بود، این بار برای مسابقه آخر «مسافر برگشتی جام جهانی» شد و ۳۵ ساعت تا سارانسک رفت و برگشت. این‌که هر وقت احساس کردید خیلی جوگیرید، بدانید که یکی هست که ندید به شما سور زده. از سرنوشت من درس بگیرید و آن قدر در کارتان تاخیر نیندازید که مجبور شوید سه‌هزار و ۵۰۰ کیلومتر دورتر از جو، راجع به یک جام جهانی بنویسید. مخصوصا که گوشتان از صدای رگبار مسلسل خرمشهر پر شده باشد و تمرکزتان را برای یادآوری آن حس تلخ و شیرین سارانسک سخت کرده باشد. راستی، اگر حذف نشده بودیم و این روزها حریف اروگوئه یا روسیه بودیم، آیا صدای تیراندازی‌های خرمشهر به خیابان‌های مسکو و سوچی هم می‌رسید؟ از من بپرسید، فکر می‌کنم بله، برایش هم دلیل دارم که برایتان خواهم گفت.

اسپانسر پذیرفته می‌شود

راستش با ١٩٨ سانتیمتر قد، برای من اغلب سخت است که به دیگران نگاه از بالا نداشته باشم. باور کنید خیلی هم تلاش کرده‌ام این‌طور نباشم که نتیجه‌اش شده قوزی که مایه دعای خیر آقای فیزیوتراپ است.

البته خوشبختانه وقتی مخاطبم، مدیران و سردبیران ارشد بی‌بی‌سی باشند، نگاهمان در قریب به اتفاق موارد برابر و از روبروست. با همین نگاه برابر بود که یکی از آنها علاوه بر زبان، از گشادی حدقه چشم که دوخته شده بود به چشمم و حرکت دست و حتی کمی هم زانو کمک گرفته بود که حتی اگر از زبان‌نفهم‌ترین دنده ممکن هم پا شده باشم، حالی‌ام شود که به دلایل قانونی و سختی گرفتن مجوز کار در روسیه و... امکانش نیست که من را دو روزه برای پوشش حواشی بازی با پرتغال به روسیه بفرستند. این مکالمه وقتی در جریان بود که داورهنوز سوت شروع بازی ایران و اسپانیا را نزده بود. اما ۹۰ دقیقه می‌تواند سرنوشت آدم را دگرگون کند، آن موقع دیگر حتی از دست ولادیمیر پوتین هم کاری برنمی‌آید، آقای سردبیر پیشکش!

نیمه دوم بازی با اسپانیا بود که من یک نگاهم به دستهای بیرانوند بود و نگاه دیگرم به قیمت بلیت هواپیمای روسیه روی اینترنت و به تنها جایی که دید نداشتم، شپش‌های در حال قاب انداختن ته جیبم بود.

امان از این بی‌بی‌سی که نه تنها خودش اعزامت نمی‌کند، دست و پایت را هم برای کسب درآمدهای جانبی می‌بندد، وگرنه چه‌ام از این «شاخ»های اینستاگرام کم است؟ می‌توانستم برای همین سفر اسپانسر و حامی مالی بگیرم... به خودتان بخندید... نایک و آدیداس که نه، از بین این همه پماد لاغری و قرص افزایش قد، یعنی یک‌کدام پیدا نمی‌شد چندرغاز هزینه سفر مرا تقبل کند؟!... بگذریم... سوت پایان که زده شد، ایران باخته بود و من بدهکارتر از قبل شده بودم. عجیبش اینجا بود که نه از آن باخت و نه از این افزایش بدهی، ناراحت نبودم که هیچ، خوشحال هم بودم.

خوشحالم که این یکی را نمی‌توانید به حساب تنها بنده بگذارید که هنوز از خاطرمان نرفته نصف ملت بعد از همان باخت در خیابانهای ایران داشتیم درسهای رقص محمد خردادیان را پس می‌دادیم... خوشبختانه در این مقوله به خودکفایی که هیج، به صادرات هم رسیده‌ایم.

