زنان در ورزشگاه؛ من یکی از 'روسری سفیدها' بودم

ایران حق نشر عکس Getty Images
Image caption ما با روسری‌های یک‌دست سفید، جلوی نرده‌های در ورودی ورزشگاه کنار هم روی زمین نشسته‌ایم

هنوز علی دایی فوتبال بازی می‌کرد. مهدوی‌کیا این‌قدر جاافتاده نشده بود. یورگن کلینزمن سرمربی و میشائیل بالاک هافبک تیم ملی آلمان بودند. ما هم جوان بودیم. پاییز سال ۱۳۸۳ بود. ساده بودیم که فکر می‌کردیم اگر چند زن، حتی بدون بلیت، با هم به ورزشگاه آزادی بروند، میان آن همه صندلی جایی پیدا می‌کنند که بازی را ببینند.

ما روز بازی ایران و آلمان، از ورودی اصلی ورزشگاه گذشتیم و مسیر بلند تا ساختمان را طی کردیم. شور و التهاب بازی در همین مسیر هم جریان داشت. صدای بلند شیپور تپش قلبمان را تند کرده بود.

بوق به دست‌ها، مردهایی بودند که پرچم‌ ایران را روی شانه‌هایشان انداخته بودند و شعار می‌دادند.

پیش رفتیم تا به موانع فلزی جلوی ساختمان بیضی استادیوم رسیدیم. سربازهای نیروی انتظامی حوصله دردسر نداشتند. با خشونت ما را از محوطه دور کردند. در جمع ما ساناز و محبوبه بودند و پرستو و فاطمه و آن یکی ساناز و آزاده و یکی دو نفر دیگر که الان یادم نیست.

به هر حال زمان زیادی گذشته است و سال‌هاست بر اساس معیارهای جمعیتی، دیگر جوان نیستم.

بیشتر بخوانید:

بعد از آنکه از ورزشگاه بیرون‌مان انداختند، به خانه برگشتیم و باقی‌مانده فوتبال را از تلویزیون تماشا کردیم. ایران خیلی خوب بازی کرد. موقعیت‌های گل زیادی روی دروازه آلمان ایجاد شد اما نتیجه نهایی، دو بر صفر به نفع آلمانی‌ها بود.

من مدتی بعد از آن بازی و با کارت خبرنگاری ویژه فدراسیون فوتبال توانستم برای گزارش بازی استقلال و پرسپولیس به ورزشگاه آزادی بروم. با عکاس مجله که او هم زن بود، از تونل معروف گذشتیم و موج‌ قرمز و آبی‌ها توی صورت‌مان خورد. زمین می‌لرزید. بازی شروع شد و ما در جایگاه خبرنگاران نشستیم.

حضور ما دو نفر برای همکاران روزنامه‌نگار هم جالب بود. یکی‌شان که هنوز هم از ورزشی‌نویس‌های رسانه‌های ایران است گفت اینجا زیر جایگاه کمتر فحش می‌دهند.

حق نشر عکس Getty Images

دقایقی بعد که چند ده هزار نفر از هواداران قرمز، یک‌صدا فحشی را به سمت آبی‌ها فریاد زدند و آبی‌ها هم متقابلا با تغییر اندکی همان فحش را به سمت مقابل حواله کردند، همکاران‌مان با صورت‌هایی سرخ و سفید از ما دور شدند و آن طرف جایگاه ویژه نشستند.

سیاست و فوتبال

بنا به سنت سیاسی ایران که حوالی هر انتخابات، لای درها و پنجره‌ها کمی باز می‌شود، دو هفته مانده به انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ و برای بازی دو تیم ایران و کره شمالی با تعداد بیشتری از زنان به ورزشگاه آزادی رفتیم. برای ما زن‌ها بلیتی وجود نداشت که بخریم و بدون بلیت رفته بودیم. این بار هم بعد از مقاومت و بست‌نشینی، بالاخره درها را باز کردند و ما بیست و چند زن در جایگاه نشستیم.

آن روز هواداران نامزدهای انتخاباتی هم برای این مسابقه به ورزشگاه آمده بودند و پوسترهای مردان سیاستمدار را پخش می‌کردند. محمد خاتمی هنوز رئیس جمهور بود و می‌گفتند قرار است چند روز بعد برای تماشای دیدار تیم ملی ایران و بحرین در چارچوب بازی‌های مقدماتی جام جهانی ۲۰۰۶ به ورزشگاه بیاید.

این بار با تعداد بیشتری از زن‌ها راهی ورزشگاه شدیم و آمادگی بیشتری داشتیم. شعار نوشته بودیم، پرچم داشتیم، روسری‌های سفیدی داشتیم که روی آنها نوشته بودیم نیمی از آزادی سهم ماست و پارچه‌های قرمز به پایمان بسته بودیم. امیدوار بودیم این بار دیگر نتوانند نادیده‌مان بگیرند. من هم یکی از روسری سفیدها بودم.

از چند روز قبل نامه‌ای به استاندار وقت تهران نوشتیم و توضیح دادیم که "سال‌هاست زنان ایرانی به بهانه فقدان امنیت در ورزشگاه‌ها از حق ساده و طبیعی حضور در استادیوم‌های ورزشی و یک فرصت مسلم برای گذران اوقات فراغت خود محروم شده‌اند."

نوشتیم که "در طول سال‌های سکوت و انتظارمان هیچ تلاشی از سوی مسئولانی که نگران امنیت ما هستند برای بهبود فضای ورزشگاه‌ها صورت نگرفته است."

