آمبدکار: مردی که 'نجس‌ها' را نجات داد

  • پیام یزدانجو
  • نویسنده و پژوهشگر

دشوار می‌شود تصور کرد، با این حال تصور کنید: به عنوان فردی عادی، اجازه ندارید با بسیاری از هم‌وطنان و هم‌مسلکان خود معاشرت کنید و با آن‌ها دست بدهید و یا به آن‌ها دست بزنید؛ حتی سایه‌‌تان نباید روی سایه‌ دیگران بیافتد. از ورود به معبدها منع می‌شوید و خواندن متن‌های مقدس برای شما ممنوع است و آموختن یا نوشتن به زبان آن متن‌ها برای شما ممکن نیست. در مدرسه باید بیرون کلاس درس بنشینید و در محل کارتان فاصله‌ خود را با همکاران‌تان حفظ کنید. پست‌ترین مشاغل به شما محول می‌شود و در مقابل از حقوق بسیاری از هم‌وطنان و هم‌مسلکان خود محرومید. بسیاری از مغازه‌داران از معامله با شما معذورند؛ آرایشگران هم مجاز به اصلاح سر و صورت‌تان نیستند، حتی اگر تخصص‌شان چیدن پشم گاومیش باشد. چرا؟ چون شما نجس اید و هرگونه مراوده با شما دیگران را آلوده می‌کند.

تا قرن‌ها، چنین موقعیتی در هندوستان برای هزاران هزار نفر نه تصور که واقعیت بود. «ریگ ودا»، از مقدس‌ترین متون هندو، در تمثیل مشهوری آدمیان را به چهار «وارنا» (کاست، گونه، طبقه) تقسیم می‌کرد: در عالم آفرینش، برهمنان و کاهنان سر، فرمان‌روایان و رزم‌آوران بازوها، بازرگانان و پیشه‌وران کمر، و کارگران و بندگان پاهای اندامواره‌ اجتماعی به شمار می‌رفتند. همچنین، بنا به «قوانین مانو»، وظیفه‌ کاست آخر (شودراها) خدمت‌گزاری به سه کاست بالاتر بود. این خدمت‌گزاری عمدتاً به انجام فرومایه‌ترین کارها منحصر می‌شد، و ناپاک شمردن شودراها از قرار معلوم از اشتغال اجباری‌شان به همین مشاغل می‌آمد.

به علاوه، بسیاری از گروه‌های «پست‌تر» (آتی - شودراها) ناپاک‌تر از آن شمرده می‌شدند که در همین طبقه‌بندی چهارگانه و ذیل «نجس‌ها» قرار گیرند. طرد و تحقیر آنان البته ارتباطی به ناپاکیزگی‌شان نداشت؛ «نجس‌انگاری» آنان ریشه در تمایل بالادستان برای بهره‌کشی از فرودستان داشت: این استدلال آمبدکار، اقتصاددان، حقوق‌دان، معمار قانون اساسی هند، و نخستین وزیر دادگستری این کشور بود، مردی از تبار «نجس‌ها» که ننگ نجس‌انگاری را، تا حد چشمگیری، از چهره‌ هندوستان زدود.

بهیمرائو رامجی آمبدکار، مشهور به باباصاحب، چهاردهمین و آخرین فرزند خانواده‌ای متعلق به کاست «ماهار» (از زیرکاست‌های نجس‌ها) در ۱۸۹۱ به دنیا آمد. به لطف قوانین نونهادِ بریتانیایی، در مدرسه ثبت نام کرد، در دانش‌سرایی وابسته به دانشگاه بمبئی ادامه‌ تحصیل داد، و لیسانس خود را در رشته‌ اقتصاد و علوم سیاسی گرفت. با اخذ بورسی از مهاراجه‌نشین بارودا، برای تحصیلِ بیشتر به نیویورک رفت. در آمریکا از اندیشه‌های لیبرالی استادانی مانند جان دیویی اثر پذیرفت، و ظرف چهار سال دو فوق‌لیسانس در علوم اجتماعی و همچنین دکترا در اقتصاد گرفت.

بعدتر به «مدرسه‌ اقتصاد لندن» رفت، و مقاله‌ مشهورش «کاست‌ها در هند» را ارائه داد و مدتی به قصد ادامه‌ تحصیل ماند. در ادامه، به دلیل مشکلات مالی و همچنین تعهد خدمت به هند برگشت. مدت کوتاهی به خدمت در مهاراجه‌نشین بارودا مشغول شد، اما به عنوان یک «دالیت» (به معنای زمین‌خورده یا ستم‌دیده، نام دیگری برای نجس‌ها) موفق به اجاره‌ جایی برای اقامت نشد. به زودی استعفا داد؛ به بمبئی برگشت و معلم خصوصی، حساب‌دار، و مشاور مالی شد.