منبع تصویر، AFP

توضیح تصویر،

شادمانی مردم تهران از باخت ایران در مقابل اسپانیا

مجموعه یادداشت‌های مسافر اشتباهی جام جهانی

من از راه اومدم، دلم خواست اومدم

پنج ساعت پرواز از لندن به مسکو با توقفی کوتاه در ورشو؛ و ۱۰ ساعت قطار از مسکو به سارانسک (ارزانترین مسیر ممکن) را وقت داشتم که به جوگیری خودم و اینکه واقعا چه شد که من این‌طوری شده‌ام فکر کنم. اما از آنجایی که از افکار بیهوده خوشم نمی‌آید و خواب هم در حرکت به چشمانم، ترجیح دادم از وقتم استفاده بهتری کرده و زاغ‌سیاه همسفرانم را چوب بزنم. اصلا ابایی ندارم که بگویم هر کسی را که با من در هر وسیله نقلیه‌ای همسفر است و می‌گیرد می‌خوابد، از ته دل نفرین می‌کنم. همچنین موجود بخیل و حسودی هستم!

از پادکست رد شوید و به خواندن ادامه دهید
پادکست
رادیو فارسی بی‌بی‌سی

پادکست چشم‌انداز بامدادی رادیو بی‌بی‌سی – دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۱

پادکست

پایان پادکست

در مسکو کلا سه ساعت وقت داشتم و هر جور فکر کردم، دیدم خیلی ضایع است که تا اینجا آمده باشم و با کرملین، کاخ ریاست جمهوری روسیه، یک سلفی نداشته باشم. فوری از فرودگاه خودم را به میدان سرخ رساندم که کرملین در جوار آن قرار دارد. آن‌قدر بساط پررنگ و لعاب جام جهانی گسترده بود که تا چند قدمی دفتر آقای پوتین هم کش آمده بود و خیلی سخت بود پیدا کردن قابی که کرملین باشد و جام جهانی نه.

وقتی داشتم چهارنعل می‌دویدم که به قطار برسم، با خودم فکر می‌کردم که ای کاش آدمی، عادتهایش را، مثل بنفشه‌ها، یک روز می‌توانست همراه خویشتن نبرد هر کجا که خواست. دقیقا ساعت هفت و هفت دقیقه شب بود که به قطار هفت و هشت دقیقه رسیدم و سوار اولین واگن شدم. صندلی من در واگن پانزدهم بود و من در واگن شماره یک بودم. اگر گذرتان به روسیه افتاد، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت سوار، واگنی غیر از واگن خودتان نشوید. ۴۵ دقیقه طول کشید که به کوپه خودم برسم. ورودی نصف واگن‌ها قفل بود و برخلاف سنت‌پترزبورگ، حتی زبان اشاره هم در فهماندن قفل بودن ورودی به مامور قطار چاره‌ساز نبود و اگر بیشتر طول می‌کشید، از شما چه پنهان که جز خودزنی، گزینه دیگری روی میز نمانده بود. هر واگن دنیای متفاوتی بود، نسخه ریلی تایتانیک، از واگنهای لوکس از مابهترانی بگیر تا واگنهایی که مثل بند عمومی زندان‌هایی بود که در فیلم‌ها دیده‌ایم. در کل طول قطار هم شارژ موبایلم تمام شده بود، وگرنه خودم عقلم می‌رسید که برای این بخش از مطلبم هم عکس بگذارم! تقریبا نیمی از قطار را طرفداران ایران و بقیه را طرفداران پرتغال تشکیل می‌دادند. سا رانسک شهری با کمی بیش از ۳۰۰ هزار نفر جمعیت، از نقاط توریستی روسیه به شمار نمی‌رود و خود روس‌ها می‌گفتند کلاهشان هم بیفتد، بعید است به این شهر دورافتاده در مرکز روسیه بروند، پایتخت جمهوری خودمختار موردویا.

من در واگن درجه دو بودم. کوپه‌ای چهارنفره. همسفرانم یک مادربزرگ روس و نوه ۱۰ ساله‌اش بودند و لین، پسر ۳۰ ساله چینی که این همه راه آمده بود به عشق تشویق رونالدو. یک کتاب قطور داشت که پر از عکسهای رونالدو بود. هیچ کدام آنها انگلیسی بلد نبودند و من هم ۱۰ ساعت زمان برایم کافی بود که باور کنم که هیچ استعدادی در یادگیری چینی و روسی ندارم. خیلی به همزبانی نیاز نبود که متوجه همدلی آن مادر و دختر با خودم شوم که چطور وقتی دیدند که لین هم طرفدار پرتغال است، برای اینکه من تک نیفتم و احساس تنهایی نکنم، خود را طرفدار ایران جا زدند. انصافا شما هم بودید، در چنین موقعیت‌هایی ته دلتان قند آب نمی‌شد؟