حق نشر عکس Getty Images

در این نامه از استاندار تهران خواستیم در مسابقه بعدی "برای امنیت زنانی که برای تماشای بازی و تشویق تیم ملی ایران مقابل بحرین به استادیوم می‌آیند" چاره‌اندیشی کنند. و هشدار دادیم اگر چنین تمهیداتی اندیشیده نشود "تلاش ما برای تماشای معمولی یک بازی ملی تبدیل به تحصن و اعتراض در پشت درهای استادیوم آزادی خواهد شد."

انتخابات نزدیک بود و ما هم تلاش می‌کردیم نامزدهایی که رای ما را می‌خواستند وادار کنیم برای تحقق این رویا از ما حمایت کنند.

موقع نوشتن این مطلب در سایت "گتی‌ایمیجز" جستجو کردم و تصویری از آن روز پیدا کردم. ما با روسری‌های یک‌دست سفید، جلوی نرده‌های در ورودی ورزشگاه کنار هم روی زمین نشسته‌ایم. ماموران نیروی انتظامی روبه‌روی ما صف کشیده‌اند. این تصویر یک رویارویی تمام عیار است. عکس را عطا کناره گرفته است.

در شرح عکس آمده است که "مردان پلیس در مقابل زنانی صف کشیده‌اند که دست می‌زنند و تلاش می‌کنند برای تماشای بازی‌های انتخابی جام جهانی در مقابل بحرین وارد استادیوم شوند. همان‌جا از ما زن‌ها نقل شده که "نمی‌گذارند وارد ورزشگاه شویم و فقط به تعدادی از زنان ورزشکار اجازه ورود داده‌اند."

آن روز بعد از یک نیمه مقاومت، بالاخره درها را باز کردند و گروه ما وارد ورزشگاه شد. شور و هیجان بازی بی‌نظیر بود. چند دقیقه بعد از ورود ما نیمه دوم شروع شد و محمد نصرتی به بحرین گل زد. یکی از خوش‌ترین لحظاتی که در زندگی‌ام تجربه کرده‌ام آن دقیقه است. به شکوه پیروزی در فیلم‌های سینمایی می‌ماند.

حق نشر عکس Getty Images
Image caption ایران گل زده بود و ما در ورزشگاه میان موج جمعیتی بودیم که با پرچم سه رنگ می‌رقصیدند

ایران گل زده بود و ما در ورزشگاه میان موج جمعیتی بودیم که با پرچم سه رنگ می‌رقصیدند.

فردای آن روز که به دفتر روزنامه رفتم همکارم در گروه ورزشی، دسته بزرگی از کاغذهای پرینت شده را روی میزم گذاشت و گفت اینها خبرگزاری‌ها و رسانه‌هایی‌اند که خبر ورود دیروز شما را به استادیوم منتشر کرده‌اند.

به نظر می‌رسید گروه کوچک ما سد بزرگی را شکسته است.

این قصه بی‌نقصی از جنگ و مقاومت و پیروزی بود که می‌شد در همان سال ۱۳۸۴ یا ۱۳۸۵ پس از فراز و فرود و کشمکشی معقول، به پایانی خوش برسد. اما ما بازیگران یک فیلم سینمایی نبودیم. زن‌هایی بودیم در جامعه‌ای که مردسالاری در آن پشتوانه قانونی دارد و سدهای اجتماعی، چنان سخت و استوارند که شکستنشان از دایره قدرت رئیس جمهوری کشور هم خارج است.

یک سال بعد از ورود ما به ورزشگاه، در سال ۸۵، وقتی محمود احمدی‌نژاد به ریاست جمهوری رسید، به رئیس سازمان تربیت بدنی دستور داد مکان‌هایی را در ورزشگاه‌ها برای حضور زنان و تماشای مسابقات در نظر بگیرد.

اما رهبر جمهوری اسلامی خود برای جلوگیری از اجرا شدن چنین دستوری وارد میدان شد و آقای احمدی‌نژاد هم دستورش را پس گرفت.

در همه سال‌های پس از آن تلاش و مقاومت و پیروزی موقت، زنانی لباس مبدل پوشیدند، ریش و سبیل مصنوعی گذاشتند و با دور زدن ممنوعیت‌ها برای تماشای بازی تیم‌های محبوب‌شان به ورزشگاه‌ها رفتند. حتی یکی از این دخترها خودش را آتش زد تا سرانجام، مدارای مدیران فدراسیون بین‌المللی فوتبال تمام شد و مسئولان ورزشی ایران از بیم محرومیت‌های بین‌المللی، برخلاف میل‌شان به این خواسته تن دادند.

حق نشر عکس Getty Images
Image caption صدها سد بلند روبه‌روی زنان ایرانی برافراشته شده‌اند

نوشتم که وقتی من برای اولین بار به ورزشگاه آزادی رفتم بر اساس معیارهای جمعیتی در آخرین سال جوانی‌ام بودم و این بار که زنان در ایران، بدون تقلب‌های رایج فدراسیون، آزادانه بلیت می‌خرند و به ورزشگاه می‌روند ۴۴ ساله‌ام. اطمینان ندارم که مردان جمهوری اسلامی از هم‌اکنون راه حل "مبتکرانه‌ای" برای "حل معضل وجود زنان" نیندیشیده باشند و پس از این باز هم ورود زنان به ورزشگاه بدون دردسر انجام شود.

صدها سد بلند روبه‌روی زنان ایرانی برافراشته شده‌اند و منع ورود زنان به ورزشگاه‌ها یکی از این سدها بود. حالا آن‌قدر موهای سفیدم زیاد شده‌اند که بدانم ما در فیلم‌های هالیوودی زندگی نمی‌کنیم. ما اهل خاورمیانه‌ایم. جایی که گلوله‌ها واقعی‌اند، آتش‌ها واقعی‌اند، جنگ‌ها واقعی‌اند، سدها واقعی‌اند، و پشت هر سدی که بریزد، سد بلند دیگری قد کشیده است.