با وجود تبعیض‌ها، در سال ۱۹۱۸ آمبدکار به سمت استادی در رشته‌ اقتصاد سیاسی در دانشگاه بمبئی رسید. در همین دوره، در جریان تصویب قانون کشورداری ۱۹۱۹ برای مشارکت دادن بیشتر هندی‌ها در اداره‌ کشور مورد مشورت بریتانیایی‌ها گرفت، و برای نخستین بار از ایجاد کرسی‌های جداگانه برای نجس‌ها حمایت کرد. همزمان، به انتشار هفته‌نامه‌ای در حمایت از حقوق دالیت‌ها – به ویژه حق تحصیل و حق مشارکت در فضای عمومی – پرداخت، و بعدتر دوباره به بریتانیا رفت و فوق‌لیسانس حقوق و دکترای دیگری از «مدرسه‌ اقتصاد لندن» گرفت.

در بازگشت به میهن، کارزارهای بزرگی برای مبارزه با «نجس‌انگاری» ایجاد کرد و دالیت‌ها را به استفاده از آب‌انبارهای عمومی و وارد شدن به معابد برانگیخت. در عین حال، و در کنار فعالیت‌های نوشتاری و کارزاری، به همکاری انتقادی با دولت بریتانیا برای بهبود وضع دالیت‌ها در هند و همچنین ارائه‌ طرح‌هایی برای قانون اساسی آینده ادامه داد.

این همکاری آغاز ارتباط نزدیک‌تر و البته تضارب آرای آمبدکار و مهاتما گاندی بود. اختلاف دو رهبر بر سر طرح بریتانیا برای بازآرایی مجلس قانون‌گذاری هند و تخصیص کرسی‌های جداگانه به اقلیت‌ها بود. آمبدکار بر کسب سهمیه‌ای برای دالیت‌ها به عنوان اقلیتی جداگانه، نه در قالب اکثریت هندو، اصرار داشت و گاندی مصرانه با این جداسری مخالفت می‌کرد: به نظرش با چنین روندی اختلافات اجتماعی بین کاست‌ها عمیق‌تر می‌شد، امکان اصلاح و آشتی از میان می‌رفت، و دالیت‌ها همچنان اقلیتی آسیب‌دیده و رنجور می‌ماندند.

گاندی وارناها را به دیده‌ی تحسین می‌نگریست، و این «تقسیم کار اجتماعی» را اساس استواری و ماندگاری جامعه‌ هندو در طول تاریخ می‌دانست. در عین حال، به سلسله مراتب اجتماعی بین کاست‌ها باور نداشت؛ به باورش، افراط و انحرافی در آیین هندو اتفاق افتاده بود و، مثل هر پاک‌دین یا بنیادگرای وارونی، این افراط و انحراف را مخالف آموزه‌های اصلی دین خود می‌شمرد. «نجس‌انگاری» را بیماری جامعه می‌دانست و علاج آن را در ادغام «آتی - شودراها» در کاست‌های کلی هندو می‌جست.

آمبدکار علناً مخالف دیدگاه گاندی بود. علاج «نجس‌انگاری» را نه ادغام نجس‌ها در نظام کاستی که در از بین بردن هرگونه کاستی می‌دید: مادام که کاستی وجود داشته باشد «برون‌کاستی» هم وجود خواهد داشت. به نظرش، برای نجس‌ها چاره ترک آیین هندو بود: شودرایی که هندو نباشد، هیچ هندویی مجال نجس‌شماری‌اش را نخواهد نداشت – نجس‌ها هندو شمرده می‌شدند و خود به این شمارش خوارکننده تن داده و در نتیجه همواره زیر ستم یا در معرض تبعیض هندوان فرادست می‌ماندند: موقعیتی مشابه انبوهی از اهالی خاورمیانه که مذهب و ملیت موروثی‌شان بیش از آن که آسایش و امنیتی برای‌شان به ارمغان آورد آنان را به عنوان اعضای پست جامعه زیر ستم می‌گیرد، سرکوبی که در صورت بیرون بودن از این جوامع قربانی آن نمی‌شدند (شگفتی ندارد که دین و دولت به سادگی از سوژه‌ها سلب تابعیت نکرده یا تکفیرشان نمی‌کنند، وگرنه ابزار اعمال قدرت بر سوژهای طردشده و بهره‌برداری از آنان– به ویژه در رقابت با دیگران – را به سادگی از دست می‌دادند).