مسافر اشتباهی دیروز، هولیگان می‌شود

بالاخره ۵ صبح به سارانسک رسیدیم، ۱۶ ساعت قبل از شروع بازی. جز استادیوم ۴۴هزار نفری که گنجایشش معادل ۱۵ درصد جمعیت شهر بود و برای جام جهانی ساخته شده بود، این شهر تقریبا هیچ آمادگی دیگری برای پذیرایی از مسافران نداشت. کل شهر یکی دوتا هتل داشت که از ماهها قبل از جام جهانی ظرفیتشان تکمیل شده بود و من با توجه به اینکه کلا ۲۶ ساعت در سارانسک بودم و با قطار هفت صبح بعد از بازی باید به مسکو بر می‌گشتم، از خیر اجاره اتاق هم گذشته بودم و ترجیح دادم همه‌اش را در خیابان و در جو باشم. برای یک آدم جوگیر، چه جایی بهتر از جو، آن هم جو جام جهانی؟

از سنت‌پترزبورگ، داغ داشتن لباس تیم ایران یا یکی از این عینکها، سربندها، پلاکاردها یا خلاصه یک چیزی با نام ونشان ایران به دلم مانده بود. ایران تنها تیمی بود که هیچ جور وسیله تبلیغاتی برای عرضه در فروشگاههای رسمی یا حتی غیررسمی نداشت. محمد که از مشهد آمده بود و در قطار با هم همسفر بودیم، یک مچ‌بند به من یادگاری داد که یادم نمی‌آید تا به حال این‌قدر از یک یادگاری ذوق کرده باشم.

تا عصر دیگر همه آمده بودند. من هم با چند دوست قرار داشتم که یکی از آنها «ک.ح» دوست و روزنامه‌نگار قدیمی بود. «ک.ح» مخفف اسم کیوان حسینی است، ولی از آنجایی که مطمئن نیستم، راضی باشد که نامش بیاید، اسم کاملش را نمی‌گویم. به هر حال اینکه شما همه حواستان به مطلب من باشد و فکرتان مشغول حل معمای اسم‌یابی نشود، مهمتر از رضایت دیگران است.

در میان آن همه اضطراب و هیجان، هر چه به مسابقه نزدیک می‌شد، داشت آن حس و حالی که این همه راه را برایش کوبیده بودم، پررنگ و پررنگ‌تر می‌شد. همان هم‌رنگی و هم‌دلی که نظیرش را، به این وسعت و پررنگی هیچ‌جا تجربه نکرده بودم. آن «ما» که انگار در مورد ملت ما از هر ترکیب شیمیایی ناپایدارتر است، در حال پدیدار شدن بود. قبلا در مورد تجربه این ما در بازی ایران و مراکش نوشته بودم. هیچ بهانه‌ای برای باز کردن صحبت لازم نبود، همه هم‌مسیر، هم‌دل، هم‌آهنگ بودیم. زیاد بودیم، بی‌شمار بودیم، خوشحال بودیم، امیدوار بودیم.

اما علاوه بر همه اینها، من احتمالا از همه جوگیرتر بودم. منی که بعد از بازی با مراکش این کلا دومین تجربه استادیوم رفتنم بود، از دوآتشه‌ها هم داشتم جلو می‌زدم. پناه جدیدی در من در حال متولد شدن بود.

خانم‌ها، آقایان، معرفی می‌کنم: «پناه‌هولیگان»

صعود یا همسریابی؟ مسئله این است

با جماعتی که راهی استادیوم بودیم، بحث پیش‌بینی نتیجه بود. فوتبالی‌ترها از یک باخت آبرومند می‌گفتند و بعضی‌ها هم از مساوی. من که از همه پرت‌تر بودم، اصرار داشتم و هی تکرار می‌کردم که من این همه راه را آمده‌ام با این اطمینان که می‌دانم که نتیجه هر چه باشد، با حس خوبی از استادیوم خارج خواهم شد. آن‌قدر گفتم که «ک.ح» که طاقتش از اظهارات غیرکارشناسی من طاق شده بود، گفت «آقا جان، شاید شما قرار است همسر آینده‌تان را امروز در استادیوم پیدا کنید، لطفا پای تیم ملی را به مسائل خصوصی‌تان باز نکنید!» راستش، تا آن موقع این‌جوری به مسئله نگاه نکرده بودم و دریچه جدیدی به رویم گشوده شد. برای اینکه یادم نرود، بگذارید همین‌جا یک گریز به آینده بزنم که وقتی به صندلی‌هایمان در ورزشگاه رسیدیم، کاملا می‌شد توهم زد که مبادا افتاده باشی وسط طرح آزمایشی تفکیک جنسیتی فیفا. خلاصه اینکه فکرتان جای نامربوط نرود.