با وجود اختلاف عمیق نظری، آمبدکار و گاندی در نهایت به توافق رسیدند و «پیمان پونا» در سال ۱۹۳۲، در زندان یروادا (محبس گاندی در آن زمان)، منعقد شد. روزه‌ نامحدود گاندی، در مخالفت با جداسازی دالیت‌ها از هندوها، آمبدکار را اخلاقاً زیر فشار گذاشت: پیشنهادش به بریتانیایی‌ها را پس گرفت و به پیشنهاد گاندی برای تخصیص سهیمه‌ای به دالیت‌ها در قالب سهمیه‌ هندوها تن داد. متقابلاً، گاندی اقدامات خود را برای محرومیت‌زدایی از دالیت‌ها تشدید کرد. دالیت‌ها را «هاریجان» (فرزندان خدا، خلق خدا) خواند، و خود را هم‌تبار آنان شمرد. زمین‌لرزه‌ ۱۹۳۴ در ایالت بیهار را مکافات الاهی به دلیل «نجس‌انگاری» انگاشت، و ابایی از گفتن این نداشت که، بین مرگ آیین هندو یا بقای نجس‌انگاری به اولی رضایت خواهد داد.

با توجه به نفوذ کم‌نظیر گاندی، و با فشار تشکیلات نونهاد او برای کمک به دالیت‌ها، انبوهی از معابد عاقبت درها را به روی دالیت‌ها گشودند، و جداسازی دالیت‌ها از غیردالیت‌ها در مکان‌های عمومی رو به کاهش گذاشت. نجس‌انگاری اما ابعادی فراتر از آن داشت که با اقدام و اصرار گاندی از میان برداشته شود. به نظر آمبدکار، گاندی نه در پی درمان ریشه‌ای که به دنبال تسکین موقت درد بود. آمبدکار در پی محسوس و ملموس کردن وضع دالیت‌ها بود و گاندی با هاریجان خواندن‌شان بار دیگر آنان را در وضعیتی فراطبیعی، لمس‌ناپذیر، و نجس گرفتار کرده بود.

در عین حال، در آستانه‌ استقلال کشور در سال ۱۹۴۷، حزب کنگره‌ ملی به سفارش گاندی آمبدکار را به عضویت مجلس در آورد و، باز هم به سفارش او، جواهرلعل نهرو – رهبر حزب کنگره و اولین نخست‌وزیر هند – آمبدکار را به عنوان نخستین وزیر دادگستری برگزید.

آمبدکار به کمیته‌ تدوین قانون اساسی راه یافت و به ریاست این کمیته برگزیده شد، و ماناترین اثرات خود را بر تاریخ معاصر هند گذاشت.تضمین آزادی‌های مدنی برای همگان و همچنین حقوق برابر برای تمام شهروندان، فسخ تبعیضات اجتماعی، حمایت از حقوق اجتماعی و اقتصادی آسیب‌دیدگان و زنان، اعمال تبعیض مثبت به سود کاست‌های فرودست و سابقاً تحت تبعیض و در نظر گرفتن سهمیه‌های جداگانه برای تحصیل و اشتغال آنان از اصول بنیادی این قانون بود. اصل پانزده آن تبعیض‌گذاری بین شهروندان کشور بر اساس مذهب، نژاد، کاست، جنسیت، و یا زادگاه‌شان را ممنوع کرده، به «نجس‌انگاری» اجتماعی خاتمه می‌داد.

آمبدکار عمر چندان درازی نداشت: در شش دسامبر ۱۹۵۶ و پیش از تحقق رؤیایش، نابودی هر نمودی از نجس‌انگاری، درگذشت. در شش دهه‌ای که از مرگ او می‌گذرد، نجس‌انگاری از جامعه‌ هندی به کلی رخت بر نبست: دالیت‌ها، بیش از شانزده درصد جمعیت کشور، همچنان در معرض تبعیض اند و آمار بهره‌کشی از مردان و تجاوز به زنان دالیت، به ویژه در روستاها، همچنان بالا است. با این حال، و در همین شش دهه، وضع «نجس‌ها» دگرگون شد: قوانین مؤثرتری در حمایت از دالیت‌ها و اقلیت‌ها به تصویب رسید، و بسیاری از آنان به مقامات بالای سیاسی و قضایی – از جمله ریاست جمهوری، سروزیری، و دادستانی – رسیدند.

در سال ۱۹۹۰ «بهارات راتنا»، بالاترین نشان افتخار کشور به آمبدکار اهدا شد، در سال ۲۰۰۳ زادگاهش را «آمبدکار نگر» نامیدند، و در سال ۲۰۱۲ در نظرسنجی دو شبکه‌ تلویزیونی سراسری، بیست میلیون رأی‌دهنده نه نهرو که آمبدکار را به عنوان «بزرگ‌ترین هندی پس از گاندی» برگزیدند.

در اواخر زندگی، آمبدکار در نوشته‌ ناتمامی با عنوان «بودا یا کارل مارکس» به تلاش ناکامی برای تلفیق تعالیم این دو دست زد. آموزه‌های خودش به بودا بیشتر شباهت داشت: به تصدیق خودش، راهبر نبود، راهنما بود. فراخوانش فقط «اتحاد کارگران» نبود؛ سرودش برای ستم‌دیدگان این بود: «بیاموزید، سازمان بیابید، و برآشوبید» بدون راهنمایی او، هندِ معاصر این‌جا که اکنون ایستاده نبود.