پیشترش وقتی داشتیم وارد می‌شدیم «ک.ح» خیلی جدی رو کرد به من و گفت استادیوم مثل لاس‌وگاس است و آن ضرب‌المثل معروف در این‌جا هم صدق می‌کند که هر چه در استادیوم اتفاق می‌افتد، همین‌جا باید باقی بماند.

١٠ دقیقه هم از بازی نگذشته بود که با دیدن حال و روز او معنی حرفش کاملا برایم جا افتاد و به ساده‌دلی خودم که فکر می‌کردم که مثلا با یکی آمده‌ام که اگر قلبم کشش نداشت، هوایم را داشته باشد. حیف که آدم رازداری هستم و قرار است چیز بیشتری نگویم.

تماشای بازی ایران با پرتغال، تجربه کاملا متفاوتی با ایران-مراکش بود. در سارانسک ما اعتماد به نفس بیشتری داشتیم، سطح توقعمان هم بالا رفته بود، یک‌صداتر بودیم و به معنای واقعی کلمه، سارانسک در تسخیر ما بود. حتی گلی که در آخر نیمه اول خوردیم هم ناامیدمان نکرد.

از ضربه پنالتی ناموفق رونالدو هم نگویم که دیگر در این هفته آن‌قدر گفته شده در باره‌اش کلیشه‌ای است. جوری از هیجان و شعف منفجر شدیم که انگار بیرانوند در یک لحظه شده همان قهرمان افسانه‌ای که انتقام هر چه ناکامی و شکستمان بود را از دنیا گرفته باشد.

بزرگترین ضدحال شاید توقف‌های بازی برای چک کردن ویدئو بود، حتی با اینکه برای ما از تویش یک گل شیرین درآمد. این فناوری که قرار بوده از فشار روی داور کم کند، در این زمینه خیلی موفق نبوده. آخر چه طوری می شود برای «ویدئوچک» در شعارها قافیه جور کرد؟! پس کماکان این «داور» طفل معصوم و خوش‌قافیه است که حتی باید جور فناوری بد اسم را هم بکشد.

سوت پایان بازی برای خیلی از ما مثل لحظه‌ای بود که وسط یک صحنه حساس سریال تلویزیونی، برق برود. من و «ک.ح» که به وقت‌شناسی داور معترض بودیم و احساس «حق‌کشی» داشتیم.

از استادیوم که بیرون آمدیم، هنوز همان «ما»یی بودیم که وقتی داشتیم وارد ورزشگاه می‌شدیم. به هر چه بگویی شبیه بودیم اما به بازنده‌ها نمی‌ماندیم. هنوز هم‌مسیر، هم‌دل، هم‌آهنگ بودیم، با این تفاوت که امید و خوشحالی جایش را به ملغمه‌ای از بهت، افسوس، حسرت، غم و بیش از بقیه به افتخار داده بود تا حال و هوایی متناقض‌تر از همیشه، آن چسبی باشد که ما را «ما» کرده بود.

هر چه بود، در مجموع حس خوبی بود. همان چیزی که از قبل مطمئن بودم و گفته بودم که اتفاق می‌افتد و بقیه مسخره‌ام می‌کردند. خفه کردم از بس حس خوبم را می‌خواستم به بقیه منتقل کنم. مدام تاکید می کردم به بقیه که «ما عالی بودیم.»، «ما بهترینمان را گذاشتیم.» هیچ کسی هم مخالفتی نداشت.

از شما چه پنهان که در همان استادیوم، دوره افتادم مثل برادر عروس که بقیه را به زور برای رقص بلند می‌کند، چند نفری را که زانوی غم بغل کرده بودند، از جایشان بلند کردم و «عالی» بودنمان را به آنها یادآوری یا القا کردم.

در راه بازگشت به جماعتی برخوردم از بچه‌های جنوب. رضا، یکی از آنها بود که قصه‌اش عجیب شبیه من بود، او هم جایی در میانه بازی با اسپانیا حس کرده که باید خودش را به «ما» برساند و از بندر گناوه در جنوبی‌ترین نقطه ایران خودش را رسانده بود به سارانسک. البته انصافا او حتی از نظر جغرافیایی هم ٢٠٠ کیلومتر نسبت به من مسافت بیشتری پیموده که در کنار «تیم» باشد.

آن حس مشترک که منِ «خارج‌نشین» و رضا از بندر گناوه را، جایی در وسط روسیه به هم می‌رساند، گواهی است که وقتی پای «ما» در میان باشد، «فاصله» فقط سوءتفاهم جغرافیاست.

بعد از بازی با پرتغال، هر لهجه‌ای و هر زبانی در فضا پراکنده بود، اما حس و حالی که گروهی از جنوبی‌هایمان به شب سارانسک داده بودند، برآیند آن‌چه بود که در دل ما می‌گذشت، جایی میان غمی که به شادی می‌زد و شادمانی که تهش غمگین بود. به جمعشان که رسیدم، دوربین موبایلم را روشن کردم و آن‌قدر حالمان خوب بود که گفتم تا وقتی آنها ادامه دهند، ضبط را قطع نکنم و نتیجه‌اش شد این ١٨ دقیقه‌ای که هر وقت بخواهم آن شب سارانسک را به خاطر بیاورم، به این ویدئو برمی‌گردم:

توضیح ویدئو،

حس و حالشان برآیند آن‌چه بود که در دل ما می‌گذشت، جایی میان غمی که به شادی می‌زد و شادمانی که تهش غمگین بود.

پایان یک رویا

هفت صبح قطار برگشتم به مسکو بود و ساعتهای باقیمانده را هم در خیابانها گذراندیم. حالا دیگر گپ و گفتهای فوتبالی کشیده شده بود به اتفاقات بازار تهران و چند شهر دیگر. راستی یادم رفته بود بگویم که از صبح و همزمان که ما در خیابانهای سارانسک درگیر هیاهوی فوتبال بودیم، شماری از بازاریان ایران در اعتراض به ناملایمات اقتصادی دست به اعتصاب زده بودند.

پررنگ‌تر شدن دغدغه بازار در میان هواداران ایران پس از پایان مسابقه، شبیه از بین رفتن اثر یک داروی مسکن یا سرخوشی‌آور بود. همه‌اش هم البته این نبود، ما و آن بازاریان گویی یک حس مشترک هم داشتیم که شاید باعث همدلی‌مان می‌شد: فارغ از اینکه حق با ما بود یا نه، خیلی از ما این حس را داشتیم که در حقمان اجحاف شده. داور، فلان مدیرکل، شانس، بی‌تدبیری و هر چیز دیگری انگار دست به دست هم داده تا ما به آن‌چه که حقمان می‌دانیم نرسیم. شبیه همین چیزی که این روزها در خرمشهر و بعضی دیگر از مناطق جنوبی ایران اتفاق افتاده. آن «ما» در آنجا هم عاصی از موقعیتی است که باور دارد عادلانه نیست.

حالا دیگر سعید و آقای نصاری و رفقایشان باید به خانه‌هایشان برگشته باشند. کاش کابوس تشنگی، رویای جام جهانی آنها را زهر نکرده باشد. اگر پرتغال را برده بودیم، این روزها در مسکو و سوچی با هم بودیم و زمزمه تشنگی خرمشهر شنیده می‌شد، همان‌طور که هفته پیش صدای اعتصاب بازار به سارانسک رسید. فوتبال محکم‌ترین چسبی است که «ما»ی چندتکه، دردمند و معترض را به هم می‌چسباند. به لندن که رسیدم توانستم برای اولین بار بعد از حدود ٣٠ ساعت بی‌خوابی، بخوابم. بیدار که شدم، خبر پشت خبر بود که می‌آمد: «خداحافظی آن ملی‌پوش»، «کناره‌گیری آن یکی»، «مصاحبه آتشین سرمربی» و...

دیدی چقدر «ما» بودن ما ناپایدار است؟! با خداحافظی‌مان از جام جهانی، دوباره فرصت «ما» بودنمان به سر آمد. اصلا انگار همه‌اش خواب و خیال بوده باشد... چقدر خوشحالم که همین فرصت اندک را قدر دانسته‌ام و امیدوارم که توانسته باشم تا جایی که می‌توانم شما را هم با خودم در آن حال خوب سهیم کنم.

منبع تصویر، AFP

توضیح تصویر،

روزهایی که سنت‌پترزبورگ، کازان و سارانسک در تسخیر ما